چکیده
سید محمّدعلی مبارکه ای یکی از علمای به نام اصفهان است. وی در طی عمر خود کتاب ها و مقالات متعددی نگاشته است. یکی از این کتاب ها، کتاب دانشوران و رجال اصفهان است که گزیده منتشر شده ی آن شامل شر ح حال یکصد و ده تن از علمای مشهور بوده است. یکی از این علما میرزا هادی دولت آبادی است که به همراه خانواده اش علی الخصوص یکی از فرزندانش به نام میرزا یحیی متهم به بابی (ازلی) بوده اند و عمده شهرت شان به همین خاطر است. در این مقاله تلاش شد به تحلیل و بررسی این قسمت از کتاب سید محمّدعلی راجع اتهام بابی گری میرزا هادی و ارتباط او با دو برادر تاجر بابی به نام های حسن و حسین با دید تاریخی پرداخته شود. در پایان به این نتیجه رسیدیم که میرزا هادی و فرزندش میرزا یحیی دچار انحراف مذهبی بوده اند اما ظاهراً میرزا یحیی در اواخر عمر از فرقه ازلی روی گردانده و به اسلام و مذهب تشیع بازگشته است.
واژگان کلیدی: سید محمّدعلی مبارکه ای، میرزا هادی دولت آبادی، میرزا یحیی دولت آبادی، شاهزاده ظل السلطان، ازلی.
مقدمه
شناخت و بررسی شخصیت های چند وجهی، از منظر تاریخی کاری سخت و سترگ است و گاهی بررسی ها آن گونه که انتظار آن است به نتیجه را کامل و جامع مشخص نمی کند. یکی از این شخصیت های چند وجهی، شاید بهتر است گفته شود خانواده چند وجهی، خانواده میرزا هادی دولت آبادی است. آنقدر گرد این خانواده حاشیه و شایعه ضد و نقیض وجود داردکه باعث سردرگمی و پوشیده ماندن واقعیت ها می شود. با میرزا هادی و افکارش، تا حدودی در هنگام پژوهش شاهزاده ظل السلطان و روحانیت اصفهان آشنا بودم، اما هرگز تصورم به این مقدار حاشیه و ابهام نمی رسید. بهر روی انجام این کار برایم لذتی تام و شورانگیز داشت و تمام تلاشم را جهت کیفیت پژوهش نمودم. بهرحال هر پژوهشی بی تردید نقصان و اشتباهاتی نیز دارد که بابت آن پوزش می خواهم و مهمترین مشکل این پژوهش، نقصان منابع دست اول مخصوصاً عدم دسترسی به دست نوشته ها و کتاب های میرزا هادی و میرزا یحیی بود که عمدتاً منتشر نشده است و امید است در آتیه این مهم انجام گیرد، چون باعث روشن تر شدن واقعیت های جدیدی از لحاظ تاریخی و پژوهش های علمی خواهد شد. ضمناً صمیمانه از مجموعه فرهنگی تخت فولاد و مسؤولین کتابخانه تخصصی باغ طوبی سپاسگزارم چرا که بیشتر آنچه در فهرست منابع آمده است را دراختیارم گذاشتند.
تبیین و تحلیل دیدگاه سیدمحمّدعلی مبارکه ای [۱] درباره اعتقادات مذهبی حاجی میرزا محمدهادی دولت آبادی
آنچه که برای بررسی انتخاب شد: دیدگاه او در باره «حاجی میرزا محمدهادی دولت آبادی» است، یعنی عنوان یکصد و ششم از کتاب «گزیده دانشوران و رجال اصفهان و زندگی نامه خود نوشت».[۲]. برای ورود به بحث اصلی، ابتدا متن مورد بحث را عیناً در اینجا می آوریم و سپس به بررسی آن می پردازیم:
«۱۰۶٫ حاجی میرزا هادی دولت آبادی؛ گرچه در معنی مرتبه اجتهاد نداشت ولی در لباس صوری خود را در طراز علمای اولیه شهر اصفهان قلمداد نموده بود، و به واسطه واسطه مخالفتی که با بعضی از علما اظهار داشت تهمت بابی گری[۳] بر او بستند و در میان مردم این شهرت از او برخاسته شد. ناچار کار بدان جا کشید که از اصفهان حرکت کرده و به سوی تهران مهاجرت نمود.
و از جمله اشخاصی که حکم به کفر او نمود میرزا محمدحسن نجفی اصفهانی بود که در میان مردم به زهد و تقوا و علمیت معروف بود.
و اسباب دست برای تکفیر او را چنین فراهم کردند که بعد از آنکه میرزا حسن میرزا و میرزا حسین دو نفر برادر که در اصفهان به جرم بابی گری کشته شدند، وصی آن ها حاجی میرزا هادی بود، و به این جهت گفتند: اگر اتحاد عقیده نبود مناسبتی نبود که وصی آن ها باشد. ودیگر روابطی که با بابیه داشت این نیز کمک بر مقصود معارضین نمود، تا آنکه گفتند: این کلمه که حاجی میرزا هادی بر منبر تکرار می کند و گریه می کند: أین الحسن أین الحسین! مقصودش حسن و حسین بابی مقتول است.
به هر جهت چون دید توّقف در اصفهان از برای او خطری است مهاجرت به تهران نمود، و در آن جا اشخاص در گِردش درآمدند، ولی خود را متوسل به بعضی از مقامات مربوطه سیاست نموده، دیگر تکفیر از برایش خطری نبود، و در همانجا وفات یافت.
فرزند ارشدش میرزا احمد در اصفهان متوطن گردید، و فرزند کوچکش میرزا یحیی در تهران ساکن شد. در آن اوقات پدر حاج آقا منیرالدین نیز بدنام به بابی گری شده، و از اصفهان فرار کرده، حاج آقا منیرالدین که خود از علمای متبحر اصفهان بود حکم تکفیر و قتل پدر خود را نوشت؛ از این روی در جامعه اهمیتی پیدا کرد و مادر خود را شوهر داد؛ چه آنکه حکم شرعی است که پس از ثبوت کفر شوهر، زن می تواند بدون طلاق شوهر کند.
میرزا احمد و حاج آقا منیر که هر دو در میان مردم به پدر بابی معروف شده بودند در صدد بودند که در جامعه رفع تهمت از خود بنمایند؛ از این جهت حاج آقا منیر به میرزا احمد اصرار کرد که بر منبر رفته و پدر خود را لعنت بفرستد، و حاج آقا منیر تصمیم گرفت که مردم را آگاه نموده، در مسجد احمدآباد منبر رفته و پدر خود را لعن کند. معلوم است این مطلب مردم را متوجه می نماید.
پس از آنکه مردم اجتماع نمودند، اول حاج آقا منیر منبر رفته و پس از مقدماتی اظهار داشت که چون پدر من از دین اسلام خارج شد و بر من که مجتهد هستم کفر او مسلّم گردید واجب می دانم لعن او را، سپس گفت اللّهم العن أبی، و مردم تماماً بر او لعنت کردند.
پس از آن میرزا احمد را به منبر فرستاد که او نیز پدر خود را لعن کند.
آقا میرزا احمد منبر رفته، پس از مقدماتی اظهار داشت که چون پدر آقای حاج آقا منیر بر حسب حکم مطاع فرزندشان کافر هستند، و پدر بنده حاج میرزا هادی را نیز شهرت داده اند که بابی است و ممکن است که شهرتی باشد که اصل نداشته باشد؛ پس از این روی کفر پدر حاج آقا منیر محقّق است و کفر پدر بنده غیر محقّق. پس از این روی بر پدر حاج آقا منیر تحقیقاً لعنت و بر پدر بنده تقدیراً لعنت، و از منبر فرود آمد. از این روی کدورتی در باطن در میان این دو پسر فراهم آمد، و تا اواخر امتداد داشت.
و آقا میرزا احمد نیز در اصفهان به لباس روحانیت می زیست و ثروتی نیز داشت و روابط او با حکّام وقت بود. در اواخر سلطنت احمد شاه در قضیه منع تریاک که عموم مردم اصفهان می خواستند با این قانون مخالفت نمایند میرزا احمد و میرزا محمّدعلی مسجد حکیمی از اسباط مرحوم حاجی کرباسی با مردم مخالفت کرده و با حکومت وقت که امیر اقتدار بود موافقت نمودند، و پس از آنکه لجّاره ملّی مغلوب گردید این دو نفر کاملاً مورد بغض و طعن ملت واقع شده بودند، ولی طولی نکشید که پس از یک ماه میرزا محمّدعلی کلباسی در شب به مرض سکته بمرد، و میرزا احمد مبتلا به جنون شد و با وضعیت پریشانی از دنیا برفت، و مردم فوت این دو نفر را از اثر مخالفت با مقصد ملت و همراهی با مقصد دولت تصور می کردند.
و اما قضیه حسن و حسین در حقیقت امر ساده ای نبود، و شاید اغراض بسیاری سبب می شد که در اعمال غرض های شخصی که به واسطه عداوت های بین اشخاص به وجود می آمد راهی برای صدمه زدن و اعدام طرف بهتر از وصله بابی بودن نبود، و چون این وصله به کسی چسبیده می شد ناچار کشته شده، و بابی ها از همین استفاده می کردند و او را جزء عده خود به شمار می آوردند. و بسیاری از ازلی ها این نکته بود که بهایی ها علمای اسلام را تحریک کرده، آن ها را می کشتند و از دو جهت استفاده می کردند؛ چه آنکه ضدیت بین ازل و بهاء که دو برادر بودند با اتباع آن ها به قدری شد که به خون یکدیگر تشنه بودند و اسباب قتل یکدیگر را به دست علمای شیعه که ملتفت نبودند فراهم می کردند، و این دو نفر سیّد به واسطه طلبی که شش هزار تومان از بعضی صاحبان نفوذ داشتند، پس از مطالبه، حکم کفر و بابی بودن آن ها صادر و کشته شدند، و درتخت فولاد اصفهان مدفون شدند، و بابیه نیز آن ها را در سلک شهدای خود محسوب داشتند.
-فعالیت گسترده پیروان باب در اصفهان
چرا فعالیت های پیروان باب[۴] در عصر قاجارها اینگونه گسترش داشت؟
دلایل زیادی جهت انتخاب اصفهان به عنوان یکی از پایگاه های بابیان وجود داشت و نفوذ در اصفهان می توانست موفقیت فرقه ضاله بابیه را تضمین نماید[۵]:
۱-اوضاع اجتماعی اصفهان از آغاز حکومت قاجارها تا اوایل سلطنت ناصرالدینشاه، از این شهر یک چهره بحرانی را به نمایش می گذاشت. تعدی و تجاوز ایلات و اقوام اطراف به شهر، عربده کشی و قداره بندی برخی از اراذل در محلات، ناکار آمدی حکام و کارگزاران، قحطی های پی در پی و … فرصت مناسبی را برای مروجین فرقه ضاله بابیه و ترویج اندیشه های باب در این شهر فراهم کرد.
۲-وجود کارگزاران و شخصیت هایی که استفاده از بابیت را فرصت مناسبی برای نیل به اهداف خود می دیدند.
۳-وجود کنسول گری های روسیه و انگلستان و فعالیت های جدی آن ها در اصفهان در حمایت از فرقهی بابیه در این شهر. این دو کنسول گری متوجه شدند تا اصفهان از «وضعیت آخوندی» در نیاید، نمی توان در آن نفوذ کرد و از طرف دیگر به دنبال آن بودند تا ظهور حضرت مهدی (عج) را انجام یافته تلقی کنند، گویا مأموریت حسینعلی نوری (بهاء) رهبر فرقه بهاییه هم همین بود؛ به همین خاطر سعی کردند از بابیه و بعداً بهاییه در اصفهان حمایت کنند.
۴-باب به دلیل مشکلاتی که در شیراز داشت و به ویژه آنکه در مسجد وکیل مجبور شده بود ادعاهای خود را انکار نماید، این شهر را ترک کرد و به اصفهان آمد. در اصفهان مورد حمایت منوچهرخان معتمد الدوله [۶] حاکم شهر قرار گرفت و در یک جلسه پرسش و پاسخ با حضور علمای اصفهان، شرکت کرد. هرچند نتوانست از این جلسه استفاده تبلیغی نماید اما همچنان مورد حمایت حاکم بود و منوچهر خان تا لحظهی مرگ از او حمایت کرد و همین باعث شد تا اصفهان به عنوان دومین مرکز فعالیت های باب شناخته شود.
علاوه بر دلایل گفته شده که بطور خاص موجب رشد فعالیت بابیان در اصفهان شد، اصفهان تابعی از شرایطی بود که در کل کشور حاکم بود. در واقع رشد فعالیت های بابیان و سپس بهاییان در دوران ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه در سراسر کشور موجب گرایش عده ای از اهالی اصفهان به این فرقه شد[۷] و مهمترین علت این شرایط، اوضاع بد اقتصادی و اجتماعی مردم بود. به گونه ای که آیت الله لنکرانی معتقد بود، بابیان فداکار و جان فشان اولیه، که در قیام های خونین زمان باب شرکت داشتند و خود را به آب و آتش می زدند، بابی و بهایی نبودند (به معنای امروزی) بلکه شیعیان ساده لوحی بودند که در تشخیص «مصداق» به خطا رفته، به عشق هواداری از «صاحب الزمان»، اسیر مشتی بازیگران سیاسی [و نیروهای وابسته خارجی روس و انگلیس] شده بودند.[۸] البته این مسأله تا زمانی ادامه داشت که مردم او را «باب» می دانستند، اما به محض بروز ادعاهای جدید سید علیمحمد باب راجع به امام عصر و نبوتش، بسیاری از گروه ها و مردم گردش، اوبه کرده و به اسلام و تشیع بازگشتند.
