آیت الله مبارکه ای (ره) در طول عمر کوتاه خود جمعا سه سفر به مشهد مقدس مشرف شدند. سفر اول در ذیقعدهی ۱۳۴۴ آغاز گردید که در تاریخ بیستم آن ماه به آن شهر وارد شد. چند روز بعد برای منبر از وی دعوت گردید، و در ایوان مقصورهی گوهرشاد به منبر رفت. این شبها و این منبرها آغازی طوفانی است بر سخن راندن و از هم پاشیدن رسم منبرهای رایج زمان. او حدود سی سالگی و تنها با چهار جلسه، آشوبی در آن صحن ایجاد کرد که اگر حمایت مردم از این تازه وارد جوان و پناه دادن وی در مدرسهی میرزا جعفر نبود شاید جان سالم از آن خطر به در بردن آسان نمیبود
“روزی که در مشهد به حال خود مشغول بودم، رفقای اصفهانی من اصرار کرده منبر بروم. من نیز قبول کردم. دو سه شبی که در زیر ایوان مقصوره ی مسجد گوهرشاد منبر رفتم جمعیتی زیاد جمع شد؛ چون (مردم) این گونه سبک گویایی را که بی پرده سخن گفته شود، ندیده بودند. از این جهت هیاهوی زیادی انداخته شد؛ و یک شب، شب نامه های خارج از نزاکت در مسجد انداختند. معلوم شد از طرف روضه خوان ها بوده است. از این روی من خواستم منبر رفتن را ترک نمایم؛ ولی اعراض من مردم را عصبانی کرده، با یک حرارت زیادی قرب هزار نفر جمعیت در حرم ریخته، مرا از برای منبر رفتن بردند. در آن شب صحن مسجد تماما از جمعیت فرو گرفته شد. باران هم شروع به باریدن کرد. جاذبه ی کلام و تازگی وضع سخن، این جمعیت را یک ساعت در باران نگاه داشت. گویا مردم در میان آب نشسته بودند. صحن مسجد را آب فرا گرفت؛ و این یکی از منبرهای تاریخی بود”!
سخنرانی مبارکه ای در خصوص اتحاد اسلام
بعد از مدتی مبارکه ای عزم بازگشت می نماید لکن اصناف و تجار مانع بازگشت وی شدند ، و از او برای دههی اول ماه محرم در سرای علی خان دعوت نمودند. وی طرز سخن را تغییر داده، تنها از اتحاد اسلام و مسلمانان سخن گفت. این نیز آن اندازه به مذاق اهل سنت و جماعت شهر خوش آمد، که در روز هشتم محرم به همراه کنسول افغانستان پای منبر وی گوش دل به سخنران سپردند. کنسول سپس نطق مفصلی راجع به اتحاد اسلامی بیان و از مبارکهای تجلیل می نماید. این گزارش همراه با عکس کنسول و مبارکهای در جراید مشهد چاپ و منتشر گشت.
“در ايام محرم هزار و سيصد و چهل و پنج قمری (۱۳۰۵ شمسی) از طرف اصناف مجالسی مخصوص موعظه و حديث برپا مي شد. ولي يک مجلس مهمّي بود در سراي عليخان مشهد که تمام طبقات اصناف در آن شرکت داشتند، و من در آنجا فقط از اتحاد اسلام حرف مي زدم. به طوري حرف مؤثر واقع شد که در روز هشتم محرّم، اهل سنت در آن مجلس در تشکيل سوگواري حاضر شدند، و جناب قنسول گري افغانستان، هدايت اللّه خان که نهايت مايل بود به اتحاد مسلمين، در روز مذکور حاضر شده و بر منبر در جلوي نويسنده (مبارکه ای) ایستاده و نطقي مفصل راجع به اتحاد اسلامي بيان نمود. سپس من از او اظهار تشکر نمودم و اين اوّل مجلس تاريخي بود که در اثر نطق و سخن، دو ملت همسايه که سالها با يکديگر آن جنگ هاي خونين نمودند، الحال در يک مجلس، هردو، برادر وار نشستند و از يکديگر تفقدات و مهرباني ها حاصل نمودند
جرائد مشهد اين مجلس تاريخي را يادداشت کردند، و سپس عکس از من و جناب قنسول گري گرفته شد، و البته اگر مسلمين دنيا سعادت خود را خواهان هستند، چاره اي جز اين ندارند که دست برادري با يکديگر داده، و امورات موضوعه که از طرفين برحسب سياست هر قرني، به دسيسه هاي سياستمداران در دماغ هردو به اسم مذهب جايگزين شده، همه را ريشه کن نمايند، ودر اصول ديني يک دست قوي شده که بتوانند دشمنان اصول را دفع نمايند”
حکم تکفیر مبارکه ای توسط شیخ برسی
آیت الله مبارکه ای شبی بعد در منبری دیگر ، قمه زدن را طبق قاعدهی «لاضرر و ضرار» زیر سؤال می برد. پس از منبر حکم تکفیر او توسط از علمای مشهد داده شد. مبارکهای از منبر رفتن اعراض کرد ، اما مردم از باب حمایت، او را به مدرسهی میرزا جعفر بردند.
