.. مرا این فکر و این وسوسه در دماغ رخ داد که از این دلایل از کجا میتوان حقیقت امر (اولاد فاطمه بودن) را به دست آورد؟
شاید اینها از گذشتگان برای محبوبیت خود در میان جامعه – که بهترین وسیله، سیادت بود – جعل کرده باشند؛ و بشر هر گونه تقلبی خواهد نمود؛ اگر نفع خود را در او تصور نماید.
کم کم دیدم این فکر از راه عقل حل نخواهد شد. در سفری که در آستان ملائک پناه حضرت رضا علیه السلام در سفر اول، به این فکر افتادم که شاید از راه ریاضت این مسأله را بتوان حل کرد؛ که به قول بعضی از راه اشراق باشد.
پس از آن که به کسوت فقر مفتخر گردیدم، اربعینی چند به ریاضت مشغول شده در شب آخر که مصادف با شب جمعه بود مکان خود را بر منبری در صحن نادری زیر ایوان نقاره خانه دیدم؛ و تمام صحن پر از جمعیت نشسته به پای منبر بود. از بالای منبر دیدم شخصی را که قد میانه، محاسن خرمایی مایل به سیاهی، ابرو مشکی، دماغ کشیده، رنگ صورت گندمگون مایل به قرمزی از ایوان طلا از توی حرم بیرون آمد. عبایی از پشم شتر بر دوش، عمامهی پشمینه ایضا رنگ همان عبا به سر پیچیده رو به منبر آمد. مردمان متوجه او نشدند؛ جز دو سه نفر. تا آن که از میان جمعیت نزدیک منبر آمده به شخصی که همراه او از میان آن جمعیت ملحق شد توجه کرده و فرمود: کجاست عینالدوله؟ آن شخص در نزدیک منبر به فاصلهی دو سه زرعی اشاره کرد که عین الدوله آن جاست.من از بالای منبر دیدم آن جایی را که به آن شخص نشان داد ، چاهی است عمیق. ناگاه آن شخص که قیافهی او مرقوم شد نزدیک آن چاه آمد و دست زیر عبا برده ، بوتهای بیرون آورد، آتش زده در میان آن چاه انداخت که گفتند عین الدوله در آن چاه است. در این وقت دیدم آتش از میان این چاه به طوری شعله زد که شعلهی آتش بالقدر بام نقارهخانه رفت. از مشاهدهی منظرهی این آتش مجلس بر هم خورد. من همان طور بالای منبر نشسته روی خود را به آن شخص متوجه کردم و عرض کردم: وقتی دیگر برای این کار نبود که مجلس مرا به هم زدید؟ دیدم تبسمی کرده، فرمود: اولاد زهرا ! الامورات مرهونه باوقاتها.
هر کاری وقت دارد از برای خودش. در این حال من خود را به حال اول دیدم. از این سیر متحیر شده، از طرفی هم قطع داشتم که آن کس حضرت رضا (س) بوده و مرا مژده داد به کلمهی اولاد زهرا به آن چه از پی او بودم در صحت نسب نامه ی خود. ولی باز آن طور که باید دلچسب نبود. در همان حال از جا برخاسته برای زیارت به حرم مشرف شدم. بعد از زیارت که مصادف با وقت اذان صبح بود رفتم اتاق آبدارخانه؛ چون با پیشخدمت باشی آبدارخانه دوستی کامل داشتم؛ و آن هم شبهای جمعه بیتوته در همان آبدارخانه میکرد. وقتی وارد شدم بعضی دیگر از اجزای آستانه که شب کشیک آنها بود حاضر بودند و صحبت از عین الدوله بود. گفتم در یک ساعت قبل من یک همچو سیری در نظرم آمد. دیدم حالت بهتی به حاضرین رخ داد. گفتند در همان وقت جنازهی عین الدوله را در دارالحفاظ دفن کردند و معلوم میشود او را از قرب جوار بیرون برده و اعمال او صورت برزخی خود را نمایش داده.
در خاتمه آن که …. بیان وضعیت بود که از خود بگویم که اینها پدران منند و من تا کنون در دنیا خونم محفوظ مانده.