“قضيه منزل دکتر حسن خان در شب نهم محرم واقع شد، و آن قضيه از قراري است که مرقوم ميافتد. در منزل دکتر حسن خان چنانچه مرسوم بود در منازل اعياني، به هر نيّتي که بود در آن ايام مجالسي به نام سوگواري و موعظه تشکيل مييافت. از اين روي دکتر حسن خان که يکي از آقازادگان و علمازادههاي درجه اوّل شهر مشهد بود و در سلک متجدّدين درآمده، و خود از دکترهاي درجه اوّل نامي بود، براي آنکه مبادا مردم او را مورد لعن قرار دهند مجلس به نام سوگواري تشکيل داده بود. بعضي ميگفتند که اين مجلس را هم در هر سال پدر او حاج ملاعباسعلي معروف به فاضل – که حقيقتاً فاضل و از حکماي بزرگ و فقهاي عاليمقدار بود و مجلس تدريس و علم حکمت و فقه به وجود او در مشهد خاتمه پيدا کرد – تشکيل ميداد، و حاجي فاضل هم در همان سال وفات يافته بود، و مردم مشهد، خصوص فضلا، از شدت علاقه به آن مرحوم، در آن مجلس به يادگاري او بيحد اجتماع ميکردند. روز مذکور، در ضمن حرفهاي خود، به تدريج سخن من در قاعده لاضرر و لاضرار در اسلام بود، و در فلسفه اينکه اسلام در چه موردي ضرر مالي و جاني را تجويز کرده. دامنه اين سخن رسيد بدان جا که با تمام دلايل شرعيه، از کتاب و سنت و عقل و اجماع، زخم بر سر و بر بدن را اسلام به نام سوگواري حسين بن علي تجويز نکرده، بلکه بيشتر از اين مرسومات – ولو به طور ساده هم باشد – از حدود قانون اسلامي خارج شده، و علماي ديني بايد برعهده بگيرند که اين کار را اصلاح کنند، و اين مقام مقدّس مذهبي را از آلايشها پاک نمايند، و در اطراف اين موضوع يک ساعتي صحبت نمودم. در آن مجلس از تمام طبقات شهر مشهد، اداري و تجارتي و صنف پيشهوران و کليه علماي مشهد، با قرب پانصد نفر از طلاب علوم دينيه حاضر بودند. پس از فرود آمدن از منبر، آقاي حاجي شيخ محمدحسن برسي که يک نفر از مجتهدين درجه اوّل مشهد بودند، و مرجع احکام و فتواي ديني، و ملجأ خاص و عام به شمار ميرفتند، و مجلس قضاوت او مشهور و معروف، و در مسجد گوهرشاد نماز جماعت به جاي ميآوردند، و در مدارس علوم ديني، فقه و اصول تدريس ميفرمودند، در آن مجلس حاضر [بودند] برخاستند در جلو آمده و فرياد زدند: به اسم اسلام، اين شخص اسلام را ريشهکن خواهد نمود، و بر قاطبه مسلمين حرام است گوش دادن به حرفهاي او.
در همان حال صداي جوش و خروش تمام طلاب حاضر بلند شد که بهتر آن است که حضرت حجةالاسلام برسي راجع به اين سيد مخرّب دين، حکمي مرقوم دارند تا آنکه مسلمين تکليف خود را بدانند. فرمودند: من حکم به کفر و حرمت شنيدن حرفهاي او مينمايم. در اين حال يک مرتبه، از طبقات دانايان و بسياري از تجار و کسبه، فرياد برآوردند که باز هم آخوندبازي شروع شد! در اين حال قنسولگري افغان هم با رئيس نظميه مشهد رسيدند، و شايد اگر اين دو نفر در چنين وقتي نرسيده بودند از براي من خطر بزرگي رخ ميداد و جان در بردن کار مشکلي بود.
ولي من در جواب گفتم: حضرت حجة الاسلام صحيح ميفرمايند. به قانون اسلامي که ايشان دارند من مسلم کافر هستم.
و از تصادفات آنکه شبها در مدرسه ميرزا جعفر هم مجلس بسيار مهمي تشکيل داده شده بود، که در آنجا هم در شب بيش از پنج هزار مستمع اجتماع مينمود. من وقتي از منزل دکتر حسن خان بيرون آمدم، جمعيت زيادي به دنبال من آمدند، و همه يک زبان اظهار همراهي و دوستي نمودند، ولي من کلمات آنها را مورد اثر در خود قرار ندادم، و در جواب گفتم: من از منبر رفتن در شهر مشهد مقصودي نداشتم. تجّار و اصناف شما مرا از رفتن به وطن خود منع کردند، و الحال رسم مهماننوازي به جاي ميآورند. اين حرف بيشتر حالت رقّتي در مردم ايجاد کرد، و من خود را از دست مردم نجات داده، به بهانه حرم و زيارت، خود را در تحت بقعه سلطان اولياء عليه السلام رسانيدم. مستمعين مدرسه ميرزا جعفر چون انتظار کشيده و از وقت گذشت، فرياد هياهو و لعن به شيخ برسي را آشکار کردند، و به [حال] اجتماع، در حرم آمده، و با آنکه عاشورا و اوضاع صحن و حرم منقلب بود، در ميان آن غوغا مرا از حرم بيرون آورده و براي مدرسه بردند.
