نظر به زمزمههایی که دربارهی اطلاق عنوان شهید بر علامه مبارکهای در گوش و کنار شنیده میشود، حقیر بر آن شدم تا با توجه به قلت مدارک و تنها با تکیه بر شواهد موجود به تبیین رحلت آن بزرگوار بپردازم به این امید که امری روشن، به رنگ تشبه نیامیزد.
یک؛ این که چه کسانی روایت رحلت مرحوم علامه را نقل کردهاند تا بتوان به اعتبار آن به قتل و سپس به اطلاق شهید بر ایشان رسید؟
حقیر سراپا تقصیر در نشستهایی که با دبیر کنگره و هیأتهای همراه داشتم اول بار اعلام نمودم که رحلت ایشان شهادتگونه است و دلایل مختصر خویش را هم بیان نمودم. آقایان این ادعا را برگرفتند و در چهل و چهارمین نشست فرهنگ عمومی شهرستان مبارکه مورخ ۱۹ تیر ۱۳۹۸ مطرح و تصویب کردند. شورای فرهنگ عمومی به ریاست امام جمعهی محترم و متشکل از فرماندار، امامان جمعهی شهرهای تابع، دادستان، رییس بنیاد شهید و تنی چند از مسؤولان دیگر شهرستان است. در آن نشست، به استناد آیات و احادیث و نیز آنچه که در تخصص بنیاد شهید است چگونگی و مراحلی که منجر به رحلت ایشان گردید را منطبق بر مصادیق شهید دانستند.
حال ادعای خویش را به صورت عمیقتری اعلام مینمایم، و بر این باور هم استوارم. ذکر این نکتهی ظریف هم لازم است که نه حقیر و نه هیچکدام از بازماندگان درجه اول و دوم مرحوم مبارکهای دأب آن نداشته و نداریم که ایشان را شهید بخوانند یا نخوانند. حداقل این بنده تا کنون به خاطر ندارم که مادر یا خال یا خالهی خویش، این رحلت را شهادت بدانند و ایشان را شهید بنامند. بنابراین آنچه که از گوش و کنار به چشم و گوش ما در تخطئهی اطلاق شهید بر نام مبارک مبارکهای میرسد تیرهایی است که نباید به هیچکدام از بازماندگان برسد مگر این که همه کمانه کرده، به این حقیر سراپا تقصیر بخورد به مصداق: “آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد”.
اما حقیر هم این ادعا را صادقانه بگویم که از خود نه بافته و نه تافتهام. بلکه در نخستین سالهای انقلاب که کوی و برزن این کشور اسلامی را واژهی شهید و شهادت عطرآگین کردهبود روزی به رسم معمول- حسب وظیفهی فرزندی که در تکیهی تویسرکانی حضور مییافتم- نخست بر سر مزار مرحوم پدر، آقاسیدعلی بدیع زادگان متخلص و مشتهر به «هور اصفهانی» به ذکر فاتحهای مشغول گشته، سپس به ترتیب تربت پاک جد مادری خود مرحوم مبارکهای و پدر و پدر بزرگ جدهی خویش یعنی مرحومان آقا سید محمد باقر و آقا سید عبدالغفار تویسرکانی و دیگر بستگان را زیارت کرده، با خواندن فاتحه و اذکاری روح و روان خویش را از برکات این حضور صفا و جلا دادم و حال و هوایی پیدا کردم. ناگاه نوشتهای با ذغال بالای سر مرحوم پدر بزرگ عظیمالشأن خویش یعنی مرحوم اجل علامه مبارکهای توجهم را جلب کرد. درست زیر تابلوی قاب و شیشه کردهی مرحوم مبارکهای و روی آجرهای تکیه نوشته شده بود: «یکی از شهدا» و زیر آن به عنوان امضا، «آیت». یادم افتاد که برخی از شهروندان عزیز نجفآبادی به سبب ارادتی که به مرحوم آیتالله سیدعلی نجفآبادی – اعلی الله مقامه- داشتند روزهای جمعه بر سر مزار آن مرحوم حاضر میشدند. حقیر هم گاه و بیگاه آنان را میدیدم. میگفتند که شهید آیت هم به این بقعهی شریف آمد و شد میکرده است. در حیرت شدم از این که مرحوم آیت چندی پیش از این به درجهی رفیع شهادت نایل گشته بود. به هر حال این نکته از همان اوایل انقلاب در فکر و ذهن من جای خوش کرده بود و از آن زمان به بعد با حالتی دیگر بر تربت پاک جد خویش حاضر میشدم. این یک
دو، آن که مرحوم مبارکهای از صریحترین زبانها و سلیسترین بیانها برای احتجاج با دشمنان دین استفاده میکردند و این نیازی به اثبات ندارد؛ همین اندک آثاری که از آن مرحوم به چاپ رسیده به روش بیان و نوشتهی ایشان راهبر است. از کوزه برون همان تراود که در اوست. بدیهی است که قلم ایشان معرف بیان آن بزرگوار هم هست. این دلیلی محکم بر وجود برخی کینهها و دشمنیها نسبت به ساحت ایشان میباشد.
