نخستين روزگار و پيدايش هستي مبارکي در اين گيتی
در ماه ذيقعده ۱۳۱۶ که شانزده روز از آن ماه گذشته بود از شکم مادر و تاريکي رحم قدم در روشنايي اين عالم گذاردهام.
پدر من بزرگ مردي بود در دانش و زهد و مکارم اخلاق؛ نامش سيّد علي، که امام جمعه و جماعت و مجتهد قصبه مبارکه و بلوک لنجان اصفهان بود.
و پيوستگي نسب من از اين بزرگپدر به يگانه قائد دين و دنيا، أمير المؤمنين، علي بن أبي طالب (ع) إمام المشارق والمغارب بدين ترتيب است: سيد محمد علي بن علي بن سيد محمد علي بن سيد علي بن مير سيد محمد بن مير سيد عبدالباقي بن مير سيد مير افضل بن مير سيد اسماعيل بن سيد مير افضل بن مير سيد محمد باقر بن مير سيد أبوطالب بن مير سيد محمد بن مير سيد فتّاح بن مير سيد کمال الدين بن سيد شمسالدين بن سيد روح الدين بن سيد فيض الله بن سيد شرف الله بن سيد نجف الله بن سيد قطب الله بن سيد أسد الله بن سيد عبد الله بن سيد نور الله بن سيد مرتضي بن سيد قريش بن سيد هشام بن سيد هاشم بن سيد رحمان بن سيد رحيم بن سيد ربيع بن سيد سعيد بن سيد قاسم بن سيد حمزة بن الإمام موسي الکاظم بن الإمام جعفر بن الإمام محمّد الباقر بن الإمام علي السجّاد بن الإمام حسين الشهيد بن الإمام علي بن أبي طالب صلوات الله عليهم أجمعين.
مادر من سيّده جليله، نوري جهان بيگم، دختر سيد عبد الله بن سيد عبد الرزّاق است، که او نيز به چند واسطه نسبش منتهي به سلسله مذکوره ميشود. و اين زن، کليه اخلاق او از روي اعتقادات دينيه بود، که از روي عقيده، به پاکي اعمال و کردار، خود را آراسته. و مادر پدر من نيز نسبش به مير سيد محمد جدّ پدرم (يعني پدر مير سيد علي مذکور) منتهي ميشود. وأنا الفضّة بين الذهبين.
پدر من دو زن اختيار نموده بود؛ اوّل سيده عفيفه، دختر عمّه خود بود که به واسطه آنکه هفت پسر از او پي در پي مرده، از شدّت غصّه و زيادتي حرارت کبدي، مزاج دماغش فاسد شده و عاقبت کارش به جنون کشيد. و او نيز مع الوصف، يکي از زنهاي عالمه درس خوانده بود، و در طايفه پدري من، با آنکه در آن زمان مرسوم نبوده زن درس بخواند، زني نبوده که تحصيل کرده و محدّثه و اديبه نباشد؛ چنانچه الحال از قدماي آنها، دو دختر عمو و يک دختر خواهر از فاميل پدر محترم در قيد حيات ميباشند که هريک از عالمات عصر خويش ميباشند و در تواريخ و ادبيّات و علم اخلاق و شرعيات و اطلاع بر احاديث و اخبار نظيرشان بسيار کم است.
سيّده بيگم دختر حاجي سيد محمد رضي، همشيرهزاده والد ماجد که زوجه مرحوم حاجي کاظم وکيل الرعاياي فيروزاني است، و خورشيد بيگم، و نجمه بيگم، که دختران مرحوم حاج سيد علي محمد قهنوي عموي والد خلدآشيان ميباشند.
چون زوجه اوّلي پدرم گرفتار جنون شده بود، درصدد برآمده مادر مرا که دختر سيد عبداللّه مبارکي بود تزويج نمود. و مسلّم است که اگر آن حادثه براي زوجه اوّليه رخ نداده بود زوجه دومي را اختيار نميکرد و صدمات دو زن داشتن را که از روي هوا و هوس، بسياري بر خود ميپسندند پدر من بر خود روا نداشته، و پس از اندک زماني، آن زن اوّلي پس از اهتمام تمام در معالجه او و فائده نبخشيدن، زندگاني را وداع گفته، و زوجه دائمي او تا آخر عمر، همان مادر من بود که الحال در قيد حيات و هفتاد و پنج سال است از عمرش ميگذرد، و من هفتمين اولاد از شکم اين زن محترمه هستم. اولاد اوّل او پسري بود که در چهار سالگي وفات يافته، دومين اولاد او رحيمه بيگم بود که در سن هجده سالگي در خانه ميرزا حسن پيشنماز دنيا را وداع گفته، سومين اولاد او به سقط درگذشته، چهارمين اولاد او فاطمه بيگم بود که به جاي همشيره اوّل خود شوهر نموده و در سنّ سي و دو سالگي در هزار و سيصد و چهل، پس از پنج سال از وفات شوهر خود از جهان درگذشت، ماتت غصّةً.
و اين دو همشيره من، هردو عالِمه و درسخوانده و علاوه داراي صنعت کسبي بودند، و از ميراث دو دختر پيغمبر اکرم (ص) که در خانه عثمان ذوالنورين بودند بي بهره نبودند.
پنجمين فرزندان پدر من، برادر ارشد من است که نامش مير سيد محمد مشهور به ميرزا آقا، و الحال در مرحله چهل و چهار از زندگاني است، و پيشواي ديني و روحاني قصبه مبارکه است، و در زهد و تقوا و سلامت نفس، گوي سبقت ربوده؛ از اين روي، مردمان را در خدمتش ارادتي است، و در هدايت خلق به مواعظه و اخلاق نيکو اشتغال دارد، و افتادگي و تواضع را از پدر خود به ميراث برده، و به خودبستگيها، که در بسياري از پوشندگان لباس روحانيت ديده ميشود در فطرت او ديده نميشود.
ششمين فرزند، دختري بود که در هفت سالگي وفات يافته و با اين برادر، توأم [دوقلو] بود. و نويسنده به دو سال بعد از تولد او قدم در عرصه گيتي نهاده، و الحال چهل و دو سال قمري از زندگاني طي کرده، و حوادث اين عمر او به قدري بود که معمّرين بزرگ کمتر به اين حوادث برخورد نمودهاند، چنانچه خواهد آمد.
و پس از من، پسر ديگري آورده که در طفوليت وفات يافته، و پس از او نهمين فرزند، برادر من سيد خليل الله مشهور به حاجي آقا ميباشد، که الحال سي و هشت مرحله زندگاني را گذرانيده، و در اخلاق، حقيقت فقر را که بسياري مدّعي هستند در او مشاهده ميشود. درويشي و فقر و حقيقت در وجودش فطري است، و در عدم علاقه به عالم مادي و سخاوت طبع معروف است. مراتبي از دانش و علوم دينيه فقه و حديث را داراست.
دهمين فرزند از اين پدر و مادر، سيد مرتضي موسوي نسب است، که الحال در مدرسه دولتي مبارکه سمت مديريت دارد. او نيز در ميان اقران معروف به اخلاق کريمه است، و الحال با مشغله زياد، در طريقه سير و سلوک و فقر و فنا از جمله سالکان طريق است، و در خدمت دانش و آموزگاري که جوهره عبادت است جديّتي دارد. و هريک از اين سه برادر، داراي اولادهاي متعددي ميباشند که از خداي سعادت همه آنها را خواهانم. اين بود شرح اجمالي اقوام و برادران من.
حکايت کردن يکي از مرتاضين و اهل مکاشفه با والد نويسنده در زمان حمل
روزي که از سفر برگشته، به خدمت پدر در وطن خود رسيدم، ساعتي خلوت بود، فرمودند: زماني که در شکم مادر بودي، من در اصفهان در محلّه چهارسو شيرازيها، در نزد شيخ مرتاض موسوم به ملا علي محمّد، که از علوم غريبه دارا بود رسيدم، و از او خواهش کردم که حملي که در عيال خود مشاهده ميکنم، از پيشآمد مولودي که در شکم است از آن مرتاض بفهمم، و آنچه را گفت من در آن حال نوشتم.
اوّل آن بود که گفت: مطلب شما از حمل است، در صورتي که من اسم حمل در نزد او نبرده بودم. دوم گفت: پسري است که شرح گزارشات او اين است، و مطالبي بيان کرد که همه را نوشتم، که الحال که سي سال است گذشته، تمام حالات تو مطابق واقع شده. و از غرايب آن است که آن شخص [مرتاض] هنوز در قيد حيات بود ولي عوام از سرّ او بياطّلاع بودند. نويسنده تصميم گرفت که ملاقاتي از آن شخص بنمايد، تا آنکه در سال ۱۳۵۰ او را ملاقات نمودم، و در نزد خود نيّت حالات گذشته و آينده خود را نمودم. پس از وقت زيادي به قانوني که داشت حساب نمود، گفت: شرح حال کسي را در نظر گرفته اي که در سي و پنج سال قبل از گزارش در وقتي که در رحم بوده سؤالات شده، و گزارشات همان است که گفته شده و به او رسيده است، و در آتيه نيز چنين است. و جملاتي را اظهار داشت که رخ داده، و انتظار آينده او را دارم. و [شيخ مرتاض] در همان سال وفات کرد.
و نيز از غرايب آن بود که شخص روسي در بيرجند قاين، کف دست مرا ديد، و مطابق آنچه همان شخص گفته بود او نيز بيان کرد.
و ملا علي محمد را نويسنده پرسيد که استکشافات شما از چه راهي است؟ گفت: از رمل کامل و جفر. و روي همين زمينه بود که والد من در امورات و پيشآمدهاي من و آن مسافرتهاي دور و دراز، از من نگراني نداشت و حواله به تقدير مينمود.
نشو و نماي نويسنده و روزگار کودکي
چون روزگار شيرخوارگي را تغييرات زمانه، حوادث او را از لوح دماغ محو مينمايد، و لذات وآلامش هردو معدوم ميشود، چيزي از خود به نظر ندارم، جز آنکه همين قدر از آن عالم، روزي را در نظر دارم که مادر مهربان من، مرا چون دل در درون سينه، در برون سينه گرفته بود و غنچه پستان که مجري آب زندگاني و هستيبخش روزگار آيندهام بود در دهانم گذارده، و در آن حال بي قرار، و در وضع راه رفتن و گردش اطراف خانه مرا شير ميداد، و شيره جان و حيات خود را در کام من ميريخت، و من در آن حال بيخبر از اضطراب و بي قراري و اندوه دل او بودم، و تصوّر مهر مادري در خود نميکردم، فقط به مکيدن پستان دلشاد بودم، و گاهي پستان را رها کرده نظري در اطراف ميانداختم، ناگاه نظرم به سوي زني افتاد که با چادر رنگارنگ آن زمان ايستاده و مادرم به او ميگويد: زن عمو! مدّتي است جان شيرينم تبدار، و در اين هواي گرم، به ملاحظه او لب بر ميوه نميگذارم. و آن زن تأکيد در پرهيز کردن مادر من از ميوه خوردن ميکرد.
در ايامي که در ابتداي جواني، روزي به ياد اين داستان افتادم، از مادر خود قضيه را پرسيدم که چنين حکايتي در نظر دارم. ديدم آهي از درون سينه برآورد، و تصديق آنچه در نظر داشتم بنمود، ولي به اداي کلمهاي دل مرا پريشان ساخت، و آن اين بود که: آري اي فرزند عزيز! چه خبر داري که مدّت دو سال چه رنجهايي را در شيرخوارگي تو متحمّل شدم، و چه روزهايي به شب آوردم، و چه شبهايي صبح کردم! خواب تو را در چشم بيدار خود خواستم، و راحتي تو را در رنج خويش آرزو داشتم. صحّت و سلامتي تو را در بيماري خود، و عزّت تو را در ذلّت خود مايل بودم. هر دنداني که برآوردي هزاران نيش بر جگرم خورد، و در هر تب تو حالت استحضار و مرگ را بر خود معاينه ميديدم.
هنوز اين کلمات در نظرم هست، و در حيرتم که آيا اين حقوق مهر مادري را به کدامين کردار جبران نمايم!.
تا هستم و هست دارمش دوست چون هستي من ز هستي اوست
زمان طفوليت خود را نيز ياد دارم که مادر، نهايت در ظرافت و نظافت اهتمام داشت، و در شبانهروزي چند مرتبه دست و صورت مرا شستوشو ميداد، و کاملاً مواظب بود که لباس و بدن من کثيف نباشد، و مرا هميشه دلشاد نگه ميداشت، و به زبان خوش و کلمات معقوله با من صحبت ميکرد، و از گفتن کلمات رکيک و حرفهاي زشت خودداري ميکرد. از اين جهت، رشد من در طفوليت بسيار خوب بود، و معاشرتم با اطفال کثيف بيتربيت بسيار کم بود، و اين تربيت من نه از روي آن بود که مادر من داراي علم و تربيت و حفظ صحّت بود، و يا در کتاب خوانده، و يا مدرسه و دبيرستاني ديده بود، بلکه فقط از روي جنبه ديانت و قواعد ديني بود که از پدر و مادر و شوهر خود شنيده بود، و کلمه <النظافة من الايمان> سرمايه علم تربيت و حفظ الصحه او بود، و عقيده بر اينکه حرفهاي بد به اولاد ياد دادن سبب عذاب دوزخ، و تعليمات و تربيتهاي نيکو و کلمات مکمّله انسانيت سبب بهشت است، کتابخانه و دبيرستان او بود.
و تا زمان هفت سالگي در حجر تربيت و مهد مهر مادي تربيت شدم، و قواعد ديني را به من زباناً آموخت. هروقت گدايي به در خانه ميآمد، به من نان ميداد و رهنمايي ميکرد که به آن گداي عاجز بدهم. و در آن حال، به کلمات و سخنان رأفت و رحمتآميز درباره بينوا، در من حسّ عاطفه و نوعپروري ايجاد ميکرد، تا به حدّي که هروقت گدايي ميآمد، من به خيال بهشت و نعمتهاي آخرتي چيزي را که خود داشتم از نان يا ميوه يا شيريني به گدا ميدادم، و مادر از من خوشنود بود و اين رأفت و نوع پروري در من ملکه شد که بالطبع مرا به سخاوت آميخته کرد.
و به طوري که ياد دارم، باغ مختصري بود از انگورستان، جدّه پيرزني داشتم که مادر مادرم بود و قدري از يک ديده نابينا بود. روزها مرا از صبح تا غروب براي حفظ و حراثت باغ، که دزد بفهمد در اين تاکستان از صاحبانش هستند، همراه خود در آن باغ ميبرد، و خود در گوشه اي با چرخ ريسمان که سابقاً رسم بود مشغول ريستن ريسمان ميشد، و من چشم او را دور ديده، انگورهاي بسيار خوب را چيده و بالاي سردر باغ برده، رهگذاران از رعيت مردم و غيره که ميگذشتند صدا ميزدم و از بالاي ديوار سر درب، انگورها را در دامن آنها ميريختم.
روزي يکي از رهگذاران قضيه را به گوش پدرم رسانيده بود که عن قريب در اين تاکستان چيزي باقي نخواهد ماند، و همه را فرزند تو به مردم بخشش مينمايد.
وقتي غروب آن روز به خانه رفتم، پدرم روي به مادرم کرد و با لب خندان گفت: الحمد لله اولادت کاسه از آش گرمتر شده و در باغ چيزي باقي نگذارده. مادرم در جواب خنديد و گفت: در عوض خدا برکت ميدهد. فقط روي به من کرده که چرا چنين ميکني؟ مرا گريه درربود و با حالت گريه جواب گفتم که چگونه من در زير سايه درختها از انگورهاي لطيف، دهن تر کنم و مردم بيچاره در هواي گرم، کامخشکيده مشغول زحمت باشند!
گرچه اين صفات در اثر معاشرت با مردم زمانه در من نقصان يافت، ولي همين قدر ميدانم که ممکن است بشر داراي حسّ عاطفه اي باشد که آنچه از براي خود ميخواهد از براي ديگران نيز همان را بخواهد، و اين حسّ عاطفه و نوعپروري را از زمان شيرخوارگي در مهد مهر مادري بايد بياموزد، که نوع تربيتهاي در آن وقت با خون آميخته شده و جزء ذات ميشود و کمتر و ديرتر زوالپذير است، و تربيتهاي در زمان بزرگي قابل زوال است؛ از اين جهت است که مَثَل شده، ميگويند: هرکه هرچه دارد از قنداقه و گهواره دارد.
مدخليت تربيت و حالات نويسنده پس از هفت سالگي
چون پدر من مقيّد بود به آداب ديني، تا سنّ هفت سالگي همانطور که قانون اسلام است من در حضانت مادر بودم، و رسوم ديني را که تکليف پدر و مادر است تمريناً به من آموختند، و مسلّم است که تربيت اين مرتبه از سنّ را قواي مادري بيشتر از پدر استعداد دارد؛ چه آنکه علاقه محبت مادر برحسب فطرت، که اولاد، نه ماه از خون قلب و جگر او غذا خورده، در معني بيشتر است تا علاقه محبت پدر؛ از اين جهت، مادر از ناملايمات به واسطه اين علاقه ديرتر تألم حاصل ميکند، ولي تألّمات و بيصبري در پدر بيشتر حکمفرماست، و اين مطلب محسوس است.
ولي به حکم اينکه بعد از هفت سال، پسر در حضانت پدر داخل ميشود، من از حضانت مادر خارج و داخل در تحت اوامر پدرانه درآمدم، و در آن وقت، الف باء معمولي عربي را فرا گرفته بودم. به مرسوم وقت، پدر، مصلحت مرا در آن ديد که به مکتبخانهام درآورد؛چه آنکه مسلّم است، پدر به واسطه مشاغل معيشت نميتواند فرزند خود را دانش بياموزد، و معلّم و آموزگار لازم دارد.
به علاوه آنکه فرزند چون طبعاً به تحصيل حاضر نيست و حالت طفوليت است که ميل دارد در آفتاب سوزان سنگکشي از قله کوه بنمايد و دانش نياموزد؛ از اين جهت يک قوه جبريّه بر سر او لازم است، و پدر نميتواند آن قوه را به کار ببندد؛ چه آنکه اولاد وقتي علاقه پدري را در خود حس کرد، به واسطه اهلي بودن، فرمان نميبرد، ولي به واسطه ملاحظات خوف و يا حياء و يا جهات ديگر، حرف معلّم بيشتر در اطفال تأثيرات خود را ظاهر ميسازد. و روي همين اصل بوده که پادشاهان ايران و عرب، بلکه چين و روم، شاهزادگان را به دانشمندان و تربيتکنندگان قابلي واگذار کرده [بودند] که آنها را در اواخر، لَلِه ميگفتند، و در عرب رسم بوده که او را از شهر بيرون برده، در صحرا و دهات تربيت ميکردند؛ براي آنکه هواي آزاد کمک در تربيت دارد. و از طرفي هم، رنگ و نيرنگهاي تمدن شهري، روح و خيال را از توجه به مقصود که تربيت است به سوي خود متوجه نميسازد؛ چه آنکه هرقدر زندگاني طفل در سادگي واقع شود قواي دماغيه او براي جذب دانش بيشتر متوجه است. از اين روي، بيشتر از دانشمندان بزرگ را وقتي در تاريخ حال آنها نظر ميکنيم، ميبينيم زندگاني اوليه آنها مسبوق به يک عالم سادگي بيآلايش و بيرنگي بوده [است].
بالجمله، به حکم ضرورت، پدر مرا در مکتب خانهاي که در همان مبارکه مفتوح بود وارد ساخت، و ميدانم اين کار از روي ناچاري بود؛ چه آنکه در اغلب، از وضع مکتبخانهها مذمّت و نکوهش ميکرد، و [آن را] باعث بر مفاسدي ميدانست، ولي از طرفي هم نميتوانست صرف نظر کند. نه خود ميتوانست دانشم بياموزد و نه قدرت داشت معلّم شخصي از برايم حاضر نمايد.
ناچار قدم در مکتب خانه گذاردم، و به محض ورود، حالت بهت در همان حالت کودکي به اضافه خوف و وحشت بر من رخ داد، که سر به زير انداخته و از زير چشم قضايا را با کمال ترس مشاهده ميکردم، و به کلي حالات من يک مرتبه رنگي ديگر به خود گرفت، که لازم است چند کلمه شرح آن مکتب خانه که يادگاري و تاريخچه مدّت زماني از عمر من است [را] بنگارم، شايد خوانندهاي از وضع تحصيل سابق من مطالبي کشف کند.
وضع مکتب خانهاي که نويسنده را در طفوليت در او بردند
مکتبخانهاي که مرا در سن هفت سالگي در او بردند، معلّم او آخوند پيرمردي بود که او را کربلايي مسلم ميگفتند.
قد خميده، ريش بلند سرخي داشت و قباي بلند بغلي در بر، و کلاه ترکي ماهوت آبي رنگي که اطراف لبه او از پوست گوسفند دوخته شده بود بر سر گذارده، و مکتب او عبادت بود از اطاق بزرگي که ديوار و سقف او خشتي، ولي از شدّت دودزدگي تماماً سياه بود. غير از کنارههاي اطاق که به واسطه ماليدن بدن اطفال بر روي ديوار، خشتها ساييده شده و قدري گود افتاده بود و رنگ مايل به زرد و سرخي داشت.
و معلّم بر روي تخته پوستي بر درب اين اطاق نشسته بود، و در مقابل او چند عدد کتاب گذارده، با چندين عدد ترکههاي نهال بلند از چوب بيد، با يک فلک که چوب دو ذرعي قطوري بود که وسط او را بند کماندار از طناب موي بز قرار داده بودند، و هميشه يکي از اين ترکهها در دست اين معلّم، کارگر بود و بر سر و صورت و کمر اطفالي ميزد که ميخواستند از درب اطاق خارج شوند.
و اين اطفال سه طبقه بودند؛
يکي طبقه تازهواردها مانند نويسنده که در همان روز تازه وارد شده بودم.
و طبقه بالاتر از آنها، که قرآن را ميتوانستند بخوانند.
و طبقه عالي، که قوّه خواندن کتاب فارسي داشتند.
اطفال تازه ورود در يادگرفتن الف باء در عهده طبقه دوم، و کودکان طبقه دوم در خواندن و ياد گرفتن قرآن و کتاب فارسي در عهده طبقه عاليه بود، که در يادگرفتن از آنها بايد ياد بگيرند، و طبقه عالي در نزد آخوند معلّم، فارسي و حساب سياق را که براي دکان بقالي و نانوايي لازم بود فرا ميگرفتند.
و کتابهاي فارسي دو قسم بود؛
يکي از قبيل کتاب موش و گربه و خاله سوسکه و گرگ و روباه، که مايه نزاع و عشق و حيله را ذهن صاف طفل از همانجا فرا ميگرفت.
چيزي که بالنسبه خوب بود کتاب عاق والدين بود، که عقيده اطفال را در مدّت وقت معيّني از براي ملاحظه کردن در احترام پدر و مادر مهيّا ميساخت.
و کتابهاي درجه دوم عبارت بود از کتاب جوهري و جودي و حيدربک، و کمي حافظ و سعدي و گلستان، که فقط صرف خواندن بود، حتي معلّم هم تشخيص اندک معنايي از کلمات اين کتب نميداد.
و از براي حراست اطفال، دو نفري که از همه بزرگتر بودند از طرف معلم سمت خليفه داشتند. و اين دو نفر چون بالغ و به سن رشد رسيده، از روي هوا و هوس هر طفلي که بر وفق ميل آنها حرکت نميکرد اسير تازيانه آنها بود، و از براي او تقصيراتي در نزد معلم ميتراشيدند. معلم هم عصباني شده، ديگر تحقيق نکرده، حکم به چوب زدن آنها مينمود. بدين صورت که آن طفل را حاضر ساخته، به پشت ميخوابانيدند، و پاهاي او را در ميان طناب وسط چوبي که نامش فلک بود گذارده، و از دو طرف تاب داده، آن طناب هر دو پا را از پشت پاشنه و قلم پا فشار ميداد.
بعداً آن دو خليفه، طرفين فلک را بلند کرده، به قدري که پاهاي آن طفل با نصف بدن مستقيم شود، و يا شخص معلّم، و يا ديگري را فرمان داده، با ترکه چوب تر و يا شلاق، به قدري که مايل بود بر کف پاي او ميزدند. به واسطه حرکت دادن طفل پاهاي خود را در زير چوب از فشار درد، گاهي انگشتها به زير آمده، چوب بر سر انگشتان ميخورد، و مکرّر ديده شد که ناخنهاي طفل از فشار چوب پراکنده، و خون ميپاشيد، و طفل به حالت غش ميافتاد. گاهي از شدت درد، سر را بلند کرده به زمين ميزد و سر ميشکست، و گاهي چوبها بر قلم و ساقهاي پا گرفته، مجروح و سياه مينمود، و روزي نبود که در وقت مرخصي اطفال، چند نفري از شدّت و فشار درد چوب خوردن، عاجز از راه رفتن نباشد، و بايد ديگري آنها را ببرد.
و در اين مکتبخانه، دخترها هم بودند که هرگاه تقصيري از براي آنها ثابت و يا بهانهگيري ميکردند دستهاي آنها را در ميان فلک گذارده و کاري که با پاهاي پسران ميکردند با دستهاي دختران ميکردند.
با اينکه اين مکتبخانه عنوان ديني داشت بويي از مسائل ديني در آن نبود؛ چه آنکه در ديانت مقدّس اسلامي، حقّ زدن اطفال، را بلکه حقّ تنبيه او را در عهده غير از ولي طفل که پدر و يا جدّ پدري باشد واگذار نکرده است، و هرگاه [کسي] بدون اجازه، طفلي را صدمهاي زد، موجب ديه خواهد بود.
و مسلّم است که اينگونه تربيتها برخلاف ديانت [است] و علاوه، روح اطفال و مغز آنها را کدر کرده، از قواي متعرّفه و درّاکه نقصان پيدا خواهد کرد، بلکه در رشد بدني و مزاجي خسران و ضرري متوجه آنها خواهد شد. و علاوه، طفل از معلّم خود بغض و کينه پيدا کرده، کلمات او را مورد توجّه خود قرار نميدهد، و به نظر دشمن به معلم خود مينگرد. چنانچه همان اطفال، در همان مکتبخانه، هروقت معلم غفلتي ميکرد ضرري به او متوجّه ميساختند. يک روز باروت زير تخت پوست او ريخته و از عقب سر دنباله او را کشيده و آتش دادند. فشار باروت، بيچاره را به قدر يک متر از جاي خود پرتاب کرد.
[تحصيل در منزل]
بالجمله، چون مدّت سه سال در اين مکتب خانه رفتم، قرآن را با کتاب گلستان شيخ و فارسيهاي ساده را ميخواندم. پس از سه سال، ديگر پدرم نگذارد که من در مکتب بروم، و مرا در منزل به تعليمات عربي که در آن وقت معمول بود مشغول ساخت. ابتدا نصاب صبيان را به من درس داده که بهترين طرز لغتشناسي عرب بود؛ چه آنکه به طور نظم بيان شده، و طبعاً روح با نظم آشناتر است، و معاني که در سلک نظم باشد زودتر در قوه حافظه ميسپارد. در ظرف مدّت سه ماه، تمام اين کتاب ابتدايي را حفظ کرده، شروع در خواندن امثله و صرف مير نمودم.
و در ضمن، مرا تشويق به کسب و پيشه مينمود، تا آنکه قرار بر اين داد که در هر صبح درس خود را خوانده، و بعداً از پي فراگرفتن کسب بروم.
اوّلين کسبي که براي من اتّخاذ نمود، کسب تخت گيوه ساختن بود، که در دهات خيلي معمول بود. بعد از دو سه ماهي اظهار داشتم که اين کسب با کثافات آلوده است، و طبع من راغب به چنين کسبي نيست.
چون اين سخن معروض داشتم، مرا در اختيار کسب مختار فرمود. من نجّاري را اختيار نمودم. او هم برطبق ميل من امضا فرمود. منْبعد، صبح درس خود را خوانده و در دکان نجاري رفته، مدّت يک سال درس خواندن را با کسب نجاري توأم ساختم، تا آنکه در اين يک سال، از فنون نجاري سادهاي که در دهات مرسوم بود و دستم به کار کاملاً آشنا شد مطلع شدم، و يک نيمه درب گنجينه و يک درب تمام اطاق به اهتمام خود ساختم، و در همان حالت طفوليت، تصرّفاتي از خود در اين کسب مينمودم، و گاهي تفريح کرده، عصا و چوب دستيها که سرهاي آنها به شکل مرغ و مار و انسان بود ميساختم که خيلي قابل توجه ميشد.
بعد از يک سال کسب نجاري که که در ضمن کتاب هدايه نحو و انموذج و شرح تصريف را خوانده بودم، دست از نجاري کشيده، و در صباح، کتاب صمديه شيخ بهايي را ميخواندم. و ايام تابستان بود، در باغ مختصري که پدرم داشت ميرفتم، و در آنجا به طور آزادي فکر، در هواي آزاد درس خود را حاضر کرده، و مشغول نوشتن مشق نستعليق و خط نسخ و نقاشي ميشدم، و پس از خستگي، اوقات خود را صرف آبياري و گلکاري و امور متعلقه به باغباني مينمودم، و در ضمن به همراهي بعضي از بزرگان که مختصر ملکي از پدرم دست آنها بود و کشت و زرع آن در عده آنها بود رفته، و مشغول زمين کندن و يا درو کردن و يا پاشت کردن ميشدم، به حسب اقتضاي وقت.
و پدرم کاملاً به زبان ديني، مرا تشويق از فنون کسب و زراعت ميفرمود. روزي در نظر دارم که جدّ مادري من معروض در خدمت پدرم داشت که خوب است فرزند خود را به مدرسه در شهر اصفهان بفرستيد. در جواب فرمود: من حرفي ندارم، ولي به دو جهت ميخواهم به فنون کسب و زراعت آشنا شود و آخوند صرف تربيت نشود؛ چه آنکه پيغمبر ما (ص) فرمود: <العبادة مائة أجزاء تسعة و تسعون منه في کسب الحلال و واحدة منها في سائر العبادات> ستايش و بندگي خدا صد جزء است، نود و نه جزء آن در کسب حلال، و يک جزء آن در ساير عبادات است. به اين جهت ميل دارم که از فيض کسب محروم نباشد.
و جهت دوم آنکه روزگار آخوندي برچيده خواهد شد، و اعمال و کردار اين طايفه آنها را به باد فنا خواهد داد. از اين روي ميخواهم اولاد من به اميد لباس روحانيت و شغل ملّايي روي بيچارگي نبيند. علاوه بر آنکه در شغل ملّايي هم تا بيديني نباشد دخلي نخواهد بود، و من نميخواهم اولاد من از راه بيديني و دينفروشي معيشت خود را اداره کند. و من در آنوقت اين حرف را نميفهميدم، تا بعد از بيست سال به معني او برخوردم.
تا آنکه چهار سال ديگر روزگار من بدين منوال گذشت، که صبح در مسجد رفته، نماز خود را در عقب سر پدر خود در جماعت ميخواندم. بعداً قدري مسائل ديني از براي آنکه خود فرا گرفته، براي ديگران به تشويق پدر ميگفتم. [سپس] در منزل رفته، درس خود را خوانده، در پي امورات زراعتي ميرفتم.
تا آنکه زمان بلوغ من، به علائم طبّي و ديني، در تماميت سال چهاردهم تماماً ظاهر شد. روزي پدر مرا در کنار نشاند و فرمود: الحال مکلّفي و تکليف خود را بايد بفهمي. من از شدّت حيا عرق ريخته و در مقابل نتوانستم سخني گويم، ولي در باطن خيال رفتن به شهر اصفهان را براي درس خواندن در نظر گرفتم، و در پي وقت ميگشتم؛ چه آنکه برادر بزرگترم که اشاره به حالات او شد، قبل از اين يک سال به اصفهان رفته، مشغول تحصيل بود، و قدري هم من به حسّ رقابت با او در خيال درس خواندن در اصفهان افتادم.
تا آنکه در هفدهم ذيقعده سال ۱۳۳۰ مطابق روز تولدم، اسباب حرکت از براي شهر اصفهان فراهم آمد، و پدرم قرارداد کرد که در ماهي چهار من به وزن سابق، آرد، و يک من برنج، و پانزده ريال پول که روزي پنج دينار باشد به من بدهد، از براي مخارجات در مدرسه. من در آن شب خواب نرفتم، از شدّت عشقي که در مدرسه رفتن در خود ميديدم، و اين سفر را يکي از سفرهاي مهمّ خود ميديدم؛ چه آنکه تا آنوقت سفري که قابل باشد نرفته بودم، فقط در کودکي يک سفر در سه فرسخي مبارکه در قريه فيروزان رفته بودم، و يک سفر هم چند روزي به اصفهان براي تفرّج رفته بودم، و در آنجا تصور ميکردم که آخر دنيا همين محل است.
چون وارد اصفهان شدم و به مدرسه داخل شدم و در اطاق برادر خود داخل شدم، باز در آن شب از شدّت اشتياق خواب نرفتم. صبحگاه چون برخاستم، تمام حالات خود را که در سابق داشتم يکسره فراموش کرده، و تصور ميکردم به محض ورود در مدرسه، تمام ابواب علوم لدنّي بر من گشوده شده، و يک نفر از ذوات مقدسه لاهوتي، و لااقل از علماي بزرگ و آيات الهيه ميباشم، و ممکن نبود در آن حالت کسي بتواند در من تصرّفي کند و بفهماند که من هيچ نميدانم.
نه من تنها اين طور بودم، بلکه به مرور ايام زماني رسيد که فهميدم هرکس وارد مدرسه ميشود يک نوع عجب و کبر و خودبيني در دماغ او پديدار ميشود، که خود را به تمام معني، اشرف کائنات و گل سرسبد کليه موجودات ميداند، و از روي همين اصل، اخلاق فاسده که متفرّع بر صفت خودبيني است در او رخنه کرده، و به تدريج از صفات آدميّت دورش ميسازد…
مبتديان را تا چندين سال در اطاقهايي که در چهار زاويه مدرسه در فضاي کوچکي ساخته شده بود منزل ميدادند. از اين جهت من نيز منزلم در يکي از اطاقهاي کوچک زاويه شمال غربي واقع شده بود، و پس از چند سال وارد اطاقهاي صحن ميشدند.
توليت اين مدرسه، در آن وقت در عهده ميرزا محمد علي کلباسي بود، و اين شخص در لباس روحانيت، و او را حجة الاسلام خطاب ميکردند و رياستي مهم داشت. درب خانه او ملجأ ارباب حوايج بود. اگرچه از علوم ديني بيبهره [بود] ولي به واسطه ميراث اجدادي، در لباس علم، و از علماي درجه اوّل در نظر عوام به شمار ميرفت، و با اجزاء ديوان مربوط بود، و آنها هم براي شکستن صورت و سورت علما، چنين شخصي را ترويج ميکردند، و احکاماتش را جاري ميساختند. اشرار اطراف شهر و کساني که دم از ياغيگري ميزدند، هر امري از مصدر اين شخص صادر ميشد اطاعت ميکردند، و در سال ۱۳۴۱ به مرض سکته قلبي وفات کرد.
[به] ياد دارم که در ورود به اصفهان، تمام کسبه و پيشهوران را، حتي حمامي و دلّاکها را به لباس عمامه و علما ديدم. با خود ميگفتم: براي چيست که علما و طلاب تمامي در اين شهر مشغول کسب و تجارت ميباشند! تشخيص اينکه اين طبقه پيشهورانند به لباس علمي نميدادم، و ديگر اين تشخيص را هم نداشتم که بر فرض تمامي اين گروه از روحانيون و اهل علم باشند، با کسب ضرري ندارد. تصور ميکردم ملّا و روحاني فقط بايد از مال مردم امر معاش او اداره شود.
افراد ديگري در ميان اين طبقه بودند که منظوري از تحصيلات خود جز مجادله و نمايش و مغلوب کردن طرف نداشتند، چنانچه همين اخلاق هم در من کاملاً اثر کرده بود که هميشه ميخواستم طرف را ولو حق باشد، در حرف، مغلوب سازم، حتي آنکه اگر بيچارهاي ميگفت: خدا يکي است، من ميخواستم او را مغلوب سازم و بگويم: نفهميدهاي، خدا – العياذ بالله – دو تا است.
تا آنکه روزي اين حديث را در کتاب کافي ديدم که پيغمبر صلّي الله عليه وآله ميفرمايد: <من طلب العلم ليباهي به الناس أو ليصرف إليه وجوههم فليتبوّء مقعده من النار>.[1] [يعني] کسي که دانش را براي اين تحصيل کند که به سبب او بر ديگران مباهات جويد، يا آنکه مردم را به خود متوجه سازد، عاقبت جايگاه او آتش دوزخ است. از آن وقت درصدد برآمدم که اين صفت را براي راحتي نفس از خود دور سازم؛ چه آنکه ملکات زشت، همان آتش است که خبر داده شد. و آنچه در مدّت زندگاني از اين افراد را در نظر گرفتم همه را بدعاقبت ديدم و بالاخره به مقصود نرسيدند.
عادات ساکنين مدرسه از اين قرار بود: آنهايي که مشغول تحصيل بودند، روز درسهاي خود را خوانده، اوّل شب پس از اداي نماز به مطالعه مشغول بودند، تا ساعت چهار از شب غذا خورده، ميخوابيدند. و بيشتر غذاي آنها، ظهر و شب، غير پختني، و نوعاً به نان و پنير زندگاني ميکردند؛ چه آنکه وقت غذا طبخ کردن نداشتند. و روزهاي پنجشنبه و جمعه تعطيل عمومي بود. و اغلب در روزهاي تعطيل براي تفرّج در اطراف زايندهرود [مي رفتند] به خصوص جايي که امروز کارخانه ميهن است، محل تفرّجهاي مختلف طلاب بود، و لباسهاي خود را در آنجا به آب رودخانه شسته، خشک کرده، ميپوشيدند [و] از شب شنبه دومرتبه مشغول تحصيل ميشدند.
تحصيلات قديمه مبارکي در اصفهان
در آن وقت کلاهي به سر داشتم معروف به کلاه بيگي [که] از نمد بود، و روي او از ماهوت خاکي رنگ که با قيطان ابريشمي او را منقسم به هشت ترک کرده بودند، و لبه او از پوست بزغاله پشم سياه بود. روزانه بعد، چند نفري از طلاب جمع شده و آن کلاه را از سرم برداشتند و عمامه سياهي بر سرم نهادند.
وقتي پدرم شنيد، از مبارکه برايم نوشت: فرزند عزيز! علميت به کلاه و عمامه نيست، زود بود عمامه به سر بگذاري. اينک ملتفت باش که به اين عمامه سياه که بر سر گذاردي، خود را سياهبخت نسازي، و او را مايه گدايي و کلاشي قرار ندهي. و ملتفت باش که عن قريب، کلاه سر بودن اشرفيت دارد در نظر جامعه از عمامه به سر داشتن. من اين حرف را بعد از بيست و پنج سال فهميدم.
وقتي عمامه به سر گذاردم، به تمام معني خود را گم کرده، تصور ميکردم آية الله شدهام، و يا طاووس علّيّيني، و مجبور هم بودم؛ چه آنکه با کلاه به مجلس درس راهم نميدادند. پس از پوشيدن لباس روحانيت به غير استحقاق، وارد در مرحله تحصيل شدم. کتاب سيوطي را از ابتدا در نزد سيد فخرالدين معروف به ميرزا آقا، که از فيروزان لنجان، و از اقوام پدري، و از طلاب باتقوا و باعمل بود، با کتاب شرايع محقق شروع به خواندن نمودم. و کتاب حاشيه منطق و شرح جامي را بر کافيه ابن حاجب، در نزد شيخ محمد يزدي، که از افاضل طلاب مدرسه صدر بود خواندم، و هريک از اين کتابها را دو درس قرار دادم. يک درس از وسط هر کتابي، برخلاف معمول.
از اين جهت، قدري از اواخر سيوطي را در نزد شيخ علي فريدني، که از فضلاي مدرسه جدّه کوچک بود، و پاره اي از جامي را در نزد شيخ محمد زارچي يزدي خواندم. مدّت يک سال خود را در اين کتب بيشتر معطل نکردم؛ چه آنکه حس کردم بيش از اين اوقات صرف کردن، فرع زياده بر اصل است. و سپس شروع در کتاب مغني و مطوّل نمودم و به جهات چندي منزل خود را از مدرسه صدر به مدرسه جده بزرگ تغيير داده، بعد از يک ماه از آنجا نيز به مسجد شاه رفتم.
اقامت در مسجد شاه
مقدمةً اين جمله را مينويسم، که چون در سال ۱۳۳۱ آية الله اصفهان [آية الله شيخ محمد تقي] آقا نجفي مسجدشاهي وفات يافت، رياست مسجدشاهي نيز به او ختم شد. و رياست دوره آقا نجفي را در مسجد شاه از همين چند کلمه بايد فهميد؛ آنچه ادارات امروز است در تمام شهر، تمام آن در مسجد شاه بود. قريب چهل نفر محرر و نويسنده، صبح تا شام، کاغذهاي نقل و انتقالي از منقول و غيرمنقول، و انواع معاملات و طلاق و ازدواج مينوشتند که به مهر آقا نجفي که به منزله تمبر بود سجلّ شود، و در هر روزي کمتر از دو هزار نفر مدّعي و مدّعيعليه، براي ترافع در محضر ايشان کمتر حاضر نبودند، و اشخاص متظلّم از حکام ايالات نيز کمتر نبود. و از گدايان و بينوايان هم معلوم است چند نفر حاضر بودند! و از زارعين و کدخدايان دهاتِ شخص آقا هم هميشه دستههاي متعدّد بودند… و مکرّر ديده شد که تمام داخله مسجد، از ارباب حوايج، از خارج و داخل شهر پر ميشد. در حقيقت، مسجد شاه يک اداره حکومتي و نظميه و بلديه و ثبت و ازدواج و نظامي بود به نام روحانيت، و به اسم مسجد شاه تشکيل داده ميشد. پس از فوت آقاي نجفي، اولاد ايشان برحسب وصاياي او خواستند صورت روحانيت مسجد شاه محفوظ بماند. از اين جهت، جمعي از طلاب مدارس را انتخاب کرده، در مدرسه و حجرات فوقاني مسجد شاه سکونت دادند، و اشخاص متوسط را ماهي يک تومان، و عالي را ماهي چهار تومان کمک خرج ميدادند، به شرط آنکه در غير از مسجد شاه جاي ديگري درس نخوانند.
از جمله آن اشخاص، نويسنده فقير بود [که او را] در اطاق فوقاني که بر مهتابي طرف شرقي مسجد است، و پنجره کاشي از پس اطاق آن در ايوان جلو دهليز مسجد، رو به قبله، طرف دست چپ نصب بود، سکونت دادند.
بازگشت از مسجد شاه به مدرسه صدر
پس از چند ماهي ديدم روزگارم رو به فنا و اضمحلال است، و نزديک است آنچه خواندهام فراموش کنم. در تحيّر بودم. روزي در مدرسه صدر، در طرف عصر، بر لب حوض آب نشسته بودم. شيخ حکيم ربّاني [آخوند] مولي محمد کاشي بر لب حوض براي وضو ساختن آمد. من سلام کردم. پس از جواب، از حالات من استفسار فرمود. چون نام پدرم را شنيد، برحسب سابقه اي که با او داشته، مرا مورد لطف قرار داد، و از سکونت در مسجد شاه ملامت فرمود. در همان ساعت مرا در حجره خود برد و نصايح پدرانه و اندرزهاي حکيمانه فرمود، و مرا امر به ملازمت خود نمود.
من در آن حال، با کمال ميل، و نهايت فرحي که در خود مشاهده ميکردم، خادم مدرسه را ديده، [و او] اطاق کوچکي در زاويه جنوب غربي به من داد. به فوريت به مسجد شاه رفته، مختصر اثاثيه خود را برداشته، به مدرسه صدر عودت نمودم، و از قيد رقيّت و بندگي مسجد شاه، که در عوض مختصر وجهي مقيّد ميداشتند راحت شدم.
ملازمت مبارکي در خدمت حکيم ربّاني مولانا شيخ محمد کاشاني قدس سرّه العالي
از همان شب، برحسب فرموده حکيم کاشي، ملازمت او را اختيار نمودم. بدين طريق که از اول شب تا ساعت سه از شب گذشته در خدمتش ميزيستم، و در کمال ميل، آنچه از خدمات از دستم برميآمد در مورد آن پير طريق عرفان، و راهنماي سير و سلوک به سوي حق دريغ نداشتم. ساعت سه، پس از صرف شام، ساعتي چند در اطاق خود رفته، استراحت مينمودم. يک ساعت به طلوع فجر برخواسته، دومرتبه در خدمتش حاضر ميشدم. و در آن وقت سحر، از حالات و کردار، و راز و نيازش به سوي خالق يکتا، تأثيراتي در من ايجاد مي شد، که آنچه در حالات گذشتگان شنيده [بودم] در او مشاهده ميکردم. و پس از اداي فريضه صبح نيز در خدمت بودم، تا ساعتي از آفتاب برميآمد.
