بسم الله الرحمن الرحیم
و این هم گوهری دیگر از درون صدف شهرستان و دارالعبادهی مبارکهی اصفهان
با سلام، کفران نعمت است اگر مبارکه را فقط با صنعت فولادش بشناسیم زیرا دُرهای ثمینی که از این دیار دانشپرور برخاستهاند هر کدام برای مردم نجیب و فرهنگ پرور مبارکه و بلکه اصفهان و ایران مایهی افتخارند.
هنوز بیش از یک هفته از رحلت جانسوز اندیشمند توانا و پزشک حاذق این خطه یعنی مرحوم دکتر سیدکمالالدین صفایی نگذشته است که چهرهی خرد و کلان آنجا بخواهد این فقدان را فراموش کند و شاهد این مدعا، جلسه ی ترحیمی است که به همت شورای محترم شهر و شهرداری محترم و ارادتمندان آن مرحوم در مسجد جامع مبارکه برگزار شد.
اما این درّ یکدانه را که انگار چند روح در یک بدن است بهتر بشناسیم:
در خانوادهی فرهیخته و مردمی خاندان موسوینسب مبارکه در سال ۱۳۰۸ به گواهی شناسنامه و در ۱۳۰۶ به گواهی پدر علامهاش نوزادی چشم به دنیا میگشاید که به حق قرّةالعین پدر و مادر و خاندان است. وی عصارهی علم و تقوا از پدری به نام آیتالله حاج سیدمحمدعلی که خود از نخبگان دانش و فقاهت است و همچنین وحید دوران و مادری به نام ربابهبیگم تویسرکانی که نامبرده افتخار فرزندی مرحوم حاج سیدمحمدباقر تویسرکانی را دارد متولد میشود و به قول معروف:
نسب از دو کس دارد این نیک پی[۱]
در ابتدا نظر بر این بود که نام یحیی را برای او انتخاب کنند ولی مادر او به خاطر سرنوشت حضرت یحیای نبی مخالفت کرده و او بالاخره به کمالالدین مسمی میشود.
نشو و نمای او و تحصیلات دبستانی و دبیرستانی کمالالدین در اصفهان بوده و در تمام مقاطع تحصیلی ممتاز و شاگرد اول بوده و جوایزی که همه ساله به خاطر موفقیت روز افزونش به وی اهدا میشود بعضا موجود است و در همان اوان کودکی و صباوت رشحات علمی پدر در ناصیهی او مشهود بوده و به قول شاعر عرب:
فیالمهدِ یَنطقُ عن سعادةِ جدّهِ
اثرُ النَّجابةِ ساطعُ البرهانُ
وی بعد از تحصیلات دبیرستانی وارد دانشسرایعالی شده و دانشنامهی لیسانس تجربی را با امضای مرحوم دکتر حسابی – که وزیر فرهنگ آنوقت بود- دریافت میکند.اما در این دورهی تحصیل است که تلاش کمنظیر و خودجوش او در رشتهی تحصیلی یا رشتهی گیاهشناسی با تجربههای او تلفیق میشود تا یافتههای علمی و تئوریک او با جمعآوری انواع گیاهان بیشتر رسوب ذهن گردد.
سیدکمال الدین هر روز صبح زود از خانه خارج شده و از کنارهی جویبارها و مزارع، گیاهان خودرو را دستچین کرده و با یک کولهبار پر به خانه باز میگردد. وی این گیاهان را خشک کرده و با ظرافت و دقت خاصی در دفتر قطوری که از قبل تهیه دیده میچسباند همراه با خصوصیات آن گیاه و حتی شیره و رطوبت آنها و منافع درمانی هر گیاه. در این تلاش اگر گیاه ناآشنایی به دستش میآمد با کمک از کتاب علمی «لاروس» مشخصات آن گیاه و اسم آن را استخراج میکند و همین تلاش برای او انگیزهای میشود که به زبان فرانسه آشنایی پیدا کند و بنابراین خصوصیات و نام آن گیاه را با نام لاتین و عربی آن را در ذیل ورق مربوط به آن گیاه بیاورد؛ ولی متأسفانه این مجموعهی پر ارزش و گرانمایه در نقل مکانهای متناوب و عدیده مفقود میگردد. اما لازم به ذکر است که این تلاش و کوشش سیدکمالالدین پیشزمینهای میشود که بعدها در مطب خود از آن معلومات استفاده کرده و در درمانهای سنتی و گیاهی مراجعین تبحری داشته باشد.