گزارش دقیقی از پایگاه اجتماعی و جنسیت گروندگان به باب و اعتقادات او در اصفهان به دست نیامده اما در مورد گروندگان باب گفته شده شامل دهقانان، روحانیون رده پایین، پیشه وران و بازرگانان بود و طبق آماری که جان فوران ارائه می دهد حدود ده درصد کل جمعیت ایران را در این زمان جز پیروان باب بودند.[۹]
حضور علیمحمد باب در اصفهان و حمایت جدی معتمد الدوله و تبلیغات دستگاه حاکمه از او، موجب رشد نسبی بابیه در اصفهان گردید. از این رو، بخشی از دغدغه های فکری و تلاش های عملی علما و مراجع اصفهان از این زمان به بعد، مقابله با فرقه بابیه بود. فعالیت چشمگیر و علنی پیروان باب و بهایی در اصفهان و شهرت برخی از رجال سرشناس اصفهان به این فرقه موجب حساسیت علمای بزرگ شهر به این گروه و مقابله با اعتقادات و عملکرد آن ها شد.[۱۰] جبهه های قدرتمند روحانیون که در آن زمان اکثراً با هم در نزاع و کشمکش بودند برای حفظ قدرت و وجهه روحانیت در کنار هم قرار گرفتند و شاهزاده ظلالسلطان هم برای جلوگیری از اغتشاش و برهم خوردن نظم عمومی با علما همکاری کرد. در قضایای مبارزه با بابیت در اصفهان، خاندان مسجدشاهی پیشرو بودند به گونه ای که شیخ محمدباقر و فرزندانش مخصوصاً آقا نجفی در مقاطع مختلف با این فرقه درگیر بودند و حتی برای رفع فتنه بابیان به دیگر مراجع متوسل شده و از آن ها درخواست ارتداد و قتل آن ها را کرد. مهمترین این درخواست ها تلگراف آقانجفی به میرزای بزرگ شیرازی و تقاضای حکمی از ایشان علیه بابیه اشاره کرد.[۱۱] از طرف دیگر این رشد بابیه باعث بروز نگرانی ناصرالدین شاه و دولت قاجار شد و به همین دلیل تلگراف های زیادی بین اصفهان و تهران رد و بدل شد.
در آغاز تلگرافی در صفر ۱۲۹۵ ق از مستوفیالممالک خطاب به شاهزاده ظلالسلطان ارسال شد: «در اصفهان اشخاصی پیدا شدهاند که به فساد عقیده و تهمت بابیگری منسوب هستند». طبق حکم شاه می بایست تمام اموال متهمین به بابیت را مصادره و آن ها را به زندان انداخت، «البته سرکار والا در اجرای این حکم قسمی مراقبت میفرمایند که این مسئله سبب پیشرفت کار مردم فتنهجو نشود و مردم بیتقصیر به زحمت نیفتند.»[۱۲]
شاهزاده ظلالسلطان در پاسخ به مستوفی الممالک در ارتباط با فرقه بابیه آن ها را مردمانی نادان و بی عقل معرفی کرد «زیرا که بدون سبب اعتقاد بهیک مردهی نجس [سید علیمحمد باب] یا یک زندهی نجس [میرزا حسینعلی نوری بهاءالله] پیدا کرده و بیجهت مرید میرزا علیمحمد … مرید شدن خیلی اسباب حیرت است.» و از دستگیری دو نفر سمیرمی خبر داد که چند جلد کتاب از باب را در اختیار داشتند «چند جلد کتابهای مزخرف و مخصوصاً کاغذی از رئیس پدرسوختهی ایشان که همراه آن دو نفر بود به دست افتاد که همان مزخرفات را به تهران میفرستم، به نظر انور خواهد رسید.» نفر اول اعتراف کرد و اعدام شد و نفر دوم علیرغم شکنجه و بریدن گوش، اعتراف نکرد و محکوم به حبس ابد گردید. شاهزاده ظلالسلطان شدیداً تأکید می کند که با دقت تمام مراقب اوضاع و احوال بابیان است. «بخصوص که این اشخاص علاوه بر اینکه دشمن دین هستند به طایفهی ما دشمنی دارند. در همهجا جاسوسهای صدیق دارم که اطلاع میدهند. چنانچه این دو نفر را اطلاع دادند و گرفته به سزای خود رسانیدم. بعد هم اگر پیدا شد البته گرفته خدمت جنابعالی اطلاع میدهم. بیگناه را هم البته کسی متعرض نخواهد شد. عبث عبث البته کسی را به این تهمت که پای جان در میان است متهم نخواهند کرد. مواظبت خواهم نمود. ظلالسلطان ۲۵ صفر»[۱۳]
ناصرالدینشاه هم که نگران اوضاع است، تلگرافی خطاب به شاهزاده ظلالسلطان فرستاد و از بابت دستگیری بابیان در اصفهان ابراز رضایت مندی کرد و سپس دستور داد که با آن ها با کمال بی رحمی رفتار کنند. «باید در کمال سختی مقید و محبوس کنید و عقیدهی خود و علم مجتهدین و علما را در حق آن ها به عرض برسانید. ۲۰ ربیعالاول»[۱۴]
شاهزاده ظلالسلطان هم در پاسخ ناصر الدین شاه نوشت که این دو نفری که دستگیر شدند از رؤسا و رهبران فرقه بابیه اصفهان بودند و «از نوشتجات که از ایشان بیرون آمد چیزهائی که استنباط شد که غیر از بخت همایونی هیچ دال بر گرفتاری ایشان نبود … علیالحساب در انبار دولتی که جای محکم بسیار خوبی است محبوسند و سی نفر سرباز مستحفظ ایشان است. بعد از رسیدن عرایض غلام به خاکپای مبارک و اظهار عقاید خود که مقرر گردیده است، به هر چه رأی جهان آرای ملوکانه اقتضا فرماید امر و حکم فرمایند. غلام بیمقدار مسعود قاجار ۲۱ ربیعالاول»[۱۵]
-میرزا حسن و میرزا حسین دو برادر متهم به بابیگری
در مبارزات علیه بابیان دو برادر تاجر به نامهای میرزاحسن و میرزاحسین دستگیر شدند. این دو برادر پسرهای میرزا ابراهیم ناظر میر محمدحسین امام جمعه بودند که به تجارت اشتغال داشتند و ضمناً بزرگان را به بابیت دعوت میکردند، چندین فقره معامله با شخص میرمحمدحسین امام جمعه انجام دادند که در نتیجهی آن مبلغ هجده هزار تومان از وی طلبکار میشوند و پس از مدتی ناگزیر از امام جمعه پول خود را طلب مینمایند. شیخ محمدباقر که بایستی در قضیهی ملامحمد نقنهای از میر محمدحسین امام جمعه دلگیر بود، اما در اقدامی ناباورانه به حمایت از شخص امام جمعه برخاست و میرزاحسن و میرزاحسین را به پیروی از مسلک باب متهم و حکم ارتداد و اعدام آن ها را صادر کرد. شاهزاده ظلالسلطان به خاطر آنکه مبادا شورشی رخ دهد، سریعاً این دو را زندانی کرد.
در طی روزهایی که دو برادر در زندان اصفهان بودند باز هم میان تهران و اصفهان تلگرافاتی رد و بدل شد. تلگراف اول از کامران میرزای نایب السلطنه به شاهزاده ظلالسلطان ارسال شد مبنی بر اینکه تجار شیراز که سال ها با میرزاحسن تجارت داشتند و اجناس زیادی از آن ها نیز در اختیار میرزا حسن است نگران اموال خود هستند و از نایب السلطنه درخواست کردند که میرزا حسن تاجر آزاد تا مبادا به واسطهی دستگیری او به آن ها ضرری برسد. «اگر ممکن است او را مرخص فرمایند والا سبب حبس او را مرقوم فرموده توجه مخصوص در حفظ مطالبات و مالالتجاره او فرمایند که محفوظ باشد، به موجب حساب مال هرکس عاید شود و نیز هشت هفت عدل قماش است که وصول آن به گمرک اصفهان رسیده، قدغن فرمایند به وکیل حالیهی میرزا ابوالقاسم و میرزابزرگ و آقا سیدحسن و میرزا ابوالحسن میرزا آقا تجار مقیم شیراز عاید رسانند. نایبالسلطنه امیرکبیر» ۲۴ ربیعالاول.[۱۶]
شاهزاده ظلالسلطان در پاسخ اعلام کرد: «و مالالتجارهی آن ها که از میان نرفته و به اموال آن ها کسی دست نزده، میرزا اسماعیل برادر آن ها که از اول هم در معاملات و داد و ستد آن ها شریک و سهیم بوده … به جای آن ها در حجره نشسته و معاملات آن ها کماکان باقی و برقرار است … مقرر فرمائید مستقیماً با میرزا اسماعیل تجار گفتگو کنند … همه چیز و همه کار و همه حساب آن ها به جای خود است و در انجا[م] معامله و کلیه عمل آن ها جناب مستطاب شیخ محمدباقر سلمهالله تعالی و جناب مستطاب آقای امام جمعه دخالت و اطلاع دارند، چگونه ممکن است که اختلالی در حساب و عمل مردم به آن ها واقع شود. ظلالسلطان ۲۶ ربیعالاول»[۱۷]
در طی مدت زندان، این دو نفر از اعتقاد خود توبه و تبری نکردند و سرانجام به فتوای شیخ محمدباقر نجفی و دستور شاهزاده ظلالسلطان ، سر هر دو را بریدند.[۱۸] که در پی آن سر و صدای زیادی به پا خاست. میرزا حسینعلی نوری (بهاء) نیز از این موضوع استفاده و میرزاحسن را سلطانالشهدا و میرزاحسین را محبوبالشهدا نامید.[۱۹]
سعادت نوری در مورد قتل این دو برادر از شاهزاده ظلالسلطان دفاع نمود و بر ادوارد براون خرده گرفت که چرا تقصیر این قضیه را به گردن شاهزاده ظلالسلطان انداخته و به نقل از ادوارد براون نوشت در موقع قتل این دو برادر، میر محمدحسین امام جمعه حضور داشت و هنگامی که سر یکی از مقتولین میلرزیده دست گذاشته روی گردن مقتول و اظهار داشت که «هرگاه ارتکاب قتل این دو نفر عقوبتی داشته باشد گناه آن را من به گردن میگیرم» و ضمناً براون از قول مورخین بهایی گفت طولی نمیکشد که امام جمعه مغضوب و به مشهد تبعید میشود و در آنجا خنازیر گردن گرفت و فوت کرد.[۲۰]. نمیتوان به مباحث براون بعنوان دوست و حامی بهائیت و مورخین بهایی چندان اعتمادی داشت، چرا که مسلماً آنان برای تبلیغات و مظلوم جلوه دادن همکیشان خود تا حد زیادی غلو و مبالغه کردهاند و همچنین طبق منابع می دانیم میر محمدحسین امام جمعه در مشهد فوت نکرد بلکه پس از مدتی به اصفهان بازگشت و در اصفهان فوت کرد.[۲۱]
در عمده ی مبارزات علیه بهائیت و بابی گری، سفارت و کنسول گری های خارجی مخصوصاً انگلیس دخالت می کرد و از آن ها حمایت میکرد. پاسخ شاهزاده ظلالسلطان بسیار محکم و صریح بود که طبق نظر شرع اسلام و علمای اعلام آنان باید مجازات شوند و همچنین خواهان عدم مداخله اتباع بیگانه در امور داخلی ایران شد و در پاسخ کنسول انگلیس که گفته بود «اینها از دوستان نزدیک کنسولگری هستند»، جواب داد معلوم نیست چرا دوستان و معاشرین کنسولگری انگلیس اغلب از مردمان بی تعصب نسبت به مملکت، ملت، سنن، آداب و رسوم و علما آن هستند و چرا انگلستان از این چنین افرادی حمایت می کند. فردای آن روز به دستور شاهزاده و تأیید امام جمعه آنان را اعدام کردند.[۲۲] از این مطلب این نکته به نظر می رسد که شاهزاده ظلالسلطان علیرغم اینکه با روحانیون بر اساس منافع خود رفتار می نمود، اما با پیروان فرقه ی بابیه که از اساس با دین اسلام و کشور ایران در تضاد بودند، به شدت برخورد می نموده است و با علمای اصفهان همکاری لازم را داشته و در هیچ منبعی دیده نشده که شاهزاده ظلالسلطان با این فرقه با مدارا رفتار کرده باشد.
-میرزا محمدهادی دولت آبادی
میرزا محمدهادی دولت آبادی، از روحانیون مشهور اصفهان عصر قاجاریه، در اواخر سال ۱۲۵۷ یا اوایل ۱۲۵۸ ق برابر با ۱۲۱۹ یا ۱۲۲۰ خورشیدی در دولت آباد متولد شد.[۲۳] او فرزند سیّد عبدالکریم بن میر محمد هادی حسینی و از نوادگان نورالله شوشتری است. از اساتید او می توان به میرزا بزرگ شیرازی و شیخ زین العابدین مازندرانی نام برد.[۲۴] سرانجام در ۱۲۹۴ ق به اصفهان بازگشت و به تدریس و اقامه نماز جماعت و برپایی مجالس مذهبی پرداخت.[۲۵] برخی میرزا هادی یکی از روحانیان روشنفکر و معروف و دانشمند اصفهان می دانند.[۲۶] حاج میرزا هادی دولت آبادی پنج فرزند پسر[۲۷] داشت که همه ی آن ها به پیروی از پدر والا گوهرشان نشر علوم و معارف و ریشه کن ساختن اوهام و خرافات را نصب العین خود قرار داده بودند.[۲۸] به سبب مخالفت های سر سختانه و تکفیر میرزا هادی، اصفهان را ترک و در سال ۱۳۰۷ ق در تهران ساکن شد.[۲۹] سرانجام در حدود سال ۱۳۱۴ ق دچار سکته و فلج شد و پس از طی بیماری سختی در ۲۴ شوال ۱۳۲۶ ق برابر با پنج شنبه ۲۸ آبان ۱۲۸۷ خورشیدی در تهران درگذشت و در ابن بابویه شهر ری به خاک سپرده شد.[۳۰]
ماده تاریخ وفاتش را طرب[۳۱] گوید :
آه افزود و رقم زد از پی تاریخ فوتش شد سوی اقلیم باقی هادی راه هدایت
مهمترین دلیل شهرت او و خانواده اش اتهام بابی گری (پیرو صبح ازل) است.[۳۲] اگر هم ازلی بودن وی و پسرش میرزا را قطعی ندانیم روابط وی با فرقه ضاله قابل انکار نیست، اما برخی از اولاد و اعقاب او یقیناً از این تهمت مبرا می باشند. [۳۳] «پیوندهای بابی ازلی دولت آبادی تنها زمانی علنی مطرح می شد که مخالفانش یا رقبایش می خواستند امتیازهای مالی یا سیاسی کسب کنند و در نتیجه میرزا هادی را رهبر فکری بابیان ازلی در ایران عنوان می کردند و یحیی دولت آبادی را که در انظار معلمی عادی می خواندند، بعد از پدرش، رهبر جماعت بابیان می دانستند.[۳۴] و برخی دیگر معتقدند که میرزا هادی و خانواده اش در اصل مسلمان معتقد و بابی دانستن ایشان اتهامی بیش نیست.[۳۵]
در مورد او سه دیدگاه وجود دارد: ۱- دیدگاهی که او را از مهمترین رهبران بابی و جانشین صبح ازل می داند ۲- دیدگاهی که او را مبرا از این اتهام می داند. ۳- دیدگاهی که او را منتسب به بابی می داند که بعدها تواب شده و به اسلام باز گشته است.
