♦️ آیت الله سید محمد علی مبارکه ای از جمله عالمان با بصیرت بود که با قلم شیوا و زبان گویای خود همواره به روشنگری دینی و پاسخگویی به شبهات اعتقادی می پرداخت. تاجای که با انتشار جزوه “نامه ی مبارکه ای به کسروی” به یاوه گویی های احمد کسروی مرتد و همچنین در منابر خود به شبهه افکنی های فرقه ضاله بهائیت به صورت مستدل با استفاده از آیات و روایات پاسخ می گفت.
♦️ خرداد ماه سال ۱۳۲۵ شمسی بود و مردم به تازگی از آثار ویرانگر جنگ جهانی دوم رهایی پیدا نموده بودند، مبارکه ای نیز چند سالی بود در اصفهان رحل اقامت افکنده و مشغول جمع آوری آثار علمی و خاطرات تلخ و شیرین زندگی و سفرهای دور و دراز خود بود؛ و هر از چند گاهی در مجامع حوزوی و عمومی به ایراد سخن می پرداخت. آن سال نیز با شروع ماه رجب ، زنده یاد حاج محمد هراتی یزدی(که از بازرگانان متدین شهر بود) از آیت الله جهت ایراد سخن در تیمچه حاج کریم بازار بزرگ اصفهان دعوت به عمل و ایشان نیز قبول نمود. مردم شهرنیز کم کم از برپایی منبر خطیب بزرگ شهر در تیمچه مذکور آگاهی پیدا نمودند؛ به نحوی که در همان شب های اول ، بزرگترین اجتماع بزرگ مردم متدین شهر اصفهان در سرای حاج کریم بازار شکل گرفت.این خطیب با بصیرت از همان شب های اول منبر با استفاده از آیات نورانی قرآن کریم ، مردم را به حفظ هوشیاری و استقامت در مقابل هجمه های اعتقادی دشمنان اسلام و تشییع فرا خواند؛ و به طور مصداقی به نقد و بررسی افکار و عقاید فرقه ی ضاله ی بهاییت و پیروان این آیین ساخته و پرداخته انگلستان پرداخت.
♦️عصر هفتمین روز ماه رجب ۱۳۶۵ قمری، سرای حاج کریم بازار مملو از جمعیت و آیت اله نیز با صلابت خاصی- که از اجداد طاهرینش به ارث برده بود -به شبهات اعتقادی این فرقه ی گمراه پاسخ گفت؛ و در پایان سخنان روشنگرانه ی خود اعلام کرد: فردا شب (شب آخر مجلس ) مطالبی را برایتان خواهم گفت که تاحال بیان ننموده ام! سپس آیت الله در میان سلام و صلوات مستمعین ، از منبر پایین آمده و در گوشه ای از مجلس به استراحت پرداخت. ولی از آن جا که رهبران فرقه ی بهاییت از سخنان افشاگرانه ی ایشان به شدت عصبانی بودند، به وسیله ی یکی از عوامل خود در تیمچه، با ریختن سم کشنده در چایی و تعارف به آیت الله ، باعث دل مسمومیت شدید ایشان شدند. آیت الله سریعا به منزل انتقال یافته و دکتر لقمانی پزشک خانوادگی را جهت معاینه بر بالین ایشان فرا میخوانند ، پزشک نیز پس از معاینات، داروهایی را تجویز می نماید ، ولی متاسفانه به علت اثرات کشنده ی زهر ، آن داروها موٽر واقع نمی شود؛ به حدی که لحظه به لحظه حال آیت الله رو به وخامت می گراید.
دکتر سید کمال الدین صفایی فرزند آیت الله – که در زمان شهادت پدر ۱۹ سال داشته است – در این باره می گوید: وقتی که حال پدر رو به وخامت بود، ایشان به من فرمودند: سریعا نزد دکتر لقمانی برو و بگو که آن دارو افاقه نکرد. من هم رفتم و پیغام پدر را رساندم. دکتر در پاسخ گفت: از آن دارو قوی تر ندارم؛ و دیگر از دست من کاری ساخته نیست.
وقتی به منزل برگشتم ، دیدم متاسفانه بدن پدرم شروع به گل انداختن کرده، هنگام قی نمودن، لخته هایی از خون نیز از بدنشان خارج می شود !!
لذا به توصیه ی مادرم سریعا به دنبال دکتر ریاحی رفتم. دکتر که آمد، و وضعیت بابا را مشاهد نمود ، فریاد کشید: سید مظلوم آخر شما را کشتند؟ که پدر نیز به نشانه تائید ، سرشان را تکان دادند! دکتر ریاحی سریعا سرمی را به دست پدر تزریق کردند ، ولی کار از کار گذشته بود؛ و رفته رفته حال پدر به وخامت رفت.
