در ماه رجب ۱۳۵۱ قمری هجری (آبان ماه ۱۳۱۱ شمسی) از اصفهان به عزم زیارت حضرت سیدالشهداء – ارواحنا فداه- حرکت نمودم، برای ناهار ظهر وارد قریهی مورچه خور – که نه فرسخ از اصفهان فاصله است- وارد شده، از مرکب فرود آمدیم. برای آن که اطرافم جمعیت نباشد، در جایی که معبر و مهمانخانه قدری دورتر بود، لوازم استراحت یک ساعتی فراهم کردم. نوکری داشتم محمد حسین، به او دستور دادم که قدری ماست و پنیر و خربوزه تهیه کند. محمد حسین درب خانهای رفت و از پیره زنی قدری ماست خریده بود. از آن جایی که این صفات در اغلب عوام ایرانی به خصوص چنین موارد به ظهور میرسد که برای خرید چانه میزنند، محمد حسین در ضمن خریدن ماست و چانه زدن به آن پیرهزن گفته بود که این ماست را من برای زوار سیدالشهداء و سید محترمی میخواهم . پیره به محض شنیدن، کاسه ماست را برداشته، که اگر برای زوار است من پول نمیخواهم. ماست خود به پیش من آورد و اصرار زیادی نموده که آن چه میخواهید به من دستور دهید. ما هم دستور نان و یک دانه خربوزه به او دادیم؛ فورا حاضر کرد، و مشغول خدمت شد؛ و نگذارد که نوکر کاری را انجام دهد. در وقت حرکت، محمد حسین را گفتم: پنج قران به او بده. پیرهزن به گریه درآمد که من خدمت برای پول نکردم. چون شنیدم شما زوار قبر جدت هستی، برای آن خدمت کردم که سلامی از من پیره زن که اسمم فاطمه است به قبر سیدالشهدا برسانید، و مرا از خود ممنون سازید. با این مرحله به اصرار من، خودم پول را به او دادم؛ و قول دادم که من به عهد خود وفا خواهم کرد؛ و از طرف تو سلام خواهم رسانید. فاطمه نهایت خرسند ]شد[و تا وقت حرکت ایستاده، و متصل همی دعای سلامتی سفر به من مینمود. تا آن که بنده وارد کربلا شدم. و با آن که در اغلب از منازل، سفارش این پیرهزن را در خاطر خود تذکر میدادم، از حین ورود به کربلا تا زمانی که حرکت نمودم به کلی فراموش کردم که سلام از طرف آن زن عرض کنم. تا آن که شبی که از خاک عراق، صبح آن روز قرار بود خارج شوم، در خانقین در مهمانخانهی میرزا علی افندی – که یکی از عنصرهای پاک زمان محسوب میگردد، و در مسافرتهای خود کمتر نظیر این مرد را در اخلاق دیدهام – شب بالای بام خوابیده بودم، در عالم رویا خواب دیدم حضرت سیدالشهداء -علیه السلام- را که در پای محطّهی راه آهن با چند نفری ایستادهاند؛ و هر کس که از مرکب پیاده میشود از زوار، اسم او را مینویسند؛ و من در اندیشهی این مطلب بودم که آیا اسم مرا نوشتهاند یا ننوشتهاند؟ یک وقت دیدم آن حضرت یک نظر تبسم آمیزی به من فرمود؛ و رو به منشی که همراه آن حضرت بود، و به دستور آن حضرت ]اسمها[ثبت میرسید، فرمودند: بنویس سید محمد علی با نیابت فاطمه جان مورچه خورتی! پس از این کلمه من از خواب بیدار شدم؛ و از توفیق آن پیرهزن و رحمت آن حضرت متعجب بودم؛ ولی باز در قلبم وساوس و خیالات فاسده رخ داد، که شاید این خواب مربوط به عوالم خیال باشد. تا وقتی که به ایران آمده، به سوی اصفهان حرکت میکردیم. طرف عصر باز مورچه خور وارد شدیم. از اتومبیل پیاده شده، لب جوی آب آمدم؛ صورت برای نماز بشویم و وضو بسازم. ناگاه دیدم فاطمه کوزهای به دست دارد، آمده آب ببرد. چشمش به من آمد. با یک شعف زیاد پیش آمد. گفت: سلام مرا رساندی؟ گفتم: که مطمئن باش که همان وقت که تو از این جا سلام رسانیدی، سلام تو را ثبت کردهاند؛ به دلیل آن که اسم تو فاطمه جان است؛ و تو فاطمهی تنها گفتی؛ و میخواستم از این کلمه خواب خود را امتحان کنم. گفت: بلی، اسم من فاطمه جان است؛ و مردم مرا به این اسم میخوانند. از این کلمه من یقین به خواب خودم را زیادتر حاصل کردم؛ و معنی «اشهد انک تسمع کلامی و ترد جوابی و تشهد مقامی» در نزدم مجسم شد
🔶 کتاب ثمرات العلوم تالیف آیت الله مبارکه ای(ره)- صحه ۵۱