میرزا هادی در سال های نوجوانی به تعالیم سید علیمحمد باب روی آورد. در اصفهان، نزد یکی دو تن از بابیان ادبیات عربی و مباحثی از فقه و اصول را تحصیل کرد و به ویژه با یکی از شخصیت های مهم آنان به نام حاج سید محمد اصفهانی شهید بیان[۳۶] در بغداد و کربلا، میرزا حبیب الله موسی از شهدای بیان در اصفهان، ملا جعفر نراقی، شهید بیان در کاشان و ملا رجبعلی قهیر، ارتباطات علمی و دوستانه پیدا می کند، ارتباط برقرار کرد.[۳۷] میرزا هادی پس از درگذشت این افراد مورد توجه ویژه صبح ازل قرار می گیرد و با جای گرفتن در میان شهدا بیان نزد میرزا یحیی صبح ازل از تمام بابی ها ( ازلی ها ) مقرب تر می شود. این آشنایی با بابیت، باعث شد که در اولین سفر به عتبات، در بغداد خواستار دیدار با یحیی صبح ازل[۳۸] را داشت اما حسینعلی نوری بهاء الله مانع این دیدار شد.[۳۹] مجدداً در ۱۳۰۳ ق میرزا هادی سفری به عتبات داشت؛ و از آنجا به قبرس می رود تا با صبح ازل دیدار کند. در این مسافرت دو پسرش میرزا یحیی و میرزا علیمحمد همراهش بودند، اما هیچکدام در خاطرات خود از قبرس و سفرشان سخنی به میان نیاوردند، آگاهی یکی از همراهان مسلمان به نام میرزا هاشم عماد الذاکرین از دیدار میرزا هادی با صبح ازل، باعث بر سر زبان افتادن اعتقاد بابی (ازلی) میرزا هادی شد. او از آنجا به حج رفت و با چند تن از بزرگان بابی (ازلی) چون ملا محمد جعفر نراقی، ملا رجبعلی قهیر، ملا علیمحمد سراج دیدار کرد و تصمیم گرفت با استفاده از ثروتی که در دولت آباد داشت، میرزا یحیی صبح ازل را که در آن زمان، به علت ادعای «من یُظهره الله» برادرش، بهاء الله در تنگنا قرار گرفته بود، یاری کند.[۴۰]
میرزا هادی پس از این ادعا، همچنان میرزا یحیی صبح ازل را جانشین باب می دانست و از او حمایت می کرد.[۴۱] در سه دهه پایانی عمر صبح ازل ، میرزا هادی برترین شهید بیان بود و نزدیکترین بابی به او و بر همین اساس باید پس از صبح ازل سرپرستی پیروانش را بر عهده می گرفت. میرزا مهدی خان زعیم الدوله که با بابی ها در ارتباط بود، میرزا هادی را « داعی اکبر » و «عمید اعظم» ازلی ها یاد می کند و می نویسد که خلافت صبح ازل با اوست. او اعتقاد داشت که ادعای بهاء الله مبنی بر موعود باب یا همان «من یُظهره الله»[۴۲] باطل است و رساله «فصل الکلام»[۴۳] را در رد ادعای بهاء الله نوشت.[۴۴] او با بهره گیری از کتاب «بیان» فارسی»[۴۵] در نقد بهاء الله اظهار داشت که ادعای او با بسیاری از بحث های کتاب بیان سازگار نیست و از این رو ادعای بهاء الله باطل است.[۴۶] حاج میرزا هادی دولت آبادی در رساله فصل کلام نوشته: «[در کتاب بیان فارسی] نازل شده در باب پانزدهم من الواحد الخامس در این که: ماء الذی انتم به تخلقون قد طهره الله. ملخص این باب آنکه چون که یک نطفه است که لایق است ذکر طهارت به او بشود و آن چه دلالت بر او می کند از شموس متجلیه در مرایا از شمس وجود او به ذکر او کل خداوند در ظل او مستظل فرموده و اذن طهارت داده» و معلوم است که منظور در آن یک نطفه که فرموده همان نطفه شریفه است که بعد از این ظهور به جهت ظهور کلی دیگر منعقد شود و منشأ تجلّی جل شأنه گردد که دارای مقام نطفه بوده باشد. پس هرگاه ادعای این مدعی [میرزا حسینعلی بهاء] در این که ظهور کلی است از حق، فرض صدق در آن شود، چگونه می شود حال این باب و صدور این حکم از حکیم به این که او صاحب لحیه بوده و مقامات کثیره بعد از نطفه بودن را بر حسب ظاهر طی کرده تا به سن وقوف رسیده و در زمانی که این مدعی در مقام نطفه بود، ماء محکوم بود به حکم ظهور قبل نقطه جل ذکره به نجاست. پس اگر این ادعا صدق باشد، لازم آید که این حکم بالمره لغو باشد … محقق است که ثمره ی این حکم طهارت نطفه ی من یظهره الله است بنفسه لنفسه و طهارت نطفه های مستظلین در ظل عنایت او به ظهور قبل از او به تبعیت او و لأجله. پس وقعی نیست برای این مدعی در ادعای بی ربط او!
سخن حاج میرزا هادی دولت آبادی این است که باب در کتاب بیان فارسی ماء نطفه را به حرمت ماء نطفه من یظهره الله پاک قرار داده و نجاست آن را که در دیانت اسلام قطعی بود، برداشته است. این حکم نشان از آن دارد که نطفه من یظهره الله که پاک است بعد از بعد از صدور این حکم بسته خواهد شد نه مانند بهاء الله که نطفه اش در زمان اسلام بسته شده و نجس بود! از این روست که دعوی من یظهره اللهی بهاء الله با این حکم باب همسان نبوده و بی اساس است. حاج میرزا هادی دولت آبادی این دلیل را در بحث و گفتگو با بهائیان نیز به کار می برد.[۴۷]
بهاءالله هم از میرزا هادی با تعبیری همچون «غافل»، «جوهر ضلال» و «گِل پار» نام برده است.[۴۸] واکنش بهاء الله به این سخن او سخت بود: یکی از اولیاء علیه بها الله که از کأس استقامت نوشیده و ما سوی الله نزدش معدوم بوده، در ارض صاد [اصفهان] با هادی دولت آبادی ملاقات نموده، آن غافل ذکر نمود: «ماء نطفه را نطفه اولی حکم به طهارتش کرده اند لاجل حرمت نطفه من یظهره الله و در آن ایام جمال قدم [بهاء الله] بیست و پنج ساله بودند» و مقصودش از این کلمه، رد ظهور الله و نفی او و اثبات اوهام خود بوده.
اولاً، آنکه این کلمه از بیان است [که] می فرماید: «در آن یوم بیان نفع نمی بخشد و به آن تمسک ننمایید!» قال و قوله الحق؛ « انه لایشار باشارتی و بما نزل فی البیان» و به آن چه ذکر نمود، مخالفتش با حضرت نقطه نزد متبصرین واضح و ثابت، چه که حضرت می فرماید: «ایاک ایاک ان تحجب بما فی البیان» به کمال تصریح مخالفت نموده و شاعر نیست. قل لعمر الله لایجد احد من البیان الا عرف ظهور مکلم الطور الذی ینطق باعلی النداء الملک لله ملک الوری.
یا هادی! سبب اختلال و اضلال مشو! انوار آفتاب حقیقت عالم معانی و بیان را منور نموده و آیات الهی به مثابه امطار از سحاب فضل نازل وهاطل! جمیع بیان الیوم طائف حول است لو کنتم تفقهون! سبحان الله! هادی ملتفت نیست که چه می گوید و از بیان حضرت نقطه ی اولی درباره ی نطفه چه ادراک کرده؟
ثانیاً بگو: ای غافل! نطفه ی من یظهره الله، روح ما سویه فداه طاهر و مطهر بوده و هست و آن نطفه مبارکه به ذکر احدی محتاج نه! اقسمک بالله الذی خلقک و سویک! در یک آن قلب را از بغض مطهر نما و بعد در آن چه ذکر نمودی تفکر کن شاید یک کلمه مبارک که «تبت الیک یا مولی العالم» موفق شوی. آیا پاکی و طهارت نطفه من یظهر الله معلق به کمه عباد اوست؟!
استغفرالله من هذا الوهم المبین! استغفرالله من هذا الظلم العظیم! استفغرالله من هذا الخطا الکبیر!
بگو ای هادی! اگر در این حین سمع را از قصص کاذبه طاهر سازی، از لسان حضرت نطقه «اننی انا اول العابدین اصغا نمائی من یظهر الله روح ما سویه فدا، محیط بوده و نه محاط مقام نقطه به قول او ثابت شده و می شود انه هو غنی عمن فی السموات والارض. کل به او محتاج و در این مقامات حضرت نقطه به کلمه مذکوره ناطق اسمع ثم انصف و لاتکن من الظالمین.
و اگر مقصود آگاهی نقوس منصفه بوده، ایشان از ذکر من یظهره الله و کلمه ی او که نقطه اولی آن اخبار نموده بقوله «انه ینطق فی کل شأن اننی اناالله» الی آخر الآیه ی مقام آن نطفه ی طیبه و آن لطیفه ی طاهره ی ربانیه را دانسته و می دانند. باری مقصود آن حضرت از ذکر این اذکار اشتغال به ذکر آن محبوب بوده. اعرف و کن من الشاکرین! اعلم و کن من التائبین! نظرو کن من المنصفین!
می فرماید: «شجره ی اثبات به اعراض از او شجره ی نفی می شود.» لعمر الله! ندای بیان مرتفع و با ناله و حنین می فرماید: «یا قوم یوم یوم اللهی است و امر امر او! به قطره از بحر ممنوع نشوید. و به ذره از آفتاب ظهور محروم نمایید.»
لعمری یا هادی! اخذت الغدیر و نبذت بحرالله ورائک اتق الله ثم انصف فی ما ظهر بالحق! انه یغنیک عن دونه و یهدیک الی نبأه العظیم یا هادی! هل یقدر من اردته [یحیی] ان یستن مع فارس الالهی فی میدان الحکمه و البیان؟
لا و ربک الرحمن! خذ اعنه هویک ثم ارجع الی مولیک ان الیه مرجعک و مثویک».[۴۹]
پس از این به گونه ای میرزا هادی مورد توجه میرزا یحیی صبح ازل قرار گرفت که به او لقب «اسم الله الودود» داد و به روایت بهاییان صبح ازل، میرزا هادی را جانشین خود قرار داد.[۵۰] به همین سبب بهاییان به شدت به او می تازند. حتی نقل است که میرزا هادی وجوه شرعی بابیان (ازلی ها) را در ایران جمع می کرد و از طریق استانبول برای صبح ازل می فرستاد.[۵۱] میرزا هادی چهار سال پیش از صبح ازل درگذشت[۵۲] و رهبر ازلیان او ستود و فرزند او میرزا یحیی دولت آبادی را جانشین خود معرفی کرد.[۵۳] میرزا هادی در گورستان ابن بابویه شهر ری دفن شد. این گورستان برای ازلی ها مقدس است، چون محل اولیه جسد علی محمد باب بوده است. پس از درگذشت میرزا هادی، میرزا یحیی صبح ازل، حاجی میرزا یحیی دولت آبادی را «شهید بیان» اعلام کرد. نکته مهم در زندگی میرزا هادی، بر پایه شواهد دال بر بابی (ازلی) بودن، گزینش سنت نهان زیستی و کتمان عقیده است. چرایی این سنت در میان ازلی ها در واقع به ترور نخست ناصر الدین شاه در سال ۱۲۷۵ ق باز می گردد که بر اثر آن بابی کشی عظیمی در ایران رخ داد و بر مبنی آن پیروان این آیین تصمیم گرفتند خود را مسلمان جا بزنند. ازلی ها این شیوه را در پیش گرفتند. اما علیرغم سری ماندن فعالیت هایش، از چشم علمای اصفهان پوشیده نمی ماند و باعث واکنش آن ها می شود. یکی از این واکنش ها به زمان مسافرتش به قبرس در خلال سفر حج او باز می گردد. در دومین سفر به حج، در میان راه قبرس با صبح ازل دیدار کرد.[۵۴] میرزا یحیی کلمه ای از این سفر ارائه نمی دهد. میرزا هادی در طول اقامت در قبرس قصد داشت یکی از دختران صبح ازل را به همسری برگزیند، اما این وصلت صورت نگرفت.