از نمونهای که برای خود من نویسنده پیش آمد یک مورد را نقل می کنم:
مرحوم دکتر صفایی به من فرمود: میدانی این قرص «دیگوکسین» که میخوری چیست؟ و من اظهار بیاطلاعی کردم. ایشان گفت: بومیهای منطقهی آمازون بیماران قلبی را با گل انگشتانه مداوا میکردند، چون گل انگشتانه شیرهی «الکالوئید»ی دارد به نام «دیژیتالین» و دیگوکسین همان دیژیتالین گل انگشتانه است؛ و از این بابت موارد دیگری نیز بود که فراموش کردن آنها با سن فعلی من قابل توجیه است.
ایشان تعریف میکردند که در دورهی لیسانس، من واحد اختیاری روانشناسی را انتخاب کردم و استاد این درس مرحوم دکتر هوشیار بود که از کتاب خود به نام «هوش عملی» امتحان شفاهی میگرفت و در این واحد درسی بعد از امتحان به من نمرهی ۱۴ داد. به ایشان گفتم حق من بیش از این نمره است. ایشان گفت به یک شرط اعتراض تو وارد است که در تمام جلساتی که من از دانشجویان سؤال میکنم به تمام آن سؤالات جواب صحیح بدهی. قبول کردم و وقتی امتحان همهی همکلاسیها تمام شد دکتر هوشیار بلند شد و پیشانی مرا بوسید و نمرهی مرا به ۲۰تغییر داد.
بالاخره مرحوم دکتر صفایی قبل از پزشکی به استخدام وزارت فرهنگ درآمده و در کسوت دبیری مشغول خدمت[۲]شد. خود من نویسندهی این مطالب افتخار داشتم در کلاس دوازده در درس گیاهشناسی و جانورشناسی«فیزیولوژی حیوانی» دانشآموز ایشان باشم و در نظرم هست که نامبرده در تدریس هر مطلبی تصویر موضوع درس را با دقت خاصی و از حفظ روی تابلو کلاس میکشید و نام هر قسمت و یا هر اندام را چه بسا به فارسی و هم عربی و لاتین یادآور میشد؛ به طوری که بعد از اتمام درس و شروع درس بعد در ساعت دیگر ما حیفمان میآمد آنها را پاک کنیم.
گفتنی است که آن مرحوم به خاطر احاطهی علمی که در اندامشناسی داشت تصمیم گرفت در زمینهی پزشکی خود را بیازماید و نتیجةً وارد دانشکدهی پزشکی اصفهان شد و در سال ۱۳۳۹ موفق به دریافت مدرک پزشکی شد. اما تلاش پیگیر و عجیب نامبرده در شناخت اندامها و کوشش برای بهتر شناختن استخوانهای انسان، فصلی را در مطالعات او گشود که برای من نوجوان در آن سالها چندان خوشایند نبود.
در آن زمان در اطراف اصفهان قبرستانهای قدیمی و مخروبهای به چشم میخورد که در گودالهای آن مخروبهها استخوانهای اموات از خاک بیرون آمدهبود. مرحوم دکتر با صرف هزینه، افرادی را مأمور میکرد که از این استخوانها برای وی بیاورند و در نظر دارم که نامبرده هرشب بعد از نماز مغرب و عشا پشت میز مطالعهی خود مینشست و برای ساعتهای متمادی دست در یک کیسه میکرد و استخوانی را درمیآورد و اگر آن استخوان و محل آن را در بدن و نقش آن را میدانست با خودنویس روی آن مینوشت و آن استخوان را در کیسهای دیگر میگذاشت و اگر نمیدانست تصویر آن را از همان کتاب لاروس پیدا میکرد و حفظ میکرد؛ و این داستان مشمئزکننده برای من چندماهی ادامه داشت. البته نامبرده بعد از ساعتی برخاسته و دستهای خود را ضد عفونی میکرد و با تجدید وضو دو رکعت نماز برای صاحبان این استخوانها میخواند و سرانجام آنها را برای دفن به همان محل میفرستاد. این نوع فراگیری به قول «رِنِه دکارت» مطالعه در طبیعت بود و فراگیریهای تئوریک او و هم پیشزمینههای گیاهی از ایشان شخصی عملی و پراگماتیسم ساخته بود و شخصیتی مثال زدنی؛ و شایان ذکر است که وقتی از آن مرحوم سؤال میشد که چرا شما دنبال تخصص نیستید جواب میفرمود در تخصص از یافته های علمی بقیهی شاخههای پزشکی محروم میشوم و مگر ابن سینا تخصص داشت که کتاب قانون را در رشتههای پزشکی آن زمان نوشت. معالوصف ایشان منکر تخصص هم نبود.