سپس براي درس مغني و مطوّل در خدمت فاضل مدرّس شيخ علي يزدي رفته، پس از فراغت از درس و مباحثه، يک ساعت به ظهر مانده، شرفياب پير کامل روشن ضمير خود شده، مشغول انجام خدمت شده، پس از صرف نهار او را راحت گذارده، در اطاق خود ميرفتم. در طرف عصر، باز يک ساعت ملازم خدمت بودم، و يک ساعت به غروب مانده فکر مرا آزاد ميساخت و به فکرهاي آزاد شخصي ميپرداختم. و در شبهاي پنجشنبه و جمعه تماماً در خدمتش تا به صبح به استفادههاي روحاني موفق بودم، و در هر شب به قدر نيم ساعت مرا به کلمات مواعظ و پند مشغول ميساخت، و به قدر نيم ساعت درسهاي روز مرا، برايم جوهر مطالب را بيان ميفرمود. تا آنکه زمان ارتحال او از اين عالم فاني در رسيد.
غرايب حالات و کرامات، و خوارق عادات که من از بزرگ رهنماي خود ديدم جاي بيان داشتن نيست. در سير روحانيات، آنچه دارم ابتدا از او دارم.
طريقه رياضاتش از مولانا مولي حسن نائيني بود، که او از حکيم ربّاني استاد کامل خود آقا محمد بيدآبادي، و او از مولانا اسماعيل خواجويي اخذ نموده.
بالجمله، در اين مدّت عمر کم، در خدمت آن شيخ کامل، نابينايي بودم بينا شدم. در جهان تنگ و تاريکي روحم در زندان بود، به فضاي لايتناهي و به گلستان قدس پروازم داد. و اگر او را نديده بودم، شايد در اين عالم، هر چيز را که در دستگاه الهيّات ميشنيدم انکار داشتم، ولي همگي را به مقام شهود ديدم.
و اين مراحل فيوضاتي که من از آن بزرگ مرد سالک دريافتم، ميدانم که فقط در اثر خدمات مخلصانه بود. خدمت به حيوان و بشر عادي، نورانيت روحاني ميبخشد، چه جاي آنکه خدمت در مورد انسان کامل ملکوتي باشد! و از اينجا است که در مراحل سلوک، هرکس بيشتر ملازمت اختيار نمود، و همت را در خدمت به مرتبه عاليه رسانيد، به مرتبه کمالات روحانيه نائل آمد.
و هريک از بزرگان را که در مراتب کمالات ايشان سير مينماييم، ميبينيم رکن عمده وصول آنها به مقام و مرتبه فيوضات روحانيه، از خدمت شاياني بود که در پيشگاه استاد تقديم نمودند، و تا مقام تسليم حاصل نشود، خدمت از دست برنيايد.
حالات مبارکي پس از فوت حکيم کاشي
در شب وفات، آن مرحوم مرا در کنار [خود] نشاند و از خستگيهاي فوقالعاده و بيخوابيهاي طاقتفرسا مرا مژده راحتي داد، و وصاياي مخصوص در گوشم بيان نمود که پاره اي از آنها که نوشتني بود در شرح حالاتش مرقوم داشتم، و پاره اي از آنها را در صفحه دل تاکنون مستور داشتم.
چون مرغ روحش به عالم قدس پرواز کرد، چنان بود که نزديک شد مرغ روح من جوجهصفت به دنبال مادر خود پرواز نمايد، ولي ريسمان قضا و سنگ قدر، بال و پايم [را] از پرواز ببست. برحسب وصيت، او را در ارض اقدس تخت فولاد، در نزديکي لسان الارض مدفون ساختند. و مدّت زماني مرا عادت چنين بود که در ساعت سه از غروب گذشته، از شهر براي زيارت تربت آن حکيم رباني حرکت ميکردم، و تا طلوع فجر بر سر آن تربت به حال مراقبه ميماندم، و چنانچه شاگردان ارسطاطاليس از مرقد استاد خود فيض ميگرفتند من نيز از آن مرقد فيوضات گرفتم، و در خوابها و بيداريها مکاشفاتي را سير نمودم. معالوصف، اهل ظاهر، و بيشترِ از طلاب همان مدرسه، و عقول ناقصه و صاحبان احساسات ظاهريه، در مورد آن عارف رباني بيعقيده، و بعضي در حال حياتش نسبت جنون به او ميدادند، و بعضي شايد در ديانت و احکامات شرعيه بر او ايرادات داشتند؛ چه آنکه به ميزان ظاهر، بر وفق ميل مردم رفتار نميکرد، و مردم را از خود به درشتي اخلاق فراري ميداد. و در خلوت، غير از تجليّات توحيدي در محبتش چيزي ديده نميشد، و حالات غشوه مکرّر در خلوات و اوقات مراقبه از او مشاهده ميشد، و اين حالات را به تمامه مستور از خلق ميداشت.
بالجمله، مدّت يک سال پس از فوت او، من در خود حالاتي مشاهده ميکردم که نتوانستم بر کسي اظهار داشتن، و نه کس از حالاتم اطلاعي داشت.
و از غرايب حالات، که شايد بشر تصديق نکند، و اطباء انکار نمايند، [اين که] مدّت شش ماه من خواب را در خود مشاهده نکردم، و کمتر با اشخاص انس داشتم، و تدريجاً در فکر تحصيلات علوم غريبه و رياضيات روحيه برآمدم، و از اين راه خيالاتي در مغزم ايجاد شده بود. از اين رو، پس از آنکه روزها درس خود را خوانده، شبها را در تکيه و گنبد بابا رکن الدين براي رياضات در علوم غريبه ميرفتم. و در مدّت اشتغال به اين کار، از خوردن حيواني دوري جسته، و روزها را روزه ميداشتم.
مدّتي بدين منوال گذرانيدم، ولي عاقبت به واسطه ناملايمات و رنجهاي زيادي که طاقتفرسا بود دنباله مطلب را رها نمودم، ولي به اين مرحله رسيد که دانستم نفس بشري قابل از براي هر کاري هست، و ميتواند به ماوراي طبيعت دست بزند، و در روحانيات عالم متصرف شود، و گوش روحي خود را به منزله راديوها قرار دهد، و بشنود چيزي را که ديگران نميشوند، و ببيند چيزي را که ديگران نميبينند، و بداند مطالبي را که غير او نميداند. و در اين مدّت، از غرايب و عجايب نفس انساني، و اسرار خلقت، مطالبي بسيار بر من مکشوف آمد، که شرح او را در کتاب جداگانه اي به نام راهنماي روحانيت و رياضات روحي نوشتهام. ولي خودسرانه اين راهي است مهلک، و ورود در آن بدون استاد کامل خطايي است بزرگ؛ چه آنکه استعداد مزاج و قواي روحي، و تنظيم اعمال و کردار، و مقدار مأکول و مشروب، و کيفيات ستّه ضرويه، و اعمال مخصوصه اين راه، بايد به دستور کاملي باشد. <ظلمات است بترس از خطر گمراهي>. چنانچه در آن ايام، سيّدي در اين راه با من رفاقت کرد، و عاقبت حيات خود را فداي اين مقصود نمود، و ناکام بمرد.
تحصيلات مبارکي و استفاده او از دومين استاد بزرگ خود
پس از آنکه از مراتب علم بيان و منطق و اعراب فراغت حاصل نمودم، شروع در علم فقه و اصول کردم. چنانچه مرسوم بود کتاب معالم را با شرايع در نزد سيد محمد رضاي خوانساري که از فضلاي مدرسه بود شروع به خواندن نموده، و آن دو کتاب را چون ساير کتب، از هريک دو درس قرار دادم، تا آنکه در مدّت يک سال هردو را ختم کرده، شروع به شرح لمعه و کتاب قوانين نمودم.
شرح لمعه را، جلد اوّل او را از کتاب طهارت در نزد مدرّس يزدي شيخ علي، و جلد ثاني را در خدمت آقا ميرزا احمد مدرّس خراساني ميخواندم. و قوانين را، جلد اوّل او را در خدمت آقا شيخ ميرزا حسن [داورپناه] خوانساري، و جلد ثاني را در خدمت آقا سيد مهدي درچهاي استفاده نمودم، و مبحث عام و خاص او را در نزد آقا سيد علي نجفآبادي دومرتبه خواندم.
در ظرف دو سال قوّه فهم ساير مطالب اين دو کتاب حاصل شده، محتاج به خواندن نبودم، ولي تبعاً قرار داده و شروع در خواندن فرائد شيخ مرتضي انصاري و متاجر ايشان نموده، هردو را در خدمت شيخ استاد بزرگوار مولي عبدالکريم جزي، که دومين شخص بزرگوار غيرعادي بود بعد از مرحوم شيخ استاد حکيم کاشي، و استفادههاي روحي که من از آن بزرگمرد نمودم، و طرق مجاهدت و سير و سلوک که از آن جوهره حقيقت دريافتم، بيش از مراتب استفادههاي علوم ظاهري بود که در ظرف مدّت سه سال توفيق درک آن را دريافتم.
اوضاع گراني نرخ گندم و ارزاني جان بشر
و از وقايع مهمّه که در سال ۱۳۳۵ رخ داد گراني بود که وصف آن از جهاتي خارج از قدرت قلمي است. و اين گراني امر عادي و طبعي نبود، بلکه به واسطه سياست دو دولت روس و انگليس در ايران رخ داد. قشون روس در سال قبل، برحسب تقاضاي سياست وقت وارد ايران شد، و تا خاک اصفهان در تصرف آنها درآمد. سياست در مقابل آنها به دستهاي داخلي، مصلحت خود را در آن ديد که مأکولات را گران و ايجاد قحطي نمايد.
تدريجاً کار بدانجا رسيد که دکانهاي نانوايي بسته شد، و نان، هر يک من شاه که دو من تبريز و شش کيلو باشد به قيمت هشتاد الي صد ريال رسيد.
در اين صورت، حال کسبه و فقرا معلوم بود که غير از مردن راهي نبود؛ چه آنکه در زمستان بود و دسترسي به علف سبز بيابان هم نبود. در ميان بازار و کوچهها مردگان به روي هم ريخت، و در بسياري از خانهها يک مرتبه اهلش بمردند، و نعشهاي جوانان مأکول جانواران، و نعش حيوانات مأکول بشر واقع شد، که در همان ايام، در چهارباغ اصفهان، در پهلوي يکي از درختهاي چنار، جوان محتضري را ديدم که سگها او را ميخوردند و او هنوز جان داشت. برادر از برادر، پدر از فرزند فراري ميجست، و ميان مادران و فرزندان جدايي رخ داد. هر تابوتي را چندين مرده گذاردند، و هر قبري را جمعي خوابانيدند. عاقبت کار بدانجا رسيد که هواي شهر از کثرت مردگان که ممکن نبود دفن آنها [آلوده شد] لشکريان و نظاميان، فوج فوج در هر روز در قبرستانهاي اطراف شهر، کارشان گور کندن و مرده زير خاک پنهان کردن بود.
معالوصف، از اين بشر قساوت قلبي ديده شد که ميتوان گفت هيچ حيوان درنده اي بدين قساوت و سختدلي نباشد. ملاکين شهر و گندمداران، اين اوضاع پريشان را ديدند و همي روز به روز بر نرخ گندم افزودند، و گويا فرصتي به دست آورده بودند که خون بشر را مکيده، در بدنهاي خود ذخيره نمايند. مرگ جوانان و ناله مادران و حسرت اطفال شيرخوار، و پريشاني زنان و مردان سالخورده، و خرابي خانهها به دلها اثري نبخشيد.
هرچه اينگونه امور شدّت کرد نرخ گندم و جو و برنج و هرچه قابل خوردن بود همي افزون شد. گندم خروار که پنجاه من به وزن شاه بود [به] قيمت چهار هزار ريال رسيد، و باز هم مالکين انتظار قيمت بيش از اين داشتند. و پس از آنکه سال نو در رسيد، آب زايندهرود و جوي هاي شهر از گندم پوسيده پر شد، که براي فروش بيش از آن قيمت گذاردند و به خروار چهار هزار نفروختند، و هزاران از بشر بمردند، و آن گندمها در انبارهاي مالکين ماند و فروخته نشد، و پوسيده شده، در آب ريخته شد.
از طرفي هم راههاي اطراف شهر به واسطه ناامني به کلي مسدود، و هر طرفي را دستهاي از اشرار اشغال کرده، مشغول غارتگري بودند. طرف کاشان، حسينخان کاشي، و در طرف لنجان جعفرقلي و رضاخان، در هرجا قدم ميگذاردند دهات و رعيت و خانمانها برانداختند. از اين جهت راه قوافل مسدود شده بود و در شهر، خانوادههاي [مالک] صد هزار تومان و صاحبان ثروتي که شايد از طبقه دوم بودند ولي جزء مالکين نبودند، هستي آنها به قربان نان براي حفظ جان شد.
روزگار مبارکي در ايام قحطي
نويسنده اين اوراق، مبارکي، در آن وقت در مدرسه صدر بود. با مردم خارج از صنف مدرسه هيچ آشنايي نداشت، و به جز چند نفري که آنها نيز مانند خودم بيبضاعت بودند، از اهل مدرسه کسي ديگر با من آشنا نبود.
آن مختصر مخارجي که از ده پدرم براي من ميفرستاد، به واسطه آنکه ديگر رفت و آمد موقوف شد ممکن نشد به من برسد، و طرز زندگاني من هم به قدري مختصر بود که نه چيزي داشتم بفروشم و نه گرو بگذارم؛ چه آنکه من در زماني که وارد مدرسه شدم فقط يک کتاب سيوطي خطّي داشتم که بيش از دو قران قيمت نداشت، و بعداً چند کتابي که به دست آوردم کتاب وقفي بود که به توسط متوليان موقوفه آن به من رسيده بود، و فرشي که داشتم فقط يک احرامي کرباس نازک بود که سه متر طول و يک متر عرض آن بود، با يک چراغ مختصر لامپ نمره پنج. از اساس چايخوري هم فقط يک قوري کوچک با يک استکان بود، ولي کمتر در کار بود. و يک رختخواب از کرباس نهايت مختصر. ولي به واسطه قناعتي که داشتم، از آن وجه مخارج که پدر برايم ميفرستاد قدري ذخيره کرده بودم. آن ذخيره هم تمام شد، و روزگار در کمال سختي شد، به حدّي که در بيست و چهار ساعت ممکن نميشد يک مرتبه قوتي در معده خود برسانم. و اين استقامت من در مقابل اين فشار، هيچ نبود مگر به واسطه عشقي که به تحصيل داشتم، و در ضمن طوري شده بود که فطرتاً از رفتن به سوي ده منزجر بودم، و شعر مثنوي باورم شده بود که:
ده مرو ده مرد را احمق کند مرد حق را کافر مطلق کند
ديگر غافل از آن که مراد اين عارف کامل از ده، توجه به سوي مردان جاهل و يا عالمان بي عمل است، چنانچه بعداً مي فرمايد: <ده چه باشد مرد بيعلم و عمل>.
در اين احوال، برادر من خليل الله، معروف به حاجي آقا، از ده آمد، و مقداري آرد به وسيله اي نهايت سخت آورد، و قرب دو ماه به طور اختصار و قوت لايموت باز زندگاني کرديم. باز چند روزي به طوري سخت گذشت که وصف نتوان کرد، تا بدين حد رسيد که يک روز، هر دو برادر، به يکديگر با چشم پرآب نظر ميکرديم و چارهاي نبود. هر دو از حسّ و حرکت افتاده و راه به جايي نداشتيم، مگر آنکه قدري خاکه نان که از روزگار قبل در يک کيسه کهنه مانده شده بود، که تقريباً به قدر بيست مثقال بيش نبود، [برداشته] از شدت گرسنگي، عقل از سر پرواز کرده، آن هم خورده شد و گشايشي حاصل نشد. و آيا کسي اين مطلب را باور ميکند که در يک روز، من و برادرم قدري سرش صحافي، که در جوف کاغذي، معلوم نبود از چه زماني در اين اطاق، از زيادتي کاغذ گرفتن پنجره و کاغذ لوح مانده، آب زديم و خورديم.
در اين احوال، در مدرسه، شيخي بود از اهل قمشه، نامش ملّا محمد. اظهار داشت که من قدري آرد دارم، اگر کسي به من کمک کند من او را طبخ کرده و به طلاب ميفروشم. در همان روز هم از طرف اتحاديه علما مقرّر شد که هريک نفر طلبه را روزي يک ريال کمک خرج بدهند، و در هفته يک روز، تمام [سهم] ايام هفته را که هفت ريال است بپردازند. هفت هزار دينار (۷ ريال) در آن روز به من رسيد. من آن وجه را به همان آخوند دادم و با آنکه در حق من ترحم کرد، مقدار بيست و پنج دهنار آرد به وزن آن روز به من داد. من آن آرد را گرفته در اطاق آوردم و روزي دهنار از او را خمير کرده، و در ظرف مسي که از يکي از همسايگان عاريه ميگرفتم، به توسط علف جو خشکيدههايي که از باغچههاي مدرسه ضبط ميکردم طبخ مينمودم. پس از اين سه روز باز کار مشکل شد، به حدّي که باز نميتوانم وصف نمايم، ولي فقط کاري که توانسته بودم از عهده برآيم [اين بود که] يک گاري پيدا شد و برادر خود را به سوي ده فرستادم و باز يک نفر شدم.
حالات عبرتانگيز که بر مبارکي در زمان گراني رخ داده
شبي ياد دارم که در مقابل درب مدرسه به حيرت ايستاده بودم و برف آمده [بود] و نه سرمايه اي داشتم و نه چيزي که دفع سرما بتوانم بنمايم، و نه وسايل روشني، و حالت حيرت مانع بود که من وارد مدرسه شوم يا راه بازار گيرم؟ و حالت غربت و بيکسي و گرسنگي و مشاهده حالات ديگران در دماغ من چه توليد کرده بود، نوشتني نيست. در آن حال ديدم شخصي را که هرچه بعداً متوجه بودم ديگر او را نديدم. به من رسيد و به نام زيارت عاشورا وجهي در دست من گذارد و رفت. و مرا از حصول اين سرمايه مخارج، بدين موقع، حالت حيرت افزون شد.
آن وجه را در نزد همان آخوند مدرسه آوردم، و مقدار نيم من شاه آرد گرفته، و مابقي او را نفت و زغال گرفتم، و به قدر دو هفته باز زندگاني کردم، و معالوصف حالت تحصيل از من کاسته نشده بود، و باز قدرت بر مطالعه و درس داشتم.
باز روزگار به قدر چند روزي به من نهايت فشار آورد، و آن آخوند هم نسيه نميداد. به واسطه جهاتي که بايد مسطور باشد روزها از شهر بيرون رفته و در صحراها به بعض از علفهاي گندم و مَرغهاي به دنبال نهرها سدّ جوع کردم.
يک روز صبح از خواب برخاسته، ديدم بدن آماس کرده، و پشت پاهايم به طوري ورم داشت که وقتي دست گذارده، مثل انگشت ميان خمير جاي او ميماند. اين حالت مرا نهايت متأثر کرد؛ چه آنکه ميديدم بيشتر از مردگان در کنار راهها، و اغلب از نزديک مردگان به همين حالت استسقاء مبتلا ميباشند. چون اين حالت در خود مشاهده کردم گريه مرا مهلت نداد، و آن روز پنجشنبه بود. چون شب در رسيد، درب اطاق را بسته و به روي حصير افتاده، و حالت گريهاي رخ داد که باز نميتوانم بنويسم چه حالتي و چه عالمي بود. ديدم بوي طعام اولا به مشامم رسيد، و سپس شخصي در عقب درب اطاق با چراغي ايستاده و مرا به اسم صدا زد.
در کمال ضعف برخاسته، در را باز کردم. شخصي را ديدم که يک بشقاب طعام ماش، با دو نان بر روي آن، روي دست دارد، و به طور مجهول گفت: اين غذا را از براي شما فرستاده. گفتم: از کجا؟ گفت: از هرجا، تفحّص لازم نيست. گفتم: من مستسقي شدهام و اين نوع غذا گمان نميکنم براي من روا باشد. وانگهي من مرگ را در خود معاينه ميبينم و چه فرقي براي من که از اين غذا بخورم يا نخورم.
ديدم وارد اطاق شد و تبسّمي کرد و گفت: فعلاً من در شما مرضي نميبينم، و اگر چراغ خود را فعلاً ممکن نيست [روشن کني] همين چراغ اينجا باشد، با ظرف طعام، فرداشب ميآيم [و] ميبرم. و قدري مرا تسليت داده و از خيال مرض منصرف ساخت. چون آن شخص رفت، من چراغ را نزديک آورده و کاوش از ورم پشت پاهاي خود نمودم، اثري نديدم. و اين حالت باز در من حيرتي ايجاد کرد که تصور خواب و خيال در خود ميکردم، و از اطاق بيرون آمده و بر لب حوض مدرسه رفته، و به آب ريختن در داخل پيراهن و روي سر خود ميخواستم خود را امتحان کنم که آيا خوابم يا بيدارم؟ و اين حالت تا صبح در من بود، بلکه حالت حيرتش شايد تا فردا شب ادامه داشت.
بالجمله، من قدري از آن طعام را صبحانه خوردم، و يک دانه نان او را براي ظهر گذارده، و مابقي را به جايي که گمان ميبردم ايثار کردم، و خود را در واقع از آن روز جزء مردگان محسوب داشتم، و ديگر حيات را خيلي امر کوچک پنداشتم، و در معني موتوا قبل أن تموتوا کاملاً وارد شده بودم، و هر دقيقه که از عمرم ميگذشت [را] زندگاني بازيافتي و غنيمت عمري ميدانستم. چون شبانه بعد در رسيد، باز در نصفه شب ديدم همان شخصِ شب گذشته، بازآمد و مانند شب پيش، همان غذا را آورد. و به همين منوال، ايام گراني دو سه ماهي که باقي بود بگذشت. و من نميگويم که اين مرحله خارق عادت بود، بلکه اين اثر از استقامت نفس و اتکاء بر مقام خالقيت و مرتبه رزّاقيت است.
گشايش کار و عاقبت کار محتکرين گندم
اما قضيه ملا محمّد قمشهاي، معلوم شد [وي] به قدر دو سه خروار آرد ذخيره داشت، و روزها به تدريج به طور مخفي، که از فشار گداها که هرجا نان سراغ داشتند بناي غارتگري مينهادند [در امان باشد] روزي دو سه من نان طبخ کرده، هر دانه ناني بيست مثقال بود، به يک ريال نقره ميفروخت، و اگر کسي گرسنگي ميميرد و پول غيرنقره در دست داشت ممکن نبود نان به او بدهد. پول نقره زيادي فراهم آورد، ولي از تصادفات، چون گراني تمام شد حسرت آن پولها بر دل او بماند؛ به اين طور که چند دنبل خرا در پشت او پديدار شد که مدّت شش ماه به رو افتاد، و هر روز چند نفر دکتر براي جرّاحي آمده و پولهاي گزاف ميگرفتند. وقتي آن پولها تمام شد آخوند هم بمرد. نه فقط ملا محمّد اين پيشآمد براي او شد، بلکه آنچه از اشخاصي که سودمند، از طريق ارزاق مردم شدند، هريک به بلاي ناگهاني و فلاکتي و رسوايي گرفتار شدند. کساني که گندم خروار چهار هزار ريال فروختند، الحال ميبينم که اولاد آنها همه گدا هستند.
و من از همان سال فهميدم که اين جامعه در دينداري دروغ ميگويد، و حقيقتي در ميان آنها نيست، و اگر فرصتي به دست آورند و قدرتي پيدا کنند، عنکبوت صفت، فقرا را به مثابه مگس، رمق و جان و شيره حيات آنها را خواهند مکيد.
بعد از آنکه گراني مرتفع شد، اوّلين روزي که جو تازه رسيده بود، در نظر دارم که شتري را جو بار کرده بودند، و يک نفر بر او سوار شده، و قريب سيصد نفر زن و مرد به دنبال او با حالت گريه راه افتاده بودند، و آن جمعيت در بازار آمده، و آن شخص که بالاي شتر سوار بود در هر قدم دست زير جو مينمود و براي نمايش بلند کرده، دانه دانه بر روي يکديگر بر سر بار ميريخت، و مژده رسيدن به خرمن تازه را به اين طور به مردم ميداد. ولي آن جمعيت در اطراف، به ياد مردگان و جوانان و اطفالي که از گرسنگي مردند ناله [سرداده] و بر سر و سينه ميزدند. و در حقيقت، اين مژده رسيدن مردم به نان نبود، بلکه يادآوري مردم بود از ابناء جنس خود که به حسرتِ نان جان دادند.
دو طايفه نهايت محزون شدند در وقتي که نان بر در دکان نانوايي ريخته شد؛
يکي اشخاصي که حس عاطفه نوعپروري داشتند، و اشخاصي که برادر يا پدر و يا فرزند و يا خويشان او از گرسنگي مرده بودند [که] تا مدّت زماني نان به کام آنها گوارا نبود. و طايفه ديگر که از همه افزونتر اندوهناک، و حالشان از حال جوان مردگان سختتر بود، آنهايي بودند که در حسرت فروشِ مابقي گندمهاي در انبار مانده، به خروار چهارصد تومان ماندند، و پشيماني بر آنها رخ داده بود که چرا گندمهاي خود را تماماً نفروختند.
پس از آنکه مردم به نان رسيدند تلفات بيشتر شد؛ براي آنکه ملتفت نبودند که به تدريج عادت خود را تغيير دهند. شکمهاي خشک و رودههاي ضعيف فشار ميآوردند [و] به هر قدر که ميتوانستند نان ميخوردند. از اين جهت، افرادي به مرض ورم رودهها، و افرادي به استسقاء، و اشخاصي به انواع اسهالها شروع به مردن کرده، در دنباله همين اوضاع، مرض وبا شروع شد، و اغلب از باقيماندهها مبتلا به مرض وبا شدند. در آن حال من از شهر به ده رفتم، و در آنجا وبا بيش از شهر تلفات داد؛ چه آنکه در شهر آبها تا نوعي محفوظ، ولي در آنجا همه [از] آب نهر سرباز که بيشتر ابتلا به استعمال داشتند [استفاده مي کردند] و درواقع اوضاع گراني و قحطي را وبا از خاطرهها محو کرد.
فشار روزگار شخص را به کار وادار ميکند
بعد از چند ماهي، از ده دو مرتبه به شهر آمده، ولي فشارهاي روزگار مرا وادار بر آن کرد که قدري اخلاق صنف علمي را که در آن زمان بود در خود تغيير دهم.
اوّل آنکه بيشتر از اهل علم، به انتظار رسيدن امر معاش به سوي آنها، از طرف اغنيا و صاحبان خمس و زکات و ساير وجوهها ميباشند. دوم آنکه به تمام معني از کسب و حرفه عار دارند. من با خود فکر کردم که ممکن است از اوقات تعطيلي خودم در روزهاي پنجشنبه و جمعه نتيجه اي بگيرم، که در ايام هفته صرف معاش نموده و رفع نگراني خود را از امر معاش بنمايم.
بدين ملاحظه، چند روز در وقت ساعتهاي بيکاري، در نزد صحافي رفته و او را گرم صحبت نموده، و در ضمن کارهاي او را در نظر ميگرفتم؛ چه ديدم کار صحّافي با درس خواندن تناسب دارد، و در حجره مدرسه هم ميتوان انجام داد. از اين روي، روزهاي پنجشنبه و جمعه و ديگر روزها، در وقت راحتي، بر درب دکان حاج درويش، براي فراگرفتن اين شغل ميرفتم. و علاوه بر آنکه من از اين پيرمرد حاجي درويش، پيشه صحافي يافتم، مطالب اخلاقي و روحي نيز از او بسيار درک کردم، که لازم است چندين کلمه تذکره او را بنويسم.
حاجي درويش صحّاف
حاجي درويش پيرمردي بود [که] در آن ايام قرب نود سال از زندگاني او گذشته بود، ولي بنيه و مزاجش بسيار خوب بود. از مراتب عرفان بهرهمند، و داراي مراحلي از سير و سلوک، و مدّت چهل سال به سياحت و سير آفاقي در هند و آفريقا و آسياي صغير عمر خود را گذرانيده بود، و با همين شغل صحافي در هرجا معيشت خود را اداره نموده، و به قدري با ظرافت جلد کتاب ميساخت که امروز هرجا صحافيها و جلدهاي او يافت شود در جزء عتيقه است. مدّت سه سال در کتابخانه سلطان عبدالحميد در اسلامبول، و مدّت دو سال در کتابخانه خديويه مصر اين شغل را انجام داده، و از هر دو دولت نشانهاي طلا داشت. و به واسطه آنکه عربي را هم خوانده بود، از مطالعه بسياري از کتب آن دو کتابخانه بهرهمند شده بود.
و اين پيرمرد، حقيقتاً درويش و سالک الي الله بود. چنانچه خود اظهار ميداشت، از تربيتشدگان در خدمت مولي حسن ناييني بود، و علاوه بر سير آفاقي، مدّت دوازده سال به مجاهدت و رياضات نفسانيه اشتغال داشته. از غرايب حالات مسافرتهاي خود در سير نفساني و آفاقي، بسيار از براي من بيان ميکرد، و معالوصف باز در حال رياضت بود.[۲]
پير روشنضمير باتقوا بود. در نهايت، آداب ديني را مراقبت ميکرد، و با دراويش هرزهگرد و بيکسب و دورهگرد نهايت بد بود. اگر از آنها کسي در نزد او ميآمد و چنانچه مرسوم آنها است برگ سبزي نياز ميکرد نميگرفت و ميگفت: اين طبقه لباس فقر را بدنام کردند، و اين مقام منيع مقدّس را به مثل بسياري از پوشندگان لباس روحانيت وسيله آويختن به مال مردم قرار دادند، و سير و سلوک و مقام روحاني مقدّس طريقت و شريعت را به کلّاشي و مفتخوري معرفي نمودند، و نفوسي که از توجه به مقام حقيقت دور افتادند مظلمه آن به گردن اين گروه است، که سدّ طريقه حق واقع شده، و به ظواهر اعمال و کردار ناهنجار، حقيقت و شريعت و طريقت را به صورت زشتترين صورت کردار معرفي نمودند.
و اصل اين طبقه را دشمنان صليبي اسلام، در اسلام تأسيس کردند، و اصل مطالب آنها از موهومات مزدکيّه گرفته شده است؛ به دليل آنکه هيچ مقيّد به قوانين ظاهر شرع نيستند، و حلال و حرامي نميدانند، و گويند: بر دوستان مولي هرچيز حلال است، و غرض از نماز و روزه و حج، شناختن پير است. و معلوم است که وقتي کسي مقيّد به حلال و حرام [نبود] و ملکيّت و اختصاص در اموال و ناموس قائل نشد، اين همان عقيده مزدکي است که در هر دورهاي به نام مخصوصي پيدايش پيدا کرده، و از زمان بعد از مغولها در اين لباس درآمده [است].
اگرچه اين فرمايش حاجي درويش کلّيت ندارد، ولي در اينکه اين طبقه، فقر را بدنام کردند شکي نيست.
بالجمله، حاجي درويش علاوه بر آنکه مرا کسب صحافي آموخت، در اين مدّت معاشرت، يک دنياي ديگري بر وسعت نظر من پديدار کرد، و از آن عقيده که تصوّر ميکردم آخر دنيا بيرون اصفهان، و مکاني در عالم بهتر از مدرسه صدر، و مقامي بلندتر از طلاب اين مدرسه در عالم نيست، به کلّي منصرف نمود، و يک روح تازه اي در من ايجاد کرد، که بعد از آن، خود را در مقام تن و جسم، يک مرغ محبوس ميديدم، و هميشه درصدد پرواز در اطراف عالم بود، و ميخواستم بوستان عالم خاکي را سياحت نمايم؛ کما اينکه بعد از سياحت قطعات ثلاث دنيا، فعلاً هم خود را در قفس محبوس ميبينم. فرقي که دارد، آن روز خود را محبوس در قفس تن ميديدم، امروز کره عالم خاکي و محيط هوايي را از براي خود زندان، بلکه قفس تنگي مشاهده مينمايم.
آن روز ميل داشتم در اطراف فضاهاي عالم خاک پرواز نمايم، امروز عشق آن دارم که از فضاي تنگناي خاکي بر فراز منظومه شمسي و فوق اين فضاي لايتناهي طيران کنم، و غير از اين مکرّرات، زندگاني نوين و عالم غيرمکرري مشاهده نمايم.
چون کسب صحّافي را فرا گرفتم، روزهاي پنجشنبه و جمعه را با وقت فراغت، در اطاق مدرسه به اين شغل خود را مشغول ساختم، و کتابهاي طلاب مدرسه در نزد من براي اصلاح ميآمد، و آنچه از اين راه درآمد بود مصروف امر معاش، و مازاد را کتاب ميخريدم. و آن ايام، کتاب در اصفهان از بقاياي زمان صفويه بسيار وجود داشت، و روزهاي چهارشنبه و يک شنبه در بازار ميدان کهنه، به دست زنها خيلي کتاب به فروش ميرسيد. از اين روي، هفتهاي دو روز را به قدر ساعتي در آن بازار رفته، بعضي از کتابهايي که ميشناختم ميخريدم، و بسا ميشد که آن کتاب عتيقه درميآمد. و در ظرف مدّت چهار سال، من در مدرسه در اوقات مخصوص استفاده از اين شغل مينمودم و بعداً به جهاتي ترک نمودم.
شغل دومي که اختيار نمودم
اما شغل دوم که ضميمه با تحصيل نمودم منبر و موعظه بود، که در همان ايام در شب جمعه و پنجشنبه، ابتدا در مسجد مرحوم آقا سيد ابوالقاسم دهکردي منبر ميرفتم. و اين هم يکي از شغلهاي بسيار رايج بود. يعني عقيده مردم، نهايت توجه به منبر داشت، که توسل به ذکر مصائب حضرت سيدالشهداء را از فيوضات بزرگ و اسباب گشايش کارها ميدانستند، و طايفه اي به نام واعظ و روضهخوان [وجود داشت] که مردم از آنها دعوت ميکردند، و آنها به خواندن چند کلمه مصيبتنامه و يا موعظه، زندگاني خود را تأمين ميکردند. از اين روي، من در دو شب مذکور، در مسجد مذکور رفته، و چون ابتداي کار بود خيلي خجلت ميکشيدم در حرف زدن، ولي از همان شب اوّل، چون فرود آمدم يک نفر از تجار مرا براي صبح جمعه در منزل خود دعوت نمود براي مواعظ، و يک نفر هم شب هاي پنج شنبه را در همان مسجد، و ديگري هم شب جمعه را. و اين براي آن بود که نظر غربت و طلبه بودن به من داشتند، و گمان ميبردند من معصوم پاک و مستجاب الدعوة هستم.
تدريجاً شب پنجشنبه، دو مجلس و شب جمعه نيز دو مجلس، و صبح جمعه و عصر جمعه هم هريک دو مجلس موعظه ضميمه کارهاي خود نمودم، ولي مواظب بودم که از التماس دعاي مستمعين و تملقات بانيان مجلس، فريب نخورم، که مبادا از اين راه ترک تحصيل نمايم؛ چه آنکه ميديدم اين کار بيمايهاي است، و هروقت شخص بخواهد وارد در اين شغل بشود جز دو سه کتابي، آن هم فارسي، سرمايه بيشتر لازم ندارد؛ زيرا ميديدم اشخاصي هم که اين قدر سرمايه و بضاعت از سواد ندارند، به قدر يک نفر تاجر بدون سرمايه استفاده دارند. چون به واسطه ضميمه اين دو شغل، في الجمله استفاده اي داشتم و امر معيشت بهتر اداره ميشد تحصيلات خود را بهتر انجام ميدادم، و عشق به تحصيل خيلي در من بيشتر شد. در بسياري از وقتها مکرّر ميشد شبها خواب نداشتم، و از اوّل شب تا صبح به مطالعه مشغول بودم، تا آنکه سطوح را کامل کرده و به تدريج شروع [به] دروس خارج نمودم.
اساتيد
و از جمله استادان درس فقه من در زمان سطح خواندن، يکي مولانا سيّد ابوالقاسم دهکردي بود. قدري از خيارات متاجر را در خدمت ايشان ديدم.
و اين سيّد عاليمقدار، يکي از علماي باعملي بود که در مدّت زمان حيات خود در اصفهان ديدم، و بسياري از اخلاق علماي پيشين و بزرگان دين را در او مشاهده کردم، ولي بسياري از طلاب به واسطه آنکه از وجوهات شرعيه به واسطه عدم استحقاق به آنها چيزي نميداد، با او بسيار ضد بودند، و با آنکه مراتب فضل و اجتهاد او مسلّم بود انکار سواد او را داشتند، و اين اخلاق لازمه بسياري از طلاب بود که براي جلب منافع دنيوي لباس علم پوشيده بودند.
و ديگر، سيّد بزرگوار حاجي مير محمد صادق خاتون آبادي بود. از اول فرائد و کفايه خراساني هردو را تا به آخر در نزد او، هريک را يک دوره تمام خواندم.
و در زمانش سانحهاي اتفاق افتاد که من از آنجا فهميدم مردمي که در اطراف روحانيين اظهار اخلاص مينمايند دروغ ميگويند. و آن اين بود که در مدرسه جدّه بزرگ که ايشان توليت و نظارت داشتند، سکويي در وسط مدرسه بود که به قدر نيم متر از سطح مدرسه بلندتر بود، و در شبهاي تابستان و روزهاي زمستان محلّ استراحت مردم بازار واقع شده بود. و به واسطه آنکه آن سکوي بزرگ، از حصير فرش داشت، در نظر عوام به صرف شباهت تصور ميکردند اين محل مسجد است. و به قاعدهاي که مسجد در ميان مردم شيعه، صورت تفريحگاه و محل استراحت و ملاقاتهاي بدون کلفت به خود گرفته بود، شبهاي تابستان، بقال و ميوهفروشهاي نزديک مدرسه، ساعت سه از شب گذشته در مدرسه آمده، و با بعض طرفهاي محاسبه خود در آنجا به محاسبه مشغول ميشدند، و صداي داد و فرياد آنها به کلي ساکنين مدرسه را در اذيت و مانع تحصيلات و مطالعه آنها ميشد. مرحوم حاجي مير محمد صادق دستور داد تا آنکه آن سکو را خراب کردند.
چون مردم بازار، محل تفريح و آسايشگاه خود را خراب ديدند، حصير کهنه آن سکو را بر سر چوب کرده، و يک دسته مفصل که در ايام عاشورا در عزاي سيدالشهدا حرکت ميدادند حرکت داده، و عَلَم هاي متعدد به سينه ميزدند و به دور بازار به آن حصير کهنه با صداي واغريبا مسجدا بر سينه ميزدند، و گاه گاهي يک نفر فرياد ميزد: بر مسجد خرابکن لعنت. يک مرتبه فرياد بيش باد بلند ميشد. و گاهي يک مرتبه به صدايي که شهر را جنبش ميداد فرياد يا صاحب الزمان بلند ميکردند. و بعضي از همين مردم را بعداً ديدم که بعض از مسجد مخروبهها را به وسايلي خريدند و خانه ساختند، و در محل محراب آن مبال ساختند، ولي چون مرحوم حاجي مير محمد صادق شخصي متديّن بود، و با کارهايي که ديگران براي جلب نفع عوام و مريدداري [انجام مي دادند] همراه نبود، روزگار علمي خود را در اين شهر بدينگونه به پايان رسانيد.
از جمله اساتيد در فقه و اصول که بعضي از کتاب فصول شيخ محمد حسين را با طهارت شيخ انصاري در نزد او خواندم مرحوم ميرزا محمد علي زنجاني بود.
اين سيّد بزرگوار اهل مجاهدات و رياضات و سير و سلوک بود. از خانه خود بيرون نميآمد، و از جمله مجتهدين مسلّم، و شاگردان مرحوم ميرزاي شيرازي و حاجي ميرزا حبيب الله رشتي بود. ايشان اخوي حاجي ميرزا ابوالقاسم زنجاني بودند. پدر ايشان آقا ميرزا محمد باقر، نجل مرحوم آقا سيد علي نقي زنجاني بودند، که پدر من در نزد آقا سيد محمد باقر علم هيئت را خوانده بود، و او نيز از علماي بزرگ با تقواي اصفهان به شمار ميرفت. بالجمله، مرحوم حاج ميرزا محمد علي از متاع دنيوي خود را کنار کشيده و در گوشه خانه خود، براي دو سه نفر درس خصوصي ميفرمود. و از اشخاص روشنضمير که در اخلاقيات و روحيات بر من حقّ بزرگ دارند اين مرحوم است، و به واسطه زهد و اعراض از رياسات دنيوي، مجهول القدر از دنيا رفت. و بسياري از نصايح پدرانه او هنوز در گوش من است.
در سال ۱۳۴۰ به درس خارج مرحوم سيد محمد باقر درچهاي رفتم، و از اوّل استصحاب درس خارج ايشان را در مسجد نور اصفهان حاضر شده و مينوشتم.
مدّت يک سال و نيم به درس ايشان حاضر شده، و از اين بزرگمرد هم علاوه بر مطالب علمي، يک حقايق توحيدي آموختم، و ديدم او را در مرتبه توحيد، کالجبل الراسخ لاتحرّکه العواصف، و لايلومنّه لومة لائم [کذا]. تمام عالم را در مقابل عظمت توحيدي فاني صرف ميديد. او را در مراحل توحيد، نظير موحّدين اوّل اسلام يافتم، که در پيشگاه حضرت حق، تمام مظاهر مقدّسه را فاني صرف مشاهده ميکرد. از اين جهت، بسياري از اهل حسادت از پي وقت ميگشتند که بهانهاي به دست آورده، او را در ميان جامعه موهون سازند. چيزي به دست نياوردند جز همين عقيده توحيدي او را، که ميخواستند وصله مذهب وهابيّت به او بچسبانند، ولي اين حرکات زشت در مقابل کردار صالح و تقواي مسلّم او اثري نميبخشيد.
و در خلال اين مدّت، غير از درسهاي فقه و اصول، چند درس ديگر ميخواندم؛ يکي طبّ يوناني بود که نهايت در تحصيل اين علم عشق داشتم، ولي عاقبت بر من ضرر بخشيد؛ چه آنکه قياسات اين علم را تصوّر ميکردم حقيقت دارد، و کم کم در من وسواس خيالي مزاجي توليد نمود. در ظرف پنج سال، اين علم را با ساير علوم توأم ميخواندم.
اوّل استاد من در اين فن، مرحوم صدرالاطباء [بود] که پيرمردي بود در آن وقت به سنّ حدود صد و ده سالگي، و در اين علم نهايت مهارت داشت، و معالجات غريبه از او ديدم که خارج از مرحله علميت، بلکه به واسطه حسن سليقه بود.
دوم استاد من ميرزا ابوالقاسم طبيب، معروف به گوگردي [بود] که هنوز در قيد حيات ميباشد. قانون طب را با شرح نفيسي در نزد صدرالاطباء، و شرح اسباب را با کليات قانون در نزد ميرزا ابوالقاسم خواندم.
و حکمت الهي را، به قدر يک ماهي شرح منظومه سبزواري را در نزد شيخ اسد الله قمشهاي، و بعداً در نزد حاجي ملا جواد معروف به آدينهاي و سپس در نزد شيخ محمد خراساني مدّتي استفاده نمودم. شرح منظومه را با قدري از اسفار و تحرير اقليدس در خدمت اين دو نفر خواندم، و هيئت قديم را نيز در نزد مرحوم حاجي ملاجواد، و قدري در خدمت حاجي آخوند زفرهاي استفاده نمودم.
هيئت قديم، دروغهاي آسماني خوشمزّهاي است، مثل دروغهاي زميني که به اسم کتاب شهرت يافته، با آنکه شخص ميداند دروغ است در وقت خواندن لذّت ميبرد.
و کتاب شرح فصوص محيي الدين را نيز در خدمت مرحوم حاجي ملا جواد خواندم. و کتاب شوارق را با شرح تجريد قوشچي در نزد شيخ علي بن المفيد[۳] خواندم. و بعضي از آنها را که در مدّت زمان تحصيل خوانده بودم، از نحو و صرف و فقه و اصول براي جمعي درس آنها را ميگفتم.
تحصيلات عرضي و طولي
يک نکتهاي را من ملتفت شدم، و آن اين بود که تحصيلات خود را مثل ساير طلاب، طولي قرار ندادم. به اين معني که رسم محصلين قديم بود که از صرف شروع کرده، بدين ترتيب: صرف مير، شرح تصريف، شرح نظام.
و در نحو: انموذج، صمديه، سيوطي و مغني.
در بيان: مطول. در اصول: معالم، قوانين، فرائد، کفاية.
در فقه: شرايع، شرح لمعه، متاجر شيخ.
و خيلي کم اتفاق ميافتاد که اين کتب مذکوره را که در طول يکديگر قرار داده اند از اوّل به آخر تماماً بخوانند، بلکه اغلب از هر کتابي قدري خوانده، رها کرده، بالاتر ميرفتند. و چون اين دورههاي سطح را تمام کرده، دو درس خارج ميخواندند، يکي فقه و يکي اصول. اصول باز همان کفايه بود که مطالب او را خارج از کتاب مطرح نموده و با افکار خود جرح و تعديل ميکردند. و اين دوره از شش سال الي دوازده سال طول ميکشيد.
فقه هم فقط همان متاجر و طهارت شيخ بود که دوره خارج آن هم به همين قدر طول کشيد. و بعداً آن محصل اگر قدرت رفتن به نجف داشت، در نجف رفته، باز همين دورهها تکرار ميشد. و از آنجا هم که برميگشت، خودش شروع به درس خارج کرده، براي ديگران يک دوره درس گفته، عمرش به آخر ميرسيد، و يک عمري صرف کرده، غير از مطالب يک کتاب کفايه و يک سلسله مطالب فقيهه، ديگر از جايي اطلاع نداشت. نه از تفسير، و نه از احاديث، و نه از ملل و نحل، و نه از تواريخ و سياست مدن، و نه از اوضاع عالم، و نه از علوم مربوطه به تبليغات ديني، و نه از اخلاق ديني، و نه از مکارم انسانيت، هيچ اطلاعي حاصل نميکرد.