صبح ازل شعری در نعت میرزا یحیی که او را به «اسم الله نجی» ملقب کرده بود، می سراید و در آن از سفر طولانی مدت میرزا یحیی به قبرس و اقامتش در انجا یاد می کند. شعر صبح ازل گویای آن است که میرزا یحیی در ۲۵ سالگی به قبرس رفته است. ازلی ها اعطای این القاب را از سوی خداوند می دانستند. بنابراین میرزا یحیی در نگاه ازلی ها یکی از مؤمنان مورد الطاف خاص الهی قرار گرفته بود. صبح ازل در نامه دیگری نیز میرزا یحیی را «اسم الله النجی» خوانده و ایمان بابی او را می ستاید.[۵۵]
آنقدر شهرت میرزا هادی و میرزا یحیی گسترده است که برخی قصد ارتداد و قتل میرزا هادی و فرزندش میرزا یحیی را داشتند. این اتهام انتساب تا جایی است که مردم به صورت دست جمعی در محلات اصفهان راه افتاده و در صدد قتل خانواده ایشان بر می آیند. «به خیال آنکه جمعیت آن ها زیاد شده و بتوانند به محله احمدآباد که خانه ما در آن است ریخته و برادرم را کشته … که اطرافیان و بستگان دولت آبادی ها مسلح شده و در صدد مدافعه بر می آیند و کنسول روس نیز افراد مسلحی برای دفاع از آن ها اعزام می دارد و خودش نیز مستقیماً به دفاع از این خانواده بر می خیزد»[۵۶] و همچنین: «یک روز جمعی از عوام ساده لوح از همه جا بیخبر به اغوای چند نفر از روحانی نماها مصمم شدند خانه آقا میرزا احمد را مورد حمله قرار دهند و در ضمن غارت و یغمای اموال و اثاثیه اش خود او را نیز تلف کنند. آقا میرزا احمد ناگزیر به خانه شیخ العراقین رفت و تفنگچی های شیخ مهاجمین آشوب طلب را متفرق ساختند.»[۵۷]
حمایت چند تن از علمای بزرگ نجف و اصفهان، از جمله میرزا حبیب الله رشتی، آخوند ملا محمدکاظم خراسانی و میرزا محمدباقر خوانساری معروف به صاحب روضات مانع انجام قصد آنان شد.[۵۸] این عده به ناصرالدین شاه قاجار شکایت می برند. ناصرالدین شاه که خود مقلد میرزای شیرازی بود، نظر این مرجع عالیقدر را استفسار می کند، اما میرزای بزرگ فتوای ارتداد و قتل میرزا هادی را صادر نمی کند. آقا نجفی، اصرار بر ارتداد میرزا هادی و میرزا یحیی داشت.[۵۹] میرزا هادی خود نیز بر منبر رفت و سید علیمحمد باب و یحیی صبح ازل را لعنت کرد. ولی با وجود این نتوانست در اصفهان بماند و به تهران رفت.[۶۰] در تهران به سبب مخالفت برخی علما از جمله حاجی میرزا محمدحسن آشتیانی وی در منابر به لعن سید علیمحمد باب، میرزا یحیی صبح ازل و میرزا حسینعلی بهاء الله و عباس افندی عبدالبهاء پرداخت. و از آن سو میرزای بزرگ از میرزا هادی خواسته بود تا رساله ای در اصول عقاید اسلامی بنویسد تا از بدبینی مخالفانش در موضوع «فساد عقیده» رهایی یابد و او نیز رساله «دُرَّر الفوائد فی اصول العقاید» نگاشت و آن را منتشر کرد. [۶۱] میرزا یحیی اشارتی به این ماجرا نمی کند ولی میرزا محمدخان قزوینی (علامه قزوینی)، دوست نزدیک میرزا یحیی، آشکارا نگارش این رساله را بعد از سفر میرزا هادی به قبرس عنوان می کند.[۶۲] میرزا هادی «دُرَر الفوائد فی اصول عقاید» را در سال ۱۳۰۵ ق منتشر می کند.[۶۳] در صفحه نخست این کتاب از میرزا هادی تحت عنوان «مروج الاحکام ثقه الاسلام سیّد الحکما سند الفقها مجنهد العصر و الزمان آقای الحاج میرزا محمدهادی الشهیر به دولت آبادی» یاد می شود. با این حال گروهی از علمای اصفهان رساله را نپذیرفته و بر ازلی بودن میرزا هادی پافشاری می کنند.
میرزا یحیی در حیات یحیی و میرزا علیمحمد در خاطرات و ملاحظات، به صورت جداگانه، بدون اشاره به بابی یا ازلی بودن پدرشان، موارد متعددی از آزار و اذیت میرزا هادی توسط شاهزاده ظل السلطان و برخی علما را ذکر کرده اند.
ظل السلطان حاکم قدرتمند اصفهان که اصفهان را منظم کرده است . قدرت نفوذ ظل السلطان باعث کاهش قدرت روحانیون شده، اما ظل السلطان در عین حال نمی خواهد قدرت روحانیون چندان کاهش یابد، چون وجود روحانیت اصفهان را سدی محکم در مقابل برادران قدتمندش کامران میرزای نائب السلطنه حاکم تهران و مظفرالدین میرزا ولیعهد و همچنین عامل پیشرفت خود می داند.[۶۴]
میرزا هادی در اصفهان با شیخ محمد باقر نجفی و پسرش آقا نجفی از یک سو و از سوی دیگر با شاهزاده ظل السلطان درگیر بود. ابتدا با حمایت ضمنی از شاهزاده ظل السلطان تلاش داشت تا پایگاه مرامی در اصفهان بسازد اما از سوی نجفی تکفیر شد.تکفیر میرزا هادی باعث تشویق شاهزاده ظل السلطان در اجرای طرح تصرف زمین های او شد و ناچارا ابتدا به عتبات و سپس در تهران با حمایت علی اصغر خان امین السلطان ساکن شد.[۶۵]
در مورد انتساب خانواده میرزا یحیی به آیین باب در حیات یحیی آمده است: «در زمان حکومت ظل السلطان و مقبولیت و مرجعیت عامه شیخ محمد تقی و مخالفت آن ها با پدرم و طرفیت تجاری برادرم علیمحمد با یک تاجر بابی ، باعث این اتهام شد. درآن موقع ظل السلطان برای تصاحب اموال و املاک مردم و آقا نجفی بواسطه حفظ موقعیت مذهبی خود، دیگران را به اتهام بابی بودن از میدان بدر می کردند . امین السلطان بطور مزاح گفته بود: در اصفهان هم املاک حاجی میرزا هادی بابی شده است.[۶۶]
میرزا یحیی می نویسد: ظل السلطان به خیال ملاکی افتاده بهترین املاک اصفهان را می خرد و از جمله به خیال می افتد پدرم را هم که را هم که در کرون اصفهان دارد از او بگیرد پدرم از واگذا کردن ملک ابا نموده یک وقت خبر دار می شویم عمویم سهم خود را در آن ملک بی اطلاع پدر به ظل السلطان فروخته و او در ملک ما راع پیدا کرده اسباب زحمت برای پدرم فراهم می گردد.[۶۷]
آقا نجفی با ظل السلطان دست اتحاد داده و یگانه نقطه توجه شان وسعت دادن تمول خویش است هرکس در مقابل این هیأت بخواهد دم بزند به کفر و زندقه اش منسوب و از حقوق امنیت جانی و مالی و عرضی محرومش می دارند.[۶۸] آقا نجفی آرزو دارد که همانند پدرش قدرت معنوی بالایی دست یابد و از همین میل زیادی به دخالت در امور گوناگون دارد و از همین رو علیرغم اتحادی که با ظل السلطان دارد به معارضه با حکومت می پردازد.[۶۹]در میان روحانیون کسانی هستند که مقام و اعتبار را به واسطه وراثت دارند که به هیچ وجه شایستگی آن را ندارند و منظورش آقا نجفی است.[۷۰]
میرزا هادی به علت اختلافی که با ظل السلطان دارد تقریباً در تلاش است تا فاصله خود را با او حفظ کند اما ظل السلطان به طبق سیاستش در مورد علما تلاش زیادی دارد تا میرزا هادی را به خود نزدیک کند.[۷۱] و طبق سیاستی که شاهزاده دارد مرعوب قدرت اش گردد. شاهزاده ابتدا با میرزاهادی خلوت نمود به او گفت که «بعد از پدرم من تمکین از این ولیعهد نخواهم کرد و به هر شکل که باشد سلطنت را خواهم برد. من فکر کردم [که] دو نفر ملا و دو نفر وزیر من با خود باید همدست داشته باشیم و آنچه نظر در این شهر انداختم بهتر از شما کسی را سراغ ندارم. شما باید به من قول بدهید که در این خیال با من همراهی کنید».[۷۲] میرزا هادی دادن پاسخ را به بعد واگذار کرد و دیگر به نزد شاهزاده ظلالسلطان نرفت. شاهزاده ظلالسلطان از این عمل میرزاهادی ناراحت شد و کینه ی او را به دل گرفت. در همین حال، میرزاهادی به واسطه تنگی جا و مکان و کمبود بودجه، مجبور شد تا به محله احمدآباد که از محلات مخروبهی اصفهان بود، نقل مکان کند.
در همان زمانی که میرزاهادی به احمدآباد نقل مکان نمود، اهالی محله احمدآباد اجتماع نمودند و میرزاهادی را جهت اقامه نماز جماعت به مسجد ایلچی بردند و چند روزی نیز در آنجا نماز جماعت برپا بود. مدتی قبل از این ماجرا آخوندی بابی زاده به نام ملا قنبر که از طلاب شیخ محمدباقر مسجدشاهی بود، پیش نماز این مسجد بود که توسط شاهزاده ظلالسلطان و اعلان میرزا هاشم امام جمعه، به واسطهی برخی شرارتها، او را از شهر اخراج کرده بودند.
شاهزاده ظلالسلطان بلافاصله او را از قم به اصفهان احضار و میرزا هاشم امام جمعه هم اعلام کرد که چون وی قبلاً امام جماعت این مسجد بوده، اولویت برگزاری نماز جماعت با اوست و بلافاصله چهل نفر از فراشان خود را فرستاد تا آخوند ملا قنبر را همراهی کنند. دلیل اصلی فرستادن نوکران، ایجاد شورش و بلوا بوده تا زد و خورد ایجاد گردد ولی میرزاهادی متوجه اصل ماجرا شد و حق خود را به ملا قنبر واگذار و دیگر به آن مسجد نرفت.[۷۳] «شاهزاده فرستادند که شما چرا به مسجد نمیروید. این آخوند کیست که بتواند در مقابل شما حتی عمل خلافی را بکند [میرزاهادی] گفتند من مسجد را محل نان خود قرار ندادهام و دکان تجارتی نیست که سر آن نزاع شود. من ابداً حاضر نیستم که در آن مسجد بروم».[۷۴] و یک مسجد مخروبهای که در نزدیک خانه اش بود را تعمیر و محل نماز جماعت خود قرار داد. اگرچه در این کار، آن گونه که شاهزاده ظلالسلطان میخواست، نتوانست کار خود را پیش ببرد، اما طبق نظر علیمحمد دولتآبادی، از اعتبار میرزاهادی کمی کاسته شد: «اولاً آخوندی را که سمت طلبگی آقا را داشت در مقابل آقا [میرزاهادی] تراشید. ثانیاً میرزا هاشم امام جمعه را فائق کرد که مسجد را ازآقا [میرزاهادی] انتزاع نماید و ثالثاً در میان مردم شهرت کند که آقا خواستند مسجد را تصرف نمایند و امام جمعه [میرزاهاشم] نگذارد.»[۷۵]
میرزاهادی در طی این مدت، مراسم سوگواری و موعظه برپا کرد و حتّی مدرسهای که در نزدیک خانه به صورت ویران مانده بود را تعمیر و حجرات آن را به طلاب خود که حدود سی نفر میشدند واگذار کرد. به مرور، مردمی که میرزاهادی را مقتدای خود میدانستند به احمدآباد رفتند و کمکم به آبادی احمدآباد افزوده شد.
شاهزاده ظلالسلطان جهت تخریب میرزاهادی، برنامهی دیگری را تدارک دید. در نزدیکی خانهی میرزاهادی، تکیهای قرار داشت که میرزاهاشم امام جمعه آن تکیه را به داروغهی شهر فروخت. داروغه هم آنجا را طویله کرد. ورثهی واقف این مکان، هر تلاشی کردند که این اتفاق نیفتد، نتوانستند. شاهزاده آن ها را نزد میرزاهادی فرستاد تا به این موضوع رسیدگی کند. از آنجایی که از نظر شرعی و عرفی این کار صحیح نبود که محل عبادت مردم، طویلهی حیوانات شود، میرزاهادی به شاهزاده ظلالسلطان نوشت که «اینجا تکیه سیدالشهدا است و هرکس که فروخته و خریده خلاف شرع اسلام است و تصرف آن حرام و غضب است.» شاهزاده ظلالسلطان هم برای آنکه فتنهی میان میرزاهادی و میرزا هاشم امام جمعه را زیاد کند، فوراً این حکم را به اجرا گذارد و داروغه را از تصرف منع کرد. میرزا هاشم امام جمعه بلافاصله به شاهزاده ظلالسلطان اعلام کرد در صورت همراهی شاهزاده ظلالسلطان به او مبالغی تقدیم خواهد کرد و شاهزاده ظلالسلطان اجازه دهد ملک به تصرف خریدار در آید. شاهزاده ظلالسلطان به میرزا هاشم امام جمعه پیشنهاد داد که خودش اقدام کند و از آن طرف به میرزاهادی اعلام کرد میرزا هاشم امام جمعه قصد تصرف تکیه را دارد و باید افرادی را فرستاده و مانع کار او شوید. اما میرزاهادی پیغام داد که «این حکمی است که من دادهام میخواهید اجرا کنید یا نکنید و با امام جمعه هم نزاع نخواهم کرد.» از طرف دیگر میرزا هاشم امام جمعه به جهت این کار عجله داشت اما این کار باعث می شد تا برنامهی شاهزاده ظلالسلطان محقق نگردد، به همین خاطر به میرزا هاشم امام جمعه پیشنهاد داد تا صبر کند. شاهزاده ظلالسلطان به میرزا هاشم امام جمعه اعلام کرد «به متولی و ورثهی واقف بگویید محال است بگذارم حکم میرزاهادی اجرا شود.» میرزا هاشم امام جمعه هم این کار را انجام داد و از آن طرف به میرزاهادی پیام داد که امام جمعه قصد دشمنی با شما را دارد و به مردم هم صدمه زده است. «شما چند نفری از نزدیکان او را گرفته و مجازات کنید.» میرزاهادی پیغام داد که «من از میزان ارتباط و دوستی شما با میرزاهاشم امام جمعه اطلاع دارم، اگر بخواهید میتوانید او را مجاب کنید و او جرأت مخالفت نخواهد داشت.»[۷۶] بالأخره شاهزاده ظلالسلطان حکم به تحویل تکیه به صاحب جدیدش یعنی داروغه داد و داروغه هم سریعاً آن را تصرف و طویله کرد. میرزاهادی هم به شاهزاده ظلالسلطان پیغام داد که «روز اول گفتم که اگر میل شما نباشد امام جمعه قدرت چنین خلاف شرعی را نخواهد داشت».[۷۷]
پس از آنکه شاهزاده ظلالسلطان نتوانست علیه میرزاهادی اقدامی انجام دهد، با میرزاهاشم امام جمعه مشورت کرد و میرزا هاشم امام جمعه پیشنهاد داد تا میرزا هادی را متهم به بابیت کنند. هرچند علمای بزرگ اصفهان مخصوصاً آقانجفی[۷۸]، آقایان چهارسوقی و آخوند ملاباقر فشارکی، همگی ادعاهای میرزا هاشم امام جمعه را تکذیب کردند و مردم هم شروع به فحاشی علیه میرزا هاشم امام جمعه نمودند و امام جمعه ناچار به سکوت شد. میرزاهادی میگفت: «معصوم فرمود که هرکه اظهار اسلام کرد انکار او را نکنید اما در نظر مردم اینطور نیست و اسلام را فرع اغراض مغرضین میدانند که در هر مورد کسی را میخواهند مسلمان و هرکه را نخواهند کافر میدانند و میخوانند».[۷۹]
به نوشته آن ها، شاهزاده ظل السلطان حاکم قدرتمند و بلامنازع اصفهان به تصاحب املاک حاصل خیز میرزا هادی در ناحیه کرون اصفهان نظر داشته، از این رو به ترویج اتهام بابی گری و بر انگیختن علما بر ضد وی پرداخته بود. [۸۰] برخی معاصران آن ها نیز این امر را تایید کرده اند.[۸۱]
مهمترین تألیفات میرزا هادی عبارت است از: فصل الکلام در رد آراء میرزا حسینعلی بهاء الله، شرح مظالم شاهزاده ظل السلطان، شرح زندگانی خود، ترجمه کتاب اخلاق روحانیون.