سه، بیان عیان فرزندان آقا از ساعات آخرین عمر ایشان است. کسی که در طاعت پروردگار و انجام واجبات دینی بیش از نود سال صبح را به شب و شب را به صبح رسانده آیا حاضر است دروغی بگوید که آخرتش را از دست بدهد در حالی که برای دنیای او هم سودی نداشته باشد؟ «دکتر صفایی» تنها فرزند پسر آن علامه از تهدیدات مستمر بهائیان با انداختن شب نامههای تهدید به قتل ایشان و حتی از دست داشتن عوامل حکومتی در مسموم ساختن پدر شهادت میدهد؛ فرزند ارشد و فرزند سوم ایشان هم هر دو از مسموم کردن علامه میگویند؛ حجج اسلام مداحالحسینی، مستجابالدعوه و دیگر معمرین شهر به مسموم شدن علامه توسط عناصر بهایی – که خود از سوی رژیم حاکم حمایت میشدند- شهادت میدهند.
چهار، فرزند آخر آن مرحوم میگوید پس از فوت مرحوم پدر و ظاهرا در مراسم تشییع، زنی گریهکنان میگفت پسرم فدایی آقای مبارکهای شد؛ چون او به نحوهی ترکیب و ساخت دارویی که قرار بود درمانی برای علامه باشد اعتراض کرده بود، ولی او را هم سر به نیست کردند. از همین روست که حقیر بر این باورم که مرحوم مبارکهای دوبار ترور گردیدند. نخست با چایی مسموم و دگر بار با آن ترکیب وحشتناک. یعنی به فرض آن که چایی مسموم هم بوده باشد، با مراجعهی به موقع به داروخانه و درمان آن، خطر باید رفع میگردید.
پنج، آن که همان فرزند آخرین شهادت میدهد هنگامی که از درمان اولیه نتیجهای حاصل نشد، سرهنگ ریاحی که پزشک ارتش بوده را فراخواندند و او به هنگام ورود به خانهی علامه بر سر خود میزد که: « سید! آخرش شما را کشتند؟» فرزند آخرین آقای مبارکهای میگوید که من در آن هنگام حدود ۶ سال داشتم و معنی این حرفها را نمیفهمیدم؛ اما بعدا متوجه این توطئه شدم.
شش، آن که آقای مبارکهای ساعاتی پیش از رحلت و در حالت بیقراری و ناخوشی، فرزند خود کمالالدین را صدا میزنند و قیهایی را که در باغچه از معده بیرون ریخته شدهبود را نشان وی داده میفرمایند: «این لکههای سبز را میبینی؟ آخرش کار خودشان را کردند.»
خوانندگان خود قضاوت خواهند کرد و این موضوع همچون حدیث متواتری است که جای رد برجای نمیگذارد. بنابراین هیچ نیازی و اصراری به اعلام شهادت ایشان از سوی بازماندگان نیست. لکن به استناد آیهی شریف قرآن که میفرماید: « ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیلالله اموات…» و « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا …» و سایر آیات مشابه چه بخواهیم و چه نخواهیم آن علامه شهید راه حق گشته و بر امور ما واقف و حی و زنده است. مگر آن که مجاهدتهای بیدریغ آن مرحوم را در راهی که انتخاب کرده بود و موعظهها و برملاکردن انواع ترفندها و توطئههای دشمنان اسلام را که در جایجای آثار ایشان ثبت و ضبط است یکسره نادیده انگاریم. اگر خرده گیران برآنند که شاهدی معتبر بر این شهادت شهادت داده، یا راوی و تاریخ نگاری موثق این اتفاق را روایت کردهباشد، حقیر اعلام معذوریت مینمایم.