مرحوم دکتر صفایی با فرانسه و عربی آشنایی داشت و هم مطالعاتی در زمینهی منطق و فلسفه داشت. برخورداری از کتابخانهی غنی مرحوم پدر از نامبرده شخصیتی جامع در علوم ساختهبود؛ چون او مانند پروانه که هردم بر گلی مینشیند پیوسته کتابی از آن منبع عظیم در دست داشت و شیرهی آن گلبرگهای بینظیر را مینوشید. در حساب جمّل و حروف ابجد کم نمیآورد. وقتی خواستم از قرآن آن بزرگوار آیاتی را تلاوت کنم به سختی میتوانستم آن کریمهها را ببینم، زیرا هر کلمه و آیهای را ایشان به نوعی حاشیه کردهبود که خود متن در حاشیه رفتهبود و مطالب عجیب و شگفتآوری با کمک ابجد از آنها استخراج کرده بود لکن مختصری از آنها را توانست به چاپ برساند.
روزی به من فرمود: سورهی احزاب سی و سیمین سورهی قرآن است و آیهی تطهیر: ….اِنّما یُریدُاللّه لِیُذهِبَ عَنکَمُ الرّجسَ اَهلَ البَیتِ و یُطَهّرَکُم تَطهیراً… سی و سیمین آیهی این سوره است؛ سی و سه و سی و سه شصت و شش میشود و شصت و شش مطابق کلمهی جلالهی «اللّٰه» است؛ از این پیامی نمیگیری؟
مطالعه در مثنوی نیز قریحهی شعری در ایشان پدید آوردهبود و وقتی این دوبیت را که در بحر عروضی تقارب مثمن است سرود:
فلک هفت سینی بچید از برایم
که با آن حسابم همه پاک باشد
سل و سینه درد است و سرسام و سودا
سیهزخم و سفلیس و سوزاک باشد
وقتی رودکی، ابوالشعرای دربار سامانی، در رثای شهید بلخی گفتهبود:
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش
بیجا نیست که بگویم مثل این است که این شعر را در رثای دکتر کمالالدین صفایی گفته.
چکاچک زندگی و تلاش معاش، نامبرده را هیچگاه از عبادت و ذکر باز نمیداشت و دقیقا این آیهی کریمه در وصفش مصداق داشت: رجالٌ لاتُلهیهِم تِجارةٌ و لابَیعٌ عَن ذِکرِاللّٰه و اِقامِ الصلوٰةِ و ایتاءِالزّکوةِ یَخافونَ یوماً تَتَقَلَّبُ فیهِ القلوبُ و الابصار
مرحوم دکتر صفایی نقل میکردند: شخصی «با نام محفوظ» که از پدر خواب مغناطیسی فراگرفتهبود، مرتب مراجعه میکرد که علم اکسیر (کیمیا) را از پدر بیاموزد، حتی یکبار پدر یک سکهی دهشاهی را در پستو برده و پس از عملیاتی آورد کاملا درخشان و به وی گفت این را به مغازهی زرگری ببر عیار بزند که قبول کنی طلاست. در مراجعات متعدد او به پدر گفتم: اگر صلاح میدانید به وی بیاموزید که مرتب مراجعه نکند و ایشان گفتند: او صلاحیت ندارد.
مورد دیگری که دکتر از مرحوم پدر نقل میکردند، سفرشان به هندوستان و دیدارشان با یکی از مرتاضان بود که آن مرتاض وقتی ایشان را در بین مراجعهکنندگان میبیند میخواهد که نزدیک بیاید و به پدر میگوید: اهل کجایی؟ جواب میشنود: از ایران؛ میپرسد: کجای ایران؟ و پاسخ میگیرد: از اصفهان؛ با تغیر میپرسد: کجای اصفهان؟ و جواب میشنود: از مبارکهی اصفهان. اسمت چیست؟ جواب میگیرد: محمدعلی؛ با تغیر شدیدتر میگوید: تو پدرت از ابدال[۳] است چرا نزد من آمدی؟[۴]
البته مطالب بسیار است که به جهت پرهیز از اطالهی کلام از آنها صرفنظر کرده و به یاد و شناسایی اولاد و منسوبین دکتر صفایی میپردازیم.
