در ایام چندی که در دهلی هند بودم، روزی در مسجد مهم دهلی – که از بناهای اولیهی اسلام از حیث عظمت به شمار میرود- برای ادای فریضه در گوشهای مشغول بودم. مولوی احمد- که از اعاظم محدثین آن دیار بود- نزد من آمد؛ از مذهب او پرسیدم، به فقه حنفی عمل مینمود. در ضمن مذاکره، کلامی از معویهبن ابیسفیان در میان آمد. جناب مولینا در عقب سر ذکر اسم معویه، کلمهی «رضیالله عنه» همی تکرار کرد. نویسنده از ایشان سؤال نمود که مقصود شما از کلمهی «رضیالله عنه» دعا دربارهی اوست؛ که بعد از این خدا از او راضی شود؛ یا آن که اخبار از تحقق وقوع رضایت حق است از او؟
در جواب فرمودند: غرض اخبار است از تحقق رضایت حق از معاویه؛ و مقصود من تجلیل است از معاویه؛ که خدا از او راضی است.
گفتم: مولینا! شما به مذهب حنفی هستید؛ و چه میفرمایید در صدق و کذب این عبارات که شیعه ها از ابوحنیفه نقل مینمایندکه: “انه قال یوما فی مجلس درسه و فقهه،ان معویةبن ابیسفیان کان اول من قادالفتنةالباغیة؛ و اول من استخلف بضرب السیف؛ و اول من وهب الغنیمة لکفارالحرب؛ و اول من حکم بخلاف حکم رسول الله(ص) فی قوله: “الولد للفراش” من جهة زیادبن ابیه؛ و اول من قاتل مؤمنا لم یکفر بعدالاسلام و لم یزن قط بعدالاحصان- و هو حجربن عدیبن حاتم اخوالطرماح- و اول من اهدی الیه رؤوس المسلمین- و هو رأس عمروبن حمقالانصاری الذی هو من حواری امیرالمومنین علیبن ابیطالب- و اول من جلس علی سریرالسلطنة فیالاسلام علی سنن الاکاسر الجبابرة؛ و اول من صالح معالمشرکین من غیر جزیة؛ و اول من باع الاسلام؛ و اول من اتخذالحرس والمستحفظین علی بابه؛ و اول من باع اسریالمسلمین؛ و اول من جلس مجلسالنبی من غیر اجازةالاصحاب؛ و اول من جعل الخلافة الی ولده. فلعنه علی روحهالخبیث؛ کما فعل باولیاء الله مافعل” که ابوحنیفه چنین گفته]است[ در مجلس درس فقه خود که: اول کسی که قوت گروه باغیه را فراهم کرد معاویه بود؛ و اول کسی که به ضرب شمشیر و زور، خلافت را گرفت همانا معاویه بود؛ و اول کسی که غنیمت را به کفار حربی بخشید و حکم به خلاف حکم رسول نمود؛ و در آنجا که فرمود: “الولد للفراش” ولی معاویه، زیادبن ابیه را بر خلاف این حکم برادر خود قرار داد؛ و اول کسی بود که اول مومن در اسلام را که به گناه زنا آلوده نشد و به کفر مرتد نگردید، او را بکشت- که حجربن عدیبن حاتم برادر طرماحبن عدی بود- و اول کس بود معاویه که سرهای بریدهی مسلمین را مانندعمروبن حمقالانصاری را -که از حواریین امیرالمومنین علیبن ابیطالب (ع) بود- به سوی او به هدیه بردند؛ و همچنین اول کس بود که بر تخت سلطنت مانند جبابره و اکاسره در اسلام جلوس نمود؛ و اول کس بود که با مشرکین بدون جزیه برخلاف حکم رسول(ص) مصالحه کرد؛ و اول کس بود که اسلام را به کفر بفروخت؛ و اول کس بود که از برای خود حاجب و دربان قرار داد؛ و اول کس بود که اسرای از مسلمانان را بفروخت؛ و اول کسی بود که به جای پیغمبر (ص) به غیر اجازهی اصحاب بنشست؛ و اول کس بود که خلافت را ارث قرار داد؛ و به غیر استحقاق به سوی یزید انتقال داد؛ پس لعنت باد بر روح او که چنین اعمال دربارهی اولیاِی خدا به جای آورد.
مولوی احمد از شنیدن این کلمات برآشفت؛ و گفت: این عبارات بر امام اعظم ابوحنیفه افتراست. ممکن نیست این کلمات ]را[ ابوحنیفه گفته باشد.
گفتم: این کلمات را در نقل از ابوحنیفه میفرمایید افتراست، اما دربارهی معاویه از حیث مصداق چه میفرمایید؟ آیا بر معاویه این نسبتها افتراست یا واقعیت دارد؟
گفت: تمام صدق است؛ چه آن که نمیتوانست انکار نماید؛ برای آن که در کتب اهل سنت از این کلمات دربارهی معاویه بسیار است؛ لذا ناچار گفت صدق است.
پس از آن گفتم: اگر چنین است، چگونه میشود که این همه اعمال از معاویه سر بزند، وهمه برخلاف حکم خدا باشد، و باز خدا از او راضی باشد؟
جواب داد که: از روی اجتهاد بود.
گفتم: زهی عدل خدای را که این همه خونهای ناحق و قتل و نهب و فساد در دین خدا از برای خطای در اجتهاد ببخشد و همه را عفو نماید؛ پس شمر بن ذیالجوشن و ابن ملجم و ابن زیاد را باید خدا ببخشد؛ چه آن که ابن ملجم به اجتهاد، قتل علی را برحق دانست و شمر کشتن پسر پیمبر را صواب و عبادت میدانست؛ پس باید همهی اینها در بهشت باشند و خدا از آن ها راضی باشد و اف بر چنین خدایی ]که[ هم از علی راضی باشد و هم از ابن ملجم و هم حسینبن علی را به بهشت ببرد و هم یزید و شمر و ابن زیاد را؛ و چه فرق است بین اجتهاد یزید در کشتن فرزند پیمبر، و بین اجتهاد معاویه در جنگ با داماد و پسرعم پیمبر؟ آیا اگر معاویه در جنگ صفین علی را -که به قول شما خلیفهی چهارم پیغمبر است- نمیکشت، پس چگونه راضی به جنگ با او شد؟ و اگر میکشت آیا از کشته شدن او خوشحال نمیشد؟ آفرین بر آن خدایی که جناب معتقد هستید که از کشندهی خلیفهی پیغمبر و از راضی به قتل او راضی و خوشنود باشد؛ چنین خدایی به این بیعدالتی در میان بتهای اصم اعمیای هند شما هم پیدا نمیشود؛ چه جای آن که خدای حَکم عادل حاکم منصف باشد. چون سخن به اینجا رسید مولینا برای ادای فریضه بلند شد؛ و گفت: مابقی مطالب برای روز پسین؛ الحال وقت ادای فریضه است.
یکی از مریدان شیخ گفت: شیخ! مطلبی دیگر باقی نماند که از برای فردایی باشد. من گفتم: مراد از فرمایش مولینا فردای قیامت است که: “یوم تبلی السرائر و علمت کل نفس ما کسبت”؛ و از خوف آن که مبادا ضرری متوجه شود، از مسجد بیرون آمدم.
فردای آن روز مولوی را دیدم در خیابان تصادف کرد. پس از سلام و جواب گفت: لارضیاللّه عنه.
منبع : کتاب ثمرات العلوم