طبق دیدگاه کسروی پیروان سیّد باب چون در ابتدای فعالیت خود کوشش های جانبازانه در راه پیشرفت کیش خود برداشتند و باعث شگفتی همگان شدند لذا وقتی بعدا تلاش آزاد خواهان و کوشش های آنان را دیدند چنین گمان کردند که چون پیروان باب از طریق مذهب نتوانستند این بار از این طریق (مشروطه) پای به میدان گذاشته اند پس یکی از ابزارهای مبارزه با مشروطه خواهان بابی خواندن همه آن ها بود.[۸۲] و همچنین بهائیان طرفدار روس و از خودکامگی محمّدعلی شاه حمایت می کردند و ازلیان هواخواه مشروطه و طرفدار انگلیس بودند.[۸۳]
برخی قلم تیز و افکار میرزا یحیی را عامل این اتهام ها می دانند. او علاقمند به افکار نو، نویسنده ای سکولار و تجددخواه، ملی گرایانه و ناسیونالیستی بود[۸۴] با توجه به چهارچوب های فکری که در دولت آبادی شکل یافته بود از اساس با حضور روحانیون در سیاست مخالف بود و به همین خاطر با مشی تاریخ نگاری سکولار به فعالیت های روحانیون نگریسته است.[۸۵] حاج میرزا یحیی دولت آبادی یکی از بنیان گزاران فرهنگ جدید ایران است و فعالیت های خستگی ناپذیر او را در راه توسعه ی علوم و معارف مورد تصدیق رجال و بزرگان قوم می باشد.[۸۶] شیخ فضل الله نوری و بعضی دیگر از علمایی که در ماجرای مشروطه به قم مهاجرت کردند، همواره با خانواده میرزا یحیی کدورت داشته اند.[۸۷] سیّد عبدالله بهبهانی نیز از جمله کسانی بود که مسأله بابی بودن دولت آبادی ها را بر سر زبان ها انداخت.[۸۸] پس از پیروزی نهضت مشروطه و افتتاح نخستین دوره مجلس شورای ملی (۱۸شعبان ۱۳۲۴)، چون میرزا یحیی به بابی گری (ازلی ) متهم بود، برای نمایندگی مجلس انتخاب نشد[۸۹]. به گفته احتشام السلطنه سیّد محمد طباطبایی به سبب آنکه میرزا یحیی را بابی می دانست، اجازه حضور وی در مجلس را نمی داد.[۹۰] به نظر احتشام السلطنه، این اتمام ناشی از اختلافات شاهزاده ظل السلطان و شماری از علمای اصفهان با این خانواده بوده است.[۹۱] میرزا محمد ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان می نویسد: متجاوز از ده سال است که من با دولت آبادی ها معاشرت داشته ام و در این مدت حتی ترک اولی هم از حاج میرزا یحیی ندیده ام و تنها تقصیر او کمالات صوری و معنوی وی می باشد که او را محسود خلایق کرده است و شأن حاج میرزا یحیی اجل از آن است که از باب و ازل تبعیت کند.[۹۲] طرد و حذف مخالفان یا مشروطه خواهان به بهانه باب یا بهایی بودن آن ها رایج بود.[۹۳]
پس از استبداد صغیر و بازگشایی مجلس، میرزا یحیی با اعتدالیون به دلیل اختلاف مسلک و با انقلابیون به دلیل آنکه خواهان تابعیت بدون قید و شرط بودند، نمی توانست همکاری کند، به صورت منفرد شروع به کار کرد. در این اوضاع مردم کرمان او را به نمایندگی مجلس انتخاب کردند، اما جمعی از منتقدان انقلابیون که قطعیت داشتند، با تمام مقاصد و عملیات آن ها همراهی نخواهد کرد، به دسیسه های پنهان بر ضد او پرداختند و اعتدالیون ، از جمله یکی دو نفر روحانی، هم بر ضد او فعالیت می کردند و به تعبیر او«از راه دیانت» به وی تهمت می زدند. میرزا یحیی چون می دانست که اعتبار نامه اش تصویب نخواهد شد، پیش از طرح اعتبار نامه استعفا کرد.[۹۴]
به عقیده برخی ملاهای قشری وآن عده معدودی که از جهل عامه سوء استفاده می کردند به معمول زمان به چماق تکفیر متوسل شدند ولی دولت آبادی ها که هدفی جز اعتلای نام ایران و ایرانی و بسط و توسعه ی فرهنگ نداشتند از مشاهده ناملایمات بیم به دل راه ندادند و اجرای برنامه های فرهنگی خود را دنبال نمودند.[۹۵] دکتر عیسی صدیق در کتاب یادگار عمر می نویسد: حاج میرزا یحیی دولت آبادی اغلب اوقات با کمال وقار و با روی گشاده به مدرسه ی کمالیه می آمد و به اتفاق مرتضی خان به کلاس ها سرکشی می کرد و از درس هایی که داده شده بود سوال می فرمود و کسانی را که نیکو از عهده جواب بر می آمدند مورد تشویق قرار می داد و شاگردان را نصیحت می کرد. در تمام کوچه هایی که به مدخل مدرسه ی کمالیه ختم می شد بر دیوارها با گچ و زغال به خط درشت نوشته بودند «مرتضی خان مدیر مدرسه ی کمالیه بابی است» بعضی از اراذل را نیز تحریک می کردند که در موقع عبور از کوچه و بازار کلمات زشت به زبان آورند.[۹۶] میرزا یحیی مهم ترین مانع گسترش آموزش های نوین را در ایران ، مخالفت طلاب علوم دینی شمرده است. به نظر او، در تهران بیش از هزار طلبه از راه تدریس امرار معاش می کنند و شب ها را در مدارس و روز ها را در خانه های اعیان و اشراف به معلمی کودکان می گذرانند. از آنجا که مدارس جدید موجب قطع معاش آن ها می شد، با آن دشمنی می کنند. [۹۷] همچنین از نظر او آقا نجفی می کوشید نظر علمای نجف را علیه مدارس جدید بر انگیزد.[۹۸]
میرزا یحیی دولت آبادی در حیات یحیی می گوید: «از بعد از ظهور باب هرکس که دم از آزادی و حریت زد و از علوم و معارف سخن به میان آورد فی الفور دشمنان آزادی اورا به فساد عقیده و لامذهبی متهم می کنند.»[۹۹] میرزا یحیی بدون توجه به گفته های عوام کالانعام و محرکین بدخواه و بدنام زیر لب زمزمه می کرد و می گفت:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چون من و آن هم کافر؟؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود[۱۰۰]
قطعه شعری از اشعار میرزا یحیی که نشان دهنده ی حس وطن خواهی و ایستادگی در برابر ظلم و ستم است اشاره می شود:
ای جوانان وطن نوبت آزادی ماست روز عیش و طرب و خرمی و شادی ماست
وطن از حلقه ی زنجیر ستم شد آزاد رفت اندر غل و زنجیر تن استبداد
کنده شد بارگه جور و جفا را بنیاد خاک ظلمت کده ی ظلم و ستم به باد
آن ستم ها که کشیدی بیارید به یاد وز ستمگر نگذارید در این خاک نژاد
وطن و خانه ی ما خطه ایران باشد خاک ایران همه چون روضه رضوان باشد[۱۰۱]
افزون بر این، علمای مقیم عتبات نیز بابی بودن آن ها را نپذیرفته اند ، چنان که آخوند خراسانی و میرزای شیرازی با میرزا هادی و فرزندش رفتاری شایسته داشتند.[۱۰۲] روابط سیّد جمال اسدآبادی با میرزا هادی و میرزا یحیی بسیار مستحکم بود.[۱۰۳] سیّد جمال الدین اسدآبادی و میرزا رضای کرمانی متهم به بابی بودند، در پی آشنایی با افکار آزادی خواهانه به ویژه در پیوند با حوزه های مبارزاتی استانبول به ریاست سیّد جمال و نیز میرزا آقاخان کرمانی بود که میرزا یحیی عملاً به عرصه مبارزات سیاسی گام نهاد. او پس از کشته شدن میرزا رضا، شعری از زبان میرزا رضا سرود که در آن بابی بودن میرزا رضا تکذیب شده بود.[۱۰۴]
از نگاه دولت آبادی، آیه « وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ» و « وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» بر دموکراسی و حکومت شورایی دلالت دارد؛ توحید نیز به معنای احترام به اقوام و ملل و فرهنگ های دیگر و نیز آزادی مذهب است که دموکراسی را می پرواند و شرافت موروثی را لغو می کند. افزون بر این، اسلام همواره مسؤولیت مدنی را تشویق کرده و معتقد است: «کلکمْ راعٍ، وَ کلکمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِیتِهِ.» هر کدام از شما مسئول هستید و درباره افرادی که به سخن شما گوش میدهند بازخواست خواهید شد. حضرت رسول (ص).[۱۰۵]
اسلام خداپرستی را در مرکز دایره ی انسانیت قرار داد و خداپرستان را از قومی و ملتی به صلح دعوت کرده است ( مانند سوره مبارکه آل عمران آیه ۶۴ : قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَبَينَكُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِكَ بِهِ شَيئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ﴿۶۴﴾ بگو: «ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما، بعضی دیگر را -غیر از خدای یگانه- به خدایی نپذیرد.» هرگاه (از این دعوت،) سرباز زنند، بگویید: «گواه باشید که ما مسلمانیم!»). همچنین قرآن در موارد متعدد افراد بشر را از یک پدر ومادر می شمارد و امتیاز آنان را فقط به تقوا منوط کرده است: چنان که در سوره حجرات آیه ۱۳ («يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثي وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ﴿۱۳﴾ اى مردم، ما شما را از یک مرد و یک زن ( آدم و حوّا ) آفریدیم; بنابراین هیچ تیره و قبیله اى در آفرینش بر دیگرى برترى ندارد; ما شما را به صورت تیره هاى گوناگون و قبیله هاى مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسیّد نه آن که به نژادپرستى روى آورید و به نژاد و تیره خود افتخار کنید و هر ملّتى خود را از دیگر ملّت ها گرامى تر بداند; به یقین گرامى ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست. خداست که معیار برترى انسان ها را معین مى کند، چرا که او به حقایق امور دانا و آگاه است) دقیقا این هدف را دنبال می کند. سرانجام در سوره بقره آیه ۲۵۶ («لااکراه فى الدین قد تبیّن الرشدُ مِن الغَىّ» در دین هیچ اجبارى نیست و راه از بیراهه بخوبى آشکار شده است. اصل انتخاب مذهب را آزاد انتخاب می کند. با این آیات و روایات میرزا یحیی به این جمع بندی می رسد که اسلام با چنین بنیان هایی هرگز مانع زندگانی دموکراتیک و بین المللی نخواهد بود. شرع مقدس اسلام حکم می کند که نباید به پادشاه ظالم جابر باج و خراج داد و این یعنی حق حکومت با خود ملت است.[۱۰۶]
آیت الله لنکرانی معتقد است:[۱۰۷]
میرزا هادی دولت آبادی، قائم مقام «میرزا یحیی صبح ازل» بود. بی جهت نیست که میرزا هادی، نام فرزندانش را نیز یحیی و علی محمد گذاشته بود. به علت همین سوابق، و نیز شهرت ریاست میرزا یحیی دولت آبادی (پس از پدر) برازلیان، میرزا یحیی نزد عالمان بزرگ اصفهان و تهران (آقا نجفی اصفهانی، میرزا محمد حسن آشتیانی، و حتی سیّد محمد طباطبایی) متهم و مطعون به بابیت بود و آوازه انحراف پدرش میرزا هادی – به اعتراف خود میرزا یحیی – حتی تا سامرای میرزای شیرازی نیز رفته بود. چنان که شهید مدرس نیز در مجلس شورای ملی پنجم با اعتبار نامه میرزا یحیی مخالف کرد.
آیت الله لنکرانی نیز داستانی را در باب میرزا یحیی دولت آبادی نقل می کرد که حاکی از تنبه (و شاید هم بی اعتقادی همیشگی) میرزا یحیی نسبت به علی محمد باب، و بیزاری وی از مرام خرافی و استعماری بابیت است. لنکرانی می گفت:
در اوایل دوران رضاخان، روزی بر میرزا یحیی دولت آبادی وارد شدم. کتاب شریف نهج البلاغه را در برابر خود گشوده بود و دو زانو روی آن خم شده و مطالعه می کرد. من که رسیّدم سر برداشت و زمانی که به من نگریست، دیدم چشمانش از گریه سرخ و اشکبار است با حالت تأثری گفت:
– نجاست من بر میرزا علی محمد باب شرف دارد. اگر دیدن و معارف آن، همین است که این کتاب می گوید، پس او چه می گوید؟ این سخنان بلند نهج البلاغه کجا و لاطائلات باب کجا؟
در تأیید روایت لنکرانی، نکاتی در خور توجه است:
۱- فروغ دولت آبادی (دختر میرزا یحیی) می نویسد: پدرم «در روزهای آخر عمر به شرح کامل ماجرا نگارش زندگی علی بن ابی طالب (ع) پرداخت و با آنکه شب و روز و حتی در آخرین روز حیات از نگارشش فارغ ننشست متأسفانه مجال اتمام آن نیافت»
۲- به رغم شهرت میرزا یحیی دولت آبادی با بیت (شاخه ازلی گری) برخی از دوستان و مرتبطش با وی نظیر احتشام السلطنه، اتهام مزبور را بی پایه می شمردند. خود یحیی نیز انتسابش به فرقه ازلی را انکار می کرد و حتی ظاهراً طی مقاله ای در روزنامه فارسی زبان چهره نما (چاپ مصر) از آیین باب تبری جسته است. عباس افندی (پیشوای بهاییان) در یکی از الواح خود و نیز مقاله ای که برای چهره نما فرستاده می نویسد: در این ایام در روزنامه چهره نما به کلی از گرایش به بابیت انکار و استکبار نمود و خود را عاری و بری از میرزا علی محمد باب شمردند.