اما همانگونه که شاهد این نظر را دو نمونه به آیتالله طباطبایینژاد امام جمعهی محترم اصفهان عرض کردم، حال نیز بر این باور پای میفشارم. یک نمونه شهادت شهید ثانی، و دیگری شهادت عزیزانی که صرفا به جهت یاری اسلام و با اطاعت از ولی زمانشان خمینی کبیر عزم میدان نبرد کردند و شربت شهادت نوشیدند، در حالی که نه بر درجات ایمان و معرفت آنان و نه بر چگونگی کشتهشدنشان تشکیک میشود. البته معتقد هستم بر این که چه بسا بندگان پروردگار کسی را شهید بخوانند و پروردگار بندگان نه، و بر عکس.
هفت، و اما موضوع رضا خان و موضعگیریهای مرحوم علامه مبارکهای:
برای پرداختن به این بخش باید نخست به موضعگیریهای علمای اسلام و حوزههای علمیه به قضیهی روی کار آمدن رضاخان نگاهی افکند تا مطالبی روشن گردد:
نیم نگاهی به دوران قاجار و سیر مجمل در تاریخ آن دوران کافی است تا سیاهی وضعیت اجتماعی پدران و مادران مظلوم ما در زمان پادشاهان زن باره و عیاش و مستبد و ستمگر و قاتل و بیخبر از اجتماع و درد دین و معاش مردم بر پویندگان روشن گردد. اواخر این دوران بود که به همت معدودی از دولتمردان – یعنی در حقیقت دو سه نفر- روشنفکر و درد آشنا، از طریق اعزام دانشجو به خارج از کشور، و راهیابی لاکپشتی رسانههایی همچون صنعت چاپ، روزنامه، تلگراف و … به ایران، سبب شد جامعهی فلک زده از سویی با ترقیات اروپا به تدریج آشنا گردد، و از سویی دیگر به عقبماندگی و تحجر خویش پیببرد، و تحقیر ناشی از آن را به زخمهای کهنه بیفزاید. قحطیهای پی در پی و منظرهی انباشت پیکر پدران و مادران و برادران و خواهران و فرزندان و همسایهها و دوستان در کوچه پس کوچههای خراب و کثیف و متعفن، غم بر غم و درد بر درد مردم افزود و هیچ چارهای نمییافتند. تنها چشم امیدشان به علما و حوزههایی که هنوز در این فضای غبارآلود نفس میکشیدند بود. عالمان عامل به سبب اتصال بیواسطه با همین مردم از قصهی پر غصهی آنان خبر داشتند.
در این وانفسای روزگار که ایران عرصهی تاخت و تاز آشکار و پنهان روس و انگلیس و گاهی فرانسه بود، میوهی مشروطیت با رنگ و طعم انگلیسی بر مذاق بسیاری خوش آمد؛ و همین بهانهای شد تا به مصداق «الغریق یتشبث بکل حشیش» کشتی انگلیس را در دریای طوفان زدهی قاجار پشت و پناه خود بدانند و مشروطیت را ساحل نجات. اما همین سازهی نیمهساز نیز به توپ محمد علی شاه بسته شد و مردم ماندند و حیرت و استبداد. دربار نیز در دغدغهی سپردن تاج و تخت کیانی به فرزند نابالغ او…. هرج و مرجی بود.
عالمان دین در این برهه چه باید میکردند؟ آنان سه دسته شدند؛ دستهای طرفدار بلاشرط مشروطیت و گروهی خواهان مشروطیت با شرط شرع و گروهی جانبدار احتیاط.
