” در شب وفات، آن مرحوم مرا در کنار [خود] نشاند و از خستگيهاي فوقالعاده و بيخوابيهاي طاقتفرسا مرا مژده راحتي داد، و وصاياي مخصوص در گوشم بيان نمود که پاره اي از آنها که نوشتني بود در شرح حالاتش مرقوم داشتم، و پاره اي از آنها را در صفحه دل تاکنون مستور داشتم.
چون مرغ روحش به عالم قدس پرواز کرد، چنان بود که نزديک شد مرغ روح من جوجهصفت به دنبال مادر خود پرواز نمايد، ولي ريسمان قضا و سنگ قدر، بال و پايم [را] از پرواز ببست. برحسب وصيت، او را در ارض اقدس تخت فولاد، در نزديکي لسان الارض مدفون ساختند. و مدّت زماني مرا عادت چنين بود که در ساعت سه از غروب گذشته، از شهر براي زيارت تربت آن حکيم رباني حرکت ميکردم، و تا طلوع فجر بر سر آن تربت به حال مراقبه ميماندم، و چنانچه شاگردان ارسطاطاليس از مرقد استاد خود فيض ميگرفتند من نيز از آن مرقد فيوضات گرفتم، و در خوابها و بيداريها مکاشفاتي را سير نمودم. معالوصف، اهل ظاهر، و بيشترِ از طلاب همان مدرسه، و عقول ناقصه و صاحبان احساسات ظاهريه، در مورد آن عارف رباني بيعقيده، و بعضي در حال حياتش نسبت جنون به او ميدادند، و بعضي شايد در ديانت و احکامات شرعيه بر او ايرادات داشتند؛ چه آنکه به ميزان ظاهر، بر وفق ميل مردم رفتار نميکرد، و مردم را از خود به درشتي اخلاق فراري ميداد. و در خلوت، غير از تجليّات توحيدي در محبتش چيزي ديده نميشد، و حالات غشوه مکرّر در خلوات و اوقات مراقبه از او مشاهده ميشد، و اين حالات را به تمامه مستور از خلق ميداشت.
بالجمله، مدّت يک سال پس از فوت او، من در خود حالاتي مشاهده ميکردم که نتوانستم بر کسي اظهار داشتن، و نه کس از حالاتم اطلاعي داشت.
و از غرايب حالات، که شايد بشر تصديق نکند، و اطباء انکار نمايند، [اين که] مدّت شش ماه من خواب را در خود مشاهده نکردم، و کمتر با اشخاص انس داشتم، و تدريجاً در فکر تحصيلات علوم غريبه و رياضيات روحيه برآمدم، و از اين راه خيالاتي در مغزم ايجاد شده بود. از اين رو، پس از آنکه روزها درس خود را خوانده، شبها را در تکيه و گنبد بابا رکن الدين براي رياضات در علوم غريبه ميرفتم. و در مدّت اشتغال به اين کار، از خوردن حيواني دوري جسته، و روزها را روزه ميداشتم.
مدّتي بدين منوال گذرانيدم، ولي عاقبت به واسطه ناملايمات و رنجهاي زيادي که طاقتفرسا بود دنباله مطلب را رها نمودم، ولي به اين مرحله رسيد که دانستم نفس بشري قابل از براي هر کاري هست، و ميتواند به ماوراي طبيعت دست بزند، و در روحانيات عالم متصرف شود، و گوش روحي خود را به منزله راديوها قرار دهد، و بشنود چيزي را که ديگران نميشوند، و ببيند چيزي را که ديگران نميبينند، و بداند مطالبي را که غير او نميداند. و در اين مدّت، از غرايب و عجايب نفس انساني، و اسرار خلقت، مطالبي بسيار بر من مکشوف آمد، که شرح او را در کتاب جداگانه اي به نام راهنماي روحانيت و رياضات روحي نوشتهام. ولي خودسرانه اين راهي است مهلک، و ورود در آن بدون استاد کامل خطايي است بزرگ؛ چه آنکه استعداد مزاج و قواي روحي، و تنظيم اعمال و کردار، و مقدار مأکول و مشروب، و کيفيات ستّه ضرويه، و اعمال مخصوصه اين راه، بايد به دستور کاملي باشد. <ظلمات است بترس از خطر گمراهي>. چنانچه در آن ايام، سيّدي در اين راه با من رفاقت کرد، و عاقبت حيات خود را فداي اين مقصود نمود، و ناکام بمرد”
منبع : کتاب شجره مبارکه