”از مبارکه پياده به سمت اصفهان حرکت می کردم. از تصادفات ،کفشم تنگ بود. در قريه پيربکران که رسيدم در زير چنار قديمي ، که الحال موجود است و شايد هزار سال عمر دارد بر لب نهر آب استراحت نموده، پس از ساعتي حرکت کردم.
در وقت حرکت ،کفش خود را در دست گرفته بودم و قدري به حيرت بودم که با اين کفش تنگ چه بايد کرد؟
در اين بين ديدم حاجي محمد کاظم، وکيل الرعايای بلوک لنجان، در حالی که سوار بر قاطر بود و در همان حال دعا مي خواند، و با نوکرهاي خود که هريک سوار اسب و قاطر و يابوي زين کرده بودند، با لوازمات آبدارخانه سفري، و قريب شصت نفر از کدخدايان محل و غير همراه او بودند، و همه سواره از عقب، احترام ميگذاشتند، با کمال تشخّص رسيده و مصادف با من شدند،. وکیل الرعایا سپس روي به نوکرهاي خود کرده، به اين لفظ که اين بچه سيّد از کدام ده است؟
يکي از آنها که نامش جعفر بود در جواب گفت که پسر سيد علي مبارکه اي مي باشد. در صورتي که حاجي مرا به خوبي مي شناخت، و اين مطلب را از روي تجاهل اظهار داشت که مقدّمه اي براي اين حرف باشد.
به محضي که اين جواب را از نوکر خود شنيد، تبسّمي کرد و گفت: اين همان است که پدرش يک مشک خشکيده به دوش گرفته و دوره افتاده، مي خواهد از برايش زن بگيرد! خوب بود که دو سه ريال براي بچه اش بدهد يک الاغ کرايه کند که در اين هواي گرم مثل ديوانه ها پياده در اين راه سرگردان نباشد!
من وقتي اين پيش آمد را ديدم حالت غريبي به من رخ داد. نه از براي فقر و پيادگي خود، بلکه از جهت علاقه اي که
به پدرم داشتم
وقتي اين شخص رد شد، من نمي توانم حالتي که از افسردگي من رخ داد [را] تشريح نمايم.وقتي که وارد اصفهان شدم شرح قضيه را از براي پدر خود نوشتم. …و در وقت نوشتن کاغذ نيز به قدری دلشکسته بودم که حدّي از براي آن تصوّر نميشد. و هروقت ديگر من به مسافرت مبارکه مي رفتم [به] همان محل که مي رسيدم، حاجي و نوکرها و رياست او با کلماتش در نظرم مجسّم مي شد، و باز تا چند دقيقه يک دلشکستگي در من ايجاد مي شد، تا آنکه اين مقدمه گذشت.
پس از چند سالي که من از اصفهان بيرون رفتم و به تدريج مسافرت هندوستان و طرف شرق فراهم آمد وقتي من از آن مسافرتها برگشته بودم، و خبر رسيدن غنا و ثروت به دست من در اين سفر، و استطاعت مکّه از ماليه شخص خودم، به مردم بلوک رسيده بود، برحسب معمول که اهالي وطن و اقوام، مسافر مکّه را استقبال شاياني ميکردند، از مبارکه جمعيت زيادي به استقبال من تا شهر آمده بودند، و بنا شد بعد از ديد و بازديد شهر، متوجه مبارکه شوم.
روزي که حرکت نمودم، چند دستگاه درشکه به همراه من بود. يک وقت رسيدم به همان مکاني که هروقت مي رسيدم ياد از آن گفته هاي وکيل الرعايا کرده و دلشکسته مي شدم، و فعلاً هم چند سال بود ديگر از اين راه نيامده و از وطن دور بوده ام. ديدم در همين محل جمعيت زيادي است به انتظار.
گفتم موضوع چيست؟ گفتند: وکيل الرعايا به استقبال شما آمده و تقاضا مي نمايد که پياده شده و اظهار مرحمتي نماييد که از فيض استقبال بي نصيب نباشند!
من هم پياده شده، وکيل الرعايا با يکي از دامادهاي خود که مصطفي نام داشت و شخص غيوري بود، با چند نفر ديگر استقبال آمده بودند.
پس از به جاي آوردن لوازمات معموله، آقا مصطفي سر در نزديک گوش من آورده، اظهار چنين داشت که حاجي عرض مي کنند که اگر شما پول زيادي که مصرف او را نداشته باشيد همراه آورده باشيد به ما بدهيد که مورد احتياج است و بعداً در مبارکه يا در شهر به شما رد مي نماييم.
من هم مقداري اسکناس که معادل ده هزار ريال بود همراه داشتم. فوراً به طوري که اشخاص ملتفت نشوند به آقا مصطفي داده،خواست قبض طلب به من بدهد، گفتم: فعلاً مجال نيست و بعد هم ممکن است.
در آن حال، يک مرتبه من متوجّه شدم که اين مکان همان محل است که يک روزي من بدان حال بينوايي، در ميان خاک و گرد و غبار پياده راه مي پيمودم، و شخص وکيل الرعايا در همينجا به من رسيد و آن کلمات را ادا کرد.!
الحال هم که من با اين عزّت بدين مکان رسيده، و همان شخص درهمين محل به اين وضع بر سر راه من، براي افتخار خود يا براي قرض کردن مال دنيايي، دست احتياج خود را در نزد من دراز کرده است.
فوراً حالتي از لطف خدايي به من رخ داد که به بهانه دست و رو شستن، خود را از مردم پنهان کرده، و در گوشه اي رفته، سجده شکر اين.نعمت به جاي آوردم. و از آن وقت چنان روحيّه اي در من پديدار شد که هيچ وقت کسي را به چشم حقارت و به نظر پستي، و خود را به نظر شخصيت نگاه نکردم، و اين يکي از قضاياي نعمت هاي الهيه و نمايشات الطاف الهيه بود بر من”
منبع : شجره مبارکه