“قضيه (منبر) در منزل دکتر حسن خان در شب نهم محرم (سال ۱۳۴۵ قمری) در مشهد واقع شد، در آن مجلس مذکور، در ضمن حرف هاي خود، به تدريج سخن من در قاعده “لاضرر و لاضرار” در اسلام بود، و در فلسفه اينکه اسلام در چه موردي ضرر مالي و جاني را تجويز کرده. دامنه اين سخن رسيد بدان جا که با تمام دلايل شرعيه، از کتاب و سنت و عقل و اجماع، زخم بر سر و بر بدن را اسلام به نام سوگواري حسين بن علي (ع)تجويز نکرده، بلکه بيشتر از اين مرسومات – ولو به طور ساده هم باشد – از حدود قانون اسلامي خارج شده، و علماي ديني بايد برعهده بگيرند که اين کار را اصلاح کنند، و اين مقام مقدّس مذهبي را از آلايش ها پاک نمايند، و در اطراف اين موضوع يک ساعتي صحبت نمودم. پس از فرود آمدن از منبر، آقاي حاجي شيخ محمدحسن برسي که يک نفر از مجتهدين درجه اوّل مشهد بودند….. جلو آمده و فرياد زدند: به اسم اسلام، اين شخص اسلام را ريشه کن خواهد نمود! و بر قاطبه مسلمين حرام است گوش دادن به حرف هاي او!
در همان حال صداي جوش و خروش تمام طلاب حاضر بلند شد که بهتر آن است که حضرت حجةالاسلام برسي راجع به اين سيد مخرّب دين، حکمي مرقوم دارند تا آنکه مسلمين تکليف خود را بدانند.
شیخ فرمودند: من حکم به کفر و حرمت شنيدن حرف هاي او مي نمايم. در اين حال يک مرتبه، از طبقات دانايان و بسياري از تجار و کسبه، فرياد برآوردند که باز هم آخوندبازي شروع شد! در اين حال قنسولگري افغان هم با رئيس نظميه مشهد رسيدند، و شايد اگر اين دو نفر در چنين وقتي نرسيده بودند از براي من خطر بزرگي رخ ميداد و جان در بردن کار مشکلي بود ولي من در جواب گفتم: حضرت حجة الاسلام صحيح مي فرمايند. به قانون اسلامي که ايشان دارند من مسلم کافر هستم”
حکم توقیف مبارکه ای توسط رضاشاه
چندی بعد رضا شاه وارد مشهد شد؛ و فرصت طلبان وقت را غنیمت شمرده نیت خویش را آشکار کردند. رضاشاه حکم توقیف منبر و حبس ایشان را داد که خواندنی است
“در بيست و پنجم شهر محرم اعلی حضرت (پهلوی اول) تصميم زيارت ارض اقدس گرفته، و در همان روز وارد در شهر مشهد شد ……. پس چند نفر از علما بنا شد شرفياب حضور شوند! از جمله شخص آقازاده بود. در آن مجلس به حکومت وقت، اشاره از حال نويسنده کرده بودند که اين سيد(مبارکه ای) سر فتنه دارد ناچار از طرف حکومت، منبر مرا توقيف نموده و در مدرسه ميرزا جعفر محبوس و انزوا اختيار نمودم “
مبارکهای در صفر سال ۱۳۴۵ برابر با شهریور ۱۳۰۵ به دور از چشم هواخواهانش از مشهد به اصفهان بازگشت. مردم اصفهان که سر و صدای مشهد را شنیده بودند از چهارسو تا انوشیروان به استقبالش رفتند.
در ماه رمضان به دعوت میرزا هاشم کلباسی در مسجد حکیم منبر رفت. این منبرها هم به همهمههایی منجر شد و بحث پیرامون موقوفات و تصرف در آن ، به برخی از اعلام دینی شهر برخورد به نحوی که اسباب تکفیر او را فراهم آوردند. از این جهت وی در ذیقعدهی همان سال، برای دومین بار راهی مشهد مقدس شد.