قوام الاطباء که يکي از سادات غيور و هم فقيه و هم طبيب [بود] و در فنّ طبابت کتابهاي نوشته و در ادبيات نيز صاحب تأليفات ميباشد، نطق مفصلي در جلوي منبر نمود. ماحصل آنکه از اين مجلس يک نفر پيام ما را به شيخ برسي برساند که سخنان سيد محمد علي اصفهاني اسلام را به باد نداده، بلکه برطبق حقايق قرآني، از روزي که وارد اين شهر شده، عموم مسلمانان را به حقايق ديني آشنا نموده، و روح ديانت و علاقهمندي را در بسياري از اشخاص که ديانت را امر موهوم ميدانستند دميده، و نواي او دلهاي آرزومندان جمال حقيقت را فريفته کرده، البته مثل جناب شما بايد چنين شخصي را تکفير نماييد؛ زيراکه شما به اسم دين هرچه خواستيد تاکنون کرديد، و هر روزي ما را اسباب دست خود قرار داديد، و ملتي را فداي آمال … خويشتن کرديد. از هر طرف باد آمد باد داديد، و پردههاي تودرتو در مقابل افکار و ديده بينايي مردم کشيديد. عنقريب هم از اين حرکات، هم خود را و همي اين مردم را به خطرات بزرگ دچار خواهيد کرد، و قدر دين ندانستيد، دين را مغازه قرار داديد و شريعت را سرمايه. منتظر دست غيبي باشيد که عن قريب برسينه شما خواهد زد، و صاحب شريعت از شما انتقام خواهد کشيد، به طوري که آثار شما از جهان محو، و جز نام ننگيني باقي نخواهد بود، و اين نواها که از سينه اين مبلّغ ديني بيرون ميآيد نواي غيبي است، و اين چراغ روشني را که به دست ربوبي در اين شهر روشن شده به تفوهاي هوس خاموش نتوان کرد…
سپس از منبر فرود آمده و مردم عموماً زنده باد از براي او گفتند. ولي معلوم است گرچه اين اظهار علاقه مردم براي من فايده داشت، و از چنگال تکفير و خطرات او نجات داد، ولي در باطن، اين شيخ و هواخواهان او کدورتي از من حاصل نمودند، و از پي وقت ميگشتند. و از جمله کساني که در اين قضيه برخورد به او کرده بود آية الله زاده خراساني، حاجي ميرزا محمد معروف به آقازاده بود.
اين شخص رئيس بر تمام ايالت و ملک خراسان و نافذالحکم بود، به طوري که عزل و نصب حکومت مينمود؛ زيراکه پدر او آخوند مولي محمد کاظم خراساني که تأسيس مشروطيت نمود حقّي بزرگي بر تمام مشروطهخواهان پيدا نمود؛ از اين روي آقازاده او را محترم داشته، و از زماني که از نجف به مشهد آمده تقريباً دو سه کرور ثروت به دست آورده، و تمام امورات روحاني مشهد هم در دست قدرت او بود، و شيخ حسن [برسي] را آقاي آقازاده از براي قضاوت معين فرموده بودند، و احکامات صادره از محضر ايشان به محضر آقاي آقازاده ميرفت، سپس امضا مينمودند.
آقاي آقازاده به قدري مقتدر بود که در مقابل او کسي عرض اندام نميتوانست بنمايد. و به فرموده يذلّ منيشاء در عاقبت به واسطه سوء سياستي که از او صادر شد تحت الحفظ به تهران آمدند، و در همانجا در سال ۱۳۵۷ قمري و ۱۳۱۶ خورشيدي وفات نمود. ولي با آنهمه قدرت، آقاي آقازاده صلاح خود را در آن نديد که بي ميلي خود را آشکار کند، ولي در باطن او هم از پي وقت ميگشت که يک مرتبه مرا از ريشه بکند. و در ضمن، حرفهاي من چون به شخص ايشان هم برخورد کرده بود، ولو آنکه يک کليّاتي را من بيشتر راجع به مذمّت عالم بيعمل و علماي سوء بيشتر نميگفتم، ولي چون شخص ايشان کثرت شهرت داشتند، خود مردم آن کليات را برحسب اغراض شخصي، تطبيق با آقاي آقازاده ميکردند، و حرفهايي که در دلها راجع به ايشان مانده شده و قدرت گفتن نداشتند به نام من بهانه به دست آورده، ميگفتند؛ از اين جهت هم باطناً نهايت از من عصباني بود، و در صورت ظاهر هم در مجالس و محافل تعريف و تمجيد مينمود. تا آنکه در بيست و پنجم شهر محرم شد. اعلي حضرت شهنشاهي تصميم زيارت ارض اقدس گرفته، و در همان روز وارد در شهر مشهد شدند، و کمال احترام آستان قدس را برحسب رسوم منظور داشته، پس از ورود در حرم فرمودند: هريک از شاهان گذشته گوهري تقديم اين آستان نمودند، من همّت خود را تقديم مينمايم. الحق اين حرف ملکوتي بود و مصداق خود را ظاهر ساخت. پس از روز ورود اعلي حضرت، چند نفر از علما بنا شد شرفياب حضور شوند. از جمله شخص آقازاده بود. در آن مجلس به حکومت وقت، اشاره از حال نويسنده کرده بودند که اين سيد سر فتنه دارد. ناچار از طرف حکومت، منبر مرا توقيف نموده و در مدرسه ميرزا جعفر انزوا اختيار نمودم”
گزیده دانشوران اصفهان و زندگی خودنوشت علامه مبارکه ای صفحه ۳۷۱