فقط وجود چنين عالمي براي اين بود که شغل نماز جماعت [را] که هيچ سرمايه اي لازم ندارد جز سکوت و اغماض از معايب اخلاق مريدان، پيشه نمايد، و فقط گاهگاهي يک مسأله راجع به طهارت و نجاست بگويد، ولي اگر يکي از مذاهب مختلفه حمله بر اسلام مينمود، و يا بر کسي شبهاتي رخ ميداد، غير از آنکه اين حرفها با شما نگذاشته، و يا که ملعون! تو هنوز تکليف شستن کثافات و مخرج بول خود را نفهميدهاي، چيز ديگري از او تراوش نميکرد. و اين طبقه نمک اسلام را خوردند و حقّ نمک را ادا نکردند.
ولي تحصيلات عرضي غير از اين رويه است. به اين معني که در تمام علوم قديمه و جديده سير بايد نمود، و از دنياي عصر خود و علوم مربوطه به وضع زمان، و کليه علوم اسلامي، و علومي که به تبليغات مذهبي مربوط است بايد [مطلع و] دارا شد. و اين رشته با رشته سابق فرقش آن است که سرمايه آن رشته، بيش از چند کتاب لازم ندارد، ولي اين رشته طولي حداقل از هزار جلد کتاب کمتر نميتواند سرمايه باشد، و به قدري که در مذهب خود آشنا است بايد به روحيات مطالب مذاهب عالم مطلع باشد، و مسلّم از اين علوم بايد آگاه باشد.
تفسير قرآن، اطلاع بر احاديث اسلامي، تواريخ دورههاي اسلامي، تواريخ دورههاي ابناي سلف، علوم مربوطه به تورات و انجيل و کتب مذاهب مختلفه، علوم فلسفه، و علوم معرفةالاشياء، و علوم پزشکي، خصوص تشريح، و معرفة النفس، و هندسه و رياضي و حساب، و منطق و کلام و جدل و برهان و قياس که مربوط به منطق [است] با معرفت کامل به نحو و صرف و لغات عرب و تواريخ ملل و نحل و ادبيّات و معرفة الرجال و درايةالحديث و فقه و اصول و نجوم و هيئت، بلکه فيزيک و شيمي، که تمام اينها در مقام اثبات يک مطلب ديني از روي برهان و فلسفه بسا ميشود مورد احتياج شود. و چنين شخصي، ميتوان گفت امروز به درد جامعه مسلمين ميخورد.
چنانچه در ازمنه سابقه، بزرگان اسلام به همين رويه، به مقتضاي عصر، سير علميات خود را قرار دادند. نظير: سيد مرتضي علم الهدي و شيخ مفيد و علامه حلّي، و از متأخرين مثل: شيخ بهايي و فيض کاشاني و مجلسي دوم، و از متأخرين متأخرين نظير مولي احمد نراقي، که در اطلاع بر کتب مذاهب، از متقدمين مسلّم بهتر بوده است و امروز بيشتر اهميت دارد؛ چه آنکه باز در آن دورهها، اوضاع حيرتبخش و سيل بنيانکن عقايد مسلمين، به فلسفههاي نشو و ارتقاي اروپاييان، رو به ممالک اسلامي شرقي، براي ويران کردن جاري نشده بود، و بزرگ خيانت بر اسلام و مسلمين، امروز، اين عقيده است که تصوّر کنند به فقه و اصول تنها ميتوانند اين سيل دمادم از کوهسار غرب را جلوگيري نمود.
چون من بالطبع اين نکته را حسّ کردم، آنچه در ظرف چندين سال، استفاده از کسب و شغل منبر بود، همه را صرف کتابهاي مختلفه نمودم، و بسياري از کتب بود [که] نسخ متعدده ميخريدم، و چون فايده ميبخشيد يک نسخه او را فروخته و نفع او را باز صرف کتاب ديگري ميکردم.
تا اينکه علوم مذکوره را که سابقاً مذکور شد، چه در نزد اساتيد و چه در نزد خود، از روي قوه نظريه خوانده و مطالعه ميکردم، و راجع به هر علمي، بسياري از کتب که در دسترس بود مطالعه مينمودم، و غير از وقت درس و ايام تعطيلهاي عمده – نظير اوقات عيد و ماه صيام و محرم و صفر – به درک مطالب علوم مذکوره ميپرداختم، و تا سال ۱۳۴۱ قرب هزار جلد کتاب راجع به فنون مختلفه در اطرافم جمع شده بود، و هيچوقت از اشخاص معاصر من کسي مرا بيکار نديد، و شرح بعد از زمان چهل و يک را باز خواهم نوشت. حتي اگر براي تفرّجي در جايي رفتم، در وسط راه مشغول حفظ مطالب بودم، و در آن محل نيز حتيالامکان مجلس را صورت بحث علمي و جدل و خطابه قرار ميدادم که از افکار ديگران استفاده نمايم.
خوش پيشواز و بد بدرقه
از جمله اخلاقي که در مدّت ده سال توقف در اصفهان، قبل از پيشآمد مسافرت و جهانگردي، در مردم اصفهان ملاحظه کردم، مصداق مَثَل فوق بود، که مردم [اصفهان] خوش پيشواز و بد بدرقه ميباشند.
موضوع او را در دو شخص بزرگ از مردم اصفهان ديدم؛
يکي راجع به ورود حاجي آقا نور الله [اصفهاني] که بعد از شکست مشروطه صغير، از اصفهان به سوي عراق عرب فرار کرده بود، و چون بنيان مشروطيت برپا شد و بناي اين خانه استوار گرديد، دومرتبه مراجعت نمود، در ۱۳۰۲٫
روزي که به اصفهان وارد شد، از يک هفته قبل، شهر را زينت کردند، و تمام بازار و بازارچه، بلکه کوچههاي شهر، يکپارچه از زينت قاليهاي گرانبها و اسباب چراغهاي بلورين بود. مخصوصاً بازار بزرگ، که از ابتداي دروازه حسنآباد تا مسجد جمعه، تمام بازار را ميتوان به يک مغازه بلورفروشي که بيرون او را قالي و پارچههاي قيمتي زينت داده باشند تشبيه کرد. و علاوه، تمام سقف بازار، هر طاقي را يک طاق نصرت بسته، که قرآن را با چراغهاي بلور گرانبها و پارچههاي عالي نصب کرده بودند. و در يک هفته، شبها تمام بازار چون روز روشن بود.
در روز ورود، تا هشت فرسخ، مردم اصفهان، از تمام طبقات، تا مورچهخور، و بسياري هم تا شهر قم به استقبال رفتند.
تمام اين شهر تعطيل [شد] حتي زنهاي شهر با اطفال شيرخواره خود که به دوش گرفته [بودند] تا يک فرسخ پيشواز رفتند.
در بازار و کوچه که راه عبور اين شخص بود، به قدري عود و عنبر و گلاب افشانده شد، که تمام لباسهاي اين مرد، مثل کسي که در باران بوده گلاب از او ميچکيد، و با آنکه سوار الاغ بود، از تهاجم خلق براي دستبوسي، به قدري اطراف او احاطه بود که به توسط يک عده فراشان حکومتي، با کمال جدّيت، راه عبور به تدريج باز ميشد، و اشخاصي که دست آنها به دست او نميرسيد، به هرجاي لباس بلکه به گوش و دم الاغ او ميرسيد ميبوسيدند، و صداي زنده باد آية الله و صلوات براي سلامتي آية الله شهر را جنبش ميداد.
در خانههاي شهر، غير از مريض و افليج و زمينگير، کسي باقي نماند، بلکه در تمام محلات شهر، حتي اطفال کوچک، خانه و دکان خود را گذارده و بر سر راه تشريففرمايي، از صبح تا غروب ايستادند، و هرکس قدرت پيدا کرد که چشم خود را به جمال او بيندازد تا مدّتي جزو افتخارات خود ميشمرد. آنهايي که توانستند دستش [را] ببوسند مسلّم خود را از اهل بهشت دانستند، و تا مدّتي مجالسهاي چندين هزار [نفري] تشکيل داده شده و خطبا بالاي منابر، شکرانه نعمت بازگشت آية الله را به مردم ميرسانيدند.
تا آنکه پس از چندي که گذشت مسأله تهاجم روسها به طرف ايران پيش آمد. بنا شد که مردم ايران، دفاع از وطن خود بنمايند. روزها آقاي حاجي آقا نور الله به مسجد نو آمده، پس از نماز منبر رفته و مردم را تحريض در امر دفاع و جهاد از لشکر روس ميفرمود، و به اطراف اصفهان نيز نامه نوشت.
هر روز از ايلات و دهات اطراف شهر، جمعيتي به نام مجاهدين وارد شهر ميشد. به فرمان آقاي حاج آقا نور الله، مردم شهر آنها را استقبال ميکردند، و خودش شخصاً در مقابل مسجد شاه ايستاده، مجاهدين از حضورش عبور کرده و همّت جانبازي خود را با سلام مخصوص تقديم ميکردند، و او درباره آنها دعاي خير و نصرت و ظفر مينمود، و مردم به صداي بلند آمين ميگفتند. و همچنين روزها بعد از نماز و منبر، با قرآن از براي مجاهدين در مساجد دعا ميشد.
پس از ورود مجاهدين در شهر، آية الله مذکور رأيشان قرار گرفت که از براي مجاهدين اعانه فراهم نمايند و از مردم کمک مخارج دريابند. روزي که اين عنوان را اظهار داشتند، چنان کلمات مؤثر شد که زنها که در مجلس بودند زينتهاي طلاي خود را از گوش و دست و سينه بيرون کرده و براي مخارج مجاهدين در راه دين تقديم نمودند. مردها از اين حرکت به غيرت آمده، هرکس به قدر قوّه کمک کرد.
ولي افسوس که تا خواستند اين اسباب را فراهم نمايند، پيشآمد روسها افزون شد، و با شتاب زيادي مجاهدين از اصفهان حرکت کرده، زاد و توشه آنها مختصر وجه اعانه و دعاي فراوان بود. معلوم است مردم رعيت دهاتي و ايلات وحشي که از فنون جنگ اطلاعي ندارند، در مقابل قشون منظم روس، غير از پراکندگي و پريشاني، و به محض چشم به نظام روس افتادن، مانند موش که چشم به گربه اندازد و در هر سوراخي بتواند فرار نمايد، فايده ديگري نبخشيد. چون خبر شکست مجاهدين رسيد و روسها به قم وارد شدند، آيةالله از شهر اصفهان فرار کرد، و از راه بختياري به طرف عراق رهسپار شد. بعد از چند روز روسها وارد شده و شهر را تصرف نمودند.
چون مردم، روزگار ديگري ديدند همان اشخاص جانفشان و ارادتمندان آية الله را ديدم که براي خوف يا تقرّب به روسها، آنچه ميتوانستند در اظهار نفرت از آية الله کوشش کردند، و تمام تقصيرات ملّي و خرابي روزگار را به گردن او ثابت کردند.
روزي را من در نظر دارم که تمام شهر اصفهان يکپارچه اظهار دشمني و عداوت آشکار، و فحش و هرزگي راجع به همان شخص بود که به شرح مذکور او را وارد شهر ساختند؛ ولي چون آن روز، دنياي خود را در بيزاري [از] او ميديدند، اوّل از طبقه تجار و اعيان، و سپس از مردمان عوام و همج الرعا، براي تقرب به روسها، دشمني خود را در غياب اين شخص اظهار ميداشتند.
من از آن روز نفاق اين مردم را کاملاً حس کردم، و دانستم که اظهار ارادت آنها به روحانيين جز براي منافع شخصي نيست. و اين درحقيقت تنبّه بزرگي از براي من شد که هميشه آرزوي مقام رياست روحاني داشتم. از آن روز قدري هوس من کاسته شد. و نه فقط مردم راجع به مصادر روحاني اينطور بودند، بلکه هروقتي که از وجود هر مصدرامري استفاده نموده، ابواب تملقات و چاپلوسي [را] باز کرده، و چون رفع احتياج خود را نموده، و يا آنکه رشته منافع از طرف منظور منقطع [گردد] دوستيها و تملّقات به دشمني و بدگويي تبديل ميشود.
از اين جهت است که نميتوان گفت در بشر استقامت رأي موجود است، بلکه تابع خيالات خود و يا تابع تقليدهاي کورکورانه است.
ورود ظلّ سلطان از فرنگ
و باز روزي را [در] نظر دارم که ظلّ سلطان، که چهل سال مستبدانه حکومت اصفهان را انجام داد، و در قضيه مشروطيت به فرنگ تبعيد شد، باز در سال ۱۳۴۴ برگشت، و برحسب ضمانتي که داده، و حمايتي که از روسها راجع به او معمول داشته شد، رياست اصفهان موقّتاً به سوي او سر فرود آورد.
همين شخص که در قضيه مشروطيت، هزاران فحش از مردم اصفهان حضوراً شنيد، در وقت مراجعت، چون تجّار و اعيان ديدند در تحتالحمايه روسها با قدرت تمام برگشت، همان استقبالي که از حاجي آقا نور الله به عمل آمد، عموماً به اضافه از براي ظلّ سلطان به عمل آمد. فرقي که داشت، به جاي دستبوسي، کف زدن و اظهار شادي بود. در صورتي که اين دو خوشحالي، در دو موضوع ضدّ يکديگر بود، و مردم هم هيچ مجبور نبودند، و دو عقيده مختلف هم محال است، و در مدّت کمي هم به اين زودي تغيير عقيده تصور نميشود. پس چيزي که منشأ بروز دو شادي [بوده] و جشن مختلف ضدّ يکديگر را محرّک شده، همان تصوّر منافع شخصي ميباشد که از وجود اشخاص از براي خود تصور مينمايند. آن تصور خيالي را از هر طرف گمان بردند همان اعمال را اظهار ميدارند؛ و از همين جهت بود که دومرتبه همان که با حاجي آقا نور الله معمول داشتند با ظل سلطان باز معمول داشتند؛ و شهر اصفهان يکپارچه بدگويي و اظهار نفرت از ظل سلطان شد، بعد از شش ماه؛ چه آنکه مسأله گراني رخ داد، و منافعي که از طرف او منظور داشتند به آن منافع نائل نشدند، و دست تحريک مخالف هم قوي شد. پس اين حرکات متضاده از يک ملّت، ايجاب ميکند که يک قوه قاهره، زمام مردم را بايد در دست اقتدار بگيرد، تا آنکه از اين تلوّنات مزاجي و خيالات موهومي که هر روزي برحسب خيال خود، صداي طنيناندازي خودخواهي در جوّ هوا انداخته [نجات يافته] يک مرتبه او را به يک راه مستقيم بکشاند، تا آنکه مليّت او محفوظ ماند، و از رنگهاي بوقلموني فقط در يک رنگ ثابت درآيد.
ورود احمد شاه به اصفهان
روزي در همين اصفهان، عموم مردم را ديدم که اظهار جشن و شادماني [کرده] و با قيافههاي باز، متوجه به خيابان چهارباغ شده، و زن و مرد را در خوشحالي ديدم که نظير او را در آن مدّت نديده بودم. گفتم چه خبر است؟ گفتند: احمد شاه قاجار به اصفهان وارد ميشود. من نيز همرنگ مردم شده، رفتم تا آنکه از سي و سه پل بالاتر، و از آنجا به هزارجريب رفتم. و تا آنجا از زيادتي جمعيت، قدرت بر اينکه در طرفين خيابان مکاني را به استراحت براي ايستادن پيدا کنم ممکن نشد.
بالاي هزارجريب، خيمه و چادري ديدم که در نهايت شکوه و جلال، و قريب چهار هزار ارباب عمائم در اطراف آن، از بالا و پايين ايستاده بودند. گفتند: اين خيمه علماي شهر است که براي تشريفات شاه خود افراشته اند.
من خود را بدان جا رسانيدم. در اطراف آن خيمه، از بزرگان روحانيون اين جمع را ديدم: آية الله حاج شيخ نور الله، سيدالعراقين که مؤسس اين اساس، اين دو نفر بود. فشارکي ملامحمد حسين، شريعتمدار پسر آقا نجفي، آقا ميرزا ابراهيم شمسآبادي، آقا ميرزا حسن چهارسويي، آقا سيد اسد الله چهارسويي، حاج آقا باقر دردشتي، حاج آقا محمد جوباره اي. هريک از اين عده، با اتباع و طايفه و فاميل خود بر کرسيها انتظار ورود داشتند. و از ائمه جماعت و مدرّسين و مدارس نيز هريک با کمال ادب، مواظب حالت خود از براي وقت حضور بودند. هريک ادعيه خالصانه اي مرتب کرده که به وسيله آن خود را معرّفي پيشگاه شاه نمايند، و هرکس در دل خود تصوّراتي و خيالاتي راه داده که يقيناً در دوره عمر چنين حالتي از براي او نبود.
آقازادگان شهر نيز تمنّي آن داشته که به خلعت ملوکانه سرفراز کردند. خطبا و اکثر اهل منبر، خود را آماده از براي خطبههاي مهيّج که صميميت و دوستي ملت و علما را به شاه ايصال نمايد نموده بودند. جماعت شعرا و قصيدهسرايان، هريک قصايد فارسي و عربي به نظم درآورده، انتظار وقت خواندن و جايزه و صله گرفتن ميبردند. قرآنها را سر دست گرفته که در وقت ورود موکب شاهانه، با کلام خدا استقبال نموده و دعاگويي خود را تقديم دارند. و مسلّم، هريک خيال تقاضاي خاص از طرف عنايت آن پادشاه جوان داشت.
در مقابل زيردست، خيمه اي که رونق آن از گنبد گردون افزون به نظر ميآمد از تجّار شهر برپا، و قرب پانصد نفر از تجار و کارکنان، با تمام لوازمات، اظهار مسرّت از قدوم ملوکانه [نموده] و انواع شيريني و تفکهات و زينت هاي حيرتبخش انتظار ميبردند، و همگي بر سر پا ايستاده، چشم به راه دوخته بودند.
از ساير اصناف، هريک چادرهاي بزرگ نصب شده، و لوازمات شادماني آماده کرده، و زن و مرد و جوان و پير، دلهايشان در قفس سينه چون کبوتران محبوس پر و بال ميزد، و به عشق ديدن شاه در طپش و تاب بود.
در وقتي که وارد شد، اوّل در خيمه علما پياده شده و هريک را معرفي خواسته، سيدالعراقين معرفي نموده، و تفقّدات درباره عموم به عمل آمد، و صداي کف زدن صدهزار جمعيت، يک اهتزاز خاصي در جوّ هوا ايجاد کرده بود، و شهر سه شبانه روز چراغان بود.
يک سال بيش نگذشت که همين مردمان جشنهاي فوق از اين کردند به شادکامي و شاديانه خلع همين پادشاه، و همان جمعيت روحانيين، اظهارات مسرّتانگيز در انقطاع سلطنت قاجار و خاتمه دوره ذلّت ايران و ايراني نمودند.
زندگاني تازه مبارکي در تزويج
پس از آنکه مرحوم استاد کامل مولي عبدالکريم جزي وفات يافت، مدّتي علاقه به وجود او مرور و فکرهاي بيهوده درآورد. و در آن ايام خواهرم که فاطمه نام داشت وفات يافت. از اين جهت نيز قدري روحيات من افسرده شده بود.
از اصفهان به مبارکه رفتم، و علاوه گرفتار مرض ضعف قلب [شده] و سوء هاضمه و اعصاب هم به من روي آورده بود.
وقتي به مبارکه رفتم، پريشاني مادر من که از فوت خواهرم بر او عارض شده بود بيشتر مرا در فشار روحي انداخت. چندي توقف کرده، دومرتبه حرکت به سوي اصفهان نمودم، مشغول معالجه شده، از پيش هيچ طبيبي فايده نبردم.
تا آنکه شبي در مهماني بودم [و] با يک حالت يأسي نشسته بودم. يکي از اطباي شهر که نامش حاج ميرزا علي خواجويي معروف به پودهاي بود در آن منزل مهمان بود. حالت افسردگي مرا استفسار نمود. من از براي او حالت خود را با کيفيت مرض شرح دادم. تبسّمي نمود و گفت: من در مدّت يک هفته تو را معالجه ميکنم.
من در نزد خود نهايت حرف او را کوچک شمردم. چه آنکه گفتم جايي که اطبا و دکترهاي مهم درجه اوّل يک سال است از عهده علاج برنيامده اند چگونه اين شخص اين ادعا مينمايد! ولي از آنجايي که من هربشري را داراي يک فکر خاص ميدانستم که ممکن است در ديگري نباشد، وانگهي طب که بنيانش تجربه است، تسليم معالجه اين شخص شدم.
همان شب نسخهاي نوشت [و] به من داد، و من حقيقتاً از آن نسخه به طوري در عرض سه روز فايده بردم، که آنچه به علم طب از طبيبان ناشي بيعقيده شده بودم، عقيده راسخ پيدا کرده، و اين معالجه را به منزله سحري در خود ديدم.
اين نسخه عبارت بود از موارد ذيل:
عصاره گنه گنه، عصاره کلمور، عصاره حنيطانا، عصاره کاسيا، عصاره والاريان، عصاره لواتيک. از هريک يک مثقال و از آخري شش نخود، با قدري جوش شيرين در يک بتر آب حل کرده، يک استکان بعد از هر غذا ميخوردم.
گرچه اين دواها معروف [بوده] و نوعاً در سوءهاضمه و ضعف معده معالجه ميشود ولي نميدانم جهت آنکه ديگران غفلت داشتند چه بود؟
پس از آنکه براي کمال اثر، دو ماه معالجه تمام نمودم، و به کلي آثار مرض برطرف شد، درصدد تغيير زندگاني برآمدم. به اين معني که درصدد زن گرفتن افتادم، و قضيه سابقهاي داشتم که در انجام اين عمل از طرف پدر و مادر مأيوس بودم؛ زيراکه در امر ازدواج من، يک قضيه از طرف مادرم واقع شده بود که من زير بار نرفتم، و آن اين بود که دختري را که به هيچ وجه با من و خيالات من مناسبت نداشت، در يکي از دهات نزديک مبارکه، مادرم براي من خواستگاري رفته بود، و من کاملاً ميدانستم اگر اين قضيه واقع شود ديگر من روزگار عمر و زندگانيم به کلي ويران، و غير از آنچه در نظر دارم خواهد شد. و اين نکته را نميتوانستم به مادرم بفهمانم؛ زيراکه زن سادهاي بود و گوش به حرفهاي زنانه ميداد.
وانگهي عادت بر اين قرار گرفته بود که اولاد در امر ازدواج بايد به فرمان پدر و مادر باشند. از اين جهت روح من در نهايت به فشار افتاد، و به محضي که اظهار کراهت ميکردم يک مرتبه مادرم شروع به گريه مينمود، و پستان سر دست گرفته، آه و ناله ميکرد و ميگفت: اگر اين موضوع را که من در نظر گرفتهام صرفنظر نمايي از تو راضي نيستم و شيرم را به تو حلال نميکنم و عاق من خواهي بود.
از طرف ديگر، زنهاي اقوام و همسايهها حمله ميکردند که تو که درسخواندهاي و سر در کتاب و قرآن داري چرا حرف مادر را قبول نميکني و اطاعت از مادر نداري؟! و طرفي را که براي من در نظر گرفته بود يک دختري بود که پدرش قصاب بود، و من هم دختر را نديده، و به تمام معني راجع به خصوصيات او کور محض بودم. آنچه ميخواستم اين نکته را بفهمانم که در ديانت اين ازدواج از روي اکراه، ولو به امر مادر باشد حرام است، و عاق مادر و اطاعت او در اين موضوع که مرا از تمام عمر و زندگاني بيبهره ميسازد موضوع ندارد، ممکن نميشد.
هرچه اظهار ميداشتم طبيعت من به کلي وفق با طبيعت طرف ندارد، و من نميتوانم در دهات با قصاب و گوسفندکش زندگاني نمايم، اين حرف را نميفهميدند و تصور ميکردند من طفلي هستم که يک روزي در ده ميان خاکها بيشلوار بازي ميکردم. در مقابل، مادر من و ساير زنها ميگفتند: خبر نداري که چه مردماني هستند و چه قدر تعارفدان و بامحبت ميباشند! ما هروقت آنجا ميرويم استکان را تا درش پر از قند ميکنند و متصل چاي ميآورند، و هرچه قسم ميخوريم که ديگر ميل نداريم باز قسم ميدهند و ميگويند: همين يک فنجان را ميل نماييد. و وقتي که بيرون ميآييم، تماماً تا درب خانه همراه آمده، يک ساعت در پاي پاشنه در خانه تعارف ميکنند و خوشآمد ميگويند.
در اين حال، يکي ديگر از زنها که ميخواست تأييد از صدق حرفهاي مادرم بنمايد ميگفت: مگر همين از براي چايي است، تعارفشان بر سر غذا صد بالاتر [است]. هرچه قسم ميخوريم که سير شديم باز لقمه گرفته و قسم ميدهند که همين يک لقمه را بيشتر ميل نکنيد. و چهطور اين مردماني که اينقدر بامعرفت و تعارفدان هستند [را] ماها وابگذاريم و جاي ديگر برويم!
باز من هرچه ميخواستم بفهمانم مادرجان! من با مادرزن و خواهرزن و تعارفات موهومه آنها نميخواهم زندگاني کنم. من با يک طرفي ميخواهم زندگاني کنم که يک عمري را بتوانم تحمل داشته باشم، و خوشآمدن شما چه ربطي به من دارد؟ و بالاخره ديدم نه مطلب ميفهمند و نه حرف ديني ميشود زد و نه اخلاقي و نه علمي، فقط در جواب آه است و ناله و گريه و شيرم حرام و عاقت ميکنم.
ولي در مقابل، پدرم… ميلش ميل من بود، ولي آن هم وقتي ميخواست حرف بزند همان تهاجمات موهومه زنانه به روي او حملهآور ميشد.
عاقبت چاره اي جز اين نديدم. گفتم: چه شير مادر بر من حرام شود و چه عاق، اگر اصرار نموديد من خود را انتحار خواهم نمود. چون باي اين کلمه در ميان آمد پدرم بر آنها در سخن حمله نمود و اساس را برهم زد. و به قدري که من از آن انفصال لذّت بردم در شب زفاف لذّت نبردم.
ملاحظه رحمپروري
پس از انفصال اين قضيه، پدرم اصرار بر اين نمود که در محل ديگري براي من ازدواج نمايد. حاضر نشدم و عشقي که به تحصيل داشتم مرا از اين مقصود باز داشته بود، و اين کلمه را که در عرب گفتهاند هميشه در نظر داشتم که: ذبحالعلوم في الفروج.
و امّا قضيه ديگري راجع به امر ازدواج [که] از طرف پدرم بود، اين موضوع است که دخترخواهر پدرم که دختر عمّه من بود، [زوجه] يک نفر از اعيان بلوک لنجان [به نام] حاجي محمد کاظم وکيلالرعايا بود.
اين مرد در تمام بلوک لنجان شخص اوّل بود، و تصديق املاک و زراعات راجع به صاحبان دهات و حکام و اربابان، راجع به اين شخص بود. هميشه از اوقات، خانه او از ارباب حاجت کمتر از ده نفر و بيست نفر نبودند، و سفره او از براي واردين گسترده و شخص کريمالنفسي بود.
در امورات خيريّه جدّي، و طرفدار شرع و اهل شرع بود. در اغلب اوقات مشغول ورد و دعا خواندن بود، و هرجا که سفر ميرفت يک دستمال کتاب دعا همراه داشت، و از روي همين اصل بود که عموماً او را آدم خوبي ميدانستند؛ چه آنکه مناط در خوبي در انظار عموم، همين پرداختن به ظواهر شرعي و دعا خواندن بود، و سرمايه اي براي اعتبارات در جامعه، بهتر از اين راه نبود. مثل اين شخص در شهر اصفهان و ساير بلاد ايران بسيار ديدم که سرمايه اعتبار آنها فقط کتاب مفتاحالجنان بود که نويسنده اصلي او هم معلوم نيست.
بالجمله، اين شخص ثروتي زياد جمعآوري نموده بود و رياست هم داشت و اولاد پسر هيچ نداشت. پنج نفر دختر داشت که هر پنج نفر، عالمه و درسخوانده بودند؛ چه آنکه در فاميل ما عموماً زنهاي آنها چون عالمه بودند، دختران را نيز تربيت دانش و علم مينمودند. يکي از اين دخترها در زمان حيات پدرش وفات نموده، و دختر ارشد او هم به واسطه معالجه اطباي نادان از ديده نابينا شده بود. از آنجايي که در عموم زنها شايد رقّت قلبي باشد که حتيالامکان وصلت با خودي را ميخواهند بر غير ترجيح ميدهند، دختر عمّه من زوجه وکيل الرعايا مايل شده بود که يکي از دختران خود را به پسردايي خود بدهد، و در نزد مرحوم پدرم اين مطلب را اظهار داشته بود.
او هم از بابت روح مذهبي که داشت نهايت مايل بود؛ زيرا که ميديد اگر همشيره زاده او وصلت با بيگانه نمود به کلّي از فاميل خود جدا ميشود.
روي اين دو منظور، از طرفين حرفهاي زنانه تأثيري بخشيده بود که دختري از همشيرهزادهاش، پدرم براي من ازدواج نمايد. ولي از طرفي هم يک عذري در مقابل همشيرهزاده خود گذارده بود که من مردي فقير و بي بضاعت هستم، و شوهر تو وکيلالرعاياي يک بلوکي است، و با اين رياست و ثروت، او شايد حاضر نباشد دختر خود را به پسر من تزويج نمايد. در جواب گفته بود که شما هم اگر ماليهاي نداريد، يک نفر از علما و روحانيون درجه اوّل محل هستيد، که وصلت با خانواده شما افتخار از براي شوهر من خواهد بود. وانگهي حال شوهر من وکيلالرعايا را که سالها است ديدهايد، غير از عوالم قدس و اعمال ديني و حشر با روحانيون، منظور ديگري ندارد. علاوه بر اين، من از خودم مخارجات اين تزويج را براي پسر دايي خود کمک خواهم کرد. مرحوم پدرم اوّلاً روي اصل صلهرحمپروري، و ثانياً روي اصل حرف هاي همشيره زاده خود، و ثالثاً روي اصل اعمال ظاهريه وکيل الرعايا، حاضر شده بود که به نام من به خواستگاري [رفته] وکيل الرعايا را ملاقات نموده و مطلب را درخواست نمايد. از اين جهت سفري از مبارکه به فيروزان رفته و مطلب را اظهار داشته، حاجي وکيلالرعايا در پاسخ فرموده بودند: به موقع جواب خواهم داد. مدّتي گذشت، جوابي نيامد. چند مرتبه به واسطه و بيواسطه باز جواب خواسته، [و او] به اين کلمه اسکاتي که: هنوز وقت نشده مطلب را خاتمه ميداد. و من از اين قضايا خبر نداشتم.
در اينجا باز لازم افتاد که شرحي مختصر از حالت خود که گاهگاهي از شهر به مبارکه براي ديدن پدر و مادر ميرفتم و دومرتبه به شهر برميگشتم نوشته شود، تا آنکه تتمه مطلب و اينکه در عالم دست تقدير چه ميکند معلوم شود.
من هروقت از شهر ميخواستم براي ديدن پدر و مادر بروم، مکرّر اتفاق ميافتاد که پياده بودم؛ چه آنکه همي قواي جواني مساعد بود، و همي پيادهروي را در مزاج خود ميديدم بسيار مفيد است، ولي با همه اينها عمده بيپولي بود. در وقت برگشتن هم اگر ماندن در ده طول ميکشيد و وسائل مکاري و مال سواري فراهم نميشد، پياده از روي عشق به سوي شهر حرکت ميکردم، و خيالات موهومه در دماغ بعضي که پياده رفتن را نقص شئونات دانسته، و تعيّن و شخصيت را به کلي موهوم ميدانستم، و بسا ميشد که با داشتن وسائل [و] پول کرايه يک مال سواري که در آن وقت پنج ريال الي هشت ريال بود، باز هم آن پنج ريال را ذخيره کرده و پياده ميرفتم؛ چه آنکه با خود ميگفتم من که ممکن است اين راه را پياده طي کنم و زحمتي چندان نباشد، اين راه طي کرده و پول کرايه را کتابي خريده که از او استفاده نمايم. و مخصوصاً در نظر دارم که سفري پياده آمدم و در بازار چهارسو، هشت ريالي [که] قيمت کرايه بود يک کتاب گوهر مراد خريدم.
به جهات مذکوره، سفري از مبارکه پياده حرکت کردم. از تصادفات کفشم تنگ بود. در قريه پيربکران که رسيدم در زير چنار قديمي که الحال موجود است و شايد هزار سال عمر دارد بر لب نهر آب استراحت نموده، پس از ساعتي حرکت کردم.
در وقت حرکت کفش خود را در دست گرفته بودم و قدري به حيرت بودم که با اين کفش تنگ چه بايد کرد؟ در اين بين ديدم حاجي محمد کاظم وکيل الرعايا سوار بر قاطر بود و در همان حال دعا ميخواند، و با نوکرهاي خود که هريک سوار اسب و قاطر و يابوي زين کرده بودند، با لوازمات آبدارخانه سفري، و قريب پنجاه شصت نفر از کدخدايان محل و غير که همراه او بودند، و همه سواره از عقب احترام ميگذاشتند، با کمال تشخّص رسيده و مصادف با من شدند، و هوا هم گرم بود. خودش و اغلبي چتر داشتند. يک وقت ديدم يک نگاهي به من نمود و سپس روي به نوکرهاي خود کرده، به اين لفظ که اين بچه سيّد از کدام ده است؟
يکي از آنها که نامش جعفر بود در جواب گفت که اين سيد محمد علي پسر سيد علي مبارکه اي ميباشد. در صورتي که حاجي مرا به خوبي ميشناخت، و اين مطلب را از روي تجاهل اظهار داشت که مقدّمه اي براي اين حرف باشد.
به محضي که اين جواب را از نوکر خود شنيد، تبسّمي کرد و گفت: اين همان است که پدرش يک مشک خشکيده به دوش گرفته و دوره افتاده، ميخواهد از برايش زن بگيرد! و حال نوکر هم معلوم است که وقتي حسّ کرد اربابش چه منظور دارد، آن هم در کلمات و عرايض خود آب و تاب در موضوع بسيار وارد ميکند، کلماتي که توهين آميز بود اظهار داشت.
باز حاجي فرمودند: خوب بود که دو سه ريال براي بچهاش بدهد يک الاغ کرايه کند که در اين هواي گرم مثل ديوانهها پياده در اين راه سرگردان نباشد.
من وقتي اين پيشآمد را ديدم حالت غريبي به من رخ داد. نه از براي فقر و پيادگي خود، بلکه از جهت علاقهاي که به پدرم داشتم، و از جهت آنکه ديدم اين حرکت برخلاف اساس ديانت و قدسي است که اين شخص ادعا مينمايد، و اين حالات و قيافه که اظهار داشت به فرعونيت و حالاتي که بنياميه از براي بنيهاشم اظهار ميداشتند اشبه بود، تا به آن عوالمي که اين مرد مکرّر از خود بالنسبه به عالم ديانت و سادات در معرض نمايش ميگذارد.
وقتي اين شخص رد شد، من نميتوانم حالتي که از افسردگي به من رخ داد [را] تشريح نمايم. پس از آنکه چند دقيقه به فکر بودم، متوجه راه شده، و وقتي که وارد اصفهان شدم شرح قضيه را از براي پدر خود نوشتم. از روي اين نقطهنظر که اين مطلب را تعقيب نکند که مبادا اسباب توهين او بيش از اين فراهم آيد. و در خاتمه نوشتم که قبول کردن اين موضوع اگرچه از [طرف] وکيلالرعايا ممکن نيست، ولي اگر يک روزي هم دختر عمه من به مکر زنانه او را از براي اين کار راضي نمايد، از طرف من قبولي آن از محالات است.
و در وقت نوشتن کاغذ نيز به قدري دلشکسته بودم که حدّي از براي آن تصوّر نميشد. و هروقت ديگر من به مسافرت مبارکه ميرفتم [به] همان محل که ميرسيدم، حاجي و نوکرها و رياست او با کلماتش در نظرم مجسّم ميشد، و باز تا چند دقيقه يک دلشکستگي در من ايجاد ميشد، تا آنکه اين مقدمه گذشت.
تغيير روزگار و اثر دلشکستگي
پس از چند سالي که من از اصفهان بيرون رفتم و به تدريج مسافرت هندوستان و طرف شرق فراهم آمد وقتي من از آن مسافرت برگشته بودم، و خبر رسيدن غنا و ثروت به دست من در اين سفر، و استطاعت مکّه از ماليه شخص خودم، به مردم بلوک رسيده بود، برحسب معمول که اهالي وطن و اقوام، مسافر مکّه را استقبال شاياني ميکردند، از مبارکه جمعيت زيادي به استقبال من تا شهر آمده بودند، و بنا شد بعد از ديد و بازديد شهر متوجه مبارکه شوم.
روزي که حرکت از براي مبارکه نمودم، چند دستگاه درشکه به همراه من بود. يک وقت رسيدم به همان مکاني که هروقت ميرسيدم ياد از آن گفتههاي وکيلالرعايا کرده و دلشکسته ميشدم، و فعلاً هم چند سال بود ديگر از اين راه نيامده و از وطن دور بودهام. ديدم در همين محل جمعيت زيادي است به انتظار.
گفتم موضوع چيست؟ گفتند: وکيلالرعايا به استقبال شما آمده و تقاضا مينمايد که پياده شده و اظهار مرحمتي نماييد که از فيض استقبال بينصيب نباشند.
من هم پياده شده، وکيلالرعايا با يکي از دامادهاي خود که مصطفي نام داشت و شخص غيوري بود، با چند نفر ديگر استقبال آمده بودند.
پس از به جاي آوردن لوازمات معموله، آقا مصطفي سر در نزديک گوش من آورده، اظهار چنين داشت که حاجي عرض ميکنند که اگر شما پول زيادي که مصرف او را نداشته باشيد همراه آورده باشيد به ما بدهيد که مورد احتياج است و بعداً در مبارکه يا در شهر به شما رد مينماييم.
من هم مقداري اسکناس که معادل ده هزار ريال بود همراه داشتم. فوراً به طوري که اشخاص ملتفت نشوند به آقا مصطفي داده، حاجي وکيلالرعايا گرفته، خواست قبض طلب به من بدهد، گفتم: فعلاً مجال نيست و بعد هم ممکن است.
در آن حال، يک مرتبه من متوجّه شدم که اين مکان همان محل است که يک روزي من بدان حال بينوايي، در ميان خاک و گرد و غبار پياده راه ميپيمودم، و شخص وکيلالرعايا در همينجا به من رسيد و آن کلمات را ادا کرد.
الحال هم يک روزي است که من با اين عزّت بدين مکان رسيده، و همان شخص در همين محل به اين وضع بر سر راه من، براي افتخار خود يا براي قرض کردن مال دنيايي، دست احتياج خود را در نزد من دراز کرده است.
فوراً حالتي از لطف خدايي و نعمت يزداني به من رخ داد که به بهانه دست و رو شستن، خود را از مردم پنهان کرده، و در گوشهاي رفته، سجده شکر اين نعمت به جاي آوردم. و از آن وقت چنان روحيّه اي در من پديدار شد که هيچ وقت کسي را به چشم حقارت و به نظر پستي، و خود را به نظر شخصيت نگاه نکردم، و اين يکي از قضاياي نعمتهاي الهيه و نمايشات الطاف الهيه بود بر من.
بعداً هم حاجي نتوانست آن وجه را بپردازد، و در مقابل آن، ملکي را که به قدرت شخصي آباده کرده و قبلاً خندق بود به من واگذار نمود. و اگر چشم بشري باز باشد، آن به آن و ساعت به ساعت، چرخ عالم، مکافات اعمال و گفتار اشخاص را به عکسالعمل نشان ميدهد. زهي سعادت، انساني را که مواظب گفتار و کردار خود باشد، و تا تواند دلي به دست آرد، که دل خود را در معني به دست آورده، و از دل شکستن بپرهيزد، که خانه خود را ويران ساخته است.
وقوع تزويج
بعد از آنکه از آن دو قضيه چند سالي گذشت، من خود درصدد برآمدم که در شهر اصفهان تزويج نمايم. و آن موضوعي را که در نظر گرفتم در امر تزويج، اين نکته بود که من بايد تا آخر عمر با يک طرفي زندگاني نمايم، که در ابتدا بايد ديده خود را چنان باز نمايم که زندگاني مرا تا آخر عمر با چنين زني از ابتدا نشان دهد، و نظر خود را همانطوري که در دين مقدس اسلام است از مال و حسن زن پوشانيدم؛ چه آنکه هرگاه شخص در ازدواج نظرش به مال زن باشد، اين ازدواجهايي که در دنيا فقط از ابتدا روي نظريه ثروت بوده مکرّر ديده شده که عاقبت به فقر و فاقه کشيده [شده است]، و هرکس در مدّت عمر خود مسلّم اينگونه تجربيات را کرده و به نظرش رسيده [است]. من پس از مدّت زماني سرگرداني، با يک خانواده عفيف نجيب مشهور به پاکي ازدواج کردم. پدر زوجه من، حاج ميرزا محمد باقر توسرکاني است که از علما و زهّاد اصفهان است و در جامعه به پاکي معروف است. و او پسر مرحوم ميرزا عبدالغفار توسرکاني است، که در عصر خود از مجتهدين باعمل درجه اوّل شهر اصفهان به شمار ميرفته، و شاگردان علم فقه و حديث او بسيار بودهاند، و قبوليت عامه در زهد و تقوا و پاکي عمل داشته. و مادر زوجه من، دختر حاجي آقا محمد خوانساري از تجّار معروف است، که پسر مرحوم حاجي محمد علي خونساري بود، که او در زمان خود از تجّاري بود که آوازه تجارتي او شهرتي به سزا داشته، و مشهور بود که در آن زمان روزي يک تومان خرج داخله داشته که ده ريال امروز است. گوشت دو من تبريز، يک ريال و روغن چهار ريال بوده، و نان دو من تبريز چهل دينار امروز که دو عباسي بوده؛ اختلاف زمان را در هرچيز از اين منوال بايد مقياس کرد.
اين ازدواج در سال ۱۳۴۲ از براي من واقع شد، و اگر قصد من تحصيلات علمي نبود، ازدواج از براي من دير بود؛ چه آنکه بايد بشر در سنّ بيست سالگي ازدواج نمايد، لا أکثر، بل أقلّ؛ زيراکه ازدواج هرگاه زود واقع شود، وقتي پدر پا به مرتبه سن ميگذارد اولادهايش بزرگ شده، اگر کمک زندگاني پدر نکنند لااقل اسباب زحمت تربيت بچهداري و تلاش روزي از براي پدر کمتر است.
کساني که دير ازدواج ميکنند وقتي به سنّ وقوف و انحطاط ميرسند خيلي [برايشان] زحمت است؛ چه آنکه قواي بدني رو به ضعف است، از عهده اداره کردن خود به سختي برميآيد چه رسد به اين که بتواند از عهده اداره کردن يک عده اطفال کوچک برآيد، و در اين صورت زندگاني تلخ ميشود.
بالجمله در ازدواج خود، با آنکه بسياري از مرسومات موهومه روزگار را پشت پا زدم، باز از براي من اسباب زحمت بود؛ چه آنکه نه فرش داشتم و نه خانه.
يک خانه اجاره کردم موقّتي، و فرشهايم نيز عاريه بود. فاميل طرف زوجه من، قبل از اين ازدواج، اميدواريهايي به من ميدادند، ولي از آنجايي که هرکس فريب اميدواريهاي راست و حقيقت بشر را در خود راه دهد، دست تقدير او را محروم ميسازد، مرا نيز دست روزگار بيشتر از آن اميدواريها دور گردانيد؛ چه آنکه به هيچ وجه اصلي نداشت. من در مهر قباله، از قانون قدرت و استطاعت پا بيرون گذاردم، ولي پدر و مادر من از قانون ديني تجاوز نکردند، و در جهيزيه اکتفا به همان جهيزيه کردند که خيلي شبيه بود به جهيزيه جدّهشان فاطمه زهرا عليها السلام، و من چون بر منظور آنها اعتراض نداشتم بلکه همان عقيده خودم بود، خداوند هم بعداً براي من به نوعي که شکر الطاف او را نتوانم ادا کرد اسباب مهيّا گردانيد.
در شب زفاف، من برخلاف معمول، درب خانه خود را باز گذاشتم که هرکس ميخواهد وارد بر وليمه شود، و بعضي مرا ملامت ميکردند، و من آن مقداري را که مردم به مخارجات لهو و لعب و آتشبازي و دود نموده جزء هوا مي کنند، به مصارف اطعام رسانيدم، و گرسنههاي چندي را خورانيدم، و خداوند به واسطه اين نيّت من، ابواب خير و برکت [را] بر من گشود.
پس از يک سال، خداوند عالم به من دختري مرحمت فرمود که نام او را صفيّه گذاردم، و در خانه خودم به قدر شش کلاس ابتدايي را تاکنون با شغل خيّاطي تکميل نموده است.
