در این زمانه که عصر کمال هر بشری است
هزار مرتبه بد تر ز دورهی حجری است
به حیرتم که چرا روزگار منعکس گردید
که کار جملهی اعیان چوسفله دربهدری است
شنیدم آن که گدایی به دیگری میگفت
گدایی من و تو از اساس بیهنری است
چو این سخن بشنید آن دگر چنین گفتا
نتیجهی هنر امروز فقر و بی هنری است
عنان ثروت و هستی به دست آنان شد
که دخلشان همه از رشوههای سربهسری است
گدایی من و تو به ز کیمیا باشد
که کیمیا بر دونان ز راه بیخبری است
به وقت رفتن از این دشت میشود معلوم
که دسترنج همه ، کشتههای بیثمری است
ز مردن پدر آگاه کی شود فرزند؟
که غصه خوردن او از مقام بیخبری است
«صفاییا» پدرت گر بمرد باکی نیست
غمین مباشکه ایندوره ، دوربیپدری است!