در این جا ما کاری به کشاکش این سه دسته و خسارتهایی که در پی داشت نداریم. اصل موضوع که تقریبا همگی بر آن همسخن و یک رای بودند یافتن کسی بود که سپردن امور مملکت به او کشور را از چاهی در نیاورد و به چاهی دیگر اندازد. رضاخان میرپنج که از سربازی ساده به درجهی میرپنجی رسیده بود و از برخی لحاظ یک سرو گردن بر قوارهی شاه میجربید در سفرهایی که با آخرین قجر داشت توجه علما را به خود جلب کرد. او توانسته بود با همان ارتش فکسنی در جریان جنگ جهانی اول از سال ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ خیزشها و شورشهای تجزیهطلبانه و یا بحق را که در گوشه و کنار کشور و در فضای بلوای آن جنگ به وجود آمده بود با استفاده از خالی شدن کولهبار انگلیسی برخی از آنان، بخواباند، و یا با خیانت یارانشان سرکوب نماید. دنبال زنبارگی نبود، از ارتش حمایت مادی و معنوی میکرد و در عین حال بر چگونگی هزینههای آن هم نظارت داشت. سرزده به پادگانها سرک میکشید و خلاصه یک زندگی کاملا نظامیگری در او پرورش یافته بود. در مجالسی که احمدشاه بیتجربه میرفت و او هم حضور داشت؛ گاهی به جای احمد شاه سخنرانی میکرد و سخن از دین و ایمان و مردم و مملکت بر زبان میراند؛ در مجالس وعظ و روضه شرکت میکرد تا خود را یار و یاور دین معرفی نماید. با پای برهنه در عزاداریها شرکت میکرد. همیشه لباس نظامی و چکمه بر تن و پای داشت. این تلاشهای ظاهری و بلاانکار نتیجه داد و سبب شد تا پچ و پچ علما و انگشت اشارهی آنان رضاخان را نشانه گیرد. ترفندهای رضاخان مؤثر افتاد و کار خود را کرد. تقریبا از روحانیت کسی نبود که ساز مخالف بزند. انگشت شماری هم که خبر از پیشینهی تار او داشتند در ترازوی خویش در برابر استبداد قجری قابل گذشت دانستند. اگر هم علم بر ظاهر سازی او میداشتند باز سرجمع او را به قجرها ترجیح میدادند و البته کس دیگری در آستین نداشتند. از این رو کودتای او با سکوت همراه با رضایت و حمایت آنان همراه گردید و بدون خونریزی پیروز شد.
به هر حال ایران پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خواهی نخواهی از یک هرج و مرج و نابسامانی و تجزیهطلبی که در گوشه و کنار و حتی مرکز ایران به وجود آمده بود، نجات یافت؛ و طی این دوران ۲۰ ساله امنیتی نسبی در کشور به وجود آمد.
رضاخان شخصا با رفتن به خوزستان، شیخ خزعل -که جنوب و غرب کشور زیر چتر نفوذ او و واقعا قدرتی بود – را با استفاده از کدورت بین انگلیس و شیخ، مطیع خود قرار داد و ده دوازده سال بعد هم او را به قتل رساند.
یکی از علل همراهی علما با رضاخان این بود که ایران از یک بلاتکلیفی رها شدهبود، تمامیت ارضیاش حفظ و یک ارتش منظم در حال شکلگیری بود و امید این میرفت که استقلالی را که در سالیانی دراز از دست رفته بود، دوباره به دست بیاورد. علما دانسته یا نادانسته از حمایت انگلیس از او، نخست از او حمایت کردند و روی کار آمدن رضاخان و کودتای بدون خونریزی او اصولا با اتکای به این حمایت پیروز شد.
غرض توجیه کودتای رضاخانی نیست. این تاریخ است که میگوید و مورخانند که مینویسند.
در سال ۱۳۰۲ سه مرجع بزرگوار شیعه، آیات اصفهانی، نائینی، حائری در حضور خود رضاشاه حمایت خود را از او اعلام کردند مشروط بر کنار گذاشتن طرح جمهوریت. یکی از کسانی که رضاشاه را متقاعد بر کنار گذاشتن طرح جمهوریت کرد مرحوم مدرس بود. در همین حال آیتالله کاشانی حتی با طرح جمهوریت او موافق بود.
آیت الله حایری مبنا را بر تقیه نهاده بود و آتش دوطرف حاکم و عالم را از تندی و تیزی میانداخت.
آیت الله مدرس در مجلس پنجم ابتدا با پادشاهی رضاخان مخالفت کرد، اما هنگامی که در برابر عمل انجام شده قرار گرفت هم موافقت کرد و هم به فراکسیون اقلیت و دیگران سفارش کرد که نباید پشت او را خالی گذاشت. همه هفته دیدار بین رضا شاه و مدرس انجام میشد و شاه با نظر مدرس، برخی از کارهای عمرانی را انجام داد. حتی زمانی که با دست درازی شروع به جمعآوری و تصرف ملک و اموال کرد به توصیهی مدرس از این کار تا مدتی دست کشید و صرف امور عامالمنفعه کرد. این گونه نبود که مدرس با رضا شاه از همان اول آتش و پنبه باشند. لکن ترمز رضاخان را مدرس میکشید.
حال امیدوارم تا حدودی سرّ جانبداری نخستین مرحوم مبارکهای از رضاخان؛ و نیز سبب نقطههای به تعبیر آقای رسول جعفریان «آزار دهنده» در کتاب گزیدهی دانشوران(ر.قاسمی) روشن شده باشد.