مسافرت مبارکي از اصفهان به قم و وضع راهها
و در همين سال بعد از تزويج، استاد من سيّد محمد باقر درچهاي از دنيا رفت، و بعد از او چون صداي حوزه علميه اي که حاج شيخ عبدالکريم حائري قمي تأسيس کرده به گوشم رسيده بود، مايل شدم ايّامي را در شهر قم به تحصيل علوم ديني و تکميل نواقص بپردازم. زوجه و طفل خود را در مبارکه، در خدمت پدر و مادر، به اميد لطف خداوندي سپرده، و برگشته عازم مسافرت قم شدم.
خبر دادند که پستخانه اصفهان که مديرش در آن وقت گبري بود، دو دستگاه اتومبيل وارد کرده و از براي قم مسافر ميبرد، و اين اوّلين تأسيس حمل و نقل با اتومبيل بود. اثاثيه خود را ترتيب داده، در چاپارخانه اي که در جنب ميدان شاه و الحال کلانتري سوار است برده، و از براي روز اوّل ماه رجب هزار و سيصد و چهل و دو، بليط غيرچاپي به مبلغ صد و هفتاد ريال گرفتم، و شب را تغيير منزل داده، از مدرسه به خانه حاجي سيد علي قاري که از زهّاد و مقدّسين بود بيتوته نمودم. به مناسبت آنکه فرزندش آقا سيد مرتضي ملقّب به ظهير در آن وقت در پيش من کتاب سيوطي و شرايع ميخواند.
صباح آن شب که بنا بود حرکت نماييم اتومبيل عيبي پيدا کرد که يک شبانه روز ديگر در همان منزل توقف کرده و پذيرايي کامل نمودند.
روز سوّم ماه، پياده از شهر به دروازه سر قبر آقا و سر راه شمسآباد تيرون آهنگران رفته، راه معمولي در آن ايام از آن طرف بود. دو ساعت از آفتاب برآمده اتومبيل رسيد، ولي اين اتومبيل بارکش بود. در ضمن هم مسافر برداشته بود، و آنچه توانسته بار در او گذارده. دو نفر هم مسافر از آباده بودند.
روي بارها، زير سقف اتومبيل روزنهاي بود که ما سه نفر مسافر را جاي دادند، در صورتي که نه دست و نه پا قادر بر حرکت نبود. و خوشحال بوديم که مرکب، اتومبيل است و امشب و يا فردا به قم رسيده، راحت ميشويم، و با هم ميگفتيم: عمر سفر کوتاه است. قريب يک فرسخ از شهر دور شده، اتومبيل به گل فرو رفت. پياده شده، به قدري قوّت کرده و کمک شوفر نموديم که پيراهن ما با آنکه هوا زمستان و پر از يخ بود غرق عرق شد، تا آنکه از گل نجات حاصل کرده، سوار شديم. به هر پست و بلندي که ميرسيد و به هر پل و نهري که نزديک ميشد، بايد پياده شويم تا آنکه شوفر اتومبيل را از خطر گذرانيده سوار شويم. گاهي به کوير ميرسيد، ما پياده شده و او رد ميکرد، به قدري که از چشم دور ميشد بايد بدويم و يا اگر خسته شده، به طور نفس زدن خود را به او رسانيده سوار شويم. کم کم آفتاب غروب کرد و شب رسيد. ساعت سه از شب گذشته به چراغي رسيديم و يک قهوهخانه.
وضع منازل و قهوهخانههاي سابق
گفتند: اينجا مورچهخورت است. من يادم آمدم از جنگهاي ابومسلم خراساني که با اتباع بنياميه در اين سرزمين رخ داده، و همچنين جنگهاي لشکر مغول، و جنگهاي نادر و افغان و آقا محمدخان قاجار و لطفعلي خان زند، که در اين مکان، چند هزار نفوس، فداي شهوات ديگران شدهاند. پرسيدم: از اصفهان تا اين محل چند فرسخ است؟ گفتند: نه فرسخ. من چون مسبوق نبودم گفتم: ما اگر شتر سوار شده بوديم همين قدر راه طي کرده بوديم، بدون اين همه زحمت و زور دادن چرخ اتومبيل که احتمال ميرود پرده فتق ما هم پاره شده باشد.
شوفر وقتي اين حرف را شنيد فرصت به دستش آمد و شروع کرد بد به سلطنت قاجار و وضعيت ايران گفتن، و به قدري گفت که ما خجل شديم، و راه طي نکردن را در عهده تقصير راه و جادههاي خراب گذارده، و من در آن وقت نميدانستم اين شوفر چه ميگويد. با خود گفتم: مگر راه چطور بايد باشد؟ و گمان ميکردم اين عذر است. به هر جهت شب را به يک فضاحتي در قهوهخانه طي کرده، و چارهاي نديديم جز آنکه زانوها را در آغوش گرفته و تا صبح بنشينيم. معالوصف تمام لباسها غرق شپش شده، و موش از يک طرف از سر و گردن بالا ميرفت، و سوسک از شش طرف در شلوار و يقه و آستين بناي مسافرت گذارده بود.
در يک طرف اين قهوهخانه چند بز بود با يک گوساله گاو، و در طرفي ديگر هم قدري پشکل و فضله گاو و کاه، و در وسط هم کاه و چوب ميسوزاندند از براي طبخ چايي. از شدت دود و کثافت هوا، جز [اين که] کسي کسي را به صدا تشخيص دهد راه ديگري نداشت. چراغ مرکبي بدون شيشه داشت که اغلب آن هم خاموش ميشد. قهوهچي هم گاه گاه فحش ميداد به هرچه مسافر است، به اين لفظ که: چاي به اين گرمي را و مهمانخانه بدين خوبي را به هزار زحمت فراهم کردهام و باز قدر نميدانند، خوب اگر اين محل نبود که امشب بايد تو بيابان و برف بخوابيد.
اين شب در حقيقت سيري غريبي بود، و من همه دنيا را قياس به همين مهمانخانه کرده و با خود ميگفتم: بيجهت نيست که گفتهاند: السفر قطعة من السقر سفر قطعهاي است از دوزخ. صباح آن شب، چون خورشيد از افق طالع گرديد، گوييا آن رنگ نور زرّين که در جوّ هوا طرح انداخت حقيقتاً طلايي است که دست تقدير همه را به من بخشيده، بدينگونه خوشحالي به من رخ داد که از اين محبس نجات حاصل شد.
شوفر با قيافه عجيب و غريبي ماشين را در حرکت آورد و سوار شديم.
اين روز نيز ثاني همان روز اوّل بود. کم کم غروب شد و دل من از ظلمت عالم تاريکتر گرديد. محاذي غروب رسيديم به محلي که آنجا را ميمه ميگفتند.
شوفر گفت بايد اينجا ماند. من به قدري صدمه خورده بودم که اين کلمه را روح رواني در کالبد خود حس کردم و با خود گفتم: اگر شب را در اينجا بمانيم، ولو قبري و گوري کهنه باشد باز ارزش دارد.
اين شب هم محتاج به شرح نيست. ثاني شب اوّل بود، به اضافه سرمايي که تمام اعصاب را خشکانيد. غذاي اين قهوهخانه آبگوشتي بود که چند دانه نخود و قدري چرم کهنه که شايد از بعضي از کفشپارهها بود در آن انداخته، و نخودها در ميانه آن آب، در وقت نظر، گويا عکس آسمان و ستاره بود که در آن آب منعکس شده.
و در صبح هم حکايت چقدر بايد داد نبود، بايد به قدري پول داد تا آنکه خودش بگويد کفايت کرد. صبح روز دوم حرکت کرده، حال هجده فرسخ از اصفهان بيشتر دور نشدهايم. اين روز، فضيحت پياده دويدن و خستگي و واماندن اتومبيل، از دو روز بيش افزون بود. در يک محل به قدري کار سخت شد که بارها را فرو ريخته، پس از نجات اتومبيل دومرتبه حمل کرديم، تا آنکه يک ساعت از شب گذشته، ديدم صداي پارس کردن سگ ميآيد و از روزنه يک در، روشنايي خيلي ضعيفي پيدا شد، و فعلاً قرب دو ساعت است که ماشين در برف حرکت ميکند و راه هم پوشيده، پست و بلندي معلوم نيست. وقتي شوفر نگاه داشت، تحقيق کرده، گفتند: اينجا قهوهخانه قوروقچي است، که سابق يک وقت ظل سلطان از اينجا براي شکار عبور کرده و اينجا را قوروق کرده، به همين اسم باقي مانده است.
پياده شده وارد اين قهوهخانه شديم. به محض ورود، يادم آمد از حرفهاي قهوهچي مورچهخورت که ميگفت: قدر چنين محلي را مسافرها ندارند.
در اين قهوهخانه يک تنوري در وسط حفر کرده و از خارهاي صحرايي آتش ميکردند. سقف او به قدري کوتاه بود که ايستادن کاري مشکل بود. ديوارهاي او هم از کلوخ و سنگ بود که منافذ او باز بود. يک طرفش چند الاغ بود و طرفي هم چند بز و چند عدد مرغ هم در اطراف بزها بودند. از مأکولات، هرچه را که سراغ گرفتيم گفت نيست، و فقط تعريف آب آنجا را ميکرد، و الحق آب آنجا هم خوب بود، ولي شکم گرسنه آب نميطلبيد.
سومين درکه دوزخ را به هر طور بود در اين محل طي کرده، صبح شد. اتومبيل يخ بسته بود. به زحمت، نزديک ظهر گرم شد و وقت حرکت، توسل به مقدسات عالم پيدا کرده، سوار شديم.
غروب آفتاب رسيديم در نزديک قلعهاي که رباط ترک نام داشت. از اين روز لازم نيست تکرار مصائب گذشته شود و شايد باورکردني هم نباشد.
شب را در رباط ترک، در يک طويلهاي که از يک رعيت بود، با گاو و خرهاي او طي کرده، صبح حرکت کرديم. شبانه چهارم رسيديم به دليجان. قهوهخانه دليجان کم از مورچهخورت نبود، ولي اينجا يک گليم فرش داشت و دود و دم هم کمتر بود.
بعد از سه شب، به قدر ساعتي در اينجا خواب مرا فرو گرفت. صبح که برخواستم عبايم را دزد برده بود. هرچه داد و فرياد کردم نتيجهبخش نشد، فقط قهوهچي به قدر دو ريالي در کرايه شبخوابي و نان و تخممرغ، ارزانتر از ديگران حساب کرد. و امروز راه فيالجمله بهتر است، ولي در هفت فرسخي قم، دهي بود، نزديک عصر لاستيک چرخ سوراخ شد. ناچار شب پنجم را در همين ده توقف کرديم. قهوهخانهاي داشت که او هم کم از دخمه و گوري نبود.
دو سه نفر يهودي هم در آن شب که از عراق به قم آمده و از قم صبحانه بيرون آمده بوده در آنجا منزل کرده بودند. در اين قهوهخانه غير از قدري ماست که اسم ماست بر او راست نبود چيز ديگري نداشت. در يک ظرف، مثل چايي درست کرده و در فنجانهاي گلي قمي ريخته، در پيش ما آورد. از وضع فنجانها حالت استفراغ نزديک بود رخ دهد. چايي را نخورده، کنار گذاردم. قهوهچي حس کرد. شروع کرد به خارجهپرست و بياعتنا به وطن را که از اجناس وطني بدش ميآيد به فحش دادن و ملامت کردن، ولي در مقابل چارهاي جز تسليم نبود.
قدري نان با آب خورديم، و صبح که خواستيم حرکت کنيم، براي منزل، خواب و آب و نان شش ريال گرفت. قدري هم معطل شده، لاستيک چرخ اصلاح شد. اينجا ديگر در آب و گل نمانديم.
ورود در قم
عصري بود وارد قم شديم. عمارت پستخانه در باغي بود که او را مهندسيه ميگفتند و جا براي مسافر هم داشت. يک اطاق فوقاني گرفته، اثاثيه را در آنجا گذارده، مختصر فرشي از صاحب منزل گرفته، اطاق را نصفه فرش نموديم.
خيال حمام رفتن کرديم ولي از شدت خستگي، خواب ما را فرو گرفت. وقتي بيدار شديم شب بود. فرود آمده، سراغ راه بازار [را] گرفتيم و با خودم تصور ميکردم که ساکنين قم يقيناً مردماني هستند ملکوتي که در کسوت بشري درآمدهاند؛ چه آنکه در اخبار و احاديث شيعه، فضايل و مناقب شهر قم را خيلي خوانده بودم. با يک هوا و هوس که الحال مجاورين بقعه حضرت معصومه را ملاقات کرده، خيلي خود را ضبط کرده که مبادا از سرائر من مطلع باشند.
در همان مرحله اول به ملاحظه آنکه گرسنه بودم، درب دکان کبابي آمده، وارد شده، به قدري [صاحب] کبابي تعارف کرد که من يقين کردم اين همان اخلاق ايماني مردم قم است که در اخبار از آنها تعريف و توصيف شده [است]. وارد دکان شده، کبابي حاضر کرد. الحق کبابش خوب بود، ولي وقتي بيرون آمدم خجلت کشيدم بگويم چقدر پول کباب ميشود؟ يک اسکناس يک توماني دادم و گفتم: هرقدر وجه کباب ميشود برداشته مابقي او را مرحمت فرماييد. به فوريت گرفت و به صداي بلند گفت: خوش آمديد، مشرّف فرموديد. من قدري ايستادم. به ملايمت گفت: آقا فرمايشي هست؟ گفتم: مابقي وجه اسکناس را مرحمت کنيد. گفت: آقا بفرماييد، من ديدم شما زوّار هستيد خواستم شما را امشب مهمان کنم، و در حرم مشرّف ميشويد التماس دعا! من با خود شوخي پنداشتم؛ چه آنکه اين کلمات را با تبسّم ادا ميکرد. قدري که ايستادم يک وقت ديدم با کمال تغيّر فرياد زد: آقا سيد! چه از درب دکان مردم پس نمري؟ گناهکار شديم خواستيم امشب غريبنوازي کنيم. دست در سينه من گذارده، مرا قدري عقب فرستاد. گفتم: آقاجان! مگر کباب هر دستش چندي است؟ شما که يک دست بيشتر با يک نان پنج سيري سنگک از براي من نياورديد.
به محضي که اين حرف را شنيد، از لفظ من حس کرد که من اصفهاني هستم. باز پيش آمد و دست در سينه من نهاد و از اوّل سختتر فشار داد و مرا به عقب فرستاد و فرياد زد: ايّها الناس! بياييد ببينيد ما امشب گير چه اصفهاني کهنهاي افتادهايم و چه بازي اصفهاني از براي ما درآورده؟
به محض اينکه صداي او بلند شد، همسايگان او جمع شده و بدون آنکه بفهمند قضيه چيست، يک مرتبه صدا بلند کردند: سيّد برو اين بازيها را اصفهان دربياور، اينجا شهر قم است. از دختر موسي بن جعفر حيا کن. تو ميگويي من زوّارم و اهل علم و ميخواهي به مال مردم خود را بياويزي؟! چند نفر ديگري فرياد زدند: اين سيّدها مفتخورند خصوص اگر اصفهاني هم باشند. من ديدم به قدري از اطراف من صدا بلند شد که يک مرتبه به حيرت افتاده که قضيه چيست؟ هرچه خواستم حرف بزنم که مردم قضيه از اين قرار است، يک اسکناس از من يک تومان گرفته و يک دست کباب به من داده، ديدم قيافهها طوري است که ديگر جاي تکلّم نيست.
از آنجا بيرون آمده، با کمال حيرت در منزل مهندسيه آمده و ديگر حرم هم نرفتم. از اين پيشآمد به قدري در تحيّر بودم که يعني چه؟ آنچه در کتابها در فضايل مردم قم نوشتهاند با اين حرکت چه مناسبت دارد؟!
بالجمله، خوابيده، صبح شد. برخاستم به قصد زيارت، اوّل به حمام رفتم. از حمام بيرون آمده، متوجه حرم شدم. آداب و شرايطي که در زيارت آن مخدّره بود به جاي آورده، بيرون آمدم و در سير و سياحت مردم ميباشم.
وارد مدرسه فيضيه شدم. ديدم حجرات و مسجد از حلقههاي طلاب علوم دينيه که صداها به مباحثه بلند کرده مملوّ است. در اين بين يکي از رفقاي اصفهان من، آقاي آقا شيخ ابوالقاسم اصفهاني که چند سالي هم در نجف اشرف درس خوانده، و دو سه سالي بود که در قم جزء اصحاب آقاي حاجي شيخ عبدالکريم شده، به من رسيد.
پس از اداي مراسم [تحيت] شرح ورود خود را و صدمات بين راه را شرح دادم. گفت: فلاني ناشکري نکن. خبر از سال گذشته که من آمدم نداري! اين راه [را] فعلاً براي ورود احمد شاه از اصفهان به قم شوسته کردهاند و اين فعلاً جاده سلطاني است.
و امّا قضيه کبابي، خيلي با تو مدارا کرده که چشمهاي تو را با سيخ نکنده و کباب نکرده بفروشد. من از اين حرف، گرچه شوخي پنداشتم ولي قدري از هم باز شدم. از منزل من استفسار نموده، فرمود: اين محل مناسبت ندارد، و در مدرسه فيضيه و دارالشفا هم فعلاً تمام حجرات [را] دو نفر الي سه نفر از طلاب اشغال کردهاند، و اگر در مدرسه خان و يا مدرسه مرحوم حاجي سيد صادق قمي برويد شايد حجره پيدا شود.
در اين گفتگو بوديم که آقاي حاج شيخ براي درس گفتن آمدند. بنده را در نزد ايشان برد و معرفي کامل نمود. آقاي حاجي شيخ هم تصويب منزل در مدرسه حاجي سيد صادق نمودند و به يک نفر پيغام از براي متولّي مدرسه دادند.
با آن شخص در مدرسه حاجي سيد صادق رفته، حجرهاي موجود بود. به خادمش دستور داده، حجره را تنظيف کرد، برگشته اثاثيه خود را به توسط حمّال در مدرسه مذکوره وارد کرديم.
طرف عصر، سه سيّد جليل بيرون آمدند؛ يک نفر آقا سيد محمود، و ديگري آقا سيد ابوالحسن، و ديگري آقا سيد احمد. هر سه فرزندان مرحوم حاجي سيد صادق قمي بودند و از فضلاي شهر قم، و بسيار از حال من تفقّد نمودند که هنوزم فراموش نيست. و علاوه بر مراتب فضل، از جهت اخلاق و نجابت ممتاز بودند، و معلوم شد که اين اخلاق و نجابت و فتوّت را از پدر خود مرحوم حاجي سيد صادق که از مجتهدين بزرگ قم بود به ميراث دريافتهاند، و مردمان صالح را در خدمت مرحوم پدرشان و هر سه برادر ارادتي کامل بود.
آقاي آسيد محمود برادر ارشد، و آقاي حاج ميرزا ابوالحسن برادر اوسط، و آقاي حاج آقا احمد برادر کوچکتر بود و به زهد و تقوا آراسته بودند.
در اين مدرسه توطّن اختيار نمودم. دو روز بعد، آية الله حاجي شيخ عبدالکريم به ديدن آمدند و امتحاناتي از بنده نمودند، و اجازهاي که مرحوم مولي عبدالکريم جزي در اصفهان در تصديق اجتهاد من داده بودند [را] ملاحظه نموده، همان را امضا فرمودند، و قرار بر اين شد که درس شبانه را که ميفرمودند با درس صبح حاضر شوم. درس شب ايشان در آن وقت، مسأله حجيّت ظن بود در اصول، و موضوع همان کتاب درري بود که خودشان در علم اصول تصنيف فرموده بودند.
و درس فقه ايشان که در صبح ميفرمودند، موضوع آن کتاب مکاسب شيخ مرحوم شيخ مرتضي انصاري بود، و در آن وقت درس ايشان در مسأله بيع امّ ولد بود. و پيشکار خود آشيخ محمد تقي [بافقي] يزدي را سفارش نمودند که ماهي شش تومان از براي مستمري براي مخارج يوميه قرار دادند.
و من هر دو درس را حاضر شده و تقريرات درس ايشان را مينوشتم، ولي به واسطه حلمي که ايشان داشتند، در اغلب از روزها از شدّت داد و فرياد بعضي طلاب جهل مرکّب، اصل موضوع از ميان رفته و فکريات شخص ايشان مستور ميماند.
علماي نجف در قم
يکي از استفادات من در قم، وجود علماي نجف بود در قم. و شرح آن به طور اجمال آنکه، در بدو انتخابات مجلس مؤسسان عراق عرب، به ملاحظه آنکه شيعه در عراق اکثريت داشت، وجوه علماي شيعه حکم بر حرمت انتخابات دادند، به ملاحظاتي که ميخواستند ملاحظه اکثريت هميشه در پارلمان عراق محفوظ بماند.
اين حکم سبب شد که دولت عراق آنها را به سوي ايران تبعيد نمود. چند روزي در کرمانشاه، و سپس چندي در همدان، و از آنجا در قم وارد شده، و هريک از آنها نيز حوزه درس تأسيس کرده بودند. از جمله آية الله آقا سيد ابوالحسن اصفهاني و حاج ميرزا حسين نائيني، که اين دو نفر نيز مرجعيت تامه در تمام شيعه دنيا داشتند.
اگرچه حوزه تدريس نائيني، از جهت افکار دقيقه و تحقيقات رشيقه، در نظر فضلا اهميّت داشت، لکن در مقام رياست و مرجعيت، سيد ابوالحسن جلو بود، و در مدّتي که در قم بودند، حوزه قم قدري تحتالشعاع آنها واقع شد.
مرحوم ميرزاي نائيني درآن وقت در طرف صبح، قبل از درس حاج شيخ عبدالکريم، درس اصول، مبحث قاعده علي اليد، و لباس مشکوک را شروع کرده، و در اين مدّت همين دو مسأله را به اتمام رسانيده، افادات او را مينوشتم.
و در طرف عصر، آقا سيد ابوالحسن درس فقه شروع فرموده، موضوع، کتاب عروه مرحوم سيد محمد کاظم يزدي بود؛ چه آنکه ميخواستند فتواي خود را به او ملحق نمايند براي عمل کردن مقلدين، و از اوّل کتاب طهارت تا کتاب زکات را در آن مدّت، درس او را فرمودند، و افادات ايشان را نيز نوشتم. و درحقيقت، اين مدّت نجف در قم آمده بود، و اشخاصي که خيلي مايل بودند علماي نجف را و افکار ايشان را درک نمايند بدين فيض نايل شدند، و از جمله ايشان بود سيد عبدالحسين حجة کربلايي.
تصادف نوروز و نيمه شعبان
و از سوانح و قضاياي تاريخي در آن ايّام، تصادف عيد نوروز و پانزدهم شعبان بود، که هر دو در نظر شيعه اهميت دارد. و از طرفي هم با تبعيد علماي نجف تصادف شد، و از طرف ديگر با قضيه تأسيس جمهوريت ايران که به دست ملّت خراب شد.
بدين ملاحظات در شب عيد نوروز، از بلاد ايران به خصوص تهران، زوّار بقعه حضرت معصومه از صد هزار متجاوز بود، که تمام اين دو صحن و حرم و مساجد بالاي سر و مدرسهها، از جمعيت نشسته، پهلوي يکديگر فضاها را مستور کرده بود، و حاجي ميرزا عبدالله واعظ تهراني در صحن کوچک منبر رفته، تمام ناله و فريادهاي مردم، درخواست کردن از خداوند، واژگون کردن اساس جمهوريت بود؛ چه آنکه عدّهاي خواستند در مرکز، سلطنت ايران تبديل به جمهوريت شود، و ملّت با اين مرام مخالف بود، ولي در خلع سلطنت قاجار موافق بودند. رييسالوزراء وقت، که شهنشاه تواناي افتخار حاليه ايران است، و اين لباس را بر قامت او بريده بودند، در قم به ملاقات علماي نجف آمده، صلاح کشور و ملت را در پيشگاه او استدعا نمودند، و الحق بر وفق مرام حاصل آمد، به طوري که هيچکس تصور حصول اين مقصود نميکرد. روزي که علماي نجف به امر دولت عراق، با يک قراردادهايي حرکت به عراق نمودند، هياهوي غريبي در قم از مردم عوام رخ داد؛ چه آنکه مايل به رفتن آنها نبودند. از جمله نوشتهاي بود که از آنها گرفتند که پس از عودت به عراق، به هيچ وجه تصرّف در امر سياست نکنند.
مسافرت به تهران
پس از چندي که در قم توقف کرده گرفتار مرض روماتيسم شدم. از قم براي تهران حرکت نمودم، و به واسطه چشمترسي که از خرابي راه و اتومبيل از اصفهان به قم برداشته [بودم] اين مسافرت را با دليجان اسبي حرکت نمودم.
شرح ماجراي اين قضيه هم نگفتني است، که در مالبندها که اسبهاي او را عوض ميکردند چه حکايتي بود، و [در] بعضي از قهوهخانهها چه هنگامهها رخ ميداد، از نوشتن او صرفنظر ميشود؛ زيرا که مردم امروز که اين طرق و شوارع را ديده اند، باورشان نميآيد که يک روزي مسافرت در اين راهها به حدّي طاقتفرسا بود که تصوّر آن براي شنوندگان آينده ممکن نباشد.
به هر جهت، دو روز و يک شب در بين راه بوديم. وارد تهران شده، جايي را براي منزل کردن راهبردار نبودم، جز اينکه شنيده بودم از بعضي [که] اصفهانيها در سراي حاجي محمد علي ساکن هستند. از اين جهت با خود گفتم که فعلاً اثاثيه خود را به حمّال داده و در آنجا برده، شايد از اصفهانيهاي آشنا کسي در آنجا باشد.
اثاثيه را پس از ورود به دروازه حضرت عبدالعظيم، نزديک کار ماشين به يک حمال داده، برداشت و در سراي حاجي محمد علي که در بازار واقع است آورد، و درآن وقت يک ساعت از شب گذشته بود. يک اطاق از سرادار گرفته و اثاثيه را در او گذارديم. آمدم از بازار لوازمات براي شب تهيه کنم. وقتي برگشتم ديدم سرادار از من پرسيد: کجايي هستي؟ گفتم: اصفهاني. به محضي که اسم اصفهان [را] شنيد به شاگرد خود گفت: برو اثاثيه اين سيّد را بردار بياور، بگذار اينجا دم بازار، بردار و برو. و او هم به فوريّت رفت، اثاثيه را جمع کرده در ميان پتو پيچيده آورد، و درب دالان کاروانسرا گذارد، و شروع به داد و فرياد کرد که سيّد! اثاثيه خود را بردار و برو، ما در اينجا منزل نداريم.
من به حيرت افتادم که قضيه چيست و مطلب از چه قرار است! گفتم: عموجان! من غريب تازه از راه رسيده و تا به حال تهران نيامدهام، و ميبيني که با عصا راه ميروم. مريض هستم. يک امشبي را به من مهلت بده، فردا صبح ميروم.
گفت: بر پدر من لعنت، که اگر بميري هم من اطاق به تو نخواهم داد. من ضامن غريب بودن تو نيستم. آنچه التماس کردم فايده نبخشيد. گفتم: پس اين اثاثيه باشد، من خودم ميروم، منزل که گرفتم ميآيم اثاثيه خود را ميبرم. ديدم آن هم راضي نيست. به هر قسم بود او را به تمام انبيا و اوليا و کتب آسماني قسم دادم که اثاثيه را نگاه دارد تا بروم و فکر منزل کنم. به اکراه راضي شد. من هم از کاروانسرا بيرون رفته، با يک دل شکسته، وقتي دم در رسيدم گفتم: عموجان! من رفتم، ولي بگو بدانم تقصير من چه بود که اوّل مرا راه دادي و به اين فوري بيرون کردي؟! گفت: من اوّل نميدانستم که تو اصفهاني هستي. حال فهميدم از کلامت که اصفهاني هستي، و من عهد و نذر [کرده] و قسم خوردهام و بر پدر و مادر خود لعنت کردهام که اصفهاني در اين کاروانسرا راه ندهم. گفتم: من از دهات اصفهانم، مربوط به شهر اصفهان نيستم. گفت: بر دهاتي و شهري، هر دوشان لعنت، برو حرف نزن. من به قدري او را عصباني ديدم که خوف کردم بيش از اين حرف بزنم، و با يک حالت اسفناک، بدون اينکه بفهمم اين راه که ميروم کجا است، با عصا و پاي ورم کرده شروع کردم به راه رفتن، و ديگر عقلم نميرسيد که فکري از براي خود بنمايم.
معلوم است [وقتي] مسافر به محض ورود، اين پيشآمد از براي او بشود چه حال پيدا ميکند! وانگهي ديگر جرأت نميکنم به کسي بگويم من اصفهاني هستم، و اگر هم بخواهم بگويم از شهر ديگري هستم، حرف زدن من اسباب رسوايي ميشود که به لهجه اصفهاني ميباشد، و اين لفظ در همهجا پيدا [بوده] و مردم فوري ميشناسند.
با خود فکر کردم که چون قدري در قم بوده و لهجه خود را تا حدّي ميتوانم به زبان قميها درآوردم، بعد از اين اگر دچار محظور شدم خودم را قمي معرفي مينمايم. در اين فکر و سرگرداني بودم، ديدم يک نفر از سادات خوراسگان اصفهان که در مدرسه صدر همسايه اطاق من بود رسيد. سلام کرد و گفت: چند روز است وارد شدهاي؟ گفتم: الساعة. ولي شرح قضيه را رويآور نکردم، ببينم اوّل از او چه درآمد ميکند؟ ديدم دست مرا گرفت و گفت: اگر چنين است من در مدرسه مادرشاه هستم، و امشب هم شب اوّل ماه رمضان است، آمدهام تهيه سحري خود را ببينم. و ديگر نگذارد که من چون و چرا بگويم، و [من] برگشته، ديگر نگذاشتم به صبح برسد، با خود سيد رفته، اثاثيه را به يک حمّال داده، گفت: ببر در مدرسه شاه، و با سيّد از عقب روانه شديم. [پس از] ورود در مدرسه، دو سه نفر ديگر از طلاب اصفهان که يک وقت در نزد من درس ميخواندند [و] آنها هم ساکن در مدرسه بودند، مطلع شده، آمدند. بعد از رفع خستگي که سرحال آمدم، قضيه سرادار و بغض او را با اصفهانيها و آنچه با من کرد گفتم.
يک نفر از آنها گفت: فلاني قضيه را من مطلع هستم. يک هفته است که اين سرادار از اصفهانيها عصباني شده و حق با او است؛ زيراکه سالهاي بسيار است اين مرکز محل مسافرين محترم اصفهان بود، ولي در اين چند روزه اخير، يک دسته از مردمان سده در اين سرا منزل کرده، و بسياري از مالهاي مردم گم شده، پس از کشف معلوم شده کار آن چند نفر سدهي بوده، و بعضي هم از مردم شهر در اين کاروانسرا آمده، بعد از ماندن چندي اطاق را رها کرده و کرايه نداده رفتهاند؛ از اين جهت اين سرادار عصباني شده، ولي عمده خرابي از زير سر سدهي برخاسته شد.
بالجمله، شب را در مدرسه صبح نموده، روز در صدد تفرّج و راه و چاه ياد گرفتن برآمدم، و در طلب يک نفر از اقوام فاميل پدري خود برآمده، موسوم به ميرزا باقرخان خيام که سالها در تهران ساکن بود.
پس از استفسار از صنف چادردوزها، منزل او را در خيابان خانيآباد نشان دادند. [وي] در آنجا معروف بود. درب منزل رفته، خيام از خانه بيرون آمده، نهايت خوشوقت شد. مادر خيام، دختر عمه پدر من بوده است. شرح ماجراي خود را گفته، فرستاد اثاثيه مرا از منزل مدرسه در خانه آوردند، و در همان روز براي معالجه، [مراجعه] به دکتر باقرخان شفائي نمودم. پس از چندي، مرض از بحران تسکين پيدا کرده، قدري استراحت حاصل شد. روزها به سير اخلاقي مردم مشغول شدم، و عمده توجهم به روحانيين و وضع آداب ديني و اخلاق اسلامي بود، و چون ماه صيام هم بود، کاملاً مطالب اخلاقي به دست ميآمد.
روزها بعد از ظهر در مسجد شاه – که از بناهاي فتحعليشاه است و شبيه به معماري مسجد حکيم اصفهان، و خواستهاند تقليد از معماري عصر صفويه بنمايند و بالاخره از عهده برآمده نشده – ميآمدم. امام جمعه و جماعت، آقاي حاجي مير سيد امام جمعه [بود] که از اولاد ميرعماد الدين مدفون در گورت اصفهان، و از سلاله حضرت سيد سجاد ميباشند، به وراثت و استحقاق در اين مسجد نماز جمعه و غيره را به اجتماع مسلمين به جاي ميآوردند، و بعد از نماز، در آن وقت، واعظ مشهور تهران، ميرزا محمد همداني فرزند مرحوم حاجي رضاي همداني بود. واعظي پاکدامن و در اخبار و علوم معقول و منقول ماهر، و در سلسله اهل طريق [داخل بود] و به رياضت باطن اشتغال داشت. و آقا ميرزا محمد از فضلاي منبريهاي مشهور ايران بود، و در نهايت در استبداد عصبيت داشت، و در قوه ناطقه و مسلسل تکلم نمودن شخص اوّل بود. بسياري از گويندگان از او تقليد ميکردند، و در نجابت و درستي کمتر نظيرش ديده ميشد. در سنوات ۱۳۵۳ از دنيا رفت. در مراحل عرفان نيز يد طولايي داشت، و مردم تهران هم در خدمتش ارادتي کامل داشتند، و سزاوار بود.
و سپس به مسجد سپهسالار جديد رفته، در آنجا گاهي از روزها به موعظه حاجي ميرزا عبدالله واعظ خود را سرگرم ميساختم. اين واعظ زبردست، يکي از خطبا و گويندگان نامي بود که در فنّ خود، او را نابغهاي ديدم. ديانت و صحّت قول و عمل را در او مشاهده کردم. الحال چند سالي است که ديگر به منبر نميرود، و نويسنده را در سفر شيراز خدمتش ارادتي حاصل شد و الحال برقرار است، و از اشخاصي است که من از روي حقيقت، او را دوست داشتم، و روزگار آتيه مانندش تربيت نخواهد کرد. در علوم شريعت و طريقت، عالم و بر حقيقت واقف است، و در حکمت الهي نيز حکيمي است کامل، و او را با من اظهار محبّتي است. سفري نيز در کرمانشاهان درک حضورش [را] نمودم. بيشتر از دانايان ايماني تهران، در خدمتش ارادتي کامل دارند. أطال الله بقائه.
[گاهي نيز] در مسجد جامع ميرفتم. در ماه رمضان مردم بهتر مهيا براي عبادت بودند. در آنجا چند روزي هم درک مواعظ حاجي شيخ محمد سلطان معروف به اصفهاني را نمودم. اين شخص در يک زماني در اصفهان بود، و يک دختري در اصفهان از براي پسر خود از تجار گرفته، حوادثي در تزويج آن دختر اتفاق افتاد که از اصفهان به تهران آمده، و نزاعي برخاسته، که در محاکم، بعضي از علماي اصفهان حکم بر له او، و بعضي برعليه او دادند، و ميان علماي مرکز، راجع به اين دو حکم متناقض، کدورت به ميان آمد. حاج شيخ محمد در اخبار و تواريخ استاد، و از همگنان گوي سبقت داشت، و از مشايخ وعاظ بود. در سال ۱۳۵۴ هجري از دنيا رفت.
در طرف عصرها به مسجد شاه آمده، براي تفريح و تماشا بد نبود؛ زيرا که مثل مساجد اصفهان، آنجا هم در ماه مبارک، يک بازار مکاره و حراج، بلکه بعضي از گوشههاي آن، صورت باغوحش به خود گرفته بود، و من تصوّر ميکردم در تهران اينگونه عاديات خارج از نزاکت به اسم ماه مبارک در مساجدش نيست، ولي در اين مسجد بدتر و افزونتر از وضعيات مساجد اصفهان ديدم.
از جمله علماي بزرگ که در حقيقت در مقام روحانيت از تمام علماي تهران مقدّم بود [و] در نظر خاص و عام، وجاهت و محبوبيت داشت مرحوم حاجي شيخ عبدالنبي نوري بود. و الحق اين مرد، آثار روحانيت واقعي در افعال و کردارش هويدا بود. در مسجد سرچشمه براي نماز جماعت ميآمد و در همانجا مجلس درس داشت.
چند مجلس درس او را حاضر شدم. در مسأله مکاسب محرّمه بود، و در اصول، مسأله استصحاب. در افکار دقيقه، او را کمتر از مراجع تقليد نجف اشرف نديدم، ولي وضع تدريس او همان رويه قدما بود. در ۱۳۴۴ از دنيا رفت، و از قرار مسموع، تمام دارالخلافه حتي ادارات دولتي در فوت او تعطيل شد، و در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم مدفون گرديد، در بقعهاي که مزار ناصرالدين شاه است.
و از جمله علماي درجه اوّل که چند مجلس نيز به درس او حاضر شدم حاجي مير سيد محمد بهبهاني که الحال در قيد حيات، و از بزرگان اوليه روحانيون دارالخلافه تهران است. در فقه و اصول سرآمد اقران، و مجتهدي است جامع، و به تقوا مشهور.
و ديگر از علماي تهران که داراي جنبه اعيانيت و روحانيت است حاجي امام جمعه معروف به خويي است. اين شخص، بزرگ طبع و زيرک و دانا، و در ديانت و عصبيت ممتاز، و درگاه او ملجأ اهل علم و ارباب حاجت بود، و ليکن جنبه اعيانيت او بر روحانيت غلبه داشت.
و از مشاهير زهّاد و عبّاد و حکماي زاهد آقا شيخ علي معروف به مدرّس خانيآبادي بود که چند جلسهاي از بيانات ايشان استفاده نمودم. اين شخص در يک دوره از طرف ملّت وکيل دار الشورا گرديد، وليکن قبول نکرده اعراض نمود.
و از جمله اشخاصي که من از آنها استفاده علمي نمودم، يکي آقا سيد حسن مدرّس بود که در اوّل آفتاب، در مدرسه سپهسالار جديد، درس فقه و اصول ميفرمود. عنوان درس اصول کفايه خراساني و عنوان فقه جواهر بود.
مجلد دوم کفايه [را] با بيشتر از کتاب متاجر جواهر [در] درس ايشان حاضر شدم. و در همان مدرسه قدري از اسفار و شوارق را در نزد آقا ميرزا طاهر تنکابني ثانياً خواندم، و در نزد طالقاني که از اطباي قديم بود بعضي از مباحث قانون شيخالرئيس را خواندم. و براي آنکه منزل من از خيابان خانيآباد تا مدرسه سپهسالار دور بود، تغيير منزل داده، در مدرسه حاجي ابوالحسن که در جنب امامزاده يحيي واقع است ساکن شدم. در حجره آقا ميرزا عبد الله دهکردي رياحي که از رفقاي اصفهان من بود، و در آنجا درس طب جديد ميخواند، و الحال يکي از دکترهاي درجه اوّل است که در شهرکرد مرجع مراجعات ارباب حاجت و بيماران است، و از کساني است در مدّت رفاقت، جز حقيقت چيزي [از او] نديدم.
متولّي مدرسه مذکوره در آن وقت، آية الله زاده اصفهاني آقا سيد علي اکبر نجفي، نجل مرحوم آقا سيد محمد فشارکي استاد المتأخرين بود. [او] يکي از اشخاص نيک نفس اخلاقي است که سفري هم در عتبات و کربلاي معلي در خدمت او استفاده نمودم. و ديگر از علماي معنوي و مدرّسين بزرگ در مدرسه خان مروي، آقا سيد محمد تنکابني بود که از مجلس او نيز استفادههاي کاملي نمودم. و پس از چندي باز مراجعه به قم نموده در همان مدرسه مذکوره مشغول تحصيل شدم.
زماني چند ماه نگذشت که مبتلاي به کسالت قلبي شده، مجبوراً مراجعت به اصفهان نمودم. [پس از] ورود در اصفهان نيز چند ماهي مريض [بوده] پس از بهبودي رسماً از اشخاص منبري شدم به علّتي که مينويسم.
مبارکي و شغل موعظه
اينقدر را ميدانستم که هرکس خود را رسماً در طراز اهل منبر و محدّثين درآورد، تمام شؤونات علمي او به کلي پايمال شده، و اگر اوّل مجتهد و علامه عصر [هم] باشد صورت روضهخوان به خود گرفته، و در عداد مردمان بيسواد و بيهويت درميآيد؛ زيرا که جامعه منبري به خصوص در اصفهان، به غير از دو سه نفري، تشکيل يافته بود از يک مشت مردمان که از صفات سلبيه، بيعلمي، و از صفات ثبوتيه، پررويي را دارا بودند. و اين طبقه، از براي هريک از شهدا چند شعري حفظ کرده، و مايه نان خوردن قرار داده بودند. بيشتر از آنها بالاي کتاب را از ذيل کتاب تشخيص نميدادند، و بعضي هم مشغول کسب بودند [و] در ايام محرم و صفر روضهخوان ميشدند. و چون ديدند اين کار، شغلي است که بدون هيچ سرمايه، استفاده زياد دارد، از اين جهت، شغل کاسبي دستي را هم به کلي رها کردند. و هرکس بيشتر مردم را در مجلس به گريه و هياهو در ميانداخت، اهميّت او بيشتر. روضهخوانهاي اصفهان که اول کاسب و به واسطه آواز و يا قصهگويي و يا هياهو در انداختن در مجلس، شغل خود را رها کرده و رسماً روضهخواني را شغل قرار دادند عبارت از اين اشخاص بوده است. اين طبقه منبريها و وعاظ شهر اصفهان بودند.
معلوم است وقتي مثل سيد حسن کاشي که از مجتهدين در اخبار بوده، و مثل آقا سيد علي نجفآبادي مجتهد مسلّم که پاي بر منبر گذارند، در عداد اين طبقه در نظر مردم عوام يکسان خواهند بود، و هر موضوعي يک اهل خبره معيّن دارد جز منبر و وعظ، که اهل خبره آن يک مشت مردمان بيتميز ميباشند، و علاوه، اين مردم عصر ما از طفوليت به حرفهاي طبقه مذکوره بزرگ شده و عادت کردهاند، و اگر يک مطلب علمي و مسأله اي در تفسير و حديث و ساير علوم بشنوند، وحشت پيدا کرده و ميگويند ما در مدّت عمر، اين مطالب را نشنيدهايم. و چون غلبه با آن دسته بيسوادها بود، آنها مطالب نشنيده را هو کرده، در ميان عوام چنين جلوه ميدادند که اگر اين حرفها اصلي داشت در مدّت پنجاه سال ماها در کتابها ديده بوديم و از براي شما ميگفتيم؛ پس بدانيد اين حرفها دروغ است.
و اين طبقه به قدري به هيکل و ريش و عمامه پرداخته که عوام آنها را مجتهد تصور ميکردند، و به قدري هم گلوي علم را اين طبقه فشردند که هيچ دشمني از براي ملّت اسلام به مثل اين طبقه، اسباب شکست و رسوايي اسلام را فراهم نکردند.
خدمت به جامعه از راه پند
پس با وصفي که گفته شد، و صد و يک از معايب حقکشي و روح علمکشي اين طبقه نوشته نشده، براي چه من اين شغل را اختيار کردم و رسميت دادم؟ براي اين بود که ديدم من بعد از رسيدن به درجه اجتهاد و [طي] اين مراحل تحصيل، بايد به انتظار باشم که يک نفر بميرد و اگر وصيّتي کرده چيزي به من برسد، و يا آنکه به انتظار دستبوسي عوام و آرزوي خمس و سهم امام، عمر خود را طي کنم، و بدون هزاران دسيسه هم ممکن نيست صورت علميت در جامعه به خود گرفت.
از طرفي هم – ولو کسي باور نميکند – به اين قصد برآمدم که بعضي کلمات به مردم از راه دين تبليغ شود؛ چه آنکه آنچه از روي وجدان در نزد خود تصور کردم و سير در مذاهب عالم و تفحّص در دين مقدس اسلام نمودم، عبادتي پس از اداي واجبات، در پيشگاه خداوندي بزرگتر از خدمت به جامعه نيست، و اجري اعظم از اجر اين عبادت عظيم در پيشگاه حق نخواهد بود، و خدمتي هم بالاتر از خدمت تصفيه کردن اخلاق مردم، يا از راه مذاهب، و يا از راه علم و فلسفه نيست؛ چه آنکه احسانهاي مالي و مادي، منافع او از براي بشر موقتي است، ولي احسان و خدمت علمي و تهذيب اخلاقي، منافع او بسا ميشود نسل بعد از نسل در سلسله نوعيه بشر باقي خواهد ماند؛ چه آنکه تصفيه اخلاقي و روحي، منافع جسمي از حيث صحت و سلامتي و منافع مادي اقتصادي را دربر دارد.
مسلّم است وقتي شخصي از روي علم و فلسفه يا عقيده مذهبي معتقد شد که نبايد پيرامون زنا رفت، مسلّم به امراض مقاربتي هم گرفتار نخواهد شد، و چون از اينگونه امراض سالم ماند، صحّت جسم و حفظ مخارجات مال که صرف دوا نميشود لازمه اين پاکي عمل و کردار و تصفيه اخلاق و دوري از شهوت است. و در هر ملتي، فقر و بيچارگي و خرابي مزاجها در اثر خرابي اخلاق است.
پس بزرگترين خدمات به نوع بشر، خدمت به تصفيه اخلاق و تزريقات علم و دانش است؛ از اين روي من قدم در مرحله موعظه گذارده، و در مراجعت از قم و تهران، رسماً بدين شغل وارد شدم.
