قضيه (منبر) در منزل دکتر حسن خان در شب نهم محرم (سال ۱۳۴۵ قمری) در مشهد واقع شد، در آن مجلس مذکور، در ضمن حرف هاي خود، به تدريج سخن من در قاعده “لاضرر و لاضرار” در اسلام بود، و در فلسفه اينکه اسلام در چه موردي ضرر مالي و جاني را تجويز کرده. دامنه اين سخن رسيد بدان جا که با تمام دلايل شرعيه، از کتاب و سنت و عقل و اجماع، زخم بر سر و بر بدن را اسلام به نام سوگواري حسين بن علي (ع)تجويز نکرده، بلکه بيشتر از اين مرسومات – ولو به طور ساده هم باشد – از حدود قانون اسلامي خارج شده، و علماي ديني بايد برعهده بگيرند که اين کار را اصلاح کنند، و اين مقام مقدّس مذهبي را از آلايش ها پاک نمايند، و در اطراف اين موضوع يک ساعتي صحبت نمودم. پس از فرود آمدن از منبر، آقاي حاجي شيخ محمدحسن برسي که يک نفر از مجتهدين درجه اوّل مشهد بودند….. جلو آمده و فرياد زدند: به اسم اسلام، اين شخص اسلام را ريشه کن خواهد نمود! و بر قاطبه مسلمين حرام است گوش دادن به حرف هاي او!
در همان حال صداي جوش و خروش تمام طلاب حاضر بلند شد که بهتر آن است که حضرت حجةالاسلام برسي راجع به اين سيد مخرّب دين، حکمي مرقوم دارند تا آنکه مسلمين تکليف خود را بدانند.
شیخ فرمودند: من حکم به کفر و حرمت شنيدن حرف هاي او مي نمايم. در اين حال يک مرتبه، از طبقات دانايان و بسياري از تجار و کسبه، فرياد برآوردند که باز هم آخوندبازي شروع شد! در اين حال قنسولگري افغان هم با رئيس نظميه مشهد رسيدند، و شايد اگر اين دو نفر در چنين وقتي نرسيده بودند از براي من خطر بزرگي رخ ميداد و جان در بردن کار مشکلي بود!
ولي من در جواب گفتم: حضرت حجة الاسلام صحيح مي فرمايند. به قانون اسلامي که ايشان دارند من مسلم کافر هستم.
✅و از تصادفات آنکه شبها در مدرسه ميرزا جعفر هم مجلس بسيار مهمي تشکيل داده شده بود، که در آنجا هم در شب بيش از پنج هزار مستمع اجتماع مي نمود. من وقتي از منزل دکتر حسن خان بيرون آمدم، جمعيت زيادي به دنبال من آمدند، و همه يک زبان اظهار همراهي و دوستي نمودند، ولي من کلمات آنها را مورد اثر در خود قرار ندادم، و در جواب گفتم: من از منبر رفتن در شهر مشهد مقصودي نداشتم. تجّار و اصناف شما مرا از رفتن به وطن خود منع کردند، و الحال رسم مهمان نوازي به جاي مي آورند. اين حرف بيشتر حالت رقّتي در مردم ايجاد کرد، و من خود را از دست مردم نجات داده، به بهانه حرم و زيارت، خود را در تحت بقعه سلطان اولياء عليه السلام رسانيدم. مستمعين مدرسه ميرزا جعفر چون انتظار کشيده و از وقت گذشت، فرياد هياهو و لعن به شيخ برسي را آشکار کردند، و به [حال] اجتماع، در حرم آمده، و با آنکه عاشورا و اوضاع صحن و حرم منقلب بود، در ميان آن غوغا مرا از حرم بيرون آورده و براي مدرسه بردند.
قوام الاطباء که يکي از سادات غيور و هم فقيه و هم طبيب [بود] نطق مفصلي در جلوي منبر نمود. ماحصل آنکه:
” از اين مجلس يک نفر پيام ما را به شيخ برسي برساند که سخنان سيد محمد علي اصفهاني اسلام را به باد نداده، بلکه برطبق حقايق قرآني، از روزي که وارد اين شهر شده، عموم مسلمانان را به حقايق ديني آشنا نموده، و روح ديانت و علاقهمندي را در بسياري از اشخاص که ديانت را امر موهوم مي دانستند دميده، و نواي او دلهاي آرزومندان جمال حقيقت را فريفته کرده، البته مثل جناب شما بايد چنين شخصي را تکفير نماييد؛ زيراکه شما به اسم دين هرچه خواستيد تاکنون کرديد، و هر روزي ما را اسباب دست خود قرار داديد، و ملتي را فداي آمال … خويشتن کرديد. از هر طرف باد آمد باد داديد، و پرده هاي تودرتو در مقابل افکار و ديده بينايي مردم کشيديد. عنقريب هم از اين حرکات، هم خود را و همي اين مردم را به خطرات بزرگ دچار خواهيد کرد، و قدر دين ندانستيد، دين را مغازه قرار داديد و شريعت را سرمايه. منتظر دست غيبي باشيد که عن قريب برسينه شما خواهد زد، و صاحب شريعت از شما انتقام خواهد کشيد، به طوري که آثار شما از جهان محو، و جز نام ننگيني باقي نخواهد بود، و اين نواها که از سينه اين مبلّغ ديني بيرون ميآيد نواي غيبي است، و اين چراغ روشني را که به دست ربوبي در اين شهر روشن شده به تفوهاي هوس خاموش نتوان کرد…”
سپس از منبر فرود آمده و مردم عموماً زنده باد از براي او گفتند. ولي معلوم است گرچه اين اظهار علاقه مردم براي من فايده داشت، و از چنگال تکفير و خطرات او نجات داد، ولي در باطن، اين شيخ و هواخواهان او کدورتي از من حاصل نمودند، و از پي وقت مي گشتند.
منبع:شجره مبارکه