♦️ آفتاب روز جمعه ۱۷ خرداد ماه ۱۳۲۵ در حالی از راه می رسید که آفتاب عمر آیت الله نیز به خاموشی می گرایی، این عالم مجاهد در حالی که ۴۸ بهار از عمر شریفش می گذشت ،مظومانه همچون جد غریبشان، امام مجتبی (ع) با بدنی مسموم جان به جان آفرین تسلیم، و به فیض عظمای شهادت نایل می آید.
♦️خانم عزت السادات صفایی (دختر کوچک تر آیت الله که در موقع شهادت پدر ۷ سال داشتند) در این خصوص می گوید: به یاد دارم روزی را که مرغ روح پدرم به عالم لایتناهی پرواز کرد و مردم درحالی که به سر و سینه می زدند و یا حسین سرمی دادند به منزل ما هجوم آورده و در عزای پدر اشک ماتم می ریختند. سپس جنازه ی پدر را جهت مراسم تشییع به مسجد جامع اصفهان انتقال دادند
♦️ خبر فوت آیت الله به سرعت در همه جا می پیچد. علمای اصفهان ضمن تعطیلی دروس خود ، مردم را به شرکت در مراسم تشییع آن فقیه نامدار فرا می خوانند، شهر اصفهان نیز به حالت نیمه تعطیل در آمده و پیر و جوان در قالب دستجات سینه زنی و زنجیر زنی در حالی که فریاد “ای سید ما سرور ما جای تو خالی ، ای نایب پیغمبر ما جای تو خالی” سر می دادند ، پیکر مطهر ایشان را از مسجد جامع (منزل ایشان) به سمت پل خواجو و از طریق خیابان فیض به سمت تخت فولاد تشییع می نمایند ، به گفته مرحوم دکتر تویسرکانی (برادر همسر آیت الله مبارکه ای) جمعیت مشایعت کنندگان آن پیکر مطهر به حدی بود که هنگام ورود تابوت ایشان به تخت فولاد ، به علت ازدحام بیش از.حد مشایعت کنندگان ، بخشی از دیوار تکیه تویسرکانی فرو می ریزد تا اینکه نهایتا پیکر مطهر آن عالم فرزانه در جوار مزارحضرات آیات: سیّد محمّدباقر تویسرکانی ( پدر همسرشان) و میرسید علی نجف آبادی(استاد گرانقدرشان) به خاک سپرده می شود
خانم عزت السادات صفایی در خصوص مطلع نمودن مادر مکرمه آیت الله مبارکه ای از شهادت فرزندش، چنین می گوید:
بعد ازاینکه ازمراسم تشییع جنازه پدر، به منزل منتقل شدم ، مشاهده نمودم که جده جان (مادر مکرمه آیت الله مبارکه ای که آن زمان ۹۳ سال داشتند) را از مبارکه به منزلمان انتقال و بسترشان را در حیاط خانه قرار داده اند.در این هنگام زن عمویم جلوی جده جان آمد و با صدای بلند، شروع به گریه نمود. وقتی جده علت را جویا شد ، زن عمویم در جواب پاسخ داد : الان از تشیبع و تدفین فرزندت سید محمد علی بر می گردیم. این جا بود که جده شروع به گریه و شیون کرده، در حالی که با دست های نحیفش بر سر و صورت خود می زد از هوش رفت ……
♦️آری آیت الله مبارکه ای بعد از عمری مجاهدت، سرانجام جانش را بر سر زبان سرخش از دست می دهد و با دلی پر از درد و رنج از محنت ها ، نامردمی ها و تهدیدات مکرر جریانها و فرقه های انحرافی آسوده و به سوی سرای باقی می شتابد و چه خوش سرود در توصیف وضعیت زمانه و بی وفایی مردمان زمانش:
زبان بریده به کنجی نشسته دور از خلق بــه از بیـان حقـیقت فــراز مـنـبـر فـاش
ز پند و موعظه اصلاح کی توان کردن؟ فساد تیره ی چرخی که هست سفله تراش
دکتر سید کمال الدین صفایی در خصوص تهدیدات مکرر پدرشان توسط عوامل بهاییت چنین می گوید :
بارها پدرم را تهدید به قتل نموده و با انداختن نامه تهدید آمیز در منزل، از پدرم می خواستند از ادامه ی رفتن به منبر و سخنرانی علیه فرقه ی بهائیت صرف نظر نماید. پدرم بارها می گفت :اگر بگذارند من صد سال عمر می کنم؛ ولی من را آن ها(بهائی ها) خواهند کشت!
دکتر صفایی همچنین در خصوص حالات عجیب پدر قبل از شهادت می گوید:
پدرم چند روز قبل از شهادت ، عبا و قبای سفید و زیبایی را به تن نموده بود. یکی از اقوام به مزاح به ایشان گفت: عبا و قبای سفید بر اندامتان بسیار زیبا و برازنده است! ایشان هم در جواب می گوید : عنقریب عمامه ام هم سفید خواهد شد! (کنایه از مرگ زود هنگام ایشان و پوشیدن کفن است.)
طوبی له و حسن مآب