صدماتي که در اين راه بر من وارد آمد [باعث شد که] مشقّتهاي ابتداي تحصيل خود را به کلي فراموش کردم. معلوم است بشر به طبع اوليه حاضر نيست معايب خود را بشنود و تصديق کند. هرکس خواست معايب را به او بفهماند، کمر عداوت و دشمني را از براي اعدام و نيست کردن او محکم ميبندند. روي همين اصل، تمام انبياء و رهنمايان توحيد و فلاسفه بزرگ، خونهايشان ريخته شد. و من چون بدون ملاحظه از زيد و عمر، معايب اخلاقي را ميگفتم و اخلاق ديني را معرّفي مينمودم، با کردار هرکس، فساد اخلاق و عدم ديانت تطيبق ميشد، درصدد نيستي من برميآمد.
اوّلين طبقه، بيسوادها و بدکردارهاي در لباس روحانيت بودند، که بعضي حکم تکفير، و بعضي نسبت بيعقيده، و جمعي نسبت بيعلمي و نسبتهاي ديگر را براي شکست من دستآويز ميکردند، ولي از آنجايي که مردم نوعاً منبري تازه را به خيالاتي دوست ميداشتند مرا هم تا حدّي محترم شمرده، و اجتماعات زياد خلق، گرچه اصلي از براي آن نميتوان قرار داد، و ثباتي هم در آن اجتماعات عوامي نبود، ولي اينقدر بود که هياهوي عوامي که در اطراف من جمع شده بود، ديگر حرفهاي مفسدين و صاحبان اغراض، تأثيري در جامعه نداشت، و تکفيرها بيثمر واقع ميشد.
پس از دو سال، با آن اجتماعات که منبر رفته و موعظه نمودم، خودم حس کردم که بشر عاقبت از راه حرف تنها ممکن نيست تصفيه شود، و قوه قهريه هم لازم دارد، و اين اجتماعات در اطراف من براي مقاصد شخصي بود نه براي درک پند و نصيحت. در دورههاي انتخابات مخصوص، اشخاص بسياري در اطراف من اجتماع مينمودند. وقتي کاملاً متوجه ميشدم، ميفهميدم که مقاصد خود را ميخواستهاند به من تزريق کنند که از دهن من به مردم برسد.
مسافرت به مشهد و خراسان
پس از آنکه دو سه سالي در اصفهان به شغل وعظ روزگار گذرانيدم، در خيال زيارت مشهد حضرت رضا عليه السلام برآمدم. يک نفر رفيق که بالنسبه از خوبان رفقاي اصفهان بود، حاجي ملا اکبر معروف به حمصيان اسباب سفر مرا فراهم آورد، و با خودش از اصفهان حرکت کرديم.
مرکب ما در اين مرتبه اتومبيل فرد بود. به سهولت وارد قم شديم؛ زيراکه قدري راهها شسته شده بود. [پس از] ورود در قم، آية الله حاجي شيخ عبدالکريم در طرف عصر به ديدن تشريف آورده، با جمعي از فضلاي حوزه خودشان. يک شب بيشتر نمانديم. از قم براي تهران به همان مرکب حرکت کرديم.
[پس از] ورود در تهران نيز چندان توقف نکرده، حرکت از براي ارض اقدس نموديم. مرکب ما اتومبيل شورلت بارکش بود و سواري حرکت نميکرد؛ چه آنکه راهها خيلي بد بود. اين مسافرت از تهران به خراسان هم از مسافرت اوّل ما از اصفهان به قم چيزي کسر نداشت. هنوز مؤسسه صحيحي از براي مسافربري در نقاط ايران تشکيل داده نشده بود. صاحب اتومبيل هم با شوفر همراه بود و هرچه به دلخواه خود ميتوانستند مسافر و بار بردارند برميداشتند. بشر هم که هيچوقت در کار خود مآلبين نيست، خصوص جنس ايراني. مکرّر مکاريها ميديدم که براي بار برداشتن کرايه يک من يک ريال به قدري بار حمل يک يابو ميکرد که آن حيوان در زير بار زمين خورده، دست و پاي او شکسته، پنجاه تومان را قربان طمع بيست ريال ميکرد. صاحب اين ماشين هم شخصي خراساني بود. کرايه يک من تبريز در آن وقت از تهران به مشهد يک تومان بود. مسافر هم نفري سي تومان. در اين صورت معلوم است که نه رحم به مسافر و نه رحم به ماشين خود مينمايد.
آنچه ممکن بود از بار و مسافر برداشته، روز اوّل فقط از تهران به قشلاق رسيد، آن هم چون عده مسافر زياد بود هرجا ماشين به گل فرو رفته کمک کرده نجات ميدادند. در نزديکي قشلاق هم آتش گرفت، به توسط آب و گل و خاک خاموش شد و در اينجا خطر بزرگي برطرف شد.
شب را از قشلاق حرکت کرديم. شب دويم به سمنان رسيديم.
نزديک ظهري بود که از سمنان حرکت کرده ولي اين قطعه راه را مرکب به سرعت آمده، دو ساعت بعد از ظهر وارد دامغان شديم. در آنجا صرف نهار شد. چندان سياحتي نکرديم. فقط اين شهر مرا به ياد ملوک طبرستان آورد. آثار عتيقه در او موجود است و از او نيز بزرگاني برخاستهاند.
سه ساعت به غروب بود، حرکت کرده، نزديک غروب آفتاب در يک فرسخي ده ملا، باران به شدت باريد. ماشين و مسافر تماماً دچار زحمت سيلاب شدند. عاقبت نجات حاصل نشده، [ماشين] در گل ماند. ظلمت فرا رسيد. چارهاي نديديم. گفتند: قلعهاي است در اين نزديکي، شب را بايد در آنجا توقف کرد. تاريک بود. بيابان هم پر از آب و گل و خار و سنگ. پاي برهنه، با چراغ مرکبي، شروع به رفتن نموديم. خبر از پاهاي خود نداريم که چقدر مجروح شده، هوا هم نهايت سرد شد. به فکر اين هستيم خود را به يک پناهگاه برسانيم. يک وقت ديدم صداي ضجه و گريه غريبي به گوش ميرسد. معلوم بود از ساکنين همان قلعه بودند. وقتي نزديک شديم پريشاني عجيبي از ساکنين قلعه مشاهده شد. معلوم شد همان سيلاب به اين قلعه رسيده و تمام قلعه و خانهها را ويران ساخته، مردمانش پراکنده شده، جمعي به طرف ده ملّا، و جمعي در ميان صحرا با اثاثيه و سامان، و بسياري هم اثاثيههاشان در زير خرابي و دم سيلاب مفقود شده.
از اين قلعه فقط يک عمارت نيمخراب باقي بود که دو اطاق از او را آب نگرفته بود، ولي جمعي هم از اهالي پناهنده به آن دو اطاق بودند، و راه بدانجا هم به واسطه آب و گل و خرابي مشکل بود. وقتي آنها ملتفت شدند که ماها غريب هستيم و زوار قبر امام هشتم ميباشيم به گريه افتادند و اظهار انفعال ميکردند که چرا بايد اين حادثه بر آنها رخ دهد که در چنين وقتي که ما با اين حالت بر آنها وارد شدهايم قدرت بر پذيرايي نداشته باشند! معالوصف ماها را بردند [و] در همان دو اطاق منزل دادند. بيشتر از مسافرهاي ماشين، از ترس اثاثيه خود، در ماشين و روي بار و روي ريگهاي بيابان در گل ماندند. ما چند نفر را اين چند نفر از اهل اين قلعه، در اين دو اطاق منزل دادند. پاسي از شب گذشت. پسر فلاني آمد و پلوي با خورش در نهايت خوبي در يک مجموعه براي ما حاضر ساخت و زبان عذرخواهي گشود که به واسطه اين حادثه ما امشب نتوانستيم از شما پذيرايي کنيم. و از گوشههاي چشم خود به حال ما اشک ميريخت، و حالت خود را در چنين وقتي که خانه و زندگاني او ويران شده بود فراموش کرده، و پاي برهنه، در ميان آب و گل و تاريکي شب درصدد خدمت به ماها بود… بالجمله، شب را به وصفي که گفته شد بدون خواب گذرانيديم. صبحگاه هرچه ميخواستيم به آن خانهويرانها پولي بدهيم نميپذيرفتند، تا آنکه به اصرار و قسم، مبلغي به آنها داده و به مرکز اتومبيل، خود را رسانيديم. پس از نجات از گل حرکت کرده به ده ملّا رسيديم. در اين ده ميگفتند: غريبگز هست؛ از اين روي نتوانستند بعضي در آنجا صبر کنند، خود را براي نهار ظهر به شاهرود رسانيديم.
شاهرود
شهر شاهرود شهري است باصفا و آبش گوارا، انگورش ممتاز و غلّهاش فراوان، ميوههاي سردسيري در آنجا بسيار و مناسب، و به واسطه قرب جوار با مازندران، مرکبات در آنجا در کمال وفور. مردمانش به فضايل و اخلاق انساني نزديک، برنج در آنجا ارزانتر از ساير شهرها بود. بيشتر از مسافرين خراسان از آنجا برنج و دوقال خريده به مشهد ميبردند. و اين يکي از عادات بدي است که در اصفهانيها بيشتر بود از نظر اقتصاد، در صورتي که اغلب در بين راه گرفتار سرقت ترکمنها و خطرات ديگر ميشد. از فضلاي معروف اين شهر دو نفر بودند؛
يکي آقا شيخ احمد شاهرودي که صاحب مؤلفات زيادي است که در اصلاح مفاسد اخلاقي و ديني نوشتهاند، از جمله کتاب حق المبين و کتاب ردّ بر مفاسد بيعفتي، و کتب ديگر در ردّ نصاري. اين شخص فاضلي است متبحّر، و نويسندهاي است ماهر. جنابش را در مشهد [در] سفر دوم ملاقات کردم و در حدود ۱۳۵۵ وفات يافت. در فضلاي معاصرين نظيرش کمتر ديده شد، و به صفت تقوا و ورع آراسته بود، و در کلام و حکمت و فقه و اصول استاد، و در فنون و اطلاعات بر عقايد ملل و نحل و تواريخ، سرآمد اقران بود.
و ديگري آقا شيخ علي شاهرودي از بزرگان مجتهدين عراق عرب، که در عنفوان جواني به نجف رفته، و در حوزه آخوند مولي محمد کاظم خراساني درآمده، چند سالي استفاده نموده، و از معاريف مجتهدين آن ديار بود، و معروف به شاهرودي بود. اولادش نيز در آنجا به شاهرودي معروف ميباشند.
نويسنده، مرحوم شاهرودي را در مشهد ملاقات کرد. مذاق علمي و مشي او [همان] طريق استاد خود مولي محمد کاظم خراساني بود.
از شاهرود طرف عصر حرکت کرده، غروبي بود به ميامي رسيديم. کاروانسراي شاه عباسي دارد. در آنجا وارد شديم؛ چه آنکه هنوز هيچ مؤسسه گاراجي و مهمانخانه در اين راه نبود. شب را توقّف کرديم. صباح حرکت کرده، ديدم زوارها به گريه و ناله درآمدند و همي دعا و ثنا ميخوانند و صداهاي: خدايا رحم کن و نالههاي: يا امام رضا از آنها بلند است، و از روزنههاي اتومبيل به اطراف صحرا نگرانند. شوفر و صاحب اتومبيل هم حواسش برجا نيست. ولي من نميدانم مطلب چيست؟ بعضي هم به يکديگر وعده سلامتي ميدهند که اميدواريم از برکت جدّ اين سيّد خطري نباشد. من پرسيدم مطلب چيست؟ با ترس و لرز گفتند: اينجا دهنه ديذر است، و اوّل جاي خطرناک صدمات ترکمن ميباشد، که آنچه قتل و نهب واسارت به مسافرين خراسان وارد شده در همين منزل است تا عباس آباد.
يک نفر از خراسانيها که از تهران جزو مسافرين بود صحبتهايي از عهد قاجار و قضايايي از ترکمنها در همين راه نقل کرد. معلوم است قومي که کشتن شيعه را ثواب ميدانند و ريختن خون او را از واجبات و جزو عقايد ديني خود دانسته، و زنان آنها را در حکم کنيز مقرّر داشته، وقتي فرصت يابند با آنها چه ميکنند؟!
طايفه ترکمن که وصف حال آنها در بعضي از موارد اين کتاب در شرح حال دانشوران اختصاراً مرقوم افتاد، در فروع حنفي مذهب ميباشند و در ديانت سنّي متعصّب، ولي اين عقيده در دماغ آنها از زمان صفويه تزريق شده که جان و مال و خون شيعه مباح است؛ زيرا وقتي صفويه، خصوص در عصر شاه طهماسب، لعن و سبّ خلفا را آشکار کردند، از طرف افغانان و از طرف سلاطين ترک آل عثمان، ملّاهاي آنها ساکت ننشستند. آنها هم با تمام قواي تزريقاتي، در دماغ مردم عوام سنّت جاي دادند – به خصوص اهل سنّتي که از طرف شمال همسايه ايران بودند، که عبارت از کردهاي موصل و طرف قفقاز و ترکمن صحرا بودند – عقايد آنها را روي اين پايه آوردند که شيعه و رافضي اصلاً دين ندارد، و آنچه از نماز و روزه ظاهر ميدارد از راه ترس و تقيه است. و اين طايفه را به جاي طايفه مزدکي در نظر آنها معرفي کردند. سپس فتوا دادند که هشت نفر از شيعه کشتن، سبب دخول در بهشت [است] و مال آنها حلال، و ناموس آنها نيز غيرمحترم و قابل خريد و فروش و هرگونه تمتّع ميباشد. قوم وحشي وقتي به اين عقيده پا در ميدان کشتن و غارتگري بگذارد معلوم است چه خواهد کرد؟! آيا کسي ميداند که چند هزار ناموس ونفوس شيعه پاي مال سمّ ستور شهوت اين عقيده، و چند کرور شيعه از زير تيغ اين گروه گذشتند، و چقدر پردهنشينان عفّت ايراني، عمر خود را به کلفتي در خانوادههاي صحرايي اين طايفه به سر بردند؟! آيا داستانهاي شرارت اين قوم را کسي در تاريخ يادداشت کرده، و آيا کسي پي نبرده که اين صدمات به شيعه ايراني از کجا منشأ پيدا کرد؟! آيا جز سوء سياست زمان صفويه و خرابيهاي کارهاي نادانان که به لباس روحانيت بودند منشأ ديگري دارد؟!
ورود در عباس آباد
بالجمله، ما در آن روز با يک دلهاي پريشاني و يک تاريکي در پيش چشمي، از دهنه ديذر گذشتيم، و من در محل خود ودر اصفهان در زمان اقامت، مکرّر ميشنيدم که براي اشخاصي که از امري ترسان بودند مَثَل ميزدند که مگر دهنه ديذر گير کردهاي؟! ولي نميدانستم اين مثل از چه بابت است. با آنکه آسيبي نرسيد و در کمال شدّت و عجله ماشين رانده شد، عصر بود [که] به عباسآباد رسيد. بناي اين محل از شاه عباس است که براي نزديک شدن آبادي به هم، اين جا را بنا کرده است.
رنگهاي مسافرين هنوز از وهم و خيال به جاي نيامده و حالت غذا خوردن از براي آنها باقي نمانده بود. بعضي از قيافهها را حس کردم که مثل اشخاص وبازده شدهاند، و چند نفري گرفتار حالت اسهالي، از شوفر و صاحب ماشين تقاضا کردند که شب را در عباسآباد توقف نمايد. او هم پذيرفت.
مردمان عباسآباد هم کمتر از ترکمن نبودند. قباهاي رنگارنگ مختلف و صورت هاي عجيب و غريب، و از قيافههاي آنها معلوم بود که شريک دزد و رفيق قافله ميباشند. ولي باز بالنسبه به واسطه آنکه تلگرافخانه در آنجا بود و ناچار بودند در آنجا زندگاني کنند، از وحشيگري خودداري ميکردند. از طرف ديگر، اين را مطمئن بوديم که اينها فقط دزد هستند، ديگر اين عقيده را ندارند که اگر ماها را بکشند بهشت خواهند رفت، و از روي همين نکته قدري آرام بوديم. اگرچه عقيده باطني [را] هم در اشخاص کمتر ميتوان پي برد، و ممکن است از همان مردم در همين آبادي بوده و از پي فرصت ميگشتند.
از عباسآباد حرکت کرده، طرف عصر وارد سبزوار شديم.
طرف صبح حرکت کرده، اين روز را به عسرت گذرانيده، طرف غروب آفتابي بود وارد نيشابور شديم. چون مثل ساير شهرها، محلّي از براي مسافربري اتومبيل ساخته نشده بود، در کاروانسراي باراندازي شوفر وارد شده، و ما در همان شب شروع به سياحت کرديم. روزانه بعد هم ماشين معيوب شده، تا عصر حرکت نکرد. آن روز را هم قدري سياحت کرده، مردم اين شهر را همانطور که در سفر اوّل حدس زدم [و] سفرهاي بعد هم با معاشرت زياد فهميدم، مردمي افتاده و در عين حال، نهايت متفرعن بودند. نويسنده مکرّر در آنجا بعد از سفر اوّل عبور و مرور کرد. مردمانش شيعي و ليکن از مراتب عرفان دورند. مخصوصاً ياد دارم شبي در يکي از تکاياي آن شهر که اجتماعي براي سوگواري ايام عاشورا برپا بود، از تمام طبقات و افراد اهالي شهر، از علما و تجار همه جمع بودند. شخصي بود درويش محمدعلي نام، پاي منبر ايستاد و يک بحر طويلهاي خواند که در هيچ طويلهاي وجود نداشت. با آنکه آن بحر طويل مربوط به مصيبت سيدالشهداء و هيچکدام از ائمه طاهرين نبود، به قدري از عالم و جاهل و وضيع و شريف و عالي و داني گريه کردند که چندين نفر غش کردند. من نفهميدم اثر در کلام و صوت درويش بود، يا آنکه از جهت روح صداقت و علاقهاي بود که آن مردم به مقام سيدالشهداء داشتند. مردم آنجا به قشريات بيشتر مايل هستند تا به مراتب عرفان، و اين نکته را نويسنده در بسياري از شهرها تجربه کرده، که در شهرهايي که بزرگان از عرفا در آن شهر وجود پيدا کردهاند نوعاً مردم آنجا از عرفان دور هستند.
حرکت از نيشابور
قريب دو ساعت به ظهر، از نيشابور حرکت کرده، چهار فرسخي به قدمگاه رسيديم. در اينجا براي تمايل زوارها و مسافرين، شوفر توقف کرده که صرف نهار هم در ضمن بشود. قدمگاه جاي بسيار خوبي است. اين محل در زمان صفويه، از عهد شاه عباس کبير، اين آباداني را از جهت بنا و صفا به خود گرفته است. کاجهايي که در آن زمان کشته، بعضي از آنها هنوز هست. بناي زيبا و گنبد متوسط کاشي دارد.
وجه تسميه اين محل به قدمگاه براي اين است که سنگي در آنجا نصب کرده و دو صورت نقش جاي کف پا در آن نقش است. گويند که اين جاي قدم حضرت رضا (ع) است. ولي اصلي از براي اين حرف نيست بلکه خلاف واقع است…
تا ساعت سه بعدازظهر در آنجا توقف کرده، صرف نهار شده، از براي مشهد حرکت نموديم. يک ساعت به غروب بود. ماشين را نگاه داشت. گفت: اينجا گنبدنما است و بايد جايزه داد. مسافرين را پياده کرده، از هرکس مبلغي گرفت.
اين محل تپهاي است که منظره شهر مشهد و گنبد طلاي حضرت رضا عليه السلام ظاهر ميشود، و طرفين آن هم قبرستان است.
جاده طرق و خطرات او
بعضي از اعيان و اشراف و حکام و فرمانداراني که در زمان حيات خود خدمتي به آستان قدسي حضرت رضاعليه السلام نمودهاند در اين قبرستان مدفون ميباشند، و عقيده شيعه هم هست که هرکس در سفر اوّل که به زيارت حضرت رضا عليه السلام ميرود، در اوّل مرتبه که چشمش بر گنبد آن حضرت و يا به قبر مطهر ميافتد، اگر سه حاجت در نظر آورد و از خداوند توسط آن بزرگوار بخواهد، آن سه حاجت برآورده ميشود؛ از اين روي در اين محل توقف کرده و به آداب و مراسم مذهبي و تعظيم و تکريم ميپردازند.
از آنجا تا مشهد سه فرسخ راه است. اين راه بسيار سخت بود. تمام آن در کوه و به طرق معروف است، که طرق دهي است در همان نزديکي، خربزههاي او معروف است، ولي به قدر سختي و خطرات اين راه معروف نيست. در هر روز، اين راه تلفات داشته. يکي از راههاي مشهور خطرناک در تمام نقاط ايران است، ولي به تازگي در تغييرات او کوشيده شده و خطرات سابق مرتفع گرديد.
پس از نجات از خطرات اين راه، در زمين مسطح واقع شده، به تدريج در خود حالت خوشي ميديدم، تا آنکه وارد در شهر مشهد مقدس شديم.
معلوم است کسي که نقطه منظور خود را که از ابتداي سفر در نظر داشته، الحال با آن خطرات راه، به مقصود رسيده، چه حالتي در عوالم روحي دارد!
ورود به مشهد
در روز بيستم ذيقعده ۱۳۴۵ وارد مشهد مقدّس شدم. يکي از زيارتنامهخوانها، در همان حين ورود که رسم دارند بر سر راه زوّار ميآيند، حاضر بود، ما را در يک منزلي که نزديک نقارخانه حضرت بود وارد کرد. اين منزل به طرز منزلهاي قديم و کثيف بود. اثاثيه خود را گذارده، به طور مرسوم حمام رفته، غسل کرده، عازم زيارت شديم… چند روزي که در مشهد به حال خود مشغول بودم، رفقاي اصفهاني من اصرار کرده منبر بروم. من نيز قبول کردم. دو سه شبي که در زير ايوان مقصوره مسجد گوهرشاد منبر رفتم جمعيتي زياد جمع شد؛ چون اينگونه سبک گويايي را که بيپرده سخن گفته شود نديده بودند. از اين جهت هياهوي زيادي انداخته شد، و يک شب، شبنامههاي خارج از نزاکت در مسجد انداختند، معلوم شد از طرف روضهخوانها بوده است. از اين روي من خواستم منبر رفتن را ترک نمايم، ولي اعراض من مردم را عصباني کرده، با يک حرارت زيادي قرب هزار نفر جمعيت در حرم ريخته و مرا از براي منبر رفتن بردند.
در آن شب، صحن مسجد تماماً از جمعيت فرو گرفته، باران هم شروع به باريدن کرد. جاذبه کلام و تازگي وضع سخن، اين جمعيت را يک ساعت در باران نگاه داشت، گويا مردم در ميان آب نشسته بودند. صحن مسجد را آب فرا گرفت. و اين يکي از تاريخيهاي سخن بود، که در چنين وقتي، مستمع و گوينده هردو از پيشآمد عصباني شده، به حدّي که متوجّه اين باران و خرابيهاي لباسهاي خود نباشند.
من خودم ميدانستم که اين مردم با اين استقامت، حقيقتي را دارا نيستند، و اين حرفها براي آنها مثمر ثمر نخواهد بود. اين باران را هم مردم کرامت گرفته بودند؛ از اين جهت پس از فرود آمدن از منبر، همان اعمالي را که با ضريح حضرت رضا عليه السلام معمول ميداشتند با من معمول داشتند.
مدارس مشهد که از مدارس قديمه بود تماماً از طلاب علوم دينيه پر بود. اگرچه همه صورت صرف، و مقصود، تحصيل نبود، ولي تمامي اين طلاب در آن شب که قرب دو هزار بودند، در اطراف من جمع بودند، نگذاشتند که من در منزل زواري بروم. مرا در مدرسه ميرزا جعفر که در گوشه صحن واقع است بردند. اطاق فوق سردرب را که به منزله سرپوشيده بزرگي بود به من واگذار کردند، و شب و روز چند نفري از براي خدمت مهيا بودند، و از طرف تجار مشهد و کسبه بناي ديدن گزاردند، و در ضمن، صحبت از ماندن من در مشهد مقدس فراهم آمد، و دعوتي از طرف کسبه فراهم شد، و تقاضاي ماندن نمودند، ولي رفقاي اصفهاني من قبول نميکردند، و تصوّر پيش آمد خطراتي از براي من مينمودند.
تا آنکه در بيستم ذيحجه عازم اصفهان شدم، ولي از طرف اصناف مشهد و تجّار به کلي ممانعت حاصل شد، و بيش از دو سه هزار نفر جمعيت، در صحن اجتماع کردند و مانع از حرکت شدند. اوّل ايام محرم هزار و سيصد و چهل و پنج شد. از طرف اصناف متعدد، مجالس مخصوص موعظه و حديث برپا ميشد. ولي يک مجلس مهمّي بود در سراي عليخان که تمام طبقات اصناف در آن شرکت داشتند، و من در آنجا فقط از اتحاد اسلام حرف ميزدم. به طوري حرف مؤثر شد که در روز هشتم محرّم، اهل سنت در آن مجلس در تشکيل سوگواري حاضر شدند، و جناب قنسولگري افغانستان، هدايتاللّه خان که نهايت مايل بود به اتحاد مسلمين، در روز مذکور حاضر شده و بر منبر ايستاده در جلوي نويسنده، و نطقي مفصل راجع به اتحاد اسلامي بيان نمود. سپس من از او اظهار تشکر نمودم. و اين اوّل مجلس تاريخي بود که در اثر نطق و سخن، دو ملت همسايه که سالها با يکديگر آن جنگهاي [را] خونين نمودند، الحال در يک مجلس، هردو، برادروار نشستند و از يکديگر تفقدات و مهربانيها حاصل نمودند.
جرائد مشهد اين مجلس تاريخي را يادداشت کردند، و سپس عکس از من و جناب قنسولگري گرفته شد، و البته اگر مسلمين دنيا سعادت خود را خواهانند، چارهاي جز اين ندارند که دست برادري با يکديگر داده، و امورات موضوعه که از طرفين برحسب سياست هر قرني، به دسيسههاي سياستمداران در دماغ هردو به اسم مذهب جايگزين شده، همه را ريشهکن نمايند، ودر اصول ديني يک دست قوي شده که بتوانند دشمنان اصول را دفع نمايند.
شيخ مهدي خالصي
از کساني که جديّت در اين مرام داشتند شيخ محمد خالصي فرزند مرحوم شيخ مهدي خالصي بود. شيخ مهدي از علماي بزرگ و مراجع تقليد عراق عرب بود که در قضاياي ابتداي نصب فيصل پادشاه عراق، از طرف انگليسها تبعيد شده بود، و سپس با اجازه به ايران آمده، و از طرف رياست عظمي وزارت جنگ استقبال شايان در هر شهري از ايشان به عمل آمد، و در مشهد سکونت اختيار فرمود.
بعضي از رجال رياستمدار در لباس روحاني مشهد با او مخالفت نموده، او را در انظار موهون ساختند، ولي بعد از يک سال اين نکته را مردم حس کرده، دومرتبه از روي خلوص به ساحت قدس او گرويدند، و در ماه مبارک رمضان چهل و چهار، قرب سي هزار جمعيت در مسجد گوهرشاد در روز سيزدهم ماه صيام در عقبش براي نماز صف کشيدند. ناگهان در ميان دو نماز، درد دل بر او رخ داد و به منزل رفته، در همان شب به جوار رحمت حق پيوست. بعضي را گمان اين بود که به توسط خادم او مسمومش کردند. و از اشخاصي که با او در کمال ضدّيت بود شيخ محمد آقازاده بود.
شيخ محمد پسر خالصي هم بعد از پدر در مشهد مانده بود، و در کمال عسرت زندگاني ميکرد. مشاراليه از فضلاي نامي ميباشد که چندين کتاب مفيد مرقوم داشته و کراراً به طبع رسيده است، ولي به واسطه طبع عربيت که در او بود قدري از وظايف شخصي خود راجع به دولت ايرن قدم بيرون نهاد، ليکن دولت به واسطه حسن سابقه پدر، او را مورد عفو قرار داده، و در تويسرکان در تحت نظريات، الحال به دعاگويي ذات ملوکانه اشتغال دارد!
قضيه منزل دکتر حسن خان
قضيه منزل دکتر حسن خان در شب نهم محرم واقع شد، و آن قضيه از قراري است که مرقوم ميافتد. در منزل دکتر حسن خان چنانچه مرسوم بود در منازل اعياني، به هر نيّتي که بود در آن ايام مجالسي به نام سوگواري و موعظه تشکيل مييافت. از اين روي دکتر حسن خان که يکي از آقازادگان و علمازادههاي درجه اوّل شهر مشهد بود و در سلک متجدّدين درآمده، و خود از دکترهاي درجه اوّل نامي بود، براي آنکه مبادا مردم او را مورد لعن قرار دهند مجلس به نام سوگواري تشکيل داده بود. بعضي ميگفتند که اين مجلس را هم در هر سال پدر او حاج ملاعباسعلي معروف به فاضل – که حقيقتاً فاضل و از حکماي بزرگ و فقهاي عاليمقدار بود و مجلس تدريس و علم حکمت و فقه به وجود او در مشهد خاتمه پيدا کرد – تشکيل ميداد، و حاجي فاضل هم در همان سال وفات يافته بود، و مردم مشهد، خصوص فضلا، از شدت علاقه به آن مرحوم، در آن مجلس به يادگاري او بيحد اجتماع ميکردند. روز مذکور، در ضمن حرفهاي خود، به تدريج سخن من در قاعده لاضرر و لاضرار در اسلام بود، و در فلسفه اينکه اسلام در چه موردي ضرر مالي و جاني را تجويز کرده. دامنه اين سخن رسيد بدان جا که با تمام دلايل شرعيه، از کتاب و سنت و عقل و اجماع، زخم بر سر و بر بدن را اسلام به نام سوگواري حسين بن علي تجويز نکرده، بلکه بيشتر از اين مرسومات – ولو به طور ساده هم باشد – از حدود قانون اسلامي خارج شده، و علماي ديني بايد برعهده بگيرند که اين کار را اصلاح کنند، و اين مقام مقدّس مذهبي را از آلايشها پاک نمايند، و در اطراف اين موضوع يک ساعتي صحبت نمودم. در آن مجلس از تمام طبقات شهر مشهد، اداري و تجارتي و صنف پيشهوران و کليه علماي مشهد، با قرب پانصد نفر از طلاب علوم دينيه حاضر بودند. پس از فرود آمدن از منبر، آقاي حاجي شيخ محمدحسن برسي که يک نفر از مجتهدين درجه اوّل مشهد بودند، و مرجع احکام و فتواي ديني، و ملجأ خاص و عام به شمار ميرفتند، و مجلس قضاوت او مشهور و معروف، و در مسجد گوهرشاد نماز جماعت به جاي ميآوردند، و در مدارس علوم ديني، فقه و اصول تدريس ميفرمودند، در آن مجلس حاضر [بودند] برخاستند در جلو آمده و فرياد زدند: به اسم اسلام، اين شخص اسلام را ريشهکن خواهد نمود، و بر قاطبه مسلمين حرام است گوش دادن به حرفهاي او.
در همان حال صداي جوش و خروش تمام طلاب حاضر بلند شد که بهتر آن است که حضرت حجةالاسلام برسي راجع به اين سيد مخرّب دين، حکمي مرقوم دارند تا آنکه مسلمين تکليف خود را بدانند. فرمودند: من حکم به کفر و حرمت شنيدن حرفهاي او مينمايم. در اين حال يک مرتبه، از طبقات دانايان و بسياري از تجار و کسبه، فرياد برآوردند که باز هم آخوندبازي شروع شد! در اين حال قنسولگري افغان هم با رئيس نظميه مشهد رسيدند، و شايد اگر اين دو نفر در چنين وقتي نرسيده بودند از براي من خطر بزرگي رخ ميداد و جان در بردن کار مشکلي بود.
ولي من در جواب گفتم: حضرت حجة الاسلام صحيح ميفرمايند. به قانون اسلامي که ايشان دارند من مسلم کافر هستم.
و از تصادفات آنکه شبها در مدرسه ميرزا جعفر هم مجلس بسيار مهمي تشکيل داده شده بود، که در آنجا هم در شب بيش از پنج هزار مستمع اجتماع مينمود. من وقتي از منزل دکتر حسن خان بيرون آمدم، جمعيت زيادي به دنبال من آمدند، و همه يک زبان اظهار همراهي و دوستي نمودند، ولي من کلمات آنها را مورد اثر در خود قرار ندادم، و در جواب گفتم: من از منبر رفتن در شهر مشهد مقصودي نداشتم. تجّار و اصناف شما مرا از رفتن به وطن خود منع کردند، و الحال رسم مهماننوازي به جاي ميآورند. اين حرف بيشتر حالت رقّتي در مردم ايجاد کرد، و من خود را از دست مردم نجات داده، به بهانه حرم و زيارت، خود را در تحت بقعه سلطان اولياء عليه السلام رسانيدم. مستمعين مدرسه ميرزا جعفر چون انتظار کشيده و از وقت گذشت، فرياد هياهو و لعن به شيخ برسي را آشکار کردند، و به [حال] اجتماع، در حرم آمده، و با آنکه عاشورا و اوضاع صحن و حرم منقلب بود، در ميان آن غوغا مرا از حرم بيرون آورده و براي مدرسه بردند.
قوام الاطباء که يکي از سادات غيور و هم فقيه و هم طبيب [بود] و در فنّ طبابت کتابهاي نوشته و در ادبيات نيز صاحب تأليفات ميباشد، نطق مفصلي در جلوي منبر نمود. ماحصل آنکه از اين مجلس يک نفر پيام ما را به شيخ برسي برساند که سخنان سيد محمد علي اصفهاني اسلام را به باد نداده، بلکه برطبق حقايق قرآني، از روزي که وارد اين شهر شده، عموم مسلمانان را به حقايق ديني آشنا نموده، و روح ديانت و علاقهمندي را در بسياري از اشخاص که ديانت را امر موهوم ميدانستند دميده، و نواي او دلهاي آرزومندان جمال حقيقت را فريفته کرده، البته مثل جناب شما بايد چنين شخصي را تکفير نماييد؛ زيراکه شما به اسم دين هرچه خواستيد تاکنون کرديد، و هر روزي ما را اسباب دست خود قرار داديد، و ملتي را فداي آمال … خويشتن کرديد. از هر طرف باد آمد باد داديد، و پردههاي تودرتو در مقابل افکار و ديده بينايي مردم کشيديد. عنقريب هم از اين حرکات، هم خود را و همي اين مردم را به خطرات بزرگ دچار خواهيد کرد، و قدر دين ندانستيد، دين را مغازه قرار داديد و شريعت را سرمايه. منتظر دست غيبي باشيد که عن قريب برسينه شما خواهد زد، و صاحب شريعت از شما انتقام خواهد کشيد، به طوري که آثار شما از جهان محو، و جز نام ننگيني باقي نخواهد بود، و اين نواها که از سينه اين مبلّغ ديني بيرون ميآيد نواي غيبي است، و اين چراغ روشني را که به دست ربوبي در اين شهر روشن شده به تفوهاي هوس خاموش نتوان کرد…
سپس از منبر فرود آمده و مردم عموماً زنده باد از براي او گفتند. ولي معلوم است گرچه اين اظهار علاقه مردم براي من فايده داشت، و از چنگال تکفير و خطرات او نجات داد، ولي در باطن، اين شيخ و هواخواهان او کدورتي از من حاصل نمودند، و از پي وقت ميگشتند. و از جمله کساني که در اين قضيه برخورد به او کرده بود آية الله زاده خراساني، حاجي ميرزا محمد معروف به آقازاده بود.
اين شخص رئيس بر تمام ايالت و ملک خراسان و نافذالحکم بود، به طوري که عزل و نصب حکومت مينمود؛ زيراکه پدر او آخوند مولي محمد کاظم خراساني که تأسيس مشروطيت نمود حقّي بزرگي بر تمام مشروطهخواهان پيدا نمود؛ از اين روي آقازاده او را محترم داشته، و از زماني که از نجف به مشهد آمده تقريباً دو سه کرور ثروت به دست آورده، و تمام امورات روحاني مشهد هم در دست قدرت او بود، و شيخ حسن [برسي] را آقاي آقازاده از براي قضاوت معين فرموده بودند، و احکامات صادره از محضر ايشان به محضر آقاي آقازاده ميرفت، سپس امضا مينمودند.
آقاي آقازاده به قدري مقتدر بود که در مقابل او کسي عرض اندام نميتوانست بنمايد. و به فرموده يذلّ منيشاء در عاقبت به واسطه سوء سياستي که از او صادر شد تحت الحفظ به تهران آمدند، و در همانجا در سال ۱۳۵۷ قمري و ۱۳۱۶ خورشيدي وفات نمود. ولي با آنهمه قدرت، آقاي آقازاده صلاح خود را در آن نديد که بي ميلي خود را آشکار کند، ولي در باطن او هم از پي وقت ميگشت که يک مرتبه مرا از ريشه بکند. و در ضمن، حرفهاي من چون به شخص ايشان هم برخورد کرده بود، ولو آنکه يک کليّاتي را من بيشتر راجع به مذمّت عالم بيعمل و علماي سوء بيشتر نميگفتم، ولي چون شخص ايشان کثرت شهرت داشتند، خود مردم آن کليات را برحسب اغراض شخصي، تطبيق با آقاي آقازاده ميکردند، و حرفهايي که در دلها راجع به ايشان مانده شده و قدرت گفتن نداشتند به نام من بهانه به دست آورده، ميگفتند؛ از اين جهت هم باطناً نهايت از من عصباني بود، و در صورت ظاهر هم در مجالس و محافل تعريف و تمجيد مينمود. تا آنکه در بيست و پنجم شهر محرم شد. اعلي حضرت شهنشاهي تصميم زيارت ارض اقدس گرفته، و در همان روز وارد در شهر مشهد شدند، و کمال احترام آستان قدس را برحسب رسوم منظور داشته، پس از ورود در حرم فرمودند: هريک از شاهان گذشته گوهري تقديم اين آستان نمودند، من همّت خود را تقديم مينمايم. الحق اين حرف ملکوتي بود و مصداق خود را ظاهر ساخت. پس از روز ورود اعلي حضرت، چند نفر از علما بنا شد شرفياب حضور شوند. از جمله شخص آقازاده بود. در آن مجلس به حکومت وقت، اشاره از حال نويسنده کرده بودند که اين سيد سر فتنه دارد. ناچار از طرف حکومت، منبر مرا توقيف نموده و در مدرسه ميرزا جعفر انزوا اختيار نمودم.
قضيه مشهد و توقف در مدرسه ميرزا جعفر
مدّت پانزده روز، من در اين مدرسه روزگاري به طور ذيل به سر بردم. وقتي دشمنان من آنچه بايد بکنند کردند، شب از تکيه تهرانيها به قوه نظامي خواستند مرا تبعيد نمايند. مردم مشهد که در آن تکيه، قرب پنج شش هزار نفر براي شنيدن سخن حاضر بودند از زن و مرد، چون حال را چنين ديدند و ميدانستند من بيتقصير هستم و اين فتنه از طرف آقازاده و اتباع او برخاسته شده، کاملاً درصدد حمايت برآمدند و با مأمورين از جهت تبعيد کردن من طرف شده، مرا ابتدا وارد منزل حاج محمدحسن صرّاف نمودند، و از آنجا به اجتماع وارد صحن مطهر نمودند، و در صحن شايد در آن شب ده هزار جمعيت – به واسطه آنکه اين خبر به محلات شهر رسيده بود – اجتماع نمودند، و از آنجا به مدرسه مذکوره درآوردند.
من خود مردم را قسم داده و از اطراف خود پراکنده نمودم. طلاب مدرسه هم چون تابع آقازاده بودند ابواب مراوده را بر من بسته، اگر هم کسي از مردم شهر مي خواست به ديدن من بيايد، از دم در، شيخ حسن خادم را سپرده بودند راه ندهد.
اين همان طلابي بودند که در يک ماه قبل، آن پذيراييها را از من نمودند. الحال به واسطه آنکه دنياي موهوم خود را در طرف ميل آقازاده ديدهاند، به طوري عداوت ميورزند که بُعدي ندارد شبانه مرا بکشند. راه آذوقه بر من مسدود شد. دربانهاي حضرتي هم برحسب ميل آقازاده مهيّا هستند که من از مدرسه بيرون آمده، از بست بيرون بروم، مرا تسليم کنند؛ چون نميتوانستند از صحن و اطراف آن که در انظار عموم، بست محفوظ رضوي است آشکارا بيرون ببرند.
دو سه روزي در اطاق فوقاني مانده، نوکري داشتم محمد علي نام، اهل اصفهان بود. براي من غذا ميگرفت و شب مواظب من بود. دو سه روزي به قناعت گذرانيدم. بعداً محمدعلي را هم نگذاشتند با من رفت و آمد نمايد، و راه آذوقه بر من مسدود گرديد. قدري نان خشک ذخيره کرده بودم. دو سه روزي به آن نانهاي خشک قناعت نمودم. ديگر راه به جايي نبردم. يک شب را در نظر دارم با برگ درخت توت گذران کردم، و با احدي اظهار نکردم.
بيرون آمدن از مدرسه و آزاد شدن
آن شب حالتي به من رخ داده بود که مرگ را بر اين حيات ننگين، که به جبران حقيقتگويي بدينگونه فشار گرفتار شده بودم ترجيح ميدادم، ولي در عين حال هم يک عوالم کيفيتي بر من مفتوح شده بود که حالت انقطاع از خلق و توجه به مقام مبدأالمبادي پيش آمده بود. همان حالات روحي بود که در روز آتيه، از طرف فرماندار، به نظميه ابلاغ بيتقصيري و فرمان آزادي داده شد. آن حکم را آوردند در مدرسه به من ابلاغ کردند، اگرچه مرا خيال راحت نميگذاشت که شايد اين تدبيري است که من از صحن و بست بيرون بروم، ولي چون شب گذشته خود را در نظر ميآوردم تصميم گرفته، بيرون رفتم، ولي اين قدر اطمينان داشتم که در عالم وجود و به قانون مکافات، بيتقصير را مکافاتي نيست، و مصيبت وارده [را] هم از جهت تقرّب و بندگي خدا نميدانستم و فريب کلمه <البلاء للولاء> را در اينجا به خود راه ندادم، و عُجبي در خود ايجاد نکردم. چون به ميزان <الانسان علي نفسه بصيرة> ميدانستم من قابل اين مقام نيستم، ولي اطمينان هم داشتم که شقي و تقصيرکار هم نميباشم که مکافاتي به من متوجه شود؛ از اين روي قلبم قوّت داشت.
اوّل در حرم رفتم، در صورتي که نهايت حالت ضعف از گرسنگي بر من رخ داده بود. وقتي نوکر من در صحن به من چشم گشود، حالت رقّتي بر او رخ داد. همين قدر دستور دادم قدري فرني يا شيربرنج و يا شير براي من مهيا سازد که وقتي از حرم بيرون ميآيم موجود باشد. مردم وقتي مرا در حرم ديدند فريادهاي صلوات برآوردند و شکرگذاري ميکردند و دست مرا ميبوسيدند، ولي خبر از ضعف و گرسنگي من نداشتند. وقتي از کفشداري بيرون آمدم ظرف شيري [را که] همانجا با شکر موجود کرده بود نوشيدم. در اين هنگام ديدم يکي از ملازمان آقازاده کاغذي آورد. چون گشودم ديدم آقاي آقازاده اظهار ملاطفت فرموده که من از اين پيشآمد نهايت متأثرم و چندين روز است که ايالت عظمي را هر روز ملاقات کرده، تا اينکه آزادي شما را فرمان گرفته و از طرف نظميه به شما ابلاغ گرديد، و اينک براي اطمينان شما من خود دستخطي فرستادم که از براي شما کمال اطمينان است…
حاج محمود هراتي
طول مدّت در مدرسه ميرزا جعفر به اين کيفيت که در واقع محبسي فوقالعاده سخت بود، از براي من مدّت پانزده روز شد، ولي بعداً عدهاي از تجار و کسبه نگذاشتند من در مدرسه توقف نمايم. منزلي را در ابتداي محلّه گنبد خشتي ترتيب داده، در آنجا سکونت اختيار نمودم. در ايام سفر هم از طرف حاج محمود هراتي که يک نفر از تجار محترم مشهد [بود] و بعداً هم پس از هدايت الله خان قنسولگري افغانسان به او تفويض شد، مجلس بسيار باشکوه از براي خطابه تشکيل داده، اين مجلس باشکوهي بود که در مشهد نظير آن ديده نشده بود، و همچنين از طرف عموم هراتيها در محلّه خود در تکيه مخصوص مجلسي نظير اين مجلس تشکيل داده شد.
حاجي محمود مردي بلندطبع، معارف دوست و عالي همت بود. در عموم هراتيان نظيرش ديده نميشد. در حدود ۱۳۱۲ شمسي از اتومبيل پرت شده وفات نمود.
ماه صفر که گذشت توپ صلح ميان روضهخوانها و وعاظ مشهد انداخته شد، و کدورتهايي که در اين طبقه به واسطه امر موهومي رخ ميداد برچيده گرديد. من هم بدون آنکه مردم ملتفت شوند، مدّتي را در ييلاقات مشهد رفته، و سپس بازگشت کرده، حرکت به طرف اصفهان نمودم. اثاثيه خود را به استاد حجي اصفهاني که در آنجا مقيم بوده داده که در گاراج نو به اتومبيل بسته و همراه او بيايد تا گردنه طرق. جمعيتي هم از تجار و کسبه پي برده بودند، تا همانجا به مشايعت آمدند.
