“صفایی” گلی گر ز عزت بدید
همان بوده کاندر سفرها بچید
یا
“صفایی” گر تو خواهی نام نیکان
برو بیرون چو حافظ از سپاهان
یا
ازهندتا به روم «صفایی» سفر نمود
آخر نجست یار وفادار عاقلی
یا:
مرا جز دو مطلب نبد در نظر
به دل عشق و در سر هوای سفر
یا
هر آنکس بود طالب عز و جاه
سفر بایدش همچنان سیر ماه
و چند بیت بعد حسن تعلیل آن را میآورد:
اگر مه به یک جا مقرر بدی
به دیده یکی کوچک اختر بدی
تو هم گر بمانی به جایی زیاد
دگر قدر و قیمت برایت مباد
یا:
به همت به سی سال بستم کمر
پی علم و دانش نمودم سفر
به یمن خداوند پروردگار
ز چین تا به لندن شدم رهسپار….
و یا در جایی دیگر:
سفر کن به دنیا که اندر جهان
نیاید تو را در وطن بس زیان…
تو را قدر و قیمت نگردد فزون
از این آب و گل تا نگردی برون..