بنابراین اگر ما در سلوک همراه با سکوت برخی از علما، حمایت از رضاخان میبینیم این است که آنان تفاوت زمان رضاخان و قاجار را دیده بودند و مقایسه میکردند. تا این جای کار اشکالی وارد نیست. اشکال آن جا بر علما و روشنفکران وارد است که تا آخر او را حمایت کردند. مرحوم علامه مبارکهای خصوصا در و پس از زندان هنگامی تیغ قلمش علیه «سگ ساری» فضا را شکافت و آن قصیدهی آتشین «هزار رحمت حق بر زمان قاجاری» را نگاشت که دیگر امیدی به بهبود اوضاع نیافت.
در مسألهی کشف حجاب نیز روح و روان آن مرحوم از این ننگی که بر عصمت و عفت زنان مسلمان نشست آزرده گشت. چنان که گفته:
گیسوی عصمت ز خانمها به زیر فر بسوخت آنچنان کزموی عفت برسری یک تارنیست
یا:
درید پردهی عفت زنان ایران را شغال بیشهی مازندران سگ ساری
شایسته نیست با توجه به این ابیات و ادبیات مشابه آن ادعا کرد که مرحوم علامه در برابر این فاجعه سکوت کرده بود.
هشت؛ موضوع نهفتهی دیگر عشق و سرگرمی مرحوم مبارکهای به مسافرت و یافتن «یار عاقلی» است که ایشان را از بحبوحهی بلای کشف حجاب و دیگر پیامدهای شوم حکومت رضاخانی دور نگاه داشته بود. آن مرحوم، به حکم نوشتههایش روحانی تجددگرا به معنای اصیل و واقعی بود؛ و از این که در روزگاری که تحصیل برای دختران طاقت فرسا شده و دخترش دیگر نمیتوانست آزاد به مدرسه رود طبعا ناراحت بود. ناچار او را به معلم خانگی و باسوادان خانه سپرد.
مغفول نماند که مرد را تدبیر سست و رای دم به دم به فنا میکشاند؛ پس آن به که در کشاکش دهر و حوادث روزگار رویهای در پیش گیرد که کژی و ناراستی و کجروی را از خوبان ببیند و به نیکوترین وجه گوشزد نماید و هم راستی و درستکرداری و کار نیک را از بدان روزگار برشمرد و نادیده نه انگارد. از این روست که آن مرحوم قرین فضل و بزرگمردی و سالاری اندر بلاهای سخت گردید.
وی تا هنگام درک زندان اصفهان گاهی و بیگاهی با مقایسهی زمان پهلوی با قاجارها نظری مثبت به امور حکومت میانداخت و در این راه نیمنگاهی نیز به استادان و بزرگان زمان خویش همچون آقا «سیدمحمدباقر درچهیی» در مخالفت با مشروطه و «حایری یزدی» در مرافقت با پهلوی میداشت. توطئهی ناجوانمردانهی زندان و بیتوجهی شهربانی و کلانتری و مأموران حکومت به خواستههای به حق وی از سویی، و ناسپاسی برخی مردم اصفهان از سویی دیگر، تحولی شگرف در بینش سیاسی و اجتماعی او پدید آورد که منجر به سرایش حبسیههایی دردناک و حزین و در عین حال عبرتانگیز گشت و نظر ساهلانهی وی را از پهلوی به یکباره چرخش و به هجو سران آن سوق داد.
نُه؛ آن که از این نکتهی ظریف نیز نباید غافل شد که بسیاری از اندیشمندان از بیم گزند حوادث روزگار و حقد و کینهی حاسدان و نگرانی از بابت تساهل در نگاهبانی آثارشان و از راه تقیه، آن را به حاکم و حکومت مسمی میکردند یا به نحوی از حاکم زمان خویش تمجید میکردند و این ترفند را حرز حفظ آثار خویش میساختند. این امر رایجی است و غرض، توجیه نظر علامه نیست. پژوهندگان خود بهتر میدانند که هرچه که از سعدی بزرگ میدانیم لقب و کنیه است و کسی نام حقیقی وی را نمیداند. وی با گرفتن تخلص خویش از سعدبن زنگی و تقدیم آثارش به او نام خویش را فدای ماندگاری آثارش کرد.
والسلام.
سیدشهابالدین بدیعزادگان
خرداد ماه ۱۳۹۹