بازگشت به اصفهان
سوار شدم. نيشابور که آمدم ديدم از اثاثيه هيچ نيست. به گمان آنکه باز شده در راه افتاده، بعداً معلوم شد که اظهار ارادت استاد حاجي براي همين بود که اثاثيه را مفقود نمايد. دو سه نفر ترک همسفر ما بودند از اهل تبريز. خيلي به ما بد گذشت. من ترکي نميدانستم، آنها زبان آدميّت. تهران از يکديگر جدا شديم.
وقتي به اصفهان وارد شدم استقبال شاياني از مردم اصفهان ديدم. به حدّي که مردم چهارسو تا انوشيروان استقبال آمده، و ساير افراد مردم نيز با مراکب مختلفه آمده بودند. در مدرسه صدر دومرتبه وارد شدم. ديد و بازديد را در مدرسه قرار دادم؛ براي آنکه جمعيت زياد بود، ولي قصدي در مردم جز تماشا و براي صداي قضاياي خراسان نفهميدم. در اصفهان توقف کردم تا آنکه ماه رمضان رسيد. برحسب معمول که رونق بازار مساجد ميشد، از براي مسجد حکيم از طرف آقاي حاجي ميرزا هاشم کلباسي دعوت براي منبر رفتن شد.
مسجد حکيم
مسجد حکيم در عهد شاه سليمان و شاه عباس دوم ساخته شده. حکيم داود هندي اين مسجد را بنا کرده، ولي ابتدا در اين محل مسجدي بود که اين مسجد حاليه در وسط او واقع شده، و بناي اوّل او که الحال آثار سردرب او آثارش هويدا است در عصر ديالمه به امر صاحب بن عباد ساخته شده است و معروف به مسجد جوجير بود. بعد از انهدام، حکيم داود هندي او را بدين صورت ساخته که يکي از بناهاي زيباي محکم عهد صفويه و يادگار معماريهاي آن عصر است.
مرحوم حاجي کلباسي در عهد فتحعلي شاه در اين مسجد نماز جماعت ميخوانده. الحال هم اولاد او برحسب وراثت، او را رها نکردهاند و هنوز باقي است.
حاج ميرزا هاشم کلباسي – امام جماعت مسجد حکيم که از بنده دعوت نمود – شخصي است افتاده و سليمالنفس، و چون همين موضوع سرمايه امام جماعت بودن و سبب اقبال مردم است، از اين روي مردم را به نماز ايشان در ماه مبارک رغبتي تمام بود، و از طرفي هم به واسطه انتساب او به مرحوم کلباسي بزرگ، مزيد بر ارادت مردم بود؛ چه آنکه ايشان سبط آقا مهدي پسر حاجي ميباشند.
چون در ماه مبارک مذکور بناي منبر رفتن در مسجد حکيم شد، تدريجاً سخن به رشته موقوفات رسيد. در اينجا بعضي از دشمنان، تطبيق با وقفخورهاي اصفهان نمودند. اگرچه اين قضيه در اصفهان معمول بسياري از علما و ائمه جماعت بوده و هست، که هريک به قدر سهم خود ارتزاق از موقوفات مينمايد، ولي موضوع حرف من تطبيق با افراد کامله موقوفهخورها واقع شد. از جمله سيّد العراقين بود که موقوفات مرحوم ملک التجار هم در دست ايشان قرار گرفته بود؛ لذا چنان صورت را نشان دادند که من در صحبتهاي خود فقط همين موضوع را منظور دارم.
در اينجا هم تدريجاً اسباب همهمه فراهم شد، و از طرف شخص ايشان جمعي از رعيتهاي دهاتي را که براي فرار از زحمت، به لباس طلبه و اهل علم درآمده بودند، هريک را جزئي مبلغي رسانيده و در مقابل من وادار کردند. و از طرفي هم ذهن مرحوم فشارکي را درباره من خراب کرده بودند که مبارکي دشمن اهل علم و علماء و ديانت است؛ و چون آن مرحوم هم روح صداقتي داشت، و از همين جهت احکامات ايشان تناقضات بسيار پيدا ميکرد، حکمي مرقوم داشتند که هرکس راجع به آقاي سيّد العراقين اظهارات توهينآميز بدارد در حدّ کفر و محکوم به نجاست است.
اگرچه اسم مرا در اين حکم نبرده بودند، ولي مطلب در شهر به قدري صدا کرده بود که همه کس اين حکم را با من تطبيق ميکرد. صورت حکم را مطبوعاً در شهر اعلام کردند، وليکن چند جهت داشت که ديگر اينگونه حکمها در جامعه اثري نداشت؛ اوّلاً: صدق سخنهاي من، که پرده را از روي کار وقتي برميداشت همه ميدانستند حق به طرف من است. دويم: عمل اشخاصي که خود را به لباس روحانيت درآورده ولي عمل و کردار آنها موجبات تنفر مردم را فراهم آورده، و ديگر آنکه تبليغاتي هم از اطراف در گوش مردم رفته بود که مانع ترقيات روحيّات و ماديات ملّت، اين طبقه ميباشند. به واسطه اين جهات، و يکي ديگر هم نفاق داخلي در ميان خودشان، مانع از تأثيرات احکام ايشان در ميان جامعه بود؛ لذا اين حکم راجع به من فايده نبخشيد، بلکه نتيجه به عکس بود و توجّه مردم بيشتر گرديد. امّا در باطن، دشمني محکمي را از يک عده براي من ايجاد مينمود که به موقع خود صدماتي از براي من ايجاد کرد. پس از آنکه از اين راه فايده حاصل نشد، يک پولي از طرف ايشان براي ائمه نماز جماعت فرستادند. آنها هم يا به دستور يا به ميزان الانسان عبيدالاحسان در شبهاي قدر که مرسوم بود احياء در مساجد، و هريک از ائمه مساجد هم يک سال آرزو ميکشيد که به اين دو سه شب رسيده، بازار خود را با رونق ببيند، فقط دعاي خود را به نفرين درباره من خاتمه دادند، و در همه مساجد، دعاي پيشنماز خود را در وقت قرآن بر سر گذاردن آمين ميگفتند، و آن دعا اين بود که: خدايا ريشه اين سيد مخرّب دين و ضايعکننده علما را بکن. مريدان هم برحسب همان عادت که در روضهها اسم تير ميشنودند به پيشاني ميزدند، و بدون تصوّر آنکه اين تير از کمان کي بود و به کجا رسيده، فرياد ميزدند، به همين عادت، وقتي يکي دعا ميگفت، بدون تصوّر موضوع دعا، آمين ميگفتند. ولي غافل از آنکه من ريشه نداشتم؛ زيراکه هروقت ميخواستم از شهر بيرون بروم کفش خود را بر پا کرده، ميرفتم، و ريشه من به جايي بند نبود، و کسي که ريشه ندارد ريشه کندن او موضوع ندارد. ريشه آنکس بايد کنده شود که در جاي خود نشسته، ريشه در اطراف شهر دوانيده، و از هر طرفي آن ريشهها يک ده شش دانگي وقف از براي او سبز کرده است.
بالجمله، اين ماه مبارک هم در اصفهان به اين کشمکشها که خودم نميدانستم روي چه اصلي پيش ميآيد، جز آنکه شايد حرارت دماغ و يا حسّ مذهبي و يا نوعپروري بود و يا هوس [طي شد] تا آنکه باز در ماه ذيقعده ۱۳۴۶ به طرف مشهد حرکت نمودم و اصفهان را تا حدي وداع گفتم.
دومين مسافرت به مشهد
مسافرت دوم به طرف مشهد به خوبي انجام گرفت، ولي پس از ورود به مشهد مقدس، کاغذهايي از براي آقاي حاجي آقا حسين قمي نوشته بودند، بدين مضمون که از منبر رفتن من مخالفت نمايد؛ زيراکه شخص ايشان در مشهد از روحانيون درجه اوّل بود که عموم مردم شيعه در خدمت او ارادتي داشتند، و در سفر اوّل هم با من سر لطف و محبّت داشت.
آقاي حاج آقا حسين قمي عالم عامل و کامل متقي، از مجتهدين درجه اوّل است. در سامرا مدّتي در خدمت مرحوم ميرزا محمدّتقي شيرازي و مرحوم ميرزاي بزرگ در تحصيل علوم دينيه اشتغال داشته است، و در زهد و تقوا و آثار حقيقت، در عراق عرب و عجم اشتهار دارد، و جمعي ربقه تقليد ايشان را به گردن افکندهاند. سه سفر به حج بيتاللّه مشرّف گرديده، و الحال در کربلاي معلّي ساکن، و به اشتغال افادات و افاضات روزگار ميگذرانند. نويسنده در تعبّد به ديانت و تقوا کمتر نظيرش [را] ديده، الحال قرب هشتاد سال از مراحل زندگاني را طي فرموده.
بالجمله، چون معظم اليه کاغذهاي دشمنان اصفهاني را خوانده، از آنجايي که شخص ايشان در امورات نهايت طريق احتياط را مراعات ميفرمايند، هميشه در اشخاص در چنين موارد متوقف ميشدند؛ از اين روي مراوده خود را با من قطع فرموده، ولي به سکوت گذرانيدند، تا ببينند از طرف من چه معلوم ميشود. تا آنکه در شبهاي ماه ذيحجه در مسجد گوهرشاد به موعظه مشغول بودم. پس از چند شبي که گذشت، يک روز در محضر آقاي حاجي آقا حسين مرا طلبيدند. وقتي رفتم ديدم جمعي از طلاب، نوشتههايي در دست دارند و در مقابل آقا گذارده. وقتي من نشستم زبان اعتراض باز شد. معلوم شد که حرفهاي مرا نوشته بودند و در خدمت ايشان برده [تا] حکم کفري صادر نمايند و دوازده ايراد گرفته بودند. يک يک را خواندند.
اوّل: آنکه من گفته بودم: هيئت علميه ديني را بايد رؤساي آنها اصلاح نمايند، و غير اهل را از جامعه خود دور نمايند.
دوم: آنکه هرکس وارد تحصيلات ديني ميشود بايد هويت او معلوم باشد که اشخاص بيگانه بسيار به اين لباس درآمده، در صورتي که مقاصد ديگر داشتهاند.
سوم: آنکه طلاب علوم دينيه بايد اوّلاً معاش خود را تأمين نمايند، که انتظار تأمين معاش خود را از طرف جامعه و موقوفات نداشته باشند.
چهارم: آنکه دورههاي مقدّماتي را قدري مختصر کرده و به ذيالمقدّمه بپردازند.
پنجم: آنکه علم اصول چون دامنه او وسعت پيدا کرد،ه به حدّي که از تمام علوم و معارف اسلامي طلاب را بازداشته، بايد اين علم تعديل شود، و دوره او بيش از سه سال طول نکشد.
ششم: آنکه بايد در تحصيلات خود، دورههاي تاريخ اسلامي را کاملاً مطلع باشند؛ چه آنکه بسياري از احاديث فهمش منوط به قضاياي تواريخ سياسي اسلامي است.
هفتم: علوم ملل و نحل را تا اندازهاي بايد دارا شوند.
هشتم: آنکه بايد يک درس مخصوص تفسير و فلسفه در اطراف آيات محکمات قرار دهند.
نهم: آنکه از علوم جديده امروزي بايد به قدري که منوط به فهم بعض آيات قرآني است مطلع باشند.
دهم: از اوضاع حاضره دنيا باخبر باشند.
يازدهم: به هيچ وجه دخالت در امور سياسات و امورات مردم، غير از امور مربوطه به دين نداشته باشند.
دوازدهم: کسبي را که منافي با افادات علميه نباشد، با تحصيلات خود منضم نمايند.
تمام ايرادات بر اين دوازده ماده را شخص آقاي حاجي آقا حسين رد کردند، غير از ايرادات به سه ماده اخيره را [يعني] تحصيل علوم جديده، و عدم دخالت در امور سياست، و داشتن کسب متناسب. اين هم از بس بعضي از طلاب اصرار در تکفير داشتند، که از جمله شيخي ترک بود که خيلي عصباني و حمايت از حوزه علميه ميکشيد و زبان هم نميفهميد. راهي جز اين ديده نشد که اقرار بر بيموضوع بودن اين مطالب نموده و بيرون آمدم؛ چه آنکه قابل صحبت نبود، و يادم آمد فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام که: <من لم يؤدّبه أبواه يؤدّبه الزمان>[4] کسي که پدر و مادر او را تربيت نکنند، و آنان که ديده بصيرت باز ننمايند و خود را ادب نکنند، يک روزي روزگار آنها را ادب خواهد نمود. چنانچه روزگار به تدريج دست اصلاح در اين صنف پديدار و دامهاي پوسيده را پاره کرد.
علماي مشهد:
آقا شيخ حسن کاشي از جمله علماي معروف در مشهد، و مرجع احکام، و از جمله اشخاص سليمالنفس باتقوا بود. در علم فقه و اصول مجتهدي مسلّم بود، و مکارم اخلاقش مطبوع طباع عامه واقع شده، در حدود سيصد و پنجاه وفات يافت.
حاج شيخ حسن پايين خياباني از جمله مبرّزين و مجتهدين اصولي و تلامذه مرحوم سيد محمد کاظم يزدي و شيخ محمد کاظم خراساني است. در سفر مکه، نويسنده با جنابش بسيار صحبت داشته، و در قوه مستنبطه، او را کامل ديد.
حاج شيخ عبدالحسين پايين خياباني در سالي که نويسنده وارد مشهد گرديد به رحمت الهي پيوست. عالم متقي و عامل کامل بود. کتابخانه او در مشهد بعد از کتابخانه حضرت رضا عليه السلام اوّلين کتابخانه بود. نسخ نفيسه در او بسيار که به خطوط مؤلفين آنها بود.
حاج سيد رضا قوچاني از شاگردان مرحوم آخوند خراساني و از مجتهدين مسلّم و امام جماعت در مسجد گوهرشاد ميباشد.
حاج شيخ علي اکبر نهاوندي صاحب تأليفات متعدده و مصنفات جليله است.
از علماي کبار و محدّثين اخبار، و جامع فنون، حاوي الفروع و الاصول است. الحال قرب صد سال از سنّ او ميگذرد، در صورتي که تمام قواي مزاجي او برقرار، و مشغول تأليف و تصنيف است. کمتر کسي در متأخرين به اين اطلاع در علوم قديمه و فنون شرعيه کتاب نوشته است. مصنفات ايشان مشهور و معروف و به طبع رسيده. الحال هم در مسجد گوهرشاد به نماز جماعت، خلق کثيري را مستفيض ميفرماييد.
حاج شيخ عباس قمي از فضلاي معاصرين، و در آن ايام در مشهد ساکن بودند، به مناسبت آنکه دختر آقاي حاج آقا حسين [قمي] را تزويج کرده. مردي است در اخبار متتبّع، کتب مفيده نوشتهاند که مکرّر به طبع رسيده.
حاجي ملا هاشم [خراساني] صاحب کتاب منتخب التواريخ، مردي متقي و عامل بود. کتاب مذکور را به طبع رسانيده و در آن کتاب، غير از مطالب تاريخي، از مطالب سودمند ديگري مرقوم داشته است، و از کتب خوبي است که مؤلف مذکور زحمات زيادي در جمع مطالب آن نموده.
شيخ علياکبر نوقاني صاحب کتاب سه مقاله در کلام و ردّ بعضي از مذاهب. مؤلف آن شخصي است فاضل و شاعر.
حاجي شيخ مهدي از فضلاي محدثين است که سالها در مسجد گوهرشاد مردم را به مواعظ و بيان اخبار و احاديث ارشاد ميفرموده و اطلاع زيادي بر اخبار دارد.
شيخ غلامرضاي طبسي در سنّ جواني در علم کلام ماهر، و قوه حافظه غريبي داشت. آنچه ميخواند محفوظ او ميماند، و در مسلسل حرف زدن، اسباب تعجّب مستمعين منبري او بود. در هر منبري، دو ساعت بدون فاصله صحبت ميکرد. در اواخر عمر به تهران آمد. مردم را در شنيدن مواعظش رغبتي تمام بود، اگرچه گوينده و شنونده، هر دو علت غائيه گفتن و شنيدن را نميدانستند. عاقبت در اثر فشار دادن زيادي به پردههاي ريه، مسلول شده، در سن ۳۵ سالگي، در ۱۳۱۵ وفات يافت.
در مدّتي که نويسنده در آنجا بود کمتر از اهل حال مشاهده نمود، جز چند نفري که آنها هم از شهرهاي ديگر در آنجا متوطن شده بودند.
از جمله آنها: درويش منزوي وارسته و عارف کامل درويش قاسم کرماني بود.
مشار إليه در سير و سلوک از جمله فرزندان مرحوم آقا ميرزا محمد هادي اصفهاني بود، و چون در ظرف مدّت سي سال در سير و سلوک راه طريقت بنمود، از طرف وفاعلي شاه مرحوم حاجي آقا ذوالرياستين شيرازي اذن ارشاد يافته، و جمعي در خدمتش به شرف فقر مشرف شدهاند. در شبهاي جمعه خانقاهش از عده قليلي از اصحاب حال زينت داشت. رسوم شريعت و طريقت را به طور کامل مراعات ميفرمود. نويسنده را نيز ذکري تلقين نمود. در ۱۳۵۵ هجري در همان شهر وفات يافت. در سلسله نعمة اللّهيه نويسنده نظيرش را کم ديده بود.
نظام التوليه
و ديگر از اصحاب حال و صاحبان ذوق عرفان و سالکان مسالک طريق، آقاي نظامالتوليه معروف به مبرزاني است. مشاراليه از جمله اعيان و اشراف آن ديار است، و چندين مرتبه از طرف مردم آن شهر وکالت مجلس دارالشوري ملي را عهدهدار شده، و شمع انجمن سالکين و عرفاي آن شهر است. نويسنده را با جنابش مؤانست و الفتي تمام بود، و الحال ساکن تهران است، و در اوّل امر سرکشيک آستان قدس بود.
ميرزاي کرمانشاهي از عرفاي کاملين و سالکين واصلين بود. موطن او کرمانشاهان، و پس از سير و سياحت در آفاق و انفس، در مشهد متوطن شده، در ظاهر به شغل موعظه اشتغال داشت، و در باطن به مجاهدات مشغول بود. در سال ۱۳۴۸ قمري وفات يافت.
سيد منصورالتوليه اصل آن جناب از حيدرآباد دکن هندوستان بود، و از اولاد شاه نعمةاللّه ولي. در عنفوان جواني از هندوستان به مشهد آمده، و سالها به رياضت اشتغال داشت، و افتخار منصب منصورالتوليه دربار حضرت سلطان اولياء از طرف مظفرالدين شاه به او داده شد. در اواخر نيز به انزوا پرداخته، جمعي در خدمتش ارادت داشتند، و با نويسنده کمال لطف داشت. در سال ۱۳۵۳ هجري قمري وفات يافت و در منزل خود، ابتداي محلّه سراب مدفون گرديد.
مشاهدات روحانيه
در مدّت اقامت در سفر دوم، پارهاي از مشاهدات روحانيه از براي من پيشآمد نمود، و از فيوضات روحانيه و برکات لاهوتيه آن مقام مقدّس، پردههايي از پيش چشمم برداشته شد، که بعضي را نميتوانم پرده از ظاهر بردارم و صورت ترقيم به او بدهم؛ چه آنکه در فهم همهکس نشايد، و از اسرار مکنونه است؛ چه آنکس که به من آموخت، اوّل لب را دوخت. و پارهاي از آنها که ميتوانم بنويسم:
از آن جمله است که ساليان متمادي در عوالم سير و سلوک روزگار به سر بردم، ولي روزنهاي در دل خود از عالم غيبي مشهود نميديدم. از اين جهت حالت قبضي که نميتوانم وصف نمايم به من رخ داد، و از پي گمگشته عالم غيبي ميگشتم، و با دلي آشفته، شب و روز به سر ميبردم، و از پي انسان کامل ملکوتي، واله و حيران بودم، تا آنکه شبي در حرم مطهر حالتي به من رخ داد که نفوس جسماني را نميديدم، و جمعي از روحانيين را ديدم که در اطراف حرم ايستاده، و روحانيت حضرت رضا عليه السلام را ديدم که تکيه بر ضريح نموده و با آنها سخن ميفرمايد.
سمن خواستم برخيزم نميتوانستم. ديدم آن حضرت روي مبارک به شخصي که در آخر صف و از همه نزديکتر به من بود فرمود، و اشاره نمودند که دست مرا بگيرد. آن شخص به فرموده آن حضرت، دست مرا گرفت، برخاستم.
دو مرتبه به عالم جسمانيات بازگشتم، و از اين سير عالم روحي، مرا روح ديگري پديدار شد، ولي باز آتش شوق در کانون قلبم بيشتر شعلهور شد. و چون اندکي سابقه داشتم ميدانستم که آن ايستادگان بايد از ابدال و نجبا و نقبا باشند؛ از اين روي عشقي که نميتوانم وصف کرد، حرارتي در من همي افزوده کرد.
تا آنکه شبي در وقت سحر خواستم به حرم مشرّف شوم. ناگاه ديدم شخصي را که عبايي بر سر کشيده [و] در مقابل ايوان عباسي به حالت مراقبه نشسته، مرا صدا زد. چون در خدمتش رسيدم فرمود: آيا خوشوقت از آن نيستي که مولاي تو حضرت رضا عليه السلام درباره تو لطف فرمود و مرا امر به دستگيري تو فرمود!
ردا را از سر فرود انداخت. روشني برق مواجه بود. ديدم همان شخصي است که حضرت رضا عليه السلام مولاي من، در آن عوالم، او را به دستگيري من امر فرمود. حالتي که زبان از گفتارش عاجز است به من روي داد. سپس مرا کلماتي تلقين نمود و دستورات سير و سلوک مرا تجديد فرمود، و امر به اربعين نمود، و دستوراتي براي اربعين نيز مرحمت فرمود، و بين من و او معاهداتي در ميان رفت که لايعلمها غيرنا إلا اللّه و أوليائه و حججه في الأرض و ابواب معارف به قدر استعداد بر من گشوده شد. ذلک فضل اللّه يؤتيه من يشاء.
ورود در رياضات
برحسب دستور، اربعين اوّل را در خلوتگاهي، به توفيق حق و به همت انفاس ابدال و اولياء او به پايان رسانيدم. در شب آخر، آن پير روشنضمير خود را به من رسانيده و به اربعين دومي دستورم داد.
در شب آخر از اربعين دوم بود که [يکي] از برادران سير و سلوک و اخوان طريق من که نامش ميرزا علي محمد، و در آبدارخانه حضرتي به شغل خدمت سرفراز بود، و در آن ايام، محرم راز و صاحب اسرار من بود چنين تقاضا نمود که وقت خروج از محل رياضت، ابتدا در آبدارخانه حضرتي رفته، پس از رفع خستگي به حرم مشرّف شوم، و آن شب، شب جمعه بود. پس از اداي فرايض، در خلوتگاه حالت مراقبه رخ داد. در آن حال خود را بر فراز منبري بلندپايه در صحن نادري ديدم که تمام صحن از جمعيت مطروس بود. در بين منبر ديدم که حضرت سلطان اولياء عليه السلام از حرم بيرون آمدند، و همان شخص دستگير من با آن حضرت بود، و شخص ديگري نيز همراه بود. آمدند تا مقابل درب دارالضيافه. در آنجا حضرت روي به آن دو نفر نموده و فرمود: فلاني را در اين شب در اينجا مدفون کردند. و في الحال دست مبارک حرکت داد. من ديدم [از] آن محل آتش شعلهور شد، و از آن آتش که شعله زد مجلس وعظ برهم خورد. من عرض کردم: يابن رسول اللّه! در اين حال چه سرّي است که به اين عمل، مجلس وعظ مرا بر هم زديد، و حواس مستمع را به اين آتش که از اين گور برخاست متوجه فرموديد؟! ديدم تبسّمي نمود و فرمود: اولاد زهرا! الامورات مرهونة بأوقاتها
پس از آن، خود را در نمازگاه خود به حال رياضت و مراقبه ديدم، ولي از آن فرمايش هم حالتي خارج از بيان به من رخ داد. سپس برخاسته، در آبدارخانه حضرتي وارد شدم. در آن حال پيشخدمت را نديدم. از ساير خدمتگذاران احوالش [را] پرسيدم. گفتند: جنازه فلاني را از تهران وارد کرده و براي دفن او رفتهاند. در آن حال خودش آمد و گفت: جنازه فلان شخص را آورده بودند، براي تشييع و دفن او مجبوراً رفته بودم. گفتم: در فلان موضع دفن کردند؟ و همان موضع را که در سير عالم روحي ديده بودم گفتم. گفت: آري. من از آن قضيه و صدق تطبيق، دانستم که اين علامت و نشانهاي است که از طرف آن حضرت بر صدق آن عالم روحي قرار داده شده، و در ضمن، مشکلي را که سالها در او متوقف بودم که آيا شجرهنامه من در سيادت صحّت دارد و يا از جعليات زمان گذشته است؟ حلّ اين موضوع از زبان مبارک آن حضرت از براي من واقع شد. و آن شخص متوفي هم يکي از اشخاص معروف و اعيان مشهور زمان عهد قاجار بود که از پيران آن دودمان بود.
مشاهده ديگر
نيز در يکي از روزها در همين سفر، قبل از پيشآمدهاي مذکور، در يک ساعت قبل از ظهر در حرم بودم، و در بالاي مسجد بالاي سر مطهر مشغول حال خود بودم. ناگاه پيرزني را که لباسش وضع لباس مردم قائنات بود ديدم که بالاي سر آن حضرت ضريح را گرفته، و در آن وقت [حرم] از زوّار خلوت بود، و با آن حضرت صحبتهاي عادي عوامانه ميداشت، و در آخر عرض نمود که: براي رفتن به وطن مخارج خود را دارم، ولي ميل دارم شب جمعه را با روز جمعه درک زيارت نمايم؛ مخارج اين روز و شب را به من مرحمت کن. پس از اداي اين صحبت که مرا به خود متوجه ساخته بود – چه آنکه حرفهاي عاميانه صداقتمندانه او را دوست ميداشتم که به اين سادگي صحبت ميکرد، و چون ميدانستم اين نفوس ساده بيفيض نخواهند بود، از اين روي به حالت او متوجه بودم – در آن حال ديدم از ضريح، روي خود را منصرف کرده، متوجه من شد، و اظهار داشت که حضرت مخارج روز و شب مرا به تو حواله نمودند. من از شنيدن اين سخن تصور کردم که اين حالت شيّادي است، و آن صحبتها را مقدمه از براي همين نتيجه مرتّب کرده؛ از اين جهت روي خود را منصرف کرده، متوجه اعمال خود شدم. ديدم دومرتبه روي به ضريح کرده و به همان زبان ساده گفت: به کسي ديگر حواله کن، اين شخص گوش به حواله تو نميدهد.
سپس ديدم برگشت و گفت: ميفرمايند همان پنج هزار دينار نقره که در جيب داري و بر روي او آثار گرفتگي و شکستگي دارد و ميخواستي به صرّاف بدهي [تا] عوض کند، همان را بده. از شنيدن اين، حال تأثري بر من رخ داد؛ زيراکه ميدانستم از اين قضيه هيچکس مطّلع نيست. آن پنج هزار دينار را بيرون آورده، و سيد هاشم نام اصفهاني از تجّار که تازه وارد شده بود [و] در پهلويم نشسته بود [را] گفتم: اگر هرقدر پول همراه داريد به من بدهيد بيرون از حرم به شما ميدهم. او هم به قدر پنج تومان پول نقره و چهار تومان اسکناس بيرون آورده به من داد. با آن پنج هزاري، همه را به دست آن پيرزن ريختم. ديدم در ميان آنها خيره شد، و همان پنج هزاري را برداشت، و گفت: من اين مابقي را نميخواهم، و فقط همين پنج هزاري را ميخواهم که آن حضرت حواله نموده. و آنچه اصرار کردم، از مابقي آنها برنداشت، و در وقت رفتن از حرم، گويا يک حالت مغناطيسي از او در من پديد آمد که کشف حالات او از براي من ممکن نباشد.
من در عالم، خيلي ديرباور هستم، و اينگونه قضايا را که به چشم خود ديده نميتوانم با آن نشانه صدق و راستي انکار نمايم، و کسي هم مجبور نيست که تصديق نمايد، ولي اينقدر بايد دانست که بشر معجون غريبي است، و کساني که پي به عوالم روحي خود بردهاند، عالمي غير از اين عالم دارند، و لذّتي خارج از اين لذّتهاي مادّي، که ديگران را تا از آن عالم روزنهاي باز نشود خبري نخواهند حاصل نمود.
آغاز سفر هندوستان از طرف مشهد
قبلاً اين نکته را تذکر ميدهم که خوانندگان شرح حالات من، فقط صورت ظاهر سياحتي در اين مسافرت من به طرف هندوستان تصور خواهند نمود، که تصور مينمايند فقط نظر به ماديات، و يا آنکه فقط براي سياحت و سير آفاقي، من اين مشقتهاي اين سفر شرقي را بر خود متحمل شدهام، و حال آنکه مطلب غير از اين بود، بلکه در اين سير آفاقي، نظرياتم به تکامل عالم روحاني بود که در تحت اوامر راهنماي خود، من اين همه رنجهايي که هزار يک از آنها جاي نوشتن ندارد [را] متحمل شدم؛ چه آنکه اسرار سيرهاي روحاني که در عالم سير آفاقي رخ ميدهد، از هزاران يکي قابل فهم و ادراک مردم است، آنهم باز نه هرکس. و آنچه بر من وارد شد، قوه دافعه عشق نميگذاشت که درک مشقت نمايم، و در هرجا فرو ميماندم مددهاي غيبي رهنمونم بود. مرکبم شوق، قوّهام عشق، توشهام فکر، انيسم ذکر، مقصدم وصال، آمالم کمال بود.
در ماه جمادي الثاني ۱۳۴۷ در اين صدد برآمدم، و در سوم آن ماه از مشهد حرکت نموده، چندي را در تربت حيدريه ماندم.
تربت حيدريه
تربت حيدريه شهري است کوچک، ولي از جهت آب و هوا سازگار. باغات و اشجار و بساتين دلگشا دارد. مردمانش سليمالنفس، ولي به صفت امساک موصوف ميباشند. عموماً شيعه اثني عشري. در کتب قديم، او را از اقليم چهارم نوشتهاند. آبش از کاريز، و زمينش حاصلخيز، پنبه و بادام و گندمش فراوان. مردمش در ظاهر شرع متعبّد، ولي از عوام عرفاني مهجورند. و او را تربت حيدري گويند، به واسطه اين که مزار قطب الدين حيدر توني – رئيس سلسله حيدريه – در آنجا است…
پس از يک روز از طرف عمدة العلماء آقاي حاج شيخ عبدالرضا که از مراجع و مجتهدين درجه اوّل آن شهر است دعوتي شد، و به عنوان ضيافت، مرا در منزل خود برده؛ الحق در آن شهر قابل تمجيد است. در کارگشايي و قضاي حوائج خلق، بينظير است، و در آن ايام، رئيس مطلق در آن شهر بود.
شبها را برحسب تقاضاي اهالي تربت که از مشهد سابقه به حال من پيدا کرده بودند، دعوت از براي منبر رفتن شد. بعد از نماز مغرب، شبها را ساعتي به موعظه و بيان حديث اشتغال داشتم. امام جماعت آن مسجد از جمله زهّاد عصر خود به شمار ميرفت، و شايسته است ذکري از او بشود.
حاج ملا عباس تربتي
شخصي فاضل و متّقي [بود] و سطوح معموله را درس ميفرمود.
نظير او را در بلاد ايران کمتر ديدم؛ زيرا که اين شخص با آنکه امام جماعت بود، و قاطبه مردم در خدمتش ارادت داشتند، حتي بيشتر از مردم ايالت خراسان و شهر مشهد، او را سلمان زمان خود ميدانستند؛ معالوصف لباس علمي از براي خود قرار نداده بود، و به همان رويه برزگران مشي مينمود، و خود گاهگاهي به زراعت مشغول ميشد.
متهجّد و در اغلب از ايّام به روزه شام مينمود، و بدين جهات، شخص اوّل روحاني و زاهد و داراي کرامات در نظر مردم جلوه نموده بود. نويسنده او را مهذّب ديد، و مکارم اخلاقش را بستگي نديد، و با او کمال الفت و مصاحبت داشت.
آقا سيد محمد باقر سيدي جليلالقدر و عالمي عامل، داراي مناعت طبع و علوّ همت بود. در مسجد جامع تربت به نماز جماعت مشغول بود. نظير او را در آن حدود کمتر ديدم. در ۱۳۵۴ وفات يافت.
از ارباب حال در آنجا بسيار کم است، جز عده معدودي، که از آن جمله عارف شامخ آقا شيخ عبدالسلام ميباشد. مدّتي است طريق انزوا اختيار کرده و خود را به اشعار و غزليّات دلپذير مشغول ساخته…
اهالي تربت يک ماهي از من پذيرايي کردند. اوّل ماه رجب براي درک زيارت مخصوصه به مشهد آمده و امر تذکره را هم در ضمن مرتب کرده، معاودت کردم.
از تربت حيدريه حرکت نموده، ظهر را وارد در مهنه شديم. دهي است بزرگ به فاصله هشت فرسخ. اينجا همان مهنهاي است که سلطانالعارفين قطبالواصلين سلطان ابوسعيد ابوالخير از آنجا برخاسته. مردماني فقير دارد، و شيخي بود مزار سلطان ابوسعيد را از او استفسار کردم. مرا در يک خانه برد و به زيارت ابوالخير فائض گردانيد…
بيدخت گناباد
غروب آفتابي بود از مهنه حرکت نموديم و نصفه شب به گوناباد رسيديم. منازل بين راه چون با اتومبيل ميرفتيم مرتب نشد، وانگهي قابل ذکر نيست.
در گوناباد در بيدخت چند ساعتي توقف کرده، تا فرداي نزديک ظهر. در آنجا بر مزار مرحوم قدوةالعارفين مولي سلطان علي گونابادي رفتم. مردمان بيدخت بسياري بيارادت به مقام ايشان بودند، و قليلي عقيدهمند تمام بودند. اين بقعه چندي است که در هرسال، مبلغي وجوهات از اطراف ميرسد به عنوان تعمير اين بنا، ولي هنوز هم ناتمام است…
وصف قائن
غروب آفتاب وارد شهر قائن شديم. شب را در قائن مانديم. اين شهر فعلاً قصبهاي است که صورت شهريت خود را از دست داده. از آثار قديمه مسجدي دارد که خطوط آن گواه بر قدمت آن است…
اين شهر بسياري از مردمانش سادات هستند؛ از اين جهت در زمان صفويه و قبلاً، او را مدينةالسادات ناميدهاند. اصل سادات سلسله نوربخشيه از قائن ميباشند. هوايش سازگار و آبش از کاريز و اراضي او حاصلخيز. مردمانش اثنيعشري و از معارف انساني دور و از حظايظ روحاني مهجورند.
و قائن اطلاق ميشود بر يک ناحيه از نواحي خراسان که مابين سيستان و بلوک حاف و گوناباد و جوين است. بيشتر مردمانش زراعت زعفران مينمايند. در اطراف قائن، در دهاتش نظير قم امامزادگان بسيارند. اعيان و اشراف آن ديار از قديمالايام از قوم عرب بودهاند، و امراي عاليقدر آن از همان طايفهاند…
در صباح از قائن حرکت کرده، متوجه بيرجند شديم. چون شوفر ما هندي بود و در دزداب سرحدّ بلوچستان ميخواست توقف نمايد و در بيرجند هم کارهاي شخصي داشت، از ابتداي صباح آن روز، منظورش توقف در بيرجند بود، و از قائن تا آنجا هم دوازده فرسخ ميباشد. وقتي يک ساعت راه طي کرده، به آبادي رسيديم که نامش سه ده بود. در آنجا توقف کرده و بنا شد که بمانيم و بعد از ناهار حرکت کنيم؛ چه آنکه يکي از چرخهاي اتومبيل هم اصلاحکاري لازم پيدا کرد.
در وقتي که پياده شديم، شخص پيرمردي که در آن وقت لباس خاني – يعني کت و شلوار – داشت با تعليمي به دست نزد من آمد و از من احوالپرسي کرد و مقصد مرا پرسيد. گفتم: خيال به هندوستان رفتن دارم. گفت: لابد در بمبئي خواهيد رفت! گفتم: تا خدا چه قسمت کند. گفت: اگر سعادت داشته باشيد حتماً بمبئي مشرّف خواهيد شد. من گفتم: مقصود شما چيست؟ گفت: مقصودم اين است که در بمبئي مهدي وقت را زيارت نماييم. گفتم: مهدي وقت کيست و نامش چيست؟ تعظيمي کرد و گفت: حضرت محمدشاه آقاخان، روحنا فداه. تا اين کلمه را ادا کرد فهميدم که بايد اين شخص از اسماعيليه باشد، و من هم ميل داشتم که با اشخاص اين مذهب صحبت نماييم؛ از اين روي، با زبان گرمي و گشادهرويي درآمد صبحت کردم. معلوم شد که در حدود قائنات از مذهب اسماعيليه جمعي هستند که عقيده به شخص آقاخان دارند، و اين شخص هم يکي از رؤساي آنهاست. يعني اصلاً از شاهزادههاي قاجاريه است، و در اين آبادي نيابت از طرف آقاخان و مقام ارشاد از براي طايفه اسماعيليه حدود قائنات دارد…
اسماعيليه گويند: به اخبار متواتره معلوم شده است که حضرت صادق عليه السلام نصّ به امامت فرزند خود اسماعيل فرمود، و تا مادر اسماعيل در حيات بود آن حضرت زوجه ديگري اختيار نفرمود، چنانچه حضرت رسول و حضرت اميرعليهم السلام راجع به احترام خديجه و فاطمه زهرا نيز همين معامله نمودند.
و در وفات حضرت اسماعيل مردم اختلاف کردند. بعضي گويند: در زمان آن حضرت وفات يافت، و بعضي گفتند: بعد از وفات آن حضرت وفات يافت. اگر در زمان آن حضرت وفات يافت، در اين صورت فائده نصّ، انتقال امامت است به اولاد اسماعيل از امام جعفر صادق عليه السلام؛ چنانکه هارون که وصي موسي بود و در حيات موسي وفات يافت، نصّ خلافت به اولاد او انتقال يافت. و مسلّم است که حضرت صادق بدون اجازه و اذن خداوندي اين کار [را] نفرمود، و برخلاف اسناد به پدران خويش هم ممکن نيست که اين کار بنمايد، و بدا هم محال است، و نسبت جهل و غفلت به امام دادن عين خطا است، و نصّ هم به قهقرا برنميگردد. و در آنکه حضرت صادق عليه السلام در حقّ اسماعيل نصّ فرمودند شکي نيست، و شيعه اثنيعشريه نيز بر اين قائل هستند، و در کتب خود هم اخبار و احاديث دارند که آن حضرت نصّ در امامت اسماعيل فرمود.
و بعضي گويند که حضرت اسماعيل فوت نکرد، وليکن حضرت صادق عليه السلام اظهار کرد فوت او را، تا آنکه از مخالفان محفوظ ماند، و درصدد کشتن او برنيايند؛ و از همين راه بود که آن حضرت برحسب مصلحت، محضري قرارداد فرمود که فوت او به ظاهر شهرت پيدا کند. و نقل کردهاند که به منصور خليفه نوشتند که اسماعيل را در بصره ديدهاند و بيماري به دعاي او شفا يافت، منصور از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام استفسار نمود، آن حضرت همان محضر و مرقومات شهود را از براي منصور فرستادند. بنابراين، بعد از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام امامت به اسماعيل رسيد و پس از او فرزندش محمد بن اسماعيل امام شد، و امامت به اسماعيل ختم شد، و بعد از او ائمه مستورند و داعيان ظاهر، و عالم از امام ظاهر يا مستور خالي نباشد، و چون امام ظاهر شود حجّتش نيز ظاهر شود، و مدار احکام به ائمه هفت است، مانند ايام هفته و آسمانهاي سبعه و کواکب هفتگانه و طبقات زمين… و گويند: شيعه اثنيعشريه که ائمه را به عدد نقبا گرفتهاند اشتباه کرده اند.
و اسماعيليه محمد بن اسماعيل را امام مستور ميدانند، و داعيان از طرف او را در هر زمان، مهدي وقت خود دانند. و آنها را از جهت انتساب به اسماعيل، اسماعيلي گويند… آنچه را که در اين فرقه سير کردم در ايران و هند، بيشتر از آنها نميدانند چه ميخواهند بگويند، و بيشتر از اين حرفها در ساير فرقههاي اسلامي نشر دارد، و کمتر فرقهاي است از فرقههاي تشيع که اين حرفها را نداشته باشند، و همه از يک سرچشمه آب برميدارد.
ورود به بيرجند
در شب پانزدهم شعبان سنه مذکوره [موقع] غروب آفتاب وارد بيرجند شديم. شب را در منزل آقا شيخ هادي که از مجتهدين بزرگ آن شهر است مانديم. روزانه بعد را تا عصر مانده، حرکت کرديم از براي طرف دزداب (زاهدان)…
حاج شيخ محمد باقر بيرجندي
و از فضلاي بزرگ و علماي عاليمقدار معاصرين، حاج شيخ محمد باقر جاذري است. جاذر از توابع بيرجند است.
مولانا حاج شيخ محمد باقر از محدّثين کبار و اعاظم فقهاي آن ديار است.[۵]
در ايران، در علمالحديث، نويسنده نظيرش کمتر ديده، از جمله تلامذه حاجي ميرزا حسين فاضل نوري است. و از جمله مصنفات شايعه او کتاب کبريت احمر و ديگر کتاب مفتاح الفردوس است. کتب و رسائل ديگري دارد، و در زهد و تقوا نيز اوحد از مردم عصر خويش بود. معظماليه در مراجعت از هندوستان، اجازه مفصلي با ذکر ترجمه مشايخ در نقل حديث به نويسنده داده، شرح حالات خود را در کتاب مفتاحالفردوس مرقوم داشته. در سال ۱۳۱۵ شمسي هجري که نويسنده در اصفهان بود خبر وفات او را شنيد. عليه الرحمة.
آقا شيخ محمد حسين فرزند ارشد اوست که در بيرجند به امامت اشتغال دارند. او نيز از فضلاي ديني و از صاحبان ذوق سليم و طبع سرشار، و در نثر و شعر مهارتي دارد، و الحال به ترويج شرع مشغول است، و بيشتر از اشعار ايشان به طبع رسيده، و نويسنده از پدر و پسر هردو مهرباني و الطاف ايماني در زمان توقف در بيرجند بسيار ديده است.
حاج شيخ هادي بيرجندي
از جمله مجتهدين بيرجند آقاي حاج شيخ هادي است.[۶]
الحال قرب نود سال از مراحل زندگاني را طي فرموده، در حسن سليقه و روشني افکار، مانندش کم ديدهام. در فقه و اصول مجتهدي است مسلّم، و در عنفوان جواني در نجف اشرف چندي در خدمت مرحوم ميرزاي شيرازي حاجي ميرزا حسن، و چندي در خدمت مرحوم ملا محمد کاظم خراساني به تکميل علوم ديني پرداخته. سپس به وطن مألوف مراجعت نموده و الحال در گوشه انزوا خزيده است.
براي رفع خستگي دماغ، گاهگاهي به گفتن اشعار و غزليات و نصايح، اوقات صرف مينمايد، و علاوه بر مراتب اجتهاد، يکي از ادباي نامي است.
و از اشعار اوست در اينکه اسرار خلقت بر همه کس مجهول است:
موسي عمران به دهقاني گذشت کو زميني را به آهن ميبريد
تا فشاند تخم اميد و دهد کودکانش را به نوطي نو نويد
بهر روز نااميدي تا مگر رويد از خاک سيه تخم اميد
ديد در آن خاک تيره کرمکي که همي بر طينت خود ميتنيد
گفت موسي: کاي خداوند حکيم! از چه آوردي چنين کرمي پديد؟
سرّ خلق اين چنين کرمي چه بود؟ که پليد است و زمين از او پليد
گفت موسي را خدا کين کرم هم ميکند با من همين گفت و شنيد
که خداوند حکيم ذوالعلي از چه رو موسي بن عمران آفريد؟
که نداند سرّ خويش و سرّ او فرق ميندهد سيه را از سفيد
دل چو بسمل زين خطاب بيمناک در دورن سينه موسي تپيد
لب فرو بست و به زير لب فزود يفعل اللّه مايشاء مايريد
امير شوکة الملک
قرنهاي متمادي و ساليان دراز است که از زمان اواسط خلفا – بلکه از زمان مأمونالرشيد – رياست ايالت قائنات و سيستان در کف اقتدار امراي عالي شان که نژاداً از عرب حزيمه ميباشند قرار دارد، و به حسن تدبير، در هر قرني که يکي از جهانگيران عالم و يا از شهنشاهان ايران استيلا يافتهاند، سياست خود را به موافقت و اطاعت محفوظ داشتهاند، و در ازمنه ضعف سلطنت اين کشور، خود به استقلال زمامدار ملک بودهاند، و به واسطه آنکه خون مزاج آنها از حوادث روزگار محفوظ مانده، و نژاد ايشان به واسطه آنکه از اختلاط مصون بوده، صفات و ملکات و حسن عهد و وفا و فتوّت و کرم در خانواده ايشان حکمفرما ميباشد.