۳- فضل الله صبحی مهتدی (منشی و کاتب مشهور عباس افندی در عکا، و داستان سرای معروف رادیو ایران) از کسانی است که پس از مرگ عباس افندی، از بابیت و بهاییت به دامان اسلام بازگشت و حتی با نوشتن دو کتاب خاطرات صبحی و پیام پدر بر ضد بهاییان مخالفت شدید آنان بر ضد خویش را برانگیخت. میرزا یحیی دولت آبادی، در کوران مبارزه بهاییان با صبحی او را پناه داد و به آموزگاری در مدرسه خویش مدرسه سادات برگماشت.[۱۰۸]
۴- تبری از باب و بابیت در خانواده میرزا یحیی سابقه دارد، که به مواردی از آن اشاره می کنیم. میرزا هادی دولت آبادی (پدر یحیی) در زمان ناصرالدین شاه، زیر فشار علما، بالای منبر رفت وصراحتاً از باب تبرا جست و به قول فاضل مازندرانی مبلغ و مورخ مشهور بهایی: به کرات و مرات در اصفهان بر سرمنبر تبری از علیمحمد باب نمود و سب و لعن کرد. روی همین جهت، سران بهاییت نظیر حسینعلی بها، و عباس افندی (که کاملاً دور از دسترس علما و ملت و دولت ایران زیسته و محذورات میرزا هادی را نداشتند) در الواح خویش او را به شدت سرکوفت می زدند.
سیّد علیمحمد دولت آبادی (برادر یحیی) نیز در سرگذشت خود نوشت خویش با اشاره به بابیه می نویسد: وجود این طایفه ضاله ملعونه که منشا هزار گونه فتنه و فساد شد و باید خاک ایران از وجود آن ها پاک شود.
۵- ابوالقاسم افنان، از مورخان معاصر بهایی و خویشاوندان باب از سیّد محمّدعلی جمال زاده در ژنو شنیده که گفته است هنگامی که میرزا یحیی ازل در قبرس وفات نمود حاجی میرزا یحیی دولت آبادی در ژنو بود. به او پیشنهاد کردند که جانشینی ازل و زعامت ازلی ها را قبول کند و به قبرس برود ولی او نپذیرفت و قبول نکرد و به تهران مراجعت نمود. [۱۰۹]
شرح کامل ماجرا را می توان در روایت مرحوم سیّدحسین مکی (مورخ و سیاستمدار مشهور) بازجست. مکی، با اشاره به پیشوای ازلیان (یحیی صبح ازل) می نویسد: میرزا یحیی معروف به صبح ازل، تا زنده بود ازلی ها فعالیت و پیروانی داشتند، ولی پس از درگذشت میرزا یحیی با آنکه شنیده می شد که حاج میرزا یحیی دولت آبادی از زعمای ازلیه است، مع هذا دیگر از این فرقه اثر وجودی دیده نشده و از بین رفتند و این خود، معمایی به وجود آورده بود که چطور دیگر از پیروان باب و ازلی دیده نمی شود. و اگر حاج میرزا یحیی دولت آبادی از زعمای ازلی بود چرا درباره امیرکبیر (سرکوبگر جنبش بابیه و اعدام کننده باب) در پاریس سخنرانی جامع نموده آن را به چاپ رسانیده است؟ زیرا در این جزوه به طور فهرست مانند تمام خدمات و اقدامات امیرکبیر را ذکر نموده و او را ستوده است و حال آنکه به علت شدید عملی که میرزا تقی خان امیرکبیر نسبت به پیروان باب به خرج داده بود عموماً این فرق با نظر بغض و کینه به او نگریسته و به زشتی یاد می کردند. حاج میرزا یحیی دولت آبادی که مردی دانشمند و محقق و چند دوره سمت نمایندگی مجلس شورای ملی را داشته چرا ازلی گشته و اگر ازلی بوده چرا باید میرزا تقی خان امیرکبیر را ستایش کند؟ تا اینکه آقای غلامرضا آگاه که از بازرگانان معروف و صدیق می باشند این معما را حل نموده، علل از بین رفته ازلی ها را برای نگارنده ذکر نمودند و چون این مسأله از لحاظ تاریخ اهمیت دارد از ایشان خواستم که آنچه برای نگارنده گفتند بنویسد و شرح ذیل را ضمن نامه ای مرقوم داشتند:
بعد العنوان
چون فرموده بودید راجع به مرحوم حاج میرزا یحیی دولت آبادی آنچه فهمیده و دانسته بنویسیم، عندالله عرض می کنم که در تابستان ۱۳۱۴ از طرف دولت شاهنشاهی به سمت نماینده به نمایشگاه بین المللی بروکسل به بلژیک رفتم.
آقای حاجی میرزا یحیی دولت آبادی از سرپرستی محصلین در اروپا استعفا نموده و بی کار بود و با خانم و یک صبیه اش در بروکسل و در یک اتاق محقر منزل داشتند و زبان فرانسه و عربی خوب می دانست و در هر فرصتی مقاله ای راجع به دین مقدس اسلام به فرانسه و عربی و فارسی می نوشت و در هر محفلی مقتضی می شد قرائت و همواره برای اسلام تبلیغ می نمود، چون قبلاً شنیده بودم که آقای حاج میرزا یحیی دولت آبادی ازلی مذهب و جانشین صبح ازل است. در فکر فرو رفته بودم که اعمال این شخص خدمت به اسلام است و من در عمرم از کسان دیگر کمتر دیده ام، پس چرا می گویند ازلی است.
باری پس از مراجعت به ایران به کرمان رفتم با مرحوم حاجی علی اکبر صنعتی (پدر صنعتی زاده کرمانی) دوست شدم. صنعتی هم بین مردم مشهور به ازلی بود. در یکی از ملاقات ها صنعتی می گفت:
من ازلی مذهب بودم، صبح ازل هر نامه به هر کس می نوشت دو رونوشت آن را هم می فرستاد در تهران و ولایات پیش دو نفر از مریدها. نامه آخری به آقای حاجی میرزا یحیی دولت آبادی نوشت که من می میمرم و شما وصی و جانشین من هستید و دو رونوشت هم برای دیگران فرستاده نامه عصری رسیّد و شب صبح ازل فوت کرد. سران ازلی تهران جمع شدیم رفتیم پیش آقای حاجی میرزا یحیی که شما به موجب رونوشت نامه آقا، جانشین صبح ازل هستید. جوابی نداد تا روز چهلم همه را دعوت کرد منزلش در اتاقی روی فرش نشستیم کلیه ۴۳ نفر سران ازلی ایران بودیم . گفت آقایان دست از من بردارید گفتیم به موجب دستخط صبح ازل شما جانشین ایشان هستید. گفت اصل نامه هم پیش من است. گفتیم شما باید دستور بدهید. گفت من می ترسم دستوراتی که می دهم عمل نکنید. گفت قسم بخورید. هر ۴۳ نفر قسم خوردیم که هر چه شما دستور بدهید جاناً و مالاً و ناموساً عمل می کنیم گفت بیایید بیعت کنید. یکی یکی رفتیم دست به دست ایشان دادیم و بیعت کردیم و نشستیم گفت این سماور را می بینید در بالای رف اتاق گذارده شده است؛ همه گفتیم بلی، می بینیم. گفت از این ساعت تا دستور ثانوی باید همه وسط مذهب شیعه اثنی عشری راه برویم و هر کار، شیعه مذهب انجام می دهند از غسل جنابت و نماز صبح دو رکعت و تقلید فلان مجتهد می کنند باید از این ساعت همه عمل کنید تا دستور ثانوی، که مردم بدانند شما شیعه هستید گفتیم اطاعت و حالا ۴۲ سال است که پیرو مذهب شیعه هستیم، هنوز دستور دیگری نداده است.
بعد از یک سال هم آقای حاج میرزا یحیی دولت آبادی به ایران آمد. یک سال هم در ایران بود، و در آبان ماه ۱۳۱۸ خورشیدی فوت کرده و مرحوم صنعتی هم مجلس ترحیم مرحوم دولت آبادی در مسجد جامع کرمان برگزار نمود (باید متذکر شد که این فرق، مجالس ترحیم و تذکر را در مساجد منعقد نمی کنند بلکه در منازل برگزار می کنند.)
آن وقت فهمیدم که مرحوم حاجی میرزا یحیی دولت آبادی که در بروکسل شب و روز برای اسلام تبلیغ می کرد مسلمان به تمام معنی بود و اگر اول عمر ازلی شده و صبح ازل او را جانشین خود کرد بعداً فهمیده که اشتباه کرده است. فرقه ازلی را به طور آرام و بدون سر و صدا با نیت پاک و سالم برداشته و مذهب شیعه را انتخاب نموده است و قسمی رفتار و عمل کرده که یک نفر ازلی در دنیا باقی نمانده و تمام مسلمان شده اند… با تقدیم احترامات غلامرضا آگاه .
مهم ترین آثار میرزا یحیی: حیات یحیی در چهار جلد و یکی از هفت کتاب اصلی تاریخ مشروطه ایران است. کتاب علی (اولین کتاب درسی ایران که در آن به ضرورت تحصیل دختران اشاره کرده است)؛ کتاب حق را باید گفت؛ کتاب دوره زندگانی یا غصب حق اطفال؛ کتاب اصفهان و بیگانگان؛کتاب آیین در ایران که گزارش است از تاریخ مذهب در ایران تا زمان مولف؛ کتاب زندگانی علی بی ابیطالب (ع)؛ کتاب میرزا تقی خان امیرکبیر[۱۱۰]
نتیجه گیری:
سیدمحمّدعلی مبارکه ای، اتهام میرزا هادی را قطعی نمی داند ولی معتقد است اگر این شخص بابی نباشد، اما ارتباطاتی با فرقه ضاله بابی داشته است. فرزندان میرزا هادی یعنی میرزا یحیی و میرزا علیمحمد – به زعم برخی نام شان از نام سید علیمحمد باب و میرزا یحیی صبح ازل گرفته شده است – در کتاب های خاطرات خود هرگز نامی از اعتقادات بابی – ازلی پدر خود نبرده اند و حتی میرزا احمد پسر ارشد میرزا هادی این اتهام پدر را قطعی نمی داند و می گوید«شهرتی باشد که اصل نداشته باشد».
البته با توجه به بررسی منابع، خصوصاً کتاب فصل الکلام و همچنین منابع فرقه بهایی که با ازلی ها دشمنی و رقابت شدید داشتند و همچنین آشنایی دقیق و موشکافانه او از کتاب بیان فارسی و خصومت جدی او با رهبر ضاله بهایی یعنی میرزا حسینعلی و همچنین ناپاک دانستن نطفه میرزا حسینعلی به این دلیل که قبل از فتوا باب مبنی بر پاک بودن «ماء نطفه» در هنگام ظهور باب، متولد گشته همگی شاهد بر این مدعاست که میرزا هادی یک ازلی متعصب است.
فرزند او میرزا یحیی نیز پیرو پدر خود بوده به گونه ای که از او بعنوان جانشین صبح ازل یاد می شود. البته مطالب و حقایقی قابل تأمل وجود دارد که نشان می دهد احتمالاً او از اعتقاد خود از ازلی به اسلام و تشیع بازگشته است و دلایل آن را سخنرانی های متعدد او در اروپا در مورد اسلام، دفاع از امیرکبیر بعنوان کشنده سید علمحمد باب، نپذیرفتن جانشینی صبح ازل و هدایت برخی سران ازلی به انجام فرایض تشیع و … می دانند.
بهرحال جهت اثبات عقیده واقعی او که به اسلام بازگشت یا به همان اعتقاد ازلی خود یاقی ماند، تقریباً کاری سخت و نیازمند دسترسی و بررسی نوشتجات او و پدرش میرزا هادی است که متأسفانه دست یابی به آن ها کارساده ای نیست.
-منابع و مآخذ
-کتاب ها:
-اتحادیه. منصوره (۱۳۸۱): پیدایش و تحول احزاب سیاسی مشروطیت دوره های یکم و دوم مجلس شورای ملی ،تهران، نشر تاریخ ایران.
-احتشام السلطنه (۱۳۹۲): خاطرات احتشام السلطنه، به کوشش: سید محمدمهدی موسوی، تهران، زوار.
-اعتضاد السلطنه (۱۳۶۲): فتنه باب، توضیحات: عبدالحسین نوایی، تهران، انتشارات بابک، چاپ سوم.
-اعتماد السطنه. محمدحسن خان (۱۳۶۷): تاریخ منتظم ناصری، به تصحیح: محمد اسماعیل رضوانی، تهران، دنیای کتاب، اول.
-آفاری.ژانت (۱۳۸۵): انقلاب مشروطه ایران، ترجمه: رضا رضایی، تهران بیستون، سوم.
-بامداد. مهدی (۱۳۷۱): شرح حال رجال ایران، تهران، زوار،۶ مجلد، چهارم.
-جابری انصاری. محمدحسن خان (۱۳۲۱): تاریخ اصفهان و ری، روزنامه و مجله خرد، اول.
-جعفری. علی اکبر (۱۳۹۰): آقانجفی و مبارزه با انحرافات دینی و فرق ضاله، مجموعه مقالات همایش مرجع بیداری اسلامی، اصفهان، ستاد بزرگداشت یکصدمین سالگرد رحلت عالم ربانی آیتالله العظمی آقانجفی اصفهانی، اول .