در مشهد صراحت بیان او در مسجد گوهرشاد گرچه باز اسباب دردسر شد، لکن از دوازده سفارش وی به حوزههای دینی و مدیران هیأتهای علمی، مگر سه موضوع، از سوی آیت الله العظمی آقا حسین طباطبایی قمی از مراجع وقت پذیرفته و فتنه خوابیده شد؛ زیرا مبارکهای آن سه را هم برای خلاصی خود از شر برخی ساعیان خارج از موضوع دانست. در این شهر در درس اصول، از محضرآقا حسین قمی، شیخ محمد آقا زاده و در اسفار از محضرآقا بزرگ از شاگردان میرزای جلوه ، بهرهمند شد
مشخص شدن نسب مبارکه ای توسطامام رضا (ع)
تردید آیت الله مبارکهای در سلسلهی نسبش موجب شد تا برای کشف حقیقت و اطمینان قلب، در حرم سلطان اولیا چله نشینی را برگزیند. امام رضا( علیه السلام) در شب پایان چلهی دوم نسب صحیح او را در حالت مراقبه بشارت دادند
“مرا این فکر و این وسوسه در دماغ رخ داد که از این دلایل از کجا میتوان حقیقت امر (اولاد فاطمه بودن) را به دست آورد؟ شاید اینها از گذشتگان برای محبوبیت خود در میان جامعه – که بهترین وسیله، سیادت بود – جعل کرده باشند؛ و بشر هر گونه تقلبی خواهد نمود؛ اگر نفع خود را در او تصور نماید کم کم دیدم این فکر از راه عقل حل نخواهد شد. در سفری که در آستان ملائک پناه حضرت رضا علیه السلام در سفر اول، به این فکر افتادم که شاید از راه ریاضت این مسأله را بتوان حل کرد؛ که به قول بعضی از راه اشراق باشد
پس از آن که به کسوت فقر مفتخر گردیدم، اربعینی چند به ریاضت مشغول شده در شب آخر که مصادف با شب جمعه بود مکان خود را بر منبری در صحن نادری زیر ایوان نقاره خانه دیدم؛ و تمام صحن پر از جمعیت نشسته به پای منبر بود. از بالای منبر دیدم شخصی را که قد میانه، محاسن خرمایی مایل به سیاهی، ابرو مشکی، دماغ کشیده، رنگ صورت گندمگون مایل به قرمزی از ایوان طلا از توی حرم بیرون آمد. عبایی از پشم شتر بر دوش، عمامهی پشمینه ایضا رنگ همان عبا به سر پیچیده رو به منبر آمد. مردمان متوجه او نشدند؛ جز دو سه نفر. تا آن که از میان جمعیت نزدیک منبر آمده به شخصی که همراه او از میان آن جمعیت ملحق شد توجه کرده و فرمود: کجاست عینالدوله؟ آن شخص در نزدیک منبر به فاصلهی دو سه زرعی اشاره کرد که عین الدوله آن جاست.من از بالای منبر دیدم آن جایی را که به آن شخص نشان داد ، چاهی است عمیق. ناگاه آن شخص که قیافهی او مرقوم شد نزدیک آن چاه آمد و دست زیر عبا برده ، بوتهای بیرون آورد، آتش زده در میان آن چاه انداخت که گفتند عین الدوله در آن چاه است. در این وقت دیدم آتش از میان این چاه به طوری شعله زد که شعلهی آتش بالقدر بام نقارهخانه رفت. از مشاهدهی منظرهی این آتش مجلس بر هم خورد. من همان طور بالای منبر نشسته روی خود را به آن شخص متوجه کردم و عرض کردم وقتی دیگر برای این کار نبود که مجلس مرا به هم زدید؟ دیدم تبسمی کرده، فرمود: اولاد زهرا ! الامورات مرهونه باوقاتها! (هر کاری وقت دارد از برای خودش) در این حال من خود را به حال اول دیدم. از این سیر متحیر شده، از طرفی هم قطع داشتم که آن کس حضرت رضا (س) بوده و مرا مژده داد به کلمهی اولاد زهرا به آن چه از پی او بودم در صحت نسب نامه ی خود. ولی باز آن طور که باید دلچسب نبود. در همان حال از جا برخاسته برای زیارت به حرم مشرف شدم. بعد از زیارت که مصادف با وقت اذان صبح بود رفتم اتاق آبدارخانه؛ چون با پیشخدمت باشی آبدارخانه دوستی کامل داشتم؛ و آن هم شبهای جمعه بیتوته در همان آبدارخانه میکرد. وقتی وارد شدم بعضی دیگر از اجزای آستانه که شب کشیک آنها بود حاضر بودند و صحبت از عین الدوله بود. گفتم در یک ساعت قبل من یک همچو سیری در نظرم آمد. دیدم حالت بهتی به حاضرین رخ داد. گفتند در همان وقت جنازهی عین الدوله را در دارالحفاظ دفن کردند و معلوم میشود او را از قرب جوار بیرون برده و اعمال او صورت برزخی خود را نمایش داده در خاتمه آن که …. بیان وضعیت بود که از خود بگویم که اینها پدران منند و من تا کنون در دنیا خونم محفوظ مانده است”.