مير علمخان بزرگ در زمان ملوکالطوايفي بعد از نادرشاه، خدمتي بزرگ به ملّت ايران نمود، و الحال امير معظّم، سرکار امير شوکت الملک، امارت عظماي او در آن ملک برقرار است. و اين امير والاشان چندان به صفات پسنديده و مکارم اخلاق و نوعپروري و خدمت به دولت و ملّت آراسته [است] که در ميان مردم هوشمند ايران ضربالمثل شده. درويشان را دل به دست آورَد، و ضعيفان را به بخشايش زر و سيم بينياز و نيرومند، و فقيران دلخسته را توانگر نمايد. چندين باب مدرسه ديني و دبيرستان عالي از ماليه [خود] از براي تعليم و تربيت نوباوگان و دوشيزگان تأسيس فرموده، و مردمي که بويي از معارف و فرهنگستان به مشامشان نرسيده بود و قرنهاي چندي از آداب انسانيت و کمالات آدميّت بيخبر بودند الحال در دانش و بينش، از همّت اين بزرگ آيت آدميّت، از ساير بلاد سبقت گرفتهاند. از کشور ايران و ساير کشورها هرمسافري و رهروي [را] که از خاک قائن و بيرجند بگذرد به مهماني بر خوان احسانش بهرهمند سازد.
در هوش و ذکاوت و سرعت انتقال و احساسات، و تشخيص ما فيالضمير و سراير اشخاص از روي حدس و قيافه، نظيرش کمتر ديده شده. ذاتاً علماي باحقيقت و اهل ديانت و تقوا را دوست ميدارد. در عين بزرگي، به صفت تواضع آراسته، و معاشرت با بينوايان را ترجيح بر معاشرت… دنياپرستان ميدهد.
در حالت تجددمآبي و دماغنوراني روشن، جانب مذهب و اهل مذهب را هميشه دوست دارد، و خود به مبادي ديانت و حقايق شريعت عمل نمايد. نويسنده را با جنابش مؤالفتي بسيار بود و از صحبتش فائز شده، و الحق در آنچه به يادگاريش نوشتم بسيار کوتاه گرفتم، و آنچه بنويسم لايق شأن او نباشد.
اولاد ذکورش منحصر به فرد است، چه در عدد و چه در اوصاف پسنديده، که ميتوان گفت مصداق و بابه اقتدي عدي في الکرم و جوهره روان الولد سرّابيه اين اميرزاده معظّم در کوچکي سنّ و کمي عمر، در فراست و فتوّت و مردانگي، ره صد ساله ميرود. اميد چنان است که او نيز به ساليان دراز اين نام و نشان را که از نياکان هزار ساله به ميراث دريافته، در ظلّ عطوفت ربّاني به ادامه آن موفّق باشد.
شيخ ابراهيم فارابي
يکي از فضلاي بيرجند است که چندين سال در اصفهان در خدمت اساتيد فقه و اصول و حکمت و کلام با نويسنده حاضر ميشد، و در کمال علوّ همت و بزرگي و قناعت طبع، روزگار تحصيلات خود را به پايان رسانيد. سپس به مشهد مقدس مشرّف شده، و از آنجا به طرف بيرجند رهسپار گرديد، و در آنجا موردنظر و الطاف امير معظّماليه واقع گرديد، و يک نفر از تجار و اعيان آن شهر که اصلاً کرماني بود، شيفته مقام فضل و دانش او گرديده، دختر خود را به او تزويج نمود، و در آنجا متوطّن گرديد. زماني که در سفر دوم نويسنده در بيرجند وارد شد، به ديدن آمد. من از ملاقات اين فاضل معاصر در چنين شهري نهايت خوشوقت و مسرور گرديدم؛ چه آنکه اين رفيق فاضل و صديق محترم، علاوه بر کمالات و فضل و دانش، به صفات آدميت و فضايل انسانيت آراسته است. الحال قرب چهل سال از مراحل زندگاني را طي فرموده است، و به تدريس علوم ديني… اشتغال دارد.
ورود به دزداب (زاهدان)
در شب نيمه شعبان در سنه مذکوره وارد در دزداب شدم. اين راه به واسطه کمي آبادي، از براي مسافرين و شوفر، به خصوص در تابستان، از شدّت گرمي آفتاب بسيار سخت است. دزداب از بعد از جنگ بينالمللي ساخته شده. ابتدا قنات مختصري بوده که راجع به سردارهاي بلوچي بوده، و به واسطه خط آهني که انگليسيها کشيده بودند، و اين نقطه منتهي خط آهن بوده، به تدريج در ظرف بيست سال، چند تجارتخانه از تجّار مشهدي ساخته شده. از جهت محل چندان قابل اهميّت نيست، ولي از باب مرکزيت بندري و گمرکي و تجارت هندوستان، به خصوص قند و شکر و چاي، اهميّت دارد. الحال قرب سه هزار جمعيت در آنجا ساکن ميباشند، و ساختمانهاي حسابي از روي اسلوب هندسي ساخته نشده است. اين جمعيت مرکب است از قليلي هندوان بتپرست، و قليلي از جماعت سنگان، و قليلي از اهل تسنن، و مابقي از شيعه ايراني و بربري. تجّار آن با کسبه، بيشتر از اهل يزد ميباشند.
چون وارد دزداب شديم، جماعت تجّار مشهدي که سابقه اي از وعظ و خطابه من داشتند، خبردار از ورود من شدند. نهايت اظهار مسرّت کرده، منزلي تعيين کردند، و بنا بود که دو روز بعد از ورود، که روز حرکت قطار آهن بود براي هندوستان حرکت نماييم. اهالي اصرار زياد بر توقف نموده و ممانعت از رفتن نمودند. برحسب خواهش آنها بنا بر توقّف شد.
وصف بربر و قوم هزاره
اين محل کوچک، اختلافات مذهبي بسيار در او بود. اگرچه هندوان با اهل اسلام صحبتي از جهت مذاهب نداشتند، و همچنين سنگان تبليغات ديني و مذهبي نداشتند، ولي در ميان اهل سنت و جماعت و شيعه اختلاف شديد بود، به حدّي که اسباب مزاحمت يکديگر [را] فراهم ميکردند. به خصوص جماعت بربري با سنّي افغاني، که در اغلب اوقات در زد و خورد بودند. اگرچه در شهر اين نزاع کم بود، ولي در صحرا و بيابان، در بسياري از روزها ميان شبانان و زارعين، به عنوان مذهب، کشتار از طرفين ميشد. به خصوص در ميان طايفه بربري، تعصّب تشيّع، و در ميان مردم افغان، تعصّب سنّي بوده، در نهايت، اشتداد دارد، به حدّي که در کمتر محلّ شيعهنشين و سنّينشين اينگونه عصبيتها ديده ميشود.
بربر… از طرف مشرق محدود است به ولايت چترال و کوهستان بدخشان، و از مغرب به ملک خراسان، و از جنوب به کشور زابل و کابل، و از شمال به ارض طخارستان، و تمامي بلادش کوهستان، و در نهايت سرما، و زراعت در آن ديار بسيار کم است؛ از اين جهت مردمانش اغلب فقير و قليل البضاعة هستند، و بسياري از مأکولات آنها از گوسفندداري و گوشت گوسفند اداره ميشود، و لباس آنها نيز از پشم و پارچههاي دستباف خشن است. هرقدر از جهت آبهاي گوارا در راحت و لذّت هستند از ساير لذايذ دور ميباشند. نمک در ميان آنها بسيار کم است به دو معني. مردمانش همگي گندمگون، ولي در قيافه بسيار شباهت به مغوليها دارند [با] چشمهاي کوچک و ابروهاي بسيار باريک و کوسج.
و جهت آنکه اهالي اين بربر را قوم هزاره گويند مطالبي شنيده شده که بيشتر به افسانه نزديک است. و آنچه در ميان غلات از شيعه آنها معروف است آن است که بندي در ملک آنها است که مابين دامنه کوه براي جمع شدن آب باران و دفع سيل کشيدهاند، که معروف است به بند امير، و غلات آنها گويند: زماني اين بند ويران شد، و هزار نفر مرد در او کار ميکردند و نتوانسته جلوگيري کنند. ناگاه حيد کرّار اميرالمؤمنين عليه السلام از غيب پيدا شد، و آن بند را به قدرت خود ببست. و آن بند، هفت بند است که يکي از آنها بند قنبر غلام حيدر کرّار، و ديگر بند دُلدُل، و مابقي بند امير مشهور است. و آنچه معلوم ميشود اين [است که اين] تزريقات در دماغ آنها در زمان صفويه شده، و آنها به واسطه سياست کشوري، طرفين کشور را از مشرق و مغرب از قوم غلات و علياللهي قرار دادهاند، که اين خود يک سدّي در مقابل متعصبين از اهل سنّت است.
بربريهاي مشرق جمعيت زيادي هستند. قرب دوازده هزار نفر از آنها حنفي مذهب ميباشند، و قرب سي هزار از غلات، و قرب پانصد هزار شيعه غيرغالي.
در هر سال مردم بسياري از قسمت بربرستان واقع در افغانستان، و عدهاي از بربرستان واقع در ايران، به صرف گدايي، و پياده از براي مکه معظمه ميروند.
در ميان طوايف آنها نفاق بسيار است، چنانچه از حيث کسب و پيشه، اختلاف بسيار است، ولي بسياري از آنها که در ايران سکونت دارند از جهاتي تربيت شده، و از غير ايرانيها امتياز دارند. نويسنده با آنها بسيار معاشرت نموده، گرچه از معارف انساني دورند، ولي در صفات ميهماننوازي بسيار ممتاز، و در شجاعت و تهوّر نيز از ساير مردم، و از [جهت] قناعت و صبر و بردباري هم نهايت فرق دارند.
در مقابل قوم بربري و عقيده مذهبي، قوم بلوچ و افغانند که آنها در عصبيّت مقابل غلات از بربريها ميباشند… از اسلام غير از نام پيغمبر اکرم صلي الله عليه وآله و خليفه ثاني چيز بر زبان ندارند… نويسنده با بسياري از مردم بلوچ معاشرت کرده، آنها نيز در مهماندوستي امتياز دارند.
گزارش ايام توقف در دزداب
پس از آنکه در دزداب توقف حاصل شد، جماعت شيعه اظهار داشتند که شبها يک سلسله نطقهاي مذهبي در اطراف حقايق ديني گفته شود. چون محل معيّني نداشته، يک سالن که از براي سينما بود از براي اين کار معيّن نمودند، که شبها يک ساعت سخنسرايي در اطراف موضوع مذهب شود.
من نيز به شروطي پذيرفتم. از جمله آمدن ساير مذاهب بود براي شنيدن، به طور برادرانه و دوستي، به خصوص اهل سنّت و جماعت. آنها نيز پذيرفتند و در محل مقرّر، شبها مجلس وعظ و خطابه تشکيل يافت. سنّي و شيعه و بعضي از هنود حاضر شدند. مجمعي کوچک ولي در معني بزرگ بود؛ چون بسياري از پردههاي موهومعوامانه که از روي رخساره تشيّع و تسنّن برداشته شد، معلوم افتاد که هردو به اشتباهات بزرگي برخورد کردند، که مابهالنزاع که صد موضوع بود منتهي به يکي شد. آن هم بنا شد از طرفين، مِن باب آنکه در مقابل دو طايفه، دشمنان قوي هستند، اين موضوع مختلف فيه را مستور بگذارند. و مقرّر شد که يک روز اهل تسنّن در مسجد شيعه براي نماز بيايند، و يک روز هم شيعه به مسجد اهل سنّت داخل شود. در روز پنجشنبه و جمعه اين اجتماع مقرّر گرديد. پنجشنبه آنها در محلّ معيّن به نام تشيع حاضر شدند، و روز جمعه اهل تشيع در مسجد آنها حاضر شده، و در هر دو محل موضوع نطق، اتحاد اسلام بود. در روز جمعه تفسير سوره جمعه، و فلسفه اجتماع در روز جمعه گفته شد، و وجوبي که از آيه إذا نودي للصلاة من يوم الجمعه فاسعوا إلي ذکر اللّه و ذروا البيع ذلک خير لکم إن کنتم تعلمون و در سرّ اينکه در اين فرمايش خيريّت و توجّه به سوي ذکر خدا را معلّل و منوط به داشتن علم فرموده، و ردّ کساني که وجوب نماز جمعه را برداشتند، و اينکه ضعف اسلام در شيعه به واسطه عدم اعتنا به روز جمعه شده، و بزرگ نمايش ملّي اسلامي، تعطيلي روز جمعه آنها است، و اينکه تعطيلي روز جمعه علاوه بر منافع روحي و تقويت باطن، منافع عمومي اجتماعي و فوايد مادّي جسماني شخصي نيز دارد؛ چه آنکه هرگاه بشر هفتهاي يک روز دماغ و اعصاب و عضلات خود را در مهد راحتي درنياورد، قهراً خستگي غالب، و قواي روحي و جسمي تحليل، و جسم ضعيف، و دماغ خسته، و از اين دو اصل امراض مزاجي و مادي توليد خواهد شد، و در نتيجه بروز امراض، فقر و بيچارگي و خستگي روح و عقيم شدن افکار لازمه اوست. و اين کلمه در نهايت واضح است که آنچه در مرام مادي و روحي حکمفرما است اجتماع است، و در اسلام به قدري در مدينه از براي اجتماع در روز جمعه اهميت داده شد در زمان حضرت رسول اکرم صلي الله عليه وآله که در کتب شيعه و اهل سنّت هردو دارد که پيغمبر مقرّر فرمود که هرکه بدون عذر شرعي داخل در اجتماع روز جمعه نشود درب خانه او را بسوزانند، و او را بدين وسيله تعزير و تنبيه نمايند. در صحاح ستّه و در کافي و بحار و وسائل روايات راجع به اين مرحله بسيار است.
پس از ختم صحبت، آقاي سلمانزاده که يکي از تجّار محترم زاهدان (دزداب) و اصلاً از اهل يزد بود، براي ناهار از هردو فريق دعوت نموده بود. و اين اوّلين مجلس بود که در چنين سرحدّي، دو فرقه اسلامي که سالها و قرنها خصم يکديگر بودند بر سر يک سفره برادروار نشستند، و چون اين جلسه از روي محبّت تشکيل داده شده بود، فوق آنچه تصوّر شود لذّتبخش بود.
ماه مبارک در دزداب
ماه مبارک رمضان در پيش آمد. هر شب صحبتي راجع به يکي از موضوعات ديني بود. از جمله اشخاصي که همراهي فکري و کمکهاي روحي [داشت و] در اين مرحله با من بود توکل خان… بود. اين شخص تحصيلات علوم جديده را کاملاً تکميل کرده، و در فلسفه ديني نيز مهارتي داشت. از کتب فقه و حديث مطّلع بود. در عين تجدّد، نهايت عصبيّت مذهبي داشت. در جدل و خطابه استاد بود، و در اداره ماليه دولت به خدمت مشغول بود. از جوانان تحصيلکرده هوشمند، نظيرش کمتر ديده شده، و علاوه بر مراتب فضل و دانش، داراي يک روح عرفاني و حالت زهدي است که ابواب علايق فانيه را بر دماغ خود مسدود داشته.
از تجّاري که درخصوص اين جلسات ديني کمکهاي مادي داشتند، يکي ارباب مهدي يزدي بود. اين شخص در عين جواني، در تجارت همّت عالي داشت، و از ارکان آن محل بود. ديگري حاجي محمدکاظم اتحاديه. او نيز يزدي و مردي متّقي و سليمالنفس بود. عيد نوروز سلطاني مصادف شد با شب بيست و هفتم ماه رمضان. در آن شب جشني تشکيل داده شد.
پس از انقضاي ماه صيام، تصميم حرکت براي هندوستان پيش آمد. در اين اوقات، اعلان تشکيل جلسه کنفرانس آل انديا شيعه انتشار يافت، و کاغذ دعوتنامه از صدررامپو که در آن سال در تحت رياست او منعقد ميشد از براي نويسنده رسيد، و از کلهنو، از مدرسةالواعظين از طرف مولانا نجمالحسن شمسالعلماء دعوتنامهاي از براي مدرسه مذکوره، به توسط بابو عبداللّه جان به نظر رسيد.
اين دو دعوت نامه، ضميمه بر مقصد من شد. از طرف تجّار زاهدان، و از طرف بربريها پانصد تومان وجه براي حقالزحمه ماه صيام آوردند. مخارجات ايام ماه صيام نيز در عهده آنها بود. صورت مخارجات هم قرب ششصد تومان بود؛ زيراکه پنج نفر در زاهدان دائماً با من بودند، و در افطار و سحر هرمرتبهاي قرب ده نفر الي بيست نفر براي غذا خوردن حاضر بودند.
در روز سهشنبه هفتم شوّال امر تذکره تسويه شده، تصميم حرکت گرفتيم.
حرکت از دزداب
در روز مذکور از طرف تجّار، در استيشن خط آهن، لوازمات پذيرايي فراهم آمد، و از طوايف مختلفه اهل سنت و جماعت نيز با جماعت شيعه در بدرقه آمدن متّحد شده بودند. بيش از هزار نفر تا استيشن آمدند، و عکسهاي يادگاري برداشتند، و بليط اطاق درجه اوّل گرفتند که در هرجا خواستيم توقف نماييم تا بيست و چهار ساعت حق داشته باشيم، و سپس با قطار ديگري که ميرسد از براي نقطه مقصود حرکت نماييم. و نقطه مقصد را شهر کلکته قرار داده بودم، به مناسبت ورود در کنفرانس ال انديا شيعه. يک ساعت به ظهر توديع کرده، حرکت کرديم. اطاق مخصوص قطار آهن ما که درجه اوّل بود بدين وصف است: قابل سه نفر مسافر بيشتر نبود؛ زيراکه اطاق خصوصي بود. من دو نفر از اشخاص که از دزداب بنا شد همراه من باشند، يکي حاج سلمانزاده، و ديگري بابو عبداللّه جان، که خود از اهل هندوستان بود براي راهنمايي، و دو نفر نوکر که يکي از مشهد برداشته بودم و يکي هم از دزداب. آن دو نفر در اطاق درجه دو که نزديک به همين اطاق ما بود سوار شده، و ما در اطاق مذکور. اين اطاق داراي سه تختخواب و چهار صندلي و سه عدد نيمکت که همه از پارچههاي مخمل عالي، و داراي فنرهاي خوب و نرم و چوبهاي رنگآميزي شده بود، و دو بادبزن برقي، و دو آينه قدّي، و يک حمّام عالي با لوازمات داشت. حولههاي متعدد و اسبابهايي براي تنظيف که تمامي پاکيزه بود.
لوازمات اين اطاق از جهت صبحانه و ناهار و شام، از مهمانخانه همراه خط به ما ميرسيد، و دو نفر نوکر هم براي خود آزاد بودند.
ابتداي شروع در سير، تا يک شبانهروز، غير از بيابان و ريگزار و گاهگاهي استيشنهاي کوچک چيز ديگري ديده نميشود، تا وقتي که تدريجاً نزديک به شهر کويته ميشود، بر جمعيتهاي مسافرين در هر ايستگاه از مردمان بلوچي اضافه ميشود. تدريجاً دهات و مزارع و صحراها نيز زياد ميشود، تا وقتي که به شهر کويته ميرسد. در يک فرسخي، اين قطار تبديل ميشود به قطاري که از طرف کويته به طرف هند ميرود. اشخاصي که نميخواهند وارد کويته شوند در اينجا فرود آمده، در قطار هندوستان مينشينند. ما برحسب آنکه ميخواستيم قدري زودتر به مقصد برسيم، در رفتن به شهر کويته نرفتيم. تا آنجا فقط در اين راه چيزي که مورد تماشا بود تونلهاي داخل در کوهها بود، که قدرت بشري را مجسّم ميکرد، که از نيم دقيقه الي يک ربع ساعت هوا تاريک ميشد، و قطار از زير کوه در حرکت بود، و قرب بيست و پنج موقع اين راه اهميت دارد، از جهت بريدن کوه و عبور از درون آن.
ورود در خاک سند و هند
تا کويته جزء بلوچستان انگليس ميباشد، و اين شهر در حقيقت از شهرهاي جديد اين کشور است. از آنجا به تدريج هوا رو به گرم شدن، و خط آهن هرقدر رو به طرف هندوستان ميرود رو به سرازيري و انحطاط است. تدريجاً درختهاي جنگل پيدا ميشود. چون از بلوچستان داخل کشور سند ميشود، ابتدا جايي که قطار توقف کند و قابل ذکر باشد نيست، مگر آنکه اوّل ايستگاه سيمون ميباشد.
سيمون را به زبان سنديها سيموي گويند. قصبهاي است از قصبات سند، قرب ده هزار نفر جمعيت مختلفه افغاني، بلوچي، سندي در اوست. در آنجا کارخانه تعميرات و لوازمات خط آهن را ساختهاند. هوايش بسيار گرم بود. گنبدي کوچک بود، گفتند که در اينجا پيري مدفون است. بعداً که تحقيق شد، مزار لال شهباز رئيس درويشان جلالي است. و چون ابتداي گرمي هوا بود نهايت به ما سخت گذشت. درختهاي خرما و مرکبات بسيار دارد. الحال به ذکر شهرهايي که در هندوستان ديدهام ميپردازم. اوّلين شهر که وارد شديم حيدرآباد سند است.
حيدر آباد سند
شهري است کوچک، قرب پنج، شش هزار باب خانه در اوست. مردمانش مرکب از بلوچ و افغان و هندو ميباشند، ولي ارباب مکنت و ثروت و غلبه در مردمانش، شيعي بلوچي، و قليلي حنفي مذهب ميباشند. در عين ثروتمندي، خسّت طبع بر مزاجشان غالب است. نوعاً از معارف انساني دورند، چنانچه از لذايذ محروم.
هواي اين شهر گرم است و در جغرافياي قديم او را از اقليم دوم شمردهاند. رود سند از کنارش ميگذرد، و در بسياري اوقات در آنجا وبا و طاعون باشد، و گويا مرکز وبا از آنجا است. دهات و قصبات بسياري از مضافات اوست.
سکر
يکي از شهرهاي سند است. قلعه اي محکم دارد و مردمانش مرکب از هندو و مسلمانان و جماعت سنگان. اين شهر نيز مردمانش را از عوارف و معارف دور ديدم. رود بزرگ از کنار او ميگذرد، و يک پل آهنين که از مشاهده او عقل به حيرت افتد از طرف دولت انگليس بر آن پل کشيدهاند. يک ساعت از آفتاب برآمده بود که با قطار آهن از آن پل گذشتيم. هواي اين شهر از حيدرآباد قدري سردتر، و ميوههاي او وافرتر بود. قرب سه ساعت روز در آنجا توقّف قطار شد. ما پياده شديم و شب را براي سياحت مانديم. چيزي که قابل ذکر باشد نديديم. اين شهر را ابتداي اقليم سوم يعني در خط فاصل دوم از سيم نوشتهاند.
امرت سر
در طرف صبحي بود که وارد امرت سر شديم. اين شهر از شهرهاي ملک پنجاب است و کشور پنجاب را به مناسبت آنکه محل عبور پنج رود بزرگ است، پنجاب گويند. يکي از ايالات معظم هند است. در اين شهر نيز دو روز توقف نموديم. آب اين شهر از چاه و بسيار خوشگوار است. در جغرافياي قديم او را از اقليم سوم شمردهاند. هوايش سازگار و اطرافش تمام خرّم و دلپسند. قرب سي و پنج هزار باب خانه در اوست. در زمين هموار واقع است و جوانب چهارگانهاش از هر طرف گشاده. در اين شهر طايفه سنگ بر ساير طوايف غلبه دارند و عمده، ارباب ثروت و تجارت ميباشند، و سپس مردمان هندو، و سپس اهل سنت و جماعت، و سپس شيعه اماميه. صورتهاي مليحه و ارباب صباحت منظر در ميان مردمش بسيار ديده ميشود. موهاي مشکي، آب نوس، چشمان سياه، اندامهاي متناسب.
بانک شاه رئيس مذهب سنگان از آن شهر ظهور کرده؛ از اين جهت اين طايفه علاقهاي را به اين شهر دارند که هنود به شهر بنارس، و اهل سنّت به مدينه منوّره، و شيعه مذهب به نجف اشرف دارند، و اين طايفه از ساير بلادي که هستند به زيارت در هر سال بدين شهر ميآيند.
درياچه بزرگي که تقريباً پانصد متر مربع ميشود در وسط اين شهر است، و در ميان آن گنبد بسيار عالي که به نقوش مختلفه از طلاهاي رنگارنگ منقّش شده ساختهاند، و شايد بيش از صد هزار مثقال طلا در آنجا به مصرف رسيده، و گويند که نانک شاه در آنجا غائب شده، و بعضي از دانايان اين مذهب گويند: در اينجا بدن او را سوزانيدهاند. در اين محل خدّام و متولّيان بسياري هستند که در شبانهروز يک عده آنها مشغول ساز زدن ميباشند، و گويند: به [سبب] اين عمل، شب و روز روح نانک در آنجا حاضر شده و از مريدان خود خشنود ميشود. و موقوفات زيادي دارد که به مصرف زوّار فقير ميرسد، و در هر سالي بيش از کرورها روپيه از بابت نذورات در آنجا آمده و در تحت نظر متوليان به مصرف معيّن ميرسانند. و مريدان بانک شاه را در آنجا سنگ به کسر سين مينامند.
ذکر نانک و عقيده نانکيان که سنگان باشند
آنچه را که نويسنده از آنها شنيده اين است که گويند: در زمان پادشاه ابراهيم خان بن سلطان سکندر لودي که جماعت افغان بر ملک پنجاب فرمانفرما بودند، دولت خان افغان از امراي ابراهيم بود، و نانک در نزد او به شغل انبارداري مشغول بود. گاهي سيد حسن نام که در لباس درويشي بود در او تصرّف نمود (و بعضي از آنها گويند که سيد محمد عرفي نيز از مريدان او بود ولي در تاريخ تفاوت دارد) بانک آنچه از غلات در دست داشت همه را به تاراج داد و از علايق زن و فرزند خود را آزاد ساخت و روي به وادي تجريد نهاد. دولت خان او را براي پرسش حاضر ساخت ولي چون در او حالت درويشي ديد دست از او بداشت. بانک شروع در رياضت کرد و همي در تقليل غذا بکوشيد. سپس غذاي خود را منحصر به خوردن شير نمود، و پس از آن به اندک روغني کفايت کرد. او را هم به تدريج ترک کرد تا آنکه فقط به استنشاق هوا اکتفا نمود. در آن هنگام به مرتبه پونآبادي – يعني مرتاض غذانخور – رسيد. مريدان بسيار در اطراف او گرد آمدند. پس از زماني کتابي از براي آنها اظهار داشت و نام آن کتاب پيکوکت است.
کتاب نانک شاه و عقايد او
اين کتاب به زبان جتيان – يعني روستايان و دهقانان – است. ابتدا اثبات توحيد و خالق آسمان و زمين را در او نموده، سپس افلاک و ارضين را غير متناهي شمرده و حلول و اتحاد که در ديانت هنود است [را] انکار سخت کرده و گويد: تمام پيغمبران به واسطه عبادت خداوندي به مقام بزرگي رسيدند، و هرکس از اتباع هر پيغمبر به دستور او رفتار نمايد او نيز به خدا راه دارد. و تمام اهل کتب آسماني را اهل نجات داند، و خوردن گوشت خوک و گاو و شراب را حرام نموده، و اذيّت به جاندار و نوع بشر را از بزرگترين گناهان قرار داده. و در حقيقت در اين کتاب مخلوط کرده احکام بسياري را از اسلام، و احکام چندي را از مذهب هنود. و بنيان تمامي مطالب خود را بر پايه عرفان و تصوف قرار داده است؛ از اين جهت مولوي رومي و حافظ و سعدي و عرفي – از عرفاي اسلام – در ميان مريدان او بسيار محترم باشن،د و نويسنده تمام کتب اين اشخاص را در دست آنها ديده که با خط ايراني [بوده] و ترجمه به زبان پنجابي نمودهاند، و رام سنگ که با من رفاقت نموده بود از هريک نسخهاي به من داد که الحال موجود است.
و در ميان مريدان او مسلّم است که نانک طريقه اسلام ميپيموده، و از بتخانه احتراز داشته. جانشينان نانک يکي از آنها گروه ارجنمل است. بعد از نانک گوشت خوردن در ميان اتباع او شيوع يافت. گروه ارجنمل منع نموده، و معلوم ميشود که اين جانشين از هندوان بوده؛ چه آنکه بانک فقط از گوشت گاو به مناسبت جذب قلوب هندوان، و از خوردن گوشت خوک بر قاعده اسلام منع کرده بود، ولي اين جانشين به کلّي گوشت خوردن را منع نمود.
ولي بعد از ارجنمل، پسرش که خليفه شد – و گروه هرکوبند نام داشت – دو مرتبه گوشتخوري را رواج داد، و اکثر از مريدان نانک طريقه گروه هرکوبند را در گوشت خوردن پيشه خود قرار دادند.
عقايد سنگان
جماعت سنگ – که در لغت ايشان به معني شير است، و تمام اتباع نانک اين کلمه را از براي خود ذکر مينمايند؛ چه آنکه خود را شجاعترين افراد هنود ميدانند – گويند: نانک شاه از افغان برنجيد و همت بر انقراض دولت ايشان گماشت، چنانکه در سال نهصد و سي هجري ظهيرالدين بابر پسر بايسنقر بن شاهرخ بن امير تيمور کورگان همت بر انقراض دولت افغان گماشت، و لواي عزيمت به صوب هندوستان برافراخت، و دولت ملوک افاغنه را از آن کشور برانداخت.
جماعت سنگان نيز گويند که چون نانک شاه خواست به عالم ديگر شتابد، مريدان خود را جمعآوري نمود، و اين نصايح و وصايا به ايشان نمود. گفت: بايد مريدان و پيروان من بت و بتخانه نروند، و با بتپرستان آميزش نکنند، ولي آنها را دوست دارند. و ضعفا و فقيران قوم را دوست دارند، و غذاي خود را گوشت و ماست و روغن قرار دهند، و سر و ريش و موي بدن را نزنند، و تن را از زانو به پايينتر نپوشانند، و از اختلافات ملّي احتراز نمايند، و دشمنان دين و ملّت را به قول و عمل قوي نسازند. از اين رو، اين گروه با آن تسلط دولت فرنگ بر آنها، در اظهار شجاعت برخلاف آنها احتراز ننمايند، والحال هم به همان مراسم و عقايد باقي باشند. و استعمال دود نکنند، و در ميان فرقههاي مذاهب با مسلمانان رايگان و مهربان باشند، خصوص با فرقه صوفيه خاکزاري، که به واسطه موي سر و شارب نزدن، آنها را از خود دانند. چون نانک شاه وصاياي خود را بيان نمود از دنيا برفت. مريدان او دو طايفه بودند از مسلمانان و هندويان. چون در خصوص جنازه خود وصيتي نکرده بود در ميان آن دو فرقه اختلاف پديد آمد. مسلمانان خواستند بدن او را به خاک بسپارند و طايفه هنود خواستند بسوزانند. اختلاف شديد و بازي خاک و آتش درگرفت. وقتي بر سر تابوت نانک شاه آمدند او را در تابوت نديدند. يک دسته گفتند: نانک شاه از نظر غائب شد، و طايفه ديگر گفتند که او را در خفا سوزانيدند. در همان حال در آن محل بر سر آن تابوت، بقعه عالي را طرح انداختند، و برکه مخصوص مربع را در اطراف آن حفر کردند، و عمق آن برکه نيز سي متر است.
مريدان نانک شاه را نويسنده مکرّر در بلد پنجاب ملاقات نموده، و با آنها حشر و آميزش نمود. چند روزي در مراجعت از کلکته در لاهور با جمعي از آنها رفاقت داشت، و براي آنها غزلهاي حافظ را تفسير نمود.
اتحاد و حلول به عقيده سنگان
بابا نانک شاه در کتاب خود، توحيدي که خدا را از جميع نقايص امکانيه منزّه ساخته نوشته است. اما بعد از او، خلفاي پي در پي که از براي او پيدا شد سنگان را رو به غلوّ سير دادند. خليفه بعد از او گروه نانک است، که به فرموده نانک شاه، او را گروه کوبند خواندند، و گويند که او از قوم سرين بوده، و در افغانستان رشد و نمو کرده بود. و پس از آن، امروالس از طايفه بهلا، و سپس رامداس که از گهريان مودهي بود گروه شد، و پسر او ارجنمل به جاي او خليفه گرديد. و در زمان او سنگان نهايت غلوّ کردند و گفتند که بابا نانک شاه خداست، و هرچه هست آفريده اوست. و گويند که خدا به صورت او خود را ظاهر ساخت، و در وقت ارتحال، در هيکل گروه کوبند حلول کرد، و پس از او در بدن امرداس، و بعد از او در جسم رام داس، و بدين موجب، به ارجنمل فرود آمد، و هر کدام را به ظاهر نامي مخصوص شد، و إلا در باطن يکي بودند، و هرکه ارجنمل را عين نانک شاه نداند کافر است و قتل او واجب باشد.
و از وقايعات تاريخي اين قوم در کشور هندوستان آن است که چون گروه کوبند وفات نمود و پسرش به جاي او خليفه شد، با لشکر شاه جهان پسر شاه جهانگير جنگهاي پي در پي رخ داد، و عاقبت نجات يافت و نتوانستند بر او غالب شوند.
گروه کوبند در علم خداشناسي از يگانه مردان اين فن بود. روزي يک نفر از سنگان از او پرسيد که خدا را در کجا پيدا کنيم؟ در جواب گفت: در هر خانه که نام گروه برده شود خداوند در آنجا حاضر خواهد بود.
از عادات سنگان است که هرکس حاجتي دارد نذر و نياز مينمايند و حلوايي پخته، در عبادتگاه خود حاضر ساخته و به نام گروه به يکديگر داده و حاجت خود را نام ميبرند و از گروه حاجت خواهند، و از ساير سنگان که در آن انجمن حاضر باشند مدد ميطلبند، و در عبادتهاي خود سازهاي مختلف زنند و از اشعار شعراي عارف کامل چون حافظ و مثنوي به صوت عالي ميخوانند. و در وسط معبد خود تختي گذارده و به انواع زينتها زينت نمودهاند، و بر روي آن تخت کرسي گذارده شده، و بر روي آن نيز رحلي گذارده، کتاب نانک شاه را بر روي آن گذاردهاند. و چون يک نفر در عقب آن رحل نشسته، از کلمات آن کتاب ميخواند، تمامي ايستاده و دست بر سينه نهاده و سرها به زير افکنده تا آن کلمات خوانده شود. سپس تعظيم به آن کتاب نموده، و بعداً به حالت سجود در مقابل آن کتاب افتاده، برميخيزند و حاجت خود را ميطلبند، و حلوايي که نذر کرده به يکديگر خورانيده، و همت از يکديگر در آن حاجت طلبيده، ميروند. و در اين عقيده با متصوّفه و نوع مسلمين دنيا شريک باشند؛ چه آنکه عقيده اسلامي نيز همين است که چون جمعي کثير دلهاي خود را متوجّه امري سازند و از خداوند درخواست نمايند برآورده خواهد شد، بلکه کتب آسماني به اتباع خود، همه اين وعده را دادهاند.
و ديگر از عقايد سنگان اين است که تمامي مريدان بابا نانک به بهشت روند، و بهشت خاص ايشان است، چنانکه مسلمانان نيز همين عقيده دارند، بلکه هرديني همين عقيده [را دارد] و همين وعده را به خود به طور حتم ميدهد.
قاعده سنگان اين است که هرکس بر آنها وارد شود و نام گروه ببرد او را اکرام نمايند، حتي آنکه اگر دزدي در خانه آنها وارد شود و نام گروه به زبان جاري سازد آن دزد را اکرام کنند…
ترقّيات و تعاليات سنگان
اين طايفه در دوره شاه عالمگير بن شاهجهان – که تاريخ او در تواريخ هندوستان مرقوم است – ترقيات کامل و فتوحات شاياني نمودند. اکثر اهالي پنجاب و نواحي آن را مغلوب ساختند؛ چه آنکه در آن ايام، سلطنت آل تيمور در آن کشور به واسطه بروز و ظهور نفاق، ضعف و سستي به خود گرفته بود، و در آن هنگام هم دوره رياست گروه کوبند بود که بر روي سکههاي او نقش زدهاند، و يک وتيغ و فتح و نصرت بيدرنگ يافت از نانک گروه کوبند سنگ. در اواسط قرن سيزدهم اسلامي بر کشمير و ملتان و ملک پنجاب غالب آمدند، ولي الحال در تحتالحمايه دولت فرنگ، و در شکنج دولت انگليس ميباشند، و به جز تجارت و زراعت از اساس سلطنت بر آنها چيزي نيست. معالوصف در ملک پنجاب، اين طبقه بيش از ساير طبقات، رسومات ملّي خود را محفوظ داشتهاند.
ورود به شهر لاهور
اين شهر از شهرهاي بزرگ ملک پنجاب است و از بلاد قديمه به شمار ميرود. هميشه از ايام، دارالملک راجههاي با اقتدار و سلاطين نامدار بوده است. الحال که در تصرّف دولت انگلستان است بر زيبايي و عظمت آن از جهاتي افزوده شده، مخصوصاً ايستگاه راهآهن که در جنب اين شهر ساختهاند يکي از ايستگاههاي باشکوه و باعظمت دنيا محسوب است [که] اقتدار دولت را کاملاً نمايش ميدهد [و] نگاهکننده را عظمتي رخ ميدهد که به حيرت فرو ميرود.
در طرف صبحي بود که وارد اين شهر شديم. در جغرافياي قديم اين شهر را از اقليم سوم گرفتهاند. مردمان قوي هيکل، بلند بالا و گندمگون دارد، و از صباحت منظر کاملاً بيبهره ميباشند. اطراف اين شهر، گشاده و نشانهاي از بهشت است. در ميان مردم آنجا اين مثل در زبانها شهرت دارد: اصفهان نصف جهان [است] اگر لاهور نباشد. هوايش اندکي به گرمي مايل [است] و رود عظيمي از کنار آن ميگذرد که پل آهنين که نهايت جالب توجه است بر او بسته شده.
وصف شهر لاهور
گويند که در زمان سلاطين گورکاني و آل تيمور چندان بر عمران اين شهر افزوده شده که شش فرسخ در شش فرسخ بوده است، وليکن بعد از فتنه نادرشاه در هندوستان، به تدريج رو به خرابي نهاده است. لاهور در هندوستان به مثابه اصفهان است در ايران، از جهت آثار باستاني که عموماً از بناهاي سلاطين تيموريه است. آنچه را که به نظر نويسنده رسيده در اينجا مرقوم ميدارم.
در اطراف شهر بارويي بود که بسياري از آن خراب است، و آنچه باقي مانده از گچ و آجر و برجهاي محکم بسته شده، و خانهها نيز از گچ و آجر، و اغلبي در امروزه به طرز معماري فرنگ ساخته شده است، و بيشتر سه طبقه الي چهار طبقه است. قرب هفتاد هزار خانه به نام لاهور است که اين شهر را تشکيل ميدهد، و خانههاي شاهزادگان و ملوک تيموريه که الحال از جمله آثار عتيقه اين شهر است نوعاً از سنگهاي مرمر سفيد و سنگهاي شبه سماق ساخته شده.
نارين قلعه
از جمله بناهاي شگفتآور که ميتوان گفت در تمامي شرق نظير آن ديده نميشود، نارين قلعه است، که آنچه بخواهم بنويسم شايد در نظر خواننده راست نيايد، و با اسقاط بسياري از آنچه بايد بنويسم که از ده جمله، يکي نوشته شود، اين است: اين قلعه در شمال غربي اين شهر واقع است، و از طرف مشرق به شهر متصل شده، و از طرف غرب منفصل ميشود به مقدار صد و بيست گام، و از طرف شمال به قرب ششصد گام از رود بزرگ فاصله دارد، و قلعه اين ارگ، حصارش قرب شش هزار گام ميشود. اين حصار تمامي از سنگ سرخ تراشيده شده است که خيلي شبيه به سنگهاي سماق است.
بنيان اين محکم حصار، از بناهاي نورالدين جهانگير ميباشد که از سلاطين نامي آل تيموري در هندوستان ميباشد. داخل اين حصار، مخصوص نشيمن آن شهريار و سلاطين بعد از او بوده، که وقتي شخص داخل ميشود تماشاي آن بناها کاملاً شخص را به حيرت مياندازد. من تصور ميکردم عمارات صفويه در اصفهان در دنيا نظير ندارد. الحال که صورت اين بناها را ديدهام، هنوز عظمت و بزرگي و سليقه مردم شرق از نظرم محو نشده. اين قلعه مشتمل است بر ديوانخانه سلطنتي وسيع که داراي چهل ستون ميباشد، و آن ستونها از سنگ سماق يک پارچه است، و تختي که محل نشيمن پادشاه بود يک پارچه از سنگ سماق [است] که دو متر طول و يک متر و نيم عرض در بالاي فضاي اين چهل ستون گذاشته شده، و حمامي در اين ارگ ساخته شده که تمامي ستونها و سقف او از سنگ مرمر است، و حوضي از سنگ يشم دارد که از هفت پارچه تشکيل داده شده است، و حرمسراي سلطنتي در جنب آن داراي صد حجره است، و برجي که داراي هشت ضلع است، و صحن خانه و حجرات مربع است، و گويا تمام ديوارهاي آنها را قاليهاي گرانبهاي در بهترين نقشهها آويزان کردهاند، در صورتي که تمامي از سنگ است، ولي در روي آنها چنان حجاري و نقر کردهاند که از کمال جفتگيري، در روز، تشخيص قطعات مختلفه داده نميشود، نظير کاشيهاي معرق عهد صفويه، ولي اهميّت آن نقوش آن است که تمام گل و بوته و صورتهاي حيوانات همگي از سنگهاي مختلف تراشيده شده، و جاي آنها را در ستونها و ديوارهاي سنگي منقور کرده و نصب نمودهاند، و آن سنگها که نقشها از آنها صورت يافته سنگ عقيق و مريم و فيروزه و غيره است، و چنان ترصيع و منقور شده که در بدو نظر، نقاشي به نظر ميآيد. درهاي حجرات و بيوتات از سنگهاي مرمر يکپارچه قرار داده شده، و آن از صورت اشجار و گل و رياحين و صورتهاي طيور و حيوانات به طوري ترسيم شده که عقل را به حيرت اندازد. برج مثمّن را از آينههاي کوچک به طوري ساختهاند که غير از صورت عکس يا ديدن اصل، با قلم نميتوان وصف کرد.
مسجد جامع در لاهور
به فاصله دويست گام در داخله ارگ از طرف غربي، مسجدي ساخته شده که به قدر سي درجه ارتفاع صحن مسجد از زمين ارگ ارتفاع دارد. در طرف قبلي مسجد، سه گنبد از سر تا روي زمين از سنگ مرمر است، و دو مناره که از سنگ سماق ساخته شده. اطراف مسجد نيز از سنگ سماق و مرمر، ستونبندي و سقف بسته شده است. داخل گنبد، محرابي از سنگ رخام است که يکپارچه ساخته و حجاري شده است، و پنج هزار، بلکه شش هزار جمعيت در يک وقت در آن مسجد ممکن است نماز بگزارند، و نظير اين مسجد را فقط در شهر دهلي ديدهام. در ساير نقاط اسلامي نظير ندارد.
مقبره شاه جهانگير
مقبره اين پادشاه در سمت شمال واقع است. چنان شهرت دارد که يک کرورِ هند، روپيه صرف اين مقبره شده، و يک کرورِ هندوستان صد لک است، و هريک لک صد هزار روپيه، و هر پنج لک يک کرور ايران است. و مقبره وزيرش نيز در پهلوي آن است. قلم از وصف و توضيح آن عاجز است.
باغ شعله ماه
به فاصله يک فرسخ از شهر باغي است که آنجا را هم نميتوان با قلم معرّفي کرد؛ چه آنکه اين باغ داراي طبقات هفتگانه است که هريک طبقه فوق، از طبقه مادون، ده درجه ارتفاع دارد. و اين باغ مربع طولاني است. ديوارهاي آن از گچ و آجر و سنگ تراشيده است، و داراي عمارت و حمام و بناهايي است که نظير همان بناهاي نارين قلعه است، و سطح خيابانهاي آن باغ نيز از احجار رنگارنگ فرش شده و در نهايت استحکام است.
وقتي سياحتکننده نظر ميکند، به جاي آنکه يک نشاطي رخ دهد درهاي غم و اندوه و گرفتگي به روي بيننده باز ميشود؛ چه آنکه اين آثار را به دست بيگانگان مشاهده مينمايد، و حريمهاي آن شهرياران را عبرتگاه و آينه بياعتباري اين عالم مشاهده مينمايد. تمام اين بناهاي شگفتانگيز، حسرتهاي صاحبان و بانيان خود را که به زير خاک بردهاند معرفي مينمايد. از طرف دولت انگلستان در حفظ آن بناها اهتمام زياد به کار برده ميشود، و در هر سال کاملاً توجه بدان هست که دست فنا در آن آثار باستاني رخ ندهد، و براي تماشاگاه سياحان دنيا آداب و رسومي مقرّر نمودهاند که هرکس ميل تماشا دارد بايد يک بليط که دوآنه [مي شود] داده، و از مأمور موظّف براي اين کار گرفته، سپس بتواند داخل در اين بناها شود.
