هروقت از شهر [اصفهان] ميخواستم براي ديدن پدر و مادر به [مبارکه] بروم، مکرّر اتفاق مي افتاد که پياده بودم؛ چه آنکه قواي جواني مساعد بود، و پياده روي را در مزاج خود مي ديدم و بسيار مفيد است، ولي با همه اينها عمده بي پولي بود. در وقت برگشتن هم اگر ماندن در ده طول ميکشيد و وسائل مکاري و مال سواري فراهم نمي شد، پياده از روي عشق به سوي شهر حرکت ميکردم، و خيالات موهومه در دماغ بعضي که پياده رفتن را نقص شئونات دانسته، و تعيّن و شخصيت را به کلي موهوم ميدانستم، و بسا مي شد که با داشتن وسائل [و] پول کرايه يک مال سواري که در آن وقت پنج ريال الي هشت ريال بود، باز هم آن پنج ريال را ذخيره کرده و پياده مي رفتم؛ چه آنکه با خود مي گفتم من که ممکن است اين راه را پياده طي کنم و زحمتي چندان نباشد، اين راه طي کرده و پول کرايه را کتابي خريده که از او استفاده نمايم. و مخصوصاً در نظر دارم که سفري پياده آمدم و در بازار چهارسو، هشت ريالي [که] قيمت کرايه بود يک کتاب “گوهر مراد” خريدم.