ایشان از نعمت وجود دو عموی بزرگتر در مبارکه برخوردار بودند؛ عموی بزرگ ایشان مرحوم حجةالاسلام معروف به آقامیرزاآقا که امام جمعهی سابق مبارکه بودهاند. ایشان اولادان محترم و گرانقدری دارند: مرحوم سیدتقی و حجةالاسلام حاج مهدی موسوینسب رحمتاللّه علیه و جناب آقای سیدرضا موسوینسب با تخلص «رضا»، آقای سیدعلی و سیداحمد و دختران آن مرحوم طیبهخانم و بهجتخانم رحمةالله علیهما و سرکارخانم ملوکالسادات و خواهران ایشان شریفهسادات و علّیّهسادات و فهیمهسادات؛ و عموی دیگر مرحوم دکتر صفایی مرحوم حجةالاسلام حاج سیدخلیل موسوینسب میباشد که از وعاظ مطرح اصفهان و فرزندان آن مرحوم سیدجلال و سیدجمال و سیدمجتبی رحمةالله علیهم و جناب سیدمصطفی و سیدسعید و سیدصدرالدین موسوینسب و ضمنا مرحوم حاج سیدخلیل، عموی دوم، ابوصهره ی دکتر صفایی است زیرا مرحومه صدیقهسادات همسر دکتر، صبیهی بزرگ نامبرده است و صبیهی دیگر ایشان بدرالسادات است که خداوند سلامتشان بدارد.
عموی دیگر مرحوم دکتر صفایی، مرحوم سیدمرتضی موسوینسب است که اولین نمایندهی فرهنگ مبارکه و یکی از مؤسسین دبستان برزگران است. از مرحوم سیدمرتضی پسری به نام سیدمحمود ساکن آمریکا و پسر دیگری به نام دکتر مسعود موسوینسب متخصص اعصاب و روان ساکن شیراز است و دختران آن مرحوم، اطهرالسادات و زهراسادات و فخریخانم و عالیه خانم هستند که خداوند سلامتشان بدارد.
اما فرزندان مرحوم دکتر صفایی منصورهسادات فرزند ارشد و سپس مهندس علیرضا و مهندس امید و دختر دیگر مرحوم دکتر، میتراخانم، ساکن آمریکا و همسر برادر نویسنده؛ و بنابراین دامادهای ایشان: داماد بزرگتر، برادر حقیر به نام سیدمحمود فرزند ادیب و سخنور و مادهتاریخ سُرای دانشمند مرحوم سیدعلی بدیعزادگان متخلص به هور و داماد کهتر سیدافخم میرلوحی است.
مرحوم دکتر خواهر بزرگتر از خود دارند به نام صفیهسادات که مادر حقیرند و شوهر ایشان مرحوم هور رحمت الله علیه میباشد. فرزندان صفیه سادات سیداحمد، سید محمود، سیدشهابالدین و سیدشجاعالدین و صبیهی ایشان منیرالسادات همه بدیعزادگان؛ ضمنا دو پسر ایشان به نام محمد فرزند ارشد و مجدالدین که هر دو در جوانی به رحمت خدا رفتند.
خواهر کوچکتر مرحوم دکتر صفایی سرکارخانم عزتالسادات همسر مرحوم شمسالدین امامی هستند. فرزندان ایشان سیدمهدی(منوچهر) و سیدمهرداد و سیدمهران و دختر ایشان مریمالسادات میباشد. خدا همهی این بزرگواران را سلامت بدارد.
مرحوم دکتر صفایی خواهر دیگری داشتهاند که در کودکی فوت میکند.
در پایان برای همهی بازماندگان از پروردگار سلامتی و برای رفتگانشان آمرزش میطلبم.
سیداحمد بدیعزادگان بازنشستهی آموزش و پرورش و مدرس سابق جهاد دانشگاهی صنعتی اصفهان
[۱] – این یک بیت منسوب به فردوسی است با عبارتهای مختلف:
نژاد از دو شه دارد این نیک پی زاسفندیار است و کاووس کی
[۲] – مرحوم دکتر در دو نوبت رییس فرهنگ مبارکه شد.
[۳]– ابدال افرادی پاک با بصیرت هستند که گفتهمیشود چشم باطن دارند و قدرت تصرف در محیط، تعدادشان همیشه ثابت و ۷ نفرند که در انظار مردم ناشناس میباشند.
[۴] – جد اعلای دکترصفایی مرحوم آقاسیدعلی است که آرامگاه او در مسجدپای چشمه و مزار مردم مبارکه است.