آقا مير سيد علي لاهوري
من وقتي وارد شهر لاهور شدم، لديالورود بر آن سيد محترم وارد شدم؛ چه آنکه سابقه داده بودند و او هم منتظر بود. وقتي وارد شدم، از تصادفات، امر عيش برادرزاده او در کار بود، و تمامي نوابها و بزرگان شيعه در آنجا حاضر بودند.
آقا مير سيدعلي، مجتهد شيعه اماميه است در لاهور. اصل آن جناب از قم ايران است. پدر بزرگوارش تفسيري بر قرآن نوشته که الحال ايشان هم مشغول اتمام آن ميباشند. در آن تفسير تمام اقوال و احاديث اماميه را در ذيل هر آيه مرقوم داشتهاند و سي مجلّد است، هريک جزء در يک مجلّد. الحال قرب هشتاد سال از سنّ او ميگذرد. شخص دانشمند و مطلع بر وضعيات کنوني دنيا ميباشد.
نوّاب محمدعلي خان
اين نوّاب از شاهزادگان تيموري است. مردي بلند همّت و افتخار شيعيان هندوستان ميباشد، ولي سالها است که با ساير نوّابهاي ديگر، روزگار به کدورت ميگذرانند، چنانچه اين نفاق در تمام طوايف هندوستان، به تحريک دست غير، فرمانفرما ميباشد، و زوال خود را فراهم مينمايند.
مدير مجله شيعه و ملاقات مبارکي با گاندي رييس مليّون هند
حاج ميرزا احمد علي يکي از فضلا و نويسندگان آن ديار بود که مجلّهاي به نام شيعه تأسيس فرموده بود. اين مرد فاضل، نهايت طرفدار شيعه، و در واقع زبان و چشم شيعه شهر لاهور است. مجله او هم به نام شيعه لاهور طبع و منتشر ميگردد، و ورود مرا در مجله خود به شيعيان لاهوري اطلاع داده بود؛ از اين جهت، بزرگان شيعه، در آنجا نهايت از ما پذيرايي کردند، و من نيز چند خطابه در آنجا ايراد نمودم. يکي راجع به اتحاد اسلام که در آن مجلس از رؤساي اهل سنّت و جماعت بسيار بودند، و گاندي رئيس ملّيّون هند نيز حاضر بود، و پس از خطابه، گاندي از جاي خود برخاسته، رو به من متوجه گرديد، و مرا در کرسي پهلوي خود نشانيد.
گاندي
اين شخص در لاهور براي اصلاح في مابين هندوان و سنگان آمده بود، و چون مرام او اتحاد تمام طوايف و ساکنين هند است، اين مجلس را نيز به امر او و نوّابان لاهوري، [متشکل] از تمامي رؤساي مذاهب هندوستان قرار داده بودند، و چون خطابه من در موضوع اتحاد مسلمين بود نهايت لذّت برده بود، و تفقّدات شاياني از من نمود، و براي تفرّج هم مرا در اتومبيل پهلوي خود نشانيد. وقتي من از مرکب فرود آمدم، مريدان گاندي شانههاي مرا ميبوسيدند؛ براي آنکه من پهلوي اين شخص نشستهام. ميتوانم بگويم که هيچيک از رجال بزرگان دنيا، چنين نفوذ کلمه و محبوبيت در حال حيات خود نداشتهاند. سيصد ميليون نفوس از هندو و مسلم، اين شخص را به نظر محبّت نگاه مينمايند، که لااقل صد و پنجاه ميليون آنها او را ستايش مينمايند. اين شخص در ابتدا رياضت بسيار کشيده، و روح خود را کاملاً قوي ساخته است که از هيچگونه واردات و حوادث، تزلزلي در روحش رخ نميدهد. غذاي او در اغلب شير بز و عدس پخته پوست گرفته است. اساس هستي او فقط پيراهن بلند و لنگي از کرباس ميباشد. داراي دو گوسفند و يک زن است، و مختصر اثاثيه اي که به پول هند بيست روپيه نميشود. گرچه در مذهب هندوان است ولي روح توحيدي او در نهايت، او را قوي و محکم ساخته. زهد و تقوا از روي حقيقت دارد، و با جنگ مخالف، و با ريختن خون کاملاً ضدّيّت ميورزد. اخلاقش اخلاق تصوّف است، و کردارش کردار اسلامي. ستايش بت را موهوم ميداند، ولي احترام بتکده را به مناسبت معبد ملّي لازم ميشمارد.
در همان مجلس، عقد اتحاد ميان فرقههاي مسلمانان و هندوان بسته شد، بدين شرط که هندوان مساجد مسلمين را محترم بشمارند، و در اطراف آن حرکاتي که مخالف با مذهب مسلمين است به جاي نياورند، و مسلمين نيز گوشت گاو را بر خود حرام دانند، و حرمت گاو ماده را منظور دارند، و برادروار در کشور هند زندگاني نمايند و در دفع بيگانه بکوشند.
و گاندي با يک دسته از مريدان خود، براي تعظيم و تکريم مسجد مسلمانان، در مسجد داخل گرديد و به قرآن و محراب نهايت احترام گذارده، و سپس بزرگان مسلمين با او وارد در بتخانه شدند، و آنها نيز احترام اين معبد را منظور داشتند، و لوازم عهدنامه معمول داشته شد، ولي افسوس که اين اتحاد مدّت زماني طول نکشيد که تبديل به يک نفاق بنيانکن گرديد، و آتش نفاق ميان کشور هندوستان، خرمن هستي هندو و مسلمانان را بسوزانيد، و همان بيگانگان که سالها است خون ملّت شرقي را به واسطه نفاق مکيده [و] آتش نفاق را دامن زده – به طوري که روزگار تاريخ او را نشان داده – طفل ديوانه مسلماني را تحريک نمودند که به توسط نيشکر بياحترامي به گاو نمود. چون هندوان آن بياحترامي را به گاو خود ديدند، آنها نيز تنبک و طنبور خود را برداشته، به درب مسجد مسلمانان رفته، شروع به تنبک زدن نمودند. يک دسته به حمايت گاو، و دسته ديگري به حمايت مسجد به هم آويختند و خون يکديگر را ريختند. يک مرتبه اين نزاع به ساير شهرها خبر داده شد، و در هر شهري نزاع کهنه شده و نفاق ديرينه تجديد گرديد، و سرتاسر کشور هند يکپارچه نزاع هندو و مسلمان رخ داد، به حدّي که شب و روز در معابر و کوچهها از يکديگر ميکشتند، و از ترس يکديگر در امان نبودند، و دومرتبه نتيجه به دست بيگانگان افتاد، و ملّت هندي را به دنيا به وحشيت معرّفي نمود که قابل هيچگونه استقلال نيستند، و ميان سني و شيعه نيز همين نزاع به صورت ديگري شعله زد، و اين دو فرقه نيز به جان و مال يکديگر ريختند.
شيخ عبدالعلي ترشيزي
از جمله طرفداران حزب شيعه در لاهور شيخ عبدالعلي بود. اين شخص نهايت در نظر عموم شيعه محبوبيت داشت، و در علم کلام نهايت ماهر بود، و علاوه بر آنکه اکثر کتب کلاميه اماميه را در حفظ داشت، فراست و قوّه تصرّف و حافظه غريبي داشت. در مقابل اين شخص، هيچيک از علماي هندوستان از اهل سنت نميتوانستند عرض اندام نمايند. اصل اين مرد از ترشيز خراسان، از يکي از دهات نيمفرسخي که توابع ترشيز بود ميباشد. در ابتداي جواني چندي مصاحب سيد جمال افغان بوده و در برز مشروطيت ايران خدماتي نموده. در ايام فشار محمدعلي ميرزاي قاجار به مشروطهخواهان، از ايران به طرف عراق عرب، و از آنجا به طرف هندوستان رهسپار گرديد، و در لاهور متوقف شد، و در ترويج مذهب شيعه کوشيد، و از طرف کساني که به نفاق ميان مسلمانان مايل بودند کمک بسيار ميشد. مناظرات و کلمات ايشان در جرائد هندوستان مطبوعاً منتشر ميگرديد، و در مراتب عرفان و علوم معقوله نيز استاد وقت بود. کمتر کسي را در هندوستان، در مناظره مذهب اماميه، با اين شخص برابر ديدم، و اسباب اين کار هم از براي او موجود بود. عموم شيعه اثنيعشريه هندوستان، اين شخص را به منزله چشم خود ميدانستند. نويسنده با او در زمان توقف لاهور نهايت الفت داشت.
ورود مبارکي در شهر دهلي هندوستان
پس از سياحت از لاهور براي شهر دهلي حرکت نموديم. در طرف عصر از ايستگاه آهن بيرون آمديم، وارد شهر شديم. اين شهر به چهار اسم خوانده ميشود: دهلي و دلهي و دلّي و شاه جهانآباد. الحال به منزله پايتخت هندوستان محسوب ميشود. اوضاع اين شهر از زمان تسلط فرنگ بسيار تغيير کرده، خيابانهاي عالي سمنتکاري و باغات بهشتآيين نوييني طرح انداخته شده است، و عظمت اين شهر هم در کشور هندوستان از جهت سابقه اهميت، کمتر از لاهور نيست، بلکه در زماني اهميت او بيشتر بوده است. و در کتب هندوان است که دملي به کسر دال و سکون ميم و لام با ياء آخر، و دلّي به تشديد لام در زمان باستان اندرپهت نام داشته است، و در دوره اوّل باستان، بارويي از ياقوت سرخ داشته، و در دوره دوم بارويي از زمرّد سبز داشت. و چون آن دوره گذشت، در دوره سوم، بارويي از طلاي سرخ بر او کشيدند، و در دوره چهارم از پولاد شد، و جهت آن اين بود که هرقدر مردم از خدا دور شدند آن ديوارها نيز تنزل کرد، و اعتقاد هندوان در سرزمين آن شهر، همان اعتقادي است که شيعه ايران راجع به زمين قم دارند. در وجه تسميه دهلي گفتهاند که منسوب است به شخص بناکننده آن در قرون اخيره، به اين معني که دهلي نام راجهاي است که آن شهر را تعمير يا از نو ساخته و به نام خويش مرسوم گردانيده و او را پايتخت کشور خود قرار داد. و پس از آن، مقرّ راجههاي بزرگ، و سپس مرکز سلطنت سلاطين اسلامي در هندوستان واقع شد، و آنچه از آثار سلاطين با عظمت، از قصور عاليه و بناهاي رفيعالبنيان ديده ميشود، تمامي از بناهاي سلاطين اسلامي است. و از زماني که جهان بن شاه جهانگير به تعمير او پرداخت نام او را شاه جهانآباد گذاردند.
در اين شهر، آثار بزرگواري و عظمت اين پادشاه و ملوک اسلام، همانا همان جلوه و شکوه را دارد که آثار سلاطين اموي در اسپانيا در نزد مردم غربي عظمت و جلوه دارد. آنچه در وصف نارين قلعه لاهور بيان شد، در اين شهر به اضعاف مضاعف است. گمان نميکنم کسي توانسته باشد از روي تحقيق، با قلم، شرح اين آثار را از عهده برآمده باشد، جز ديدن که يک صورت ظاهري نشان دهد. ديگر از رنج دست و فکر و زحمت و مخارجات و همّت بشري، بيننده را هم معلوم ديگري جز حيرت رخ نخواهد داد.
در زمان ملوک گورکانيه طول اين شهر دوازده فرسخ، و عرض او شش فرسخ بوده است. از تاريخي که نادرشاه افشار قدم بدان شهر گذارده، همان امري را قدم نادري بر آن شهر بخشيده که قدم افغانها در اصفهان بخشيد، و خرابيهاي آن تاکنون صورت آبادي به خود نديده است. اکنون قرب صد و بيست هزار باب خانه در اوست که همگي از آجر و آهن و گچ، بعضي به طرز معماريهاي سابق هند، و بعضي به طرز معماريهاي اهل فرنگ، از سه طبقه الي پنج طبقه ساخته شده است، و از عمارات عاليه وزرا و ملوک، در آن شهر بسيار به يادگار مانده است، که ديگر مهندس فکر از عهده طرح آنها نخواهد برآمد.
اين شهر از اقليم سوم است، و هوايش مايل به گرمي است. رودخانه بزرگي که سرمنشأ آن جبال کشمير است از طرف شمال شهر ميگذرد، و داخل رود گنگ ميشود، و از آنجا به اقيانوس هند ريخته ميشود. اين شهر از چهار طرفش در زمينهاي مسطّح هموار و جنگلهاي تو در تو واقع است.
نارين قلعه دهلي
در سمت مشرق شهر دهلي قلعهاي است که او را نارين قلعه ميگويند. رودخانه مذکور از طرف شمال رو به طرف مشرق اين شهر آورده و از کنار قلعه ميگذرد. چنين ارگي ديده ايام نديده، و روزگار مهندسين، چنين بنايي ديگر نخواهد زاييد. باروي اين قلعه از سنگهاي سماق مانند است که تمامي را تراشيده، از چهار متر الي يک متر عرض و طول نصب کردهاند، و چنان دروز اين سنگها به هم متصل شده که گويا ديوار ارگ از يکپارچه سنگ است. از مأموري که موظّف اين کار بود بليط دوآنه گرفته، با رفقاي خود وارد قلعه شديم. ابتداي ورود و مدخل آن قلعه، مانند بازارچهاي ميباشد که از سنگ تراشيده شده است، و سردرب آن [را] نيز از احجار سماقي دو طبقه نصب کردهاند. درون قلعه چندين عمارت است که تمامي از سنگ مرمر ساخته شده است. يکي عمارتي است که هشتاد ستون از سنگ مرمر زير سقف اوست، و آن سقف نيز از سنگ مرمر است، و تخت سلطنت بر فراز اين عمارت قرار يافته، و عمارت ديوان عدالت است. حجّاري اين عمارت، در وصف و بيان نيايد. صورت ترازويي نقش زدهاند که عدالت را به ملّت نمايش ميدهد، و در يکي از اين عمارات، اثاثيه اطاق سلطنتي هنوز باقي است. ظاهراً وساده و متکاي شاه عالم بن عالمگير است، که از پارچههاي هندي مخمل و زريباف است، و قلياني که از شخص او بوده، و نيقليان از جواهرات مختلف الالوان است.
آن اطاق به قدر چهار متر طول و سه متر عرض، از هر طرف سنگ مرمر که بلندي او نيز سه متر است قرار داده شده. يکي از اين عمارات، الحال موزهاي است که اشياء عتيقه در آنجا گذارده شده. از آثار چهار هزار سال قبل تا زمان عصر نادري، از کتاب و نوشتهجات و مجسّمه و ظروفات و آلات هر قرني موجود است. و يک عمارت ديگر از سنگ مرمر در زميني قرار داده شده، که تمامي، جاي تنگهاي مشروبات ميباشد. و حمامي از سنگ مرمر در طرف ديگر است، و يک مسجد از سنگ مرمر در داخله ارگ ساخته شده که مسجد مخصوص حرمسراي سلطنت بوده، گويا تمامي اين مسجد در يک قالب ريخته شده است.
در تمام عمارات سلطنتي، صورت طيور و حيوانات و گل و رياحين از سنگهاي رنگارنگ نقش زده شده که تمامي منقور است.
در بيرون ارگ خيابان فاصله شده، مسجد جامع است. سطح اين مسجد تقريباً از چهار طرف به قدر بيست درجه از سطح خيابان ارتفاع دارد. سردربهاي عالي رفيع براي او قرار داده شده که از پلهها بالا ميرود، تا آنکه وارد مدخل مسجد ميشود. صحن اين مسجد مربّع، و گنجايش بيست هزار جمعيت از براي نماز دارد. قبله مسجد سه گنبد و چهار مناره است. گنبد وسط بزرگ، و دو گنبد ديگر کوچک است. منارهها در دو طرف سه گنبد، و دو عدد در طرفين گنبد وسط است، که هريک از گنبدها در ميان دو مناره قرار گرفته شده. تمام اين گنبدها و منارهها از سنگ مرمر سفيد است، به طوري دروز آن جذب شده که گويا هر گنبدي کاسه چيني است [که] منعکس قرار داده شده. بناهاي اطراف مسجد از سنگهاي سماقي و مرمر، و سقفها تمام از سنگ سماقي است. احترام اين مسجد به طوري است که از درب ورود بايد پا را برهنه کرد و کفش چوبي مخصوص در پا نمود، و در نهايت، مواظب ظرافت و نظافت ميباشند.
مساجد ديگر معتبر نيز دارد که نظير آنها در ممالک اسلامي غربي ديده نميشود. آنچه نويسنده در بلاد اسلام ديده، مساجد مهمّ، يکي مسجد اموي است در شام، و ديگر مسجداقصي، و مسجد اياصوفيا در اسلامبول، و مسجد شاه عباس در اصفهان، و مسجد گوهرشاد در مشهد، و مسجد جامع دهلي.
اگرچه هريک از اين مساجد از بناهاي اوّليه اسلامي است از جهت رفعت، ولي هيچکدام را به مسجد دهلي نميتوان قياس کرد، به خصوص گنبدهاي او را که در سمت قبله اوست. چنين حجّاري در هيچ يک از مساجد اسلامي ديده نميشود.
قتل عام نادر در شهر دهلي
دو توپ از توپهاي نادري در نزديکي موزه دهلي ديدم. يادم آمد از شجاعت اين جهانگشاي ايراني. هنوز اسم نادر در ميان مردم شهر از زبانها محو نشده است. پس از آنکه با محمدشاه هندي جنگ کرد و محمدشاه را مغلوب ساخت، حالت غضب بر مزاج نادري مستولي شد، حکم به قتل عام دهلي نمود. در ميان مردم آن شهر چنين معروف است که نادر چهار لک نفوس زن و مرد و کوچک و بزرگ را از زير تيغ گذرانيد. سپس چون ديد نگاهداشتن هند کاري است مشکل، با محمدشاه صلح نمود. گويند: در آن مهماني که بعد از صلح، محمد شاه از نادر نمود، جواهرات به رنگهاي مختلفه در صورت مأکولات در سفره چيد. نادر دست دراز کرد و گفت: اينها قابل خوردن نيست. محمدشاه گفت: پادشاه ايران مگر جواهرات ميل نفرمايد؟ نادر گفت: غذاي ما همان غذاي سايرين، لقمه ناني است. محمدشاه گفت: من تصور کردم غذاي پادشاه ايران جواهرات است که اين همه زحمت به خود داده، از ايران به هند آمده. اگر غذاي نادر نان است مگر در ايران يافت نميشد؟ نادر از اين کلمه مدّتي در سکوت بود.
حکايت ميمون
حکايت ميمون که هنوز از نظرم نرفته و در شهر دهلي رخ داد دو حکايت است؛
يکي آنکه در خيابان، پيرمرد هندي کلاه عرقچين ميفروخت و در زنبيلي کلاهها را گذارده، در خيابان به دست گرفته، دور ميزد. گوشه خيابان نشسته بود [و] مشغول نان خوردن بود. يک ميمون در نزد او آمد. پيرمرد تغير سختي به ميمون نمود. آن ميمون کلّه خود را در زير بند زنبيل فرو برد و زنبيل را برداشته، بالاي درخت نارگيل برد، و از آنجا تمام کلاههاي پيرمرد را يک يک پاره کرده، به زير انداخت، و هيچ دسترس هم به بازگرفتن از دست او نبود.
حکايت دوم: آنکه صبحي از خواب برخاستم. مقابل منزل ما که فوقاني بود، خيابان و در طرف ديگر مسجدي بود. دو گربه بر روي بام مسجد دعوا و جنگ ميکردند. يک ميمون از بام بالاخانهاي که من در او بودم، به توسط سيم تلگراف، از عرض خيابان به بام مسجد خود را رسانيد، و به طور آهستگي که گربهها نفهمند قدمهاي خود را کوچک کوچک برداشت، تا وقتي که به گربهها رسيد، يک سيلي به صورت هريک از دو گربه زد و دعوا خاتمه پيدا کرد. گربهها پا به فرار گذاردند. ميمون به صداي آهسته شروع به خنده کرد. و اين بهترين صورتي بود که اين دعوا را بدون محاکمه خاتمه داد، و إلا اگر به طرز قانون ميخواست اين دعوا را خاتمه دهد، نه عمر ميمون کفايت ميکرد، و نه روزگار متداعيين وفا ميکرد، و بالاخره دعوا جزء ميراث به ورّاث ميرسيد…
مذاهب مختلفه و مردم دهلي
مردم شهر دهلي متوسط اندام و گندمگون و از صباحت منظره بهرهمند مي باشند. و جمعيت اين شهر مرکب است از چندين مذهب؛ اوّل: اهل سنّت و جماعت از اسلام که بر همه غالب ميباشند، و نوعاً در فروع پيروي از امام اعظم ابوحنيفه مينمايند، و کمي هم از مذهب مالک تقليد مينمايند. و ديگر شيعه اثنيعشريه است که آنها نيز شوکتي دارند. و ديگر شيعه اسماعيليه ميباشند. و يک عدّه از متصوّفه قادريه و چشتيه، و جمعي از مذهب وهابي که ابن سعود را که در حجاز است امام و خليفه و اولوالامر واجب الاطاعة ميدانند. و سپس گروه هندوان و بتپرستان ميباشند. و جمعي از جماعت سنگان و هندوان نيز به مذاهب مختلفه تقسيم ميشوند. و در اکثر اوقات نزاع و جدال مذهبي بسيار است.
نويسنده با بسياري از آنها صحبت نموده. روزي با يکي از محدّثين وهّابيه صحبت نمودم. تصوّر نميکرد که من شيعه اثني عشريه ميباشم و يا از اهل سنت و جماعت. من وقتي او را گرم صحبت نمودم و دل به او دادم و مطالب او را تصديق کردم، ورقهاي به من داد از ملّاهاي الرياض و سنجد و قضات وهابي عربستان. مضمونش اين بود که اهل سنت چندان از ما دور نيستند، به خصوص مذهب مالکي که آنها از سه مذهب ديگر اهل سنت به ما نزديکتر ميباشند، وليکن مذهب رافضي از ماها دورند، بلکه از حقيقت اسلام دور ميباشند، و ماها با چهار مذهب سنّت بايد متحد شويم و تا جان در قالب ما هست جدّيت کنيم تا آنکه رافضي و شيعه را از عالم دنيا برطرف نماييم. و اکنون تا اين حد موفّق شدهايم که در حجاز، قبور و بقاعي که شيعه ستايش ميکردند و به منزله بت بود خراب نموديم و از رسومات آنها جلوگيري و جمعي را کشتيم.
مذاکره با محدّث وهابي
پس از آنکه اين ورقه را به من نشان داد، ورقه ديگري نشان داد که جمعيت وهّابيه هند اظهار تشکرات خود را از اين تصميم و اتحاد خود را با آنها به سوي ابن سعود و ساير وهابيه حجاز نوشته بودند، و صورت آن ورقه چاپ سنگي بود، که معلوم بود از اين اوراق، بسياري براي جماعت وهابيه فرستاده بود. و الحال عين صورت آن ورقه در نزد من نويسنده موجود است.
من پرسيدم: آيا شيعه منکر قبله هستند، و يا منکر نبوّت، و يا منکر قرآن، و يا منکر سنت نبوي؟!
در جواب گفت: هيچکدام، بلکه منکر خلفاي راشدين ميباشند.
گفتم: آيا بهانه اي براي اين انکار به دست شيعه هست يا نيست؟!
گفت: بلي، آنها را غاصب ميدانند.
گفتم: آيا اين حرف را از خود گفتهاند يا از بعد از زمان رسول صلي الله عليه وآله بلافاصله اين حرف پيدا شده؟
گفت: از بدع شيعه است که از زمان ابن المطهر (علامه حلي) درآمده.
گفتم: پس صحيح بخاري که چهارصد سال قبل از ابن المطهر نوشته شده از چه مدرکي نوشته: فاطمه عليها السلام از دنيا رفت در صورتي که از خليفه اوّل و دوم غضبناک بود. بخاري دروغ گفته يا غضب فاطمه عليها السلام بيمورد بوده؟! اگر بخاري دروغ گفته پس چرا او را توثيق نمودهايد؟ و اگر غضب فاطمه عليها السلام مورد نداشته، قرآن براي چه او را جزء اهلبيت طاهره و مطهّره از رجس قرار داده؟
چون سخن بدين مقام رسيد گفت: اگر مباحثه و تشاجر در مذهب من حرام نبود جواب ميگفتم.
و با يک نفر ديگر صحبت نمودم. من از براي او از احاديث صحيح بخاري دليل آوردم. او وقتي چارهاي نديد گفت: اين احاديث موضوع است و اعتباري بر آنها نيست. آيات قرآن هم فقط به ظاهر صرف، معني آن را قبول مينمود و آنچه مخالف عقل بود ميگفت: ما نميفهميم.
معاودت از دهلي به لاهور
پس از چندي که در دهلي بوديم دومرتبه معاودت به شهر لاهور نموديم، به واسطه دعوتي که ثانياً از طرف نوّاب عاليجاه محمدعلي خان شده بود. در اين سفر تازهاي نداشتيم در لاهور، جز آنکه به قاديان از براي ديدن خليفه احمد قادياني رفتيم.
قاديان قصبهاي است از مضافات شهر لاهور. ميرزا احمد قادياني از آنجا ظاهر شده و اتباع او در تمام کشور هندوستان و بنادر ايران و در لندن بسيار ميباشند.
ظهور مذهب قادياني به دسيسه انگليسها شده. از آنجايي که قاعده انگليس براي استفاده شخصي، ايجادنفاق است در ميان ملل عالم، به خصوص در مللي که در مستعمرات او زندگاني مينمايند، و بالخصوص هندوستان، که از زماني که هند را جزو مستعمرات خود قرار داده، در ميان مسلمان و هندو بيش از چهل مذهب مختلف ايجاد کرده است. از آن جمله مذهب قادياني است که الحال قرب هشتاد سال است تبليغات خود را به قوه انگليسها در هند و لندن ادامه داده است، و تاکنون شايد چهار کرور اتباع اوست.
شخص ميرزا احمد، وضع زندگاني او نظير ميرزا علي محمد باب است که در ايران به تحريک انگليسها ادعاي بابيت نمود؛ چون کاملاً مزاج هر ملّتي را که چه نحوهاي از مذاهب مخترعه در آنها تأثير دارد ميدانند. ميرزا احمد مدّعي است که روح مسيح در من حلول کرده، و آن اخباري که در اسلام و کتاب انجيل است که مسيح در آخرالزمان به زمين ميآيد [را] در شأن خود قرار داد، و وفات مسيح را که نوع مسلمانها قائل نيستند او انکار کرد، و براي تقويت مدّعاي او، به تحريکات مذهبسازها در کشمير، محلي را قبر مسيح اولي قرار دادند و گفتند: مسيح را چون خواستند به دار زنند فرار کرد و به اين ملک آمد و در اينجا زن گرفت و پس از چندي وفات يافت. عدهاي هم مدّعي هستند که ما هم از اولاد مسيح ميباشيم.
و اخباري که مسلمانان دارند بر اينکه نبوّت بعد از خاتمالانبياء منقطع است [را] بدينگونه تأويل نمود که مقصود انقطاع رسالت است نه قطع نبوّت. و ديگر در مسأله معراج است که او را روحاني قرار داده. چهارم: موضوع معاد است که او را مانند معراج روحاني دانسته.
از لاهور تا قاديان به خط ريل (راهآهن) چهار ساعت بين راه است. در اين چهار ساعت به مذاکرات مذهبي با يک نفر از مبلّغين آنها [مشغول] بودم. به تمام معني از علم کلام و فايده بعث رسل و نتيجه مذهب در بشر، بيبهره بود. پس از ورود، به فاصله دو ساعت، در مسجد، خليفه ميرزا احمد را ديدم. وارد موضوع بحث نشد. دو کتاب به من داد. يکي از آنها حقيقةالوحي است که آيات عربي مانند در او بافته و نوشته است، و مقام اين مسيح آخرالزمان از اين آيات بر دانايان هويداست.
انا فتحنا لک فتحاً مبيناً (قرآن) فتح الولي فتحٌ (غيرمعلوم) وقرّبناه نجيّاً (قرآن) اشجع الناس (غيرمعلوم) ولو کان الايمان بالثريا لناله (اقتباس از حديث، ولي ناتمام) انار اللّه برهانه (غيرمعلوم المعني) کنت کنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف (اقتباس از حديث) يا قمر يا شمس انت مني و انا منک (کلام پريشان) تا آنجايي که ميگويد:
بورکت يا احمد و کان ما بارک اللّه فيک حقا فيک شأنک عجيب و امرک غريب الارض و السماء معک کما هو معي انت وجيه في حضرتي اخترتک لنفسي سبحان اللّه تبارک و تعالي زاد مجدک ينقطع ابائک و يبدأ منک و ما کان ليترکک حتي يميز اللّه الخبيث من الطيب اذا جاء نصراللّه و الفتح و تمت کلمت ربک هذا الذي کنتم به تستعجلون اردت ان استخلف فخلقت آدم دني فتدلي فکان قاب قوسين او ادني يححي الدين و يقيم الشريعة يا آدم اسکن انت و زوجک الجنة يا مريم اسکني انت و زوجک الجنة يا احمد اسکن و زوجک الجنة نصرت و قالوا لات حين مناص ان الذين کفروا و صدوا عن سبيل اللّه رد عليهم رجل من اهل فارس شکر اللّه ام يقولون سعيد نحن جميع منتصر
جماعتي را در هندوستان ديدم که وقتي ميخواستند تفريح کنند اين آيات را ميخواندند و بهترين تفريحات آنها بود.
و من آنچه در باطن فکر کردم اين اشخاص را دست تحريک ميگمارد که به اين کلمات و ادعاها مقام رهنمايان توحيد را مسخره و کوچک نمايند. ميرزا احمد شريعت اسلام را نسخ نکرده و مدعي است که من براي تازه کردن دين اسلام آمدهام. از اين جهت در آداب اسلام برحسب ظاهر کاملاً جديت در اعمال آن دارند، حتي آنکه روزي بر سر سفره ناهار بوديم، يک نفر از پيروان او وقتي خواست دست به سوي غذا دراز کند صداي مؤذن به گوشش رسيد، به فوريت دست از غذا کشيده، مشغول نماز شد. و از روي همين ظاهر شرع، پيروان او فريب خوردند، و غلام احمد هم که نام اوّلي او ميرزا بوده و بعداً به جاي ميرزا غلام گذارده، براي اظهار غلامي در مقابل حضرت احمد پيغمبر اسلام است. چنانچه اشعار مانندي هم در اين زمينه گفته است… در خصوص علّت گفتن اين اشعار در همان کتاب نوشته است که چون يک نفر از مذهب آريه سماج در بيانات خود کلمات توهين آميز نسبت به مقام محمدي صلي الله عليه وآله گفته، غلام احمد اين ابيات را در رد او فرموده، و پس از سه روز، بدون علت، شکم او پاره شده. و کشته شدن اين آريه سماج را يکي از معجزات غلام احمد ميدانند. پولهاي زيادي صرف تبليغات اين مذهب ميشود که عادي نيست و معلوم است که منبع مخصوصي دارد.
مذهب آريه سماج
به مناسبت اينکه اسم از آريه سماج برده شد توضيح اين مذهب به طور اختصار اين است که يک دسته متجدّدين از مذهب هندو ميباشد که نظير مذهب پروتستان است در ميان مذاهب نصاري. اين طايفه نيز از مذاهب تازه ميان مذاهب هندوان است که براي ايجاد اختلاف توليد شده، و مرام آنها رفع موهومات از ديانت هنود و شکستن کهنهپرستيهاي در مذهب است، و احکامات سختي که در ميان مذهب هندو است [را] از بين برداشته، از جمله عقيده هندوان اين است که غير هندو از هر مذهبي اگر خواست وارد مذهب بتپرستي و هندو بشود برهمن او را نميپذيرد و بدين ديانت قبول نميشود. مذهب آريه سماج اين حکم را انکار کرده و گويند: هرکس از هر مذهب وارد مذهب بتپرستي شد بايد او را پذيرفت.
و ديگر آنکه در مذهب هندوان تبليغات را جايز نميدانند، ولي آريه سماج واجب ميداند. و ديگر آنکه در مذهب هندو دهان خود را نجس ميداند و ظرف آب را هيچوقت بر لب نميگذارد، ديگري آب در دست او ميريزد و لب را بر کف دست ميگذارد. آريه سماج اين حکم را لغو کرده. ديگر گوشت خوردن است که هندوان حرام دانند، ولي مذهب آريه سماج جايز شمرده، و الحال در تمام هندوستان از کرور متجاوز ميباشند، و در تمام هند در هر شهري محفل و تبليغخانه دارند. و از جمله چيزهايي که نهايت با بتپرستان و هندوان مخالفت دارند امر لباس است؛ چون در ميان هندوان لباس مخصوص از شال به سر بستن و پيراهن و فوته است، ولي اين مذهب در لباس هم ترخيص داده که هر نوع لباس پوشيده شود کفر نيست و مانع ندارد. و به قدري هندوان با افراد اين مذهب عداوت دارند که اگر در پنهاني يک نفر از آنها را به دست بياورند حتماً خواهند کشت. و در طرز عبادات و بسياري از عادات با هندوان مخالفت مينمايند، و براي محافظت مجالس نطق و تبليغ آنها، از طرف دولت انگلستان پاسبان گذارده ميشود، و به عنوان طرفداري از اقليّت حمايت از آنها مينمايد.
حرکت از براي شهر لکنهوء به توسط خط آهن از لاهور در روز جمعه بود. روز شنبه وارد شهر لکنهوء شديم. با بعضي از مردم اين شهر از مشهد مقدّس آشنايي حاصل شده بود.
شهر لَکنِهُوء
لکنهوء به فتح لام و سکون کاف عربي و نون مکسوره و هاء مضمومه بعده الواو و بعده الهمزه، شهري است دلگشا و مدينهاي است روحافزا. چهار جانب او گشاده و در زمين هموار واقع است. در جغرافياي قديم او را در آخر اقليم سوم نوشتهاند. هوايش گرم و آبش سازگار و انواع حبوبات و غلّات در او فراوان است.
مردم اين شهر سه طايفه ميباشند؛ اوّل: هندوان، و دوم: شيعه اثني عشريه، و سوم: از اهل سنّت و جماعت حنفي مذهب. ولي در اين شهر، اقتدار با شيعه ميباشد؛ از اين جهت او را دارالملک تشيع و دارالايمان نامند.
وضع خيابانهاي اين شهر مثل ساير شهرهاي هندوستان [به] اسلوب معماري فرنگ است، و رود بزرگي از جانب او مي گذرد. مساجد و مدارس در اين شهر بيش از ساير شهرهاي هند است. گويند: قرب هزار امامباره دارد، يعني تکيهاي که براي عزاداري حضرت سيدالشهداء ساختهاند. مرحوم مير سيد حامد حسين از اين شهر است.
مير سيّد حامد حسين
مير سيّد حامد حسين که يکي از مفاخر بزرگ شيعه دنيا است و پدر او از نيشابور ايران بوده در شهر لکنهوء نشو و نما يافته.
اين شخص بزرگ کتابي در اثبات مذهب شيعه نوشته موسوم به عبقات الانوار. موضوع اين کتاب ردّ بر يک نفر از علماي اهل سنّت است که ردّي بر مذهب شيعه و تکذيب احاديثي که شيعه بدانها تمسّک نموده اند نوشته است. مرحوم مير سيد حامد حسين در ردّ اين کتاب، کتاب عبقات را مرقوم داشته و هر مجلّدي را در اثبات يکي از آن احاديث مقرّر نموده. بدين ترتيب که از علماي عامّه و صحابه کبار که از صدر اوّل اسلام تا عصر خود آن حديث را نوشته و يا روايت نمودهاند، تمامي را با اقوال علماي اهل سنّت در توثيق آنها، و شاگران هريک از علماي مصنّفين را با اسامي کتب آنها مرقوم داشته است.
يکي از مجلّدات عبقات را نويسنده شمردم، بالغ از سه هزار کتاب از اهل سنت در اثبات حديث أنا مدينةالعلم نام برده.
اسباب نوشتن اين کتاب را حکام رامپور و خيرپور و انجمن شيعه در لکنهوء فراهم نمودهاند، و از طرف سياستمداري نايبالسلطنه هند هم اقتضا چنين ميکرد که مخالفت ميان سني و شيعي اشتداد پيدا کند، و به نوشتن ردها بر عليه يکديگر، جامعه را مشغول نمايند.
مرحوم مير سيد حامد حسين را شيعه هند کرامات بسياري از براي او نقل نمودهاند، ولي نويسنده را عقيده اين است که بالاترين کرامت نوشتن همان کتاب عبقات است که از علماي متقدّمين و متأخّرين در شيعه کسي از عهده چنين تأليفي برنيامده است.
گويند که مير سيد حامد حسين مسافرتي به تمام ممالک اسلامي نموده و در کتابخانه سلاطين آل عثمان در اسلامبول و کتابخانه خديويه در مصر وارد شده و هر نسخهاي که به نظرش درآمده که براي مقصود مفيد بوده با پولهاي گزاف استنساخ نموده و يا عين نسخه را گرفته است.
کتابخانه آن مرحوم الحال در اين شهر موجود و برقرار است.
نويسنده در آن کتابخانه فوايدي به دست آورد، و الحال هم فرزند ارجمند باسعادت آن مرحوم در تتميم مجلّدات عبقات مشغول است.
مير سيد ناصر حسين
جناب مير سيد ناصر حسين فرزند مرحوم جناب مير سيد حامد حسين است. جامع معقول و منقول و در علم فقه و اصول استاد زمان است، و در علم حديث در ممالک اسلامي کمتر کسي مانند آن جناب است. عموم شيعه مذهب، مقام او را در هندوستان ارجمند شمارند و جمعي ربقه تقليد ديني از شخص او به گردن نهادهاند.
به صفت زهد و تقوا آراسته، و به فضايل و مکارم اخلاق و ملکات معنوي زينتبخش عالم روحانيت است. اوقات خويش را به تأليف و تصنيف ميگذراند. اکنون مجلّدات عبقات را به نوزده جلد رسانيده است. نويسنده از خدمتش بهرهمند گشته، قرب هفتاد سال است از روزگار شريف او ميگذرد.
از جمله اموري که مورد توجّه من شد در اين شهر، همّتي است که در تربيت مبلّغين و وعّاظ شيعه به رياست مولانا نجم الحسن به نام مدرسةالواعظين مصروف داشتهاند و فوايد بسياري حاصل کردهاند.
مدرسة الواعظين
در اين مدرسه پس از آنکه فارسي و عربي و انگليسي و زبان اردو تکميل شده باشد، به شاگردي اشخاص را ميپذيرند، و پس از ورود در تکميل زبانهاي مذکوره کوشيده و علومي که مدخليت در تبليغ مذهب دارد ميخوانند، از قبيل فلسفه ديني و علم کلام و فقه و اصول و منطق و جدل و خطابه و حديث و تفسير، و پس از تکميل، آنها را با حقوق کافي در اطراف هندوستان براي تبليغ ميفرستند، و بعضي از آنها در آفريقاي جنوبي رفتهاند و تاکنون بسياري را به مذهب اسلام وارد ساختهاند.
يکي از آنها شريف حسين بود که با بنده در سفر آفريقا مصاحب بود و از دوستان صميمي بنده بود. در هر سالي مخارجات اين مدرسه به نظر عموم شيعه هندوستان ميرسد و خدمات هريک از مبلغين و تأليفات و تصنيفات آنها مطبوعاً منتشر ميشود، و قرآن را به زبان انگليسي تفسير نمودهاند، و از جمله کتبي که در اين مدرسه شرح فلسفي به زبان انگليسي بر او نوشتهاند صحيفه سجاديه است.
و از جمله تکميلشدگان در اين مدرسه مولي سبط الحسن بود. اين شخص خدمات شاياني به مذهب شيعه نموده و خطابههاي جالب توجهي در شهرهاي هندوستان در تبليغ مذهب شيعه خوانده، و جمعي را در اين مذهب وارد ساخت. نويسنده با او کمال الفت داشت، و در سفر کلکته با من همراه بود.
مولانا شمس العلماء نجم الحسن
براي بزرگي او لقب شمسالعلماء کفايت است؛ چه آنکه اين لقب در هندوستان از براي عالمي است که در مراتب علوم و فضايل و کمالات و اخلاق، برتر از تمامي علما باشد، و الحق اين لقب از براي اين شخص سزاوار است. الحال مدّت زندگاني را قرب هفتاد سال رسانيده، و شيعه هند را اعتقادي کامل درباره اوست.
عقيده اين شخص اين است که امروز بايد از راه تبليغات، محسّنات دين اسلام را به عالم رسانيد، و پردهاي که بر روي حقايق اسلام به دسيسههاي دشمن در عرض هزار سال کشيده شده، به توسط نشر حقايق ديني برچيده شود، و اين مرحله جز به دانستن زبانهاي خارجه و علوم عصري راهي ندارد، و [با] طريقه قدما که فقط عمر خود را به تحصيل علم اصول و فقه تنها صرف کردهاند، در مقابل شبهات و حرفهاي امروزي نميتوان عرض اندام کرد، و علوم سابقه را با علوم امروزي بايد مخلوط نمود، و علماي اسلام هم بايد به قدر احتياجات عصري از علوم عصري دارا باشند.
در بسياري از بلاد هندوستان، مبلّغين اين مدرسه در تحت رياست و سرپرستي اين مرد بزرگ و دانشمند عظيمالشأن، مشغول تبليغات ميباشند. عمده مخارج اين مدرسه از طرف صدر رامپور است، و هريک از شيعيان متموّل هندوستان به قدر سهم خود کمک مينمايند.
و از شرايطي که با هريک از مبلّغين در وقت حرکت براي تبليغ مقصود مينمايند اين است که بايد شخص مبلّغ، غير از حقوقي که از طرف مدرسه به او داده ميشود، از اشخاص ديگر به عنوان وجوهات شرعيه و تحفه و هدايا چيزي نگيرد، و مهماني بيربط و بيفايده نرود. و در مقابل اين شرط، حقوق مکفي به او داده که زندگاني او را تأمين مينمايد، و به طور آبرومندانه حرکت مينمايد.
علومي که بر مبلّغين اسلام لازم است
نويسنده قرب يک ماه در آن مدرسه متوقف بود و با طلاب آن مدرسه خلطه و آميزش داشت. الحق اگر علماي ايران و نجف اشرف در چنين فکري بودند پيشرفتهاي روحي و مادي و معنوي مينمودند، ولي افسوس که نفاق در ميان ايشان مانع از تشکيلات چنين مؤسسه اي ميباشد. يک نفر از محصّلين مدرسةالواعظين پس از پنج شش سال وقتي بيرون ميآيد، از علوم قديم و جديد و تمام فنون تبليغات و دنياي کنوني کاملاً بااطلاع است، و با هر قومي به زبان خودشان ميتواند تبليغ نمايد. به عکس محصلين ايران که به نجف اشرف ميروند [و] بعد از بيست سال وقتي برميگردند زبان پدري و مادري خود را هم از دست داده، تقليد از زبان شبه عربي عراق مينمايند، و به غير از دوره اصول و بعضي از کتب فقهيه، مطالب ديگري که به درد تبليغات ديني خورده شود در دست ايشان نيست… و از روي همين نقطه نظر، امروز شيعه هندوستان به اهل علم نجف و ايران اهمّيّتي نميدهند، و هرکس به لباس عمامه در ميان آنها برود نظر خفّت بر او مينمايند، مگر آنکه پس از زماني بفهمند که علم او به درد امروزه مذهب ميخورد، در اين صورت قدرداني از او مينمايند. و حق با آنها است؛ زيراکه هرکس از عراق و ايران به هندوستان به لباس عمامه رفته هيچ هنري از او به جز گدايي و کلاشي نديدهاند، چه آنکه به عنوان وعظ و خطابه رفته، و چه آنکه به لباس و عنوان روحانيت. و نظري که سابقاً درخصوص اهل علم ايراني بود در امروز نيست؛ چه آنکه در سابق ايام، به خصوص عهد صفويه، مثل قاضي نوراللّه شوشتري و فاضل هندي و نظاير اين علماي متبحر در علوم بودهاند که هريک در سهم خود حلّال مشکلات علوم بودهاند، و آثار علمي که در آنجا ديده ميشود همه از طرف ايرانيان بوده، و در اين ايام در هر شهري از شهرهاي هند، نويسنده اشخاص متعددي را ديد که به عنوان واعظي و روضهخواني، کلّ بر مردم آنجا و سرگردان مانده بوده [و] اغلب گداهاي سده اصفهان بودند.
نويسندگان در شهر لکنهوء
از جمله نويسندگان که در شهر لکنهوء ملاقات شد خواجه امين اللّه و خواجه اسداللّه دو برادر بودند که روزنامه سرفراز را مينوشتند. اين روزنامه بسيار مهم بود در نظر بعضي، ولي جهات نظر منافع مادي را، از براي جلب منافع خود، بيشتر از واقعنويسي در نظر داشتند. ورود مرا با حرکت در هر شهر از شهرهاي هند مينوشتند، و بيشتر از بيست نمره، در يک ستون او شرح گزارشات مرا در روزنامه خود نوشتند، و از من تقاضا نمودند که در کلکته از براي دخول در شيعه کنفرانس داخل شوم، و من از آنها پذيرفتم که شرح آن خواهد آمد.
” متاسفانه الباقی کتاب را سایت اجازه نمی دهد در اینجا قرار گیرد “