-دولت آبادی. میرزا یحیی (۱۳۶۲): حیات یحیی، ، تهران، فردوس، چهار مجلد
-دولت آبادی. میرزا یحیی (۱۳۸۷): حیات یحیی، تصحیح و تعلیقات: مجتبی برزآبادی فراهانی، تهران، فردوس، پنج مجلد
-دولتآبادی. علیمحمد (۱۳۹۰): خاطرات و ملاحظات، به کوشش ایرج افشار، تهران، سخن، اول.
-سپهر. محمدتقی (۱۳۷۷): ناسخ التواریخ (تاریخ قاجاریه)، به اهتمام:جمشید کیانفر، تهران، اساطیر، اول.
-سعادت نوری. حسین (۱۳۴۷): ظلالسلطان، تهران، وحید، اول.
-عقیلی. سیّد احمد و محمدرضا نیلفروشان (۱۳۸۳): با ستارگان، اصفهان، زیر نظر دکتر سیّداصغر منتظر القائم، اصفهان، کانون پژوهش، اول.
-عقیلی. سیّداحمد (۱۳۸۴): تخت فولاد اصفهان، زیر نظر اصغر منتظر القائم، اصفهان، کانون پژوهش، دوم.
-فاضل مازندرانی (بی تا): تاریخ ظهور الحق، ج ۸، بی جا، [چاپ فرقه ضاله بهاییت به صورت پی دی اف]
-فضایی. یوسف، ۱۳۸۱): تحقیق در تاریخ عقاید شیخی گری …، تهران، آشیانه کتاب، چاپ اول.
-فقیه میرزایی. گیلان و دیگران (۱۳۸۴): تخت فولاد یادمان تاریخی اصفهان، تهران، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، ج ۱، اول.
-فوران.جان (۱۳۸۶): مقاومت شکننده «تاریخ تحولات اجتماعی ایران تا سال های پس از انقلاب اسلامی، ترجمه: احمد تدین، تهران، رسا، هفتم.
-قاسمی. رحیم (۱۳۸۹): بزم قدسیان یا مشاهیر تخت فولاد (تکیه تویسرکانی)، زیر نظر:سیّداصغر منتظر القائم ، اصفهان ، سازمان فرهنگی مذهبی تخت فولاد، اول.
-قزوینی. محمد (۱۳۸۸): یادداشت های قزوینی، به کوشش: ایرج افشار، تهران، دانشگاه تهران، چهارم ، ج ۸٫
-کرمانی. ناظم الاسلام (۱۳۷۷): تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش: علی اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، پیکان، ۶ مجلد.
-کسروی. احمد (۱۳۲۳): بهایی گری، تهران ، پیمان، دوم.
-کسروی. احمد (۱۳۵۹): تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیرکبیر، دو مجلد، پانزدهم.
-مبارکه ای. سیّدمحمّدعلی (۱۳۹۸): گزیده ی دانشوران و رجال اصفهان و زندگی نامه خودنوشت، به کوشش: رحیم قاسمی، قم، موسسه کتاب شناسی شیعه، دوم.
-معلم حبیب آبادی.میرزا محمّدعلی (۱۳۷۴): مکارم الآثار، اصفهان، انجمن کتابخانه های عمومی، مجلد ۷٫
-ملک زاده.مهدی (۱۳۸۳): تاریخ مشروطیت ایران، تهران، سخن، ۳ مجلد، اول.
مهتدی. فضل الله (۱۳۹۷): خاطرات و زندگی صبحی و تاریخ بابی گری و بهایی گری، به کوشش: هادی خسروشاهی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، سوم.
-مهتدی. فضل الله(۱۳۸۶): خاطرات زندگی صبحی و تاریخ بابی گری و بهایی گری، به کوشش: هادی خسرو شاهی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ سوم.
-مهدوی. سیّد مصلح الدین (۱۳۴۸): تذکره القبور، اصفهان، کتابفروشی ثقفی، دوم.
-مهدوی. سیّد مصلح الدین (۱۳۸۵): دانشمندان و بزرگان اصفهان، زیر نظر: رحیم قاسمی و محمدرضا نیلفروشان، اصفهان، گلدسته، اول.
-مهدوی. سیّد مصلح الدین مهدوی (۱۳۳۴): تذکره شعرای اصفهان، اصفهان، کتابفروشی تأیید اصفهان، اول.
-نوری. عزیه خانم ( ۱۳۹۲ ): تنبیه النائمین، تهران، نگاه معاصر، مقدمه ناصر دولت آبادی.
-واعظ خیابانی. حاج میرزاعلی (۱۳۸۲): علمای معاصر (علماء المعاصرین)، به کوشش: حمیدرضا عقیقی بخشایشی، قم، دفتر نشر نوید اسلام، اول.
-همایی. جلال الدین (۱۳۴۲): دیوان طرب و برگزیده دیوان سه شاعر اصفهانی، اصفهان، فروغی، چاپ اول
-همایی.جلال الدین (۱۳۸۴): تاریخ اصفهان، به کوشش: ماهدخت همایی، تهران، هما، اول.
-مقالات فارسی:
-احمدی طاهری.محمود (۱۳۷۰): مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان (برگزیده تلگراف های خط اصفهان ۶-۱۲۹۵ هـ . ق.)، تهران، مجله تاریخ گنجینه اسناد، پاییز و زمستان، ش ۳و۴، صص ۸۷-۷۷٫
-پارسای تویسرکانی، عبدالرحمن (آبان و آذر ۱۳۲۷): حاج میرزا یحیی دولت آبادی،تهران، ارمغان، سال ۲۳، ش۸ و ۹٫
-سعادت نوری. حسین (مهر ۱۳۴۶): حاج میرزا یحیی دولت آبادی، ارمغان، دوره سی و ششم، شماره ۷، صص ۳۴۵- ۳۳۶
-شهریاری. بهادر (مهر ۱۳۹۰): شخصیت آقا نجفی اصفهانی و نقد تاریخ نگاری دولت آبادی،کیهان فرهنگی، شماره ۲۹۸، صص ۵۵-۴۸٫
-صبوری زالو آبی .آرش (بهار ۱۳۹۱): نگاهی به زندگی سیاسی – اجتماعی میرزا یحیی دولت آبادی، تاریخ پژوهشی، شماره ۵۰ – صص ۹۱ – ۷۱
-ملایی توانی ، علیرضا (بهار و تابستان ۱۳۹۲ ): همسانی نظری و عملی دو روحانی عصر مشروطه:شیخ ابراهیم زنجانی و میرزا یحیی دولت آبادی ، پژوهش نامه تاریخ اجتماعی و اقتصادی ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال دوم ، شماره اول ، صص ۱۱۰-۸۹
-نامعلوم (بهار و تابستان ۱۳۹۵): حرف اول: خشونت پنهان در جنبش مشروطه،ن شریه یاد، بهار و تابستان ۱۳۹۵، شماره ۱۱۹ و ۱۲۰، صص ۱۵ -۴۲٫
-نبوی رضوی. سید مقداد ( ۱۳۹۳): هادی دولت آبادی، تهران ، دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸٫
-نبوی رضوی. سید مقداد ( بهار و تابستان ۱۳۹۵): برگی از تاریخ، اسنادی درباره جایگاه صبح ازل در نگاه باب، بهایی شناسی، شماره ۲ و ۳ ، صص ۱۱۰- ۶۳٫
-نبوی رضوی. سید مقداد (زمستان ۱۳۹۶): تحلیل روایت کشتار بهائیان از ازلیان در ابتدای دعوت بهاالله، تهران، بهایی شناسی، شماره ۵، صص ۲۱۸ – ۲۳۶٫
-نجفی.موسی (۱۳۷۱): حکم نافذ آقانجفی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، صص ۱۶۸-۱۶۷٫
-نیکو همت .احمد (بهمن ۱۳۵۳): حاج میرزا یحیی دولت آبادی، وحید، شماره ۱۳۴، صص ۹۳۱-۹۲۷ .
-مقالات انگلیسی:
-Amanat.Abbas, (December 15, 1994): DAWLATĀBĀDĪ, SAYYED YAḤYĀ, Encyclopædia Iranica, vol.vii, Fase. 2, pp 143-146.
-Amir-Mokri.Cyrus, (December 15, 1994): DAWLATĀBĀDĪ, SAYYED ʿALĪ-MOḤAMMAD, Encyclopædia Iranica, vol. vii, Face. 2, pp 141- 143.
-پایان نامه:
-کریمی. صغری (۱۳۸۴): زندگی سیاسی – فرهنگی حاج میرزا یحیی دولت آبادی، پایان کارشناسی ارشد، رشته تاریخ، دانشگاه تهران، دانشکده ادبیات.
سایت:
-جعفریان. رسول، سیّدمحمّدعلی مبارکه ای و اسلام خالص، سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران، historylib.com .
[۱] قدیمی ترین شرح حال از سیّد محمّدعلی مبارکه ای، در کتاب علمای معاصر (علماء المعاصرین) نگارش شده. نک: علمای معاصر (علماء المعاصرین)، ۳۱۰-۳۰۵٫ و سپس در کتاب تذکره شعرای اصفهان شرح حالی از وی منتشر شد. نک به: تذکره شعرای اصفهان، ۳۱۲؛ سرگذشت او با توجه به بررسی منابع گوناگون این گونه می توان خلاصه کرد:
سیّد محمّدعلی مبارکه ای فرزند سیّد علی فرزند سیّد محمّدعلی فرزند سیّدعلی از مشاهیر و علمای به نام اصفهان و داماد میرزا محمدباقر تویسرکانی در هفدهم ذی الحجه ۱۳۱۶ ق برابر با جمعه ۸ اردیبهشت ۱۲۷۸ خورشیدی در سوّمین سال سلطنت مظفرالدین شاه قاجار در مبارکه (لنجان علیا) متولد شد. او از محضر علمای به نام عصر خود بهره فراوان برد و سفرهای متعددی به اقصاء نقاط ایران و سرزمین های هندوستان، چین، سنگاپور، عراق، مصر، شامات و حجاز و … داشته است و حاصل این تحصیلات و مطالعات و تجربیات سفرها؛ مجموعه ای از کتاب ها و رساله هایی ست که متأسفانه بسیاری از آن ها منتشر نشده است. او در پیش از ظهر روز جمعه ۷ رجب ۱۳۶۵ ق برابر با ۱۶ خرداد ۱۳۲۵ خورشیدی به علت سکته وفات یافت و در بقعه تکیه تویسرکانی مدفون گردید. برخی معتقدند که او را مسموم و به شهادت رساندند. جهت بررسی اجمالی نک به:تذکره القبور، ۴۴۹-۴۴۸؛ با ستارگان، اصفهان، ۱۵۰؛ تخت فولاد یادمان تاریخی اصفهان، ج ۱، عنوان تکیه تویسرکانی؛ دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج دوم، ۸۴۱ -۸۴۰؛ تخت فولاد اصفهان، ۱۴۵٫ همچنین جهت بررسی جامع نک به: گزیده ی دانشوران و رجال اصفهان و زندگی نامه خودنوشت، کلیه صفحات (۴۸۴ صفحه)؛ بزم قدسیان یا مشاهیر تخت فولاد (تکیه تویسرکانی)، ۲۲۶-۱۹۵٫
[۲] گزیده ی دانشوران و رجال اصفهان و زندگی نامه خودنوشت، ۲۸۳-۲۸۰٫ که در واقع دو کتاب که در یک مجلد منتشر شده است: ۱ – گزیده دانشوران و رجال اصفهان که سرگذشت حدود یکصد و ده تن از علمای معاصر مؤلف درج شده وشامل نکات، مطالب و مشاهدات مؤلف است که در منابع دیگر دیده نمی شود. ۲ – زندگی نامه خود نوشت که شرح حال تفضیلی زندگی مبارکه ای که خود نگاشته و نام آن را شجره المبارکه گذاشته است که از لحاظ زندگی شخصی یک روحانی، دغدغه های فکری، اجتماعی و شغلی و نیز تاریخ فرهنگ و تمدن ایران بسیار سودمند است. گرچه کمتر به سال و ماه توجه داشته، اما اطلاعاتی که بویژه درباره روحانیت و برخی بزرگان و علمای زمان خود دارد، بسیار مهم ارزشمند است. هردو کتاب یک ایراد مشترک دارند و آن گزیده بودن کتاب است. در مقاله «سیّد محمّدعلی مبارکه ای و اسلام خالص»، علیرغم محسنات به نحوه انتشار کتاب به تندی انتقاد شده: «بر اساس عنوانی که برای آن انتخاب شده، هم در انتخاب شرح حال ها، هم در ارائه متن، گزیده است. به ویژه در متن، صدها مورد با سه نقطه … مشخص شده که پیداست مطالب زیادی به عمد حذف شده است» و در جای دیگر از همین مقاله می نویسد: «مطالب این اثر، به خصوص به دلیل حذف مطالب مهمی که با سه نقطه مشخص شده، بسیار آزار دهنده بود و خواننده هر لحظه احساس می کند، او را امین ندانسته و مطالبی را از چشم وی پنهان کرده اند» و «گاهی در برخی از صفحات در پنج شش مورد این وضع تکرار شده است و آدمی نمی داند مؤلف تیزبین چه مطلبی را نوشته است». برای مطالعه کامل مقاله رک به: سیّدمحمّدعلی مبارکه ای و اسلام خالص، بهرحال امیدواریم روزی این مجموعه به طور کامل و با دقت فراوان نشر یابد.
[۳] در متون تاریخی دوره قاجار و اوایل پهلوی منظور از بابی یک عنوان کلی است و همه این موارد: بابی (پیروان سیّد علیمحمد شیرازی یا باب)، بهایی (پیروان حسینعلی نوری بها الله) و ازلی (پیروان یحیی صبح ازل) به نام بابی شناخته می شدند و دلیل اصلی آن عدم اطلاع عموم مردم از سلسله مراتب و انشعابات درونی این فرقه های ضاله است. م
[۴] اعم از بابی، بهایی و ازلی
[۵] آقانجفی و مبارزه با انحرافات دینی و فرق ضاله، ۱۴۷ – ۱۴۶
[۶] حاکم اصفهان در دوره محمدشاه قاجار
[۷] آقانجفی و مبارزه با انحرافات دینی و فرق ضاله، ۱۴۷
[۸] اظهارات و خاطرات آیت الله لنکرانی، ۸۷٫
[۹]جهت آگاهی بیشتر نک به: مقاومت شکننده، ۲۴۵ – ۲۲۴
[۱۰] آقانجفی و مبارزه با انحرافات دینی و فرق ضاله، ۱۴۸
[۱۱] حکم نافذ آقانجفی، ۱۶۸-۱۶۷٫
[۱۲] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۳٫
[۱۳] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۴٫
[۱۴] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۴٫
[۱۵] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۴٫
[۱۶] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۴
[۱۷] مخابرات حکومت مرکزی با ظلالسلطان، ۸۴ – ۸۳
[۱۸] ظلالسلطان، ۴۸ و تاریخ اصفهان و ری ، ۲۸۲٫
[۱۹] ظلالسلطان، ۴۹ – ۴۸
[۲۰] ظلالسلطان، ۴۹
[۲۱] نک به: تاریخ منتظم ناصری، ج۳، ۳۷۱ و تاریخ اصفهان و ری، ۲۸۷
[۲۲] تاریخ اصفهان و ری، ۲۸۷
[۲۳] خاطرات و ملاحظات، مقدمه، شانزده.
[۲۴] حیات یحیی، ج۱ ، ۲۸-۲۷٫ میرزا هادی ارتباط بسیار خوبی با میرزا بزرگ شیرازی و سید جمال الدین اسدآبادی داشت. حیات یحیی، ج۱، ۱۰۲ ؛ در اصفهان نیز روابط خوبی با میرزا محمدهاشم، میرزا محمدباقر چهار سوقی، ملا محمد باقر فشارکی، حاج شیخ محمّدعلی نجفی داشت. حیات یحیی، ج۱، ۸۶ و میرزا هادی در تهران نیز با علمایی چون ملا علی کنی، سیّد صادق طباطبایی، آقا مرتضی صدر العلما و برادر وی آقا میرزا محمدباقر ارتباط خوبی داشت. حیات یحیی، ج۱، ۴۲٫
[۲۵] حیات یحیی، ج ۱ ، ۱۱ ، ۲۸ ، ۳۸ و خاطرات و ملاحظات، مقدمه، شانزده؛ و در کتاب دانشمندان وبزرگان به نقل از همایی آمده: عالم فاضل منتفذ که به مزید کفایت و کاردانی و حسن محاضره و قوت منطق و بیان از امثال خود مزیت داشته و چون شخصا متمکن بوده علاوه بر آنکه به مردم محتاج نبوده از فقرا و مسکینان نیز دستگیری می نموده است بدین جهت نفوذ فوق العاده یافته و محسود جماعتی از روسای محراب و منبر شده و ظل السلطان نیز آتش اختلاف را دامن زده تا جایی که در ۱۳۰۷ ق مجبور به مهاجرت به تهران شده ؛ برخی نیز او را مبارزی می دانند که به مقابله ی با ارتجاع برخاست و یک تنه علیه بیدادگران قیام و اقدام کرد. حاج میرزا یحیی دولت آبادی، سعادت نوری، ۳۳۶٫
[۲۶] حاج میرزا یحیی دولت آبادی، نیکو همت، ۹۲۷٫
[۲۷] فرزندن میرزا هادی: میرزا احمد، میرزا یحیی، میرزا علی محمد، میرزا مهدی، میرزا محمّدعلی، میرزا رضا، و صدیقه از همسر نخست که از سادات میرمحمدصادقی است؛ فخرتاج و قمرتاج از همسر دوم که دختر سیدمحمدرضا دولت آبادی است.یکی فرزندان پسر در کودکی درگذشت. خاطرات و ملاحظات،مقدمه، پانزده و شانزده
[۲۸] حاج میرزا یحیی دولت آبادی، سعادت نوری، ۳۳۶
[۲۹] حیات یحیی، ج۱، ۳۷ و تاریخ اصفهان و ری، ۳۰۵ و دانشمندان و بزرگان، ۹۹۹٫
[۳۰] حیات یحیی ، ج ۱ ، ۱۲۴-۱۲۳ و ۱۷۶-۱۷۵ . شرح حال رجال ایران، ج ۶ ، ۲۹۱٫
[۳۱] مقدمه دیوان طرب، ۲۰۶
[۳۲] فتنه باب، ۲۱۴ و ۲۲۸ و مکارم الآثار، ج ۷، ۲۲۸۵ و مقدمه دیوان طرب، ۲۰۶٫
[۳۳] مقدمه دیوان طرب، ۲۰۶
[۳۴] آفاری، ۷۱
[۳۵] ناظم الاسلام، ۶۴۹
[۳۶] کسانی که از نظر رهبر باب به جایگاه والا و مرتبه بلند علمی در مذهب باب رسیده اند. حاج سید محمد اصفهانی بعدها در عکا توسط پیروان حسینعلی بهاء الله کشته شد.
[۳۷] سرگذشت حاج میرزا هادی دولت آبادی، به نقل از دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، مدخل هادی دولت آبادی.
[۳۸] جانشین اولیه باب
[۳۹] یادداشت های قزوینی، ج ۸، ۲۵۸-۲۵۷٫
[۴۰] یادداشت های قزوینی، ج ۸، ۲۵۷٫
[۴۱] شرح حال رجال ایران، ج ۶ ، ۲۸۹٫
[۴۲] کسی که خداوند او را ظاهر خواهد کرد.
[۴۳] این کتاب مهمترین منبعی است که به وضوح اعتقادات میرزا هادی را نشان می دهد و منتشر نشده و بطور محدود بصورت نسخه خطی در دسترس است.
[۴۴] یادداشت های قزوینی، ج ۸، ۲۶۰ و تنبیه النائمین، ۴٫
[۴۵] کتابی که باب مدعی بود بر او نازل شده است.
[۴۶] یادداشت های قزوینی، ج ۸، ۲۶۰-۲۵۹ و سرگذشت حاج میرزا هادی دولت آبادی، به نقل از دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، مدخل هادی دولت آبادی.
[۴۷] فصل الکلام، ۱۴-۱۵ به نقل: برگی از تاریخ، اسنادی درباره جایگاه صبح ازل در نگاه باب، ۱۰۵-۱۰۶؛ همین مطالب، شاهد بر آن است که میرزا هادی یک بابی (ازلی) کاملاً متعصب است و کاملاً به کتاب بیان و اعتقادات باب وقوف کامل داشته و اعتقاد بابی گری او فقط یک اتهام نیست.
[۴۸] بهاء الله، کتاب اشراقات، ۲۴ ، ۲۸، ۸۹ و لوح مبارک، ۶۴ به نقل از سرگذشت حاج میرزا هادی دولت آبادی، به نقل از دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، مدخل هادی دولت آبادی.
[۴۹] الواحات مبارکه، میرزا حسینعلی بهاءالله، ۲۴-۲۷ به نقل از برگی از تاریخ، اسنادی درباره جایگاه صبح ازل در نگاه باب، ۱۰۵-۱۰۶٫
[۵۰] سرگذشت حاج میرزا هادی دولت آبادی، به نقل از دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، مدخل هادی دولت آبادی.
[۵۱] شرح حال رجال ایران، ج ۶ ، ۲۹۱-۲۹۰٫
[۵۲] تاریخ الحق، ج ۸، بخش نخست.
[۵۳] تاریخ مشروطه ایران، ج اول، ۲۹۰؛ تحقیق در تاریخ عقاید شیخی گری …، ۱۷۹؛ فتنه باب، ۲۲۸؛ تاریخ اصفهان و ری، ۳۰۵؛ مکارم الآثار، ج ۷، ۹۹۹؛ شرح حال رجال ایران، ج سوم، ۲۸۹؛ تاریخ ظهور الحق، ج ۸ ، بخش نخست؛ بهائی گری، کسروی، ۴۱
DAWLATĀBĀDĪ, SAYYED ʿALĪ-MOḤAMMAD, Encyclopædia Iranica, vol. vii, Face. 2, pp 141- 143; DAWLATĀBĀDĪ, SAYYED YAḤYĀ, Encyclopædia Iranica, vol.vii, Fase. 2, pp 143-146.
[۵۴] شرح حال رجال ایران، ج ۶، ۲۹۰ و تاریخ اصفهان و ری، ۳۰۵٫
[۵۵] خشونت پنهان در جنبش مشروطه، ۳۶٫
[۵۶] حیات یحیی، ج ۱، ۳۱۷٫
[۵۷] تاریخ اصفهان و ری، ۳۰۵٫
[۵۸] تاریخ اصفهان، ج ۸، ۴۸۶-۴۸۴٫
[۵۹] حیات یحیی، ج ۱، ۳۱۶٫
[۶۰] تاریخ اصفهان، ج ۸، ۴۸۵ و تاریخ اصفهان و ری، ۳۰۵ .
[۶۱] حیات یحیی، ج ۱، ۷۵-۷۴٫
[۶۲] قزوینی، ج ۸٫
[۶۳] حیات یحیی، ج ۱، ۷۵٫
[۶۴] حیات یحیی، ج۱، ۳۷٫
[۶۵] حیات یحیی، ج ۳، ۲۳۲٫
[۶۶] حیات یحیی،۱ ،۲۷ و ۲۱۸و ۱۱۲٫
[۶۷] حیات یحیی، ج۱، ۴۰٫
[۶۸] حیات یحیی، ج۱، ۸۶٫
[۶۹] حیات یحیی، ج۱، ۸۷٫
[۷۰] حیات یحیی، ج۱، ۶۱٫
[۷۱] حیات یحیی، ج۱، ۴۲٫
[۷۲] خاطرات و ملاحظات، ۸۵٫
[۷۳] خاطرات و ملاحظات، ۸۷
[۷۴] خاطرات و ملاحظات، ۸۷
[۷۵] خاطرات و ملاحظات، ۸۸
[۷۶] خاطرات و ملاحظات، ۸۹ – ۸۸
[۷۷] خاطرات و ملاحظات، ۸۹
[۷۸] هرچند برادر میرزا علیمحمد یعنی میرزا یحیی ، عامل اصلی ارتداد را آقا نجفی معرفی می کند.
[۷۹] خاطرات و ملاحظات، ۹۰
[۸۰] خاطرات و ملاحظات، ۴۶ و ۶۰-۵۸ و ۶۷ و ۷۴-۷۲ و ۹۲-۹۰ و … ؛ حیات یحیی، ج ۱، ۴۴-۳۷ و ۶۱-۶۰ و ۸۹-۸۵ .
[۸۱] خاطرات احتشام السلطنه، ۵۲۸؛ تاریخ بیداری ایرانیان، ج ۳، ۶۴۹؛
[۸۲] تاریخ مشروطه، ج ۱، ۲۹٫
[۸۳] تاریخ مشروطه، ج ۱، ۲۹۱٫
[۸۴] نگاهی به زندگی سیاسی – اجتماعی میرزا یحیی دولت آبادی، ۸۷٫
[۸۵] شخصیت آقا نجفی اصفهانی و نقد تاریخ نگاری دولت آبادی، ۵۳٫
[۸۶] حاج میرزا یحیی دولت آبادی سعادت نوری، ۳۳۶٫
[۸۷] حیات یحیی، ج ۳، ۸۷٫
[۸۸] حیات یحیی، ج ۲، ۲۱۸-۲۱۶
[۸۹] حیات یحیی ، ج۲، ۸۶ و پیدایش و تحول احزاب سیاسی مشروطیت دوره های یکم و دوم مجلس شورای ملی، ۲۱۲٫
[۹۰] خاطرات احتشام السلطنه، ۵۲۸).
[۹۱] خاطرات احتشام السلطنه،۵۲۵٫
[۹۲] تاریخ بیداری ایرانیان، ج۳، ۶۴۹٫
[۹۳] تاریخ انقلاب مشروطیت، ج۳، ۶۳۵٫
[۹۴] حیات یحیی، ج۳، ۱۴۸-۱۴۶
[۹۵] حاج میرزا یحیی دولت آبادی سعادت نوری، ۳۳۷٫
[۹۶] حاج میرزا یحیی دولت آبادی سعادت نوری، ۳۳۷-۳۳۸٫
[۹۷] حیات یحیی، ۱، ۱۹۵٫
[۹۸] (حیات یحیی، ۱، ۳۰۴٫
[۹۹] حاج میرزا یحیی دولت آبادی سعادت نوری، ۳۳۸٫
[۱۰۰] حاج میرزا یحیی دولت آبادی سعادت نوری، ۳۳۸٫
[۱۰۱] نگاهی به زندگی سیاسی – اجتماعی میرزا یحیی دولت آبادی، ۸۷٫
[۱۰۲] زندگی سیاسی – فرهنگی حاج میرزا یحیی دولت آبادی، پایان کارشناسی ارشد ۲۶ – ۲۵ و همسانی نظری و عملی دو روحانی عصر مشروطه:شیخ ابراهیم زنجانی و میرزا یحیی دولت آبادی، ۹۲٫
[۱۰۳] تاریخ مشروطیت ایران، ج۱، ۲۶۹ – حیات یحیی، ج۱، ۱۰۲٫
[۱۰۴] حیات یحیی، برزآبادی فراهانی، مقدمه، بیست و هفت
[۱۰۵] همسانی نظری و عملی دو روحانی عصر مشروطه:شیخ ابراهیم زنجانی و میرزا یحیی دولت آبادی، ۹۹٫
[۱۰۶] حیات یحیی، ج ۳ ، ۳۹ وهمسانی نظری و عملی دو روحانی عصر مشروطه:شیخ ابراهیم زنجانی و میرزا یحیی دولت آبادی، ۱۰۰٫
[۱۰۷] اظهارات و خاطرات آیت الله حاج شیخ حسین لنکرانی درباره بابی گری و بهایی گری، ۸۵-۸۳٫
[۱۰۸] خاطرات و زندگی صبحی و تاریخ بابی گری و بهایی گری، مقدمه.
[۱۰۹] عهد اعلی، ۵۰۵٫
[۱۱۰] حاج میرزا یحیی دولت آبادی،تویسرکانی، ش۸ و ۹ و کتاب حیات یحیی یکی از هفت منبع اصلی مشروطه است. کتاب های هفتگانه تاریخ مشروطه: «انقلاب مشروطه، ادوارد براون؛ تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ مشروطه ایران، احمد کسروی؛ تاریخ مشروطیت ایران، مهدی ملک زاده؛ تاریخ اصفهان و ری، میرزا حسن خان جابری انصاری؛ تاریخ مشروطه ایران، نورالله خان علوی؛ جناب یحیی، میرزا یحیی دولت آبادی».