“.. در یک دهکدهای که خانه های او از حصیر و شاخة خرما بود وارد شدیم. رفقای من نزدیک بود غش کنند؛ چه آنکه هوا تیر ماه بود، آفتاب به طور عمودی به مغز سر میتابید. من به آنها دستور دادم که چاره این کار یک گوسفند قربانی کردن است در مکه، اگر بخواهیم احتیاط کنیم و بگوییم آیة شریفه (لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْسا إلاَّ وُسْعَهَا) شامل حال ما نیست.در صورتی که یقین داریم اگر تا غروب ما به این حال باشیم خواهیم مرد. ولی در سقف و سایه بان قرار دادن، منتهای حکم آن است که برای این تقصیر یک گوسفند در مکّه قربانی نماییم. آنها حاضر شدند. شخص اصفهانی به واسطة صرفه تجارتی و اینکه باعث میشود ضرر پول یک گوسفند متحمل شود حاضر نبود. قرار شد پول گوسفند قربانی او را هم ماها بدهیم! از این جهت او راضی شد.
یک ساعت به غروب بود حرکت کردیم. به تدریج رسیدیم در جنگلی از خارهای مغیلان که درختها اگر چه از هم فاصله بسیار داشت ولی به واسطة همین درختها و همین رمل بودن زمین که خطوط و علایم راه در او محو بود، پاسی از شب رفته بود که ملتفت شدیم راه را گم کرده، شوفر ما یک نفر آفریقایی از حبشه بود، عربی سخت میفهمید. وقتی ملتفت شد راه گم شده بدتر دست و پای خود را گم کرد.
قدری ایستادیم، شب هم تاریک و از ماه هیچ علایمی نمیدیدیم . اتومبیل هم ممکن نبود دیگر به واسطة گیر کردن در رمل و درّه های عبور و جای ممرّ سیلاب های بیابانی بتواند پیش برود. راه برگشتن نیز محو است؛ زیرا که جنگل خارستان و رمل بودن زمین مانع از دیدن علامت خط سیر اتومبیل است. در نهایت اسباب اضطراب از برای ما رخ داد. شوفر هم دست و پای خود گم کرد.
همراهان ما متوسّل به وجود غیبی شدند و دست توسّل به وجود حضرت حجّت زدند. ناگاه دیدیم صدای شخصی در مقابل اتومبیل بلند شد و به زبان فارسی ما را خطاب کرده گفت: «نترسید من آمده ام راه را به شما نشان دهم.» و آمد بر روی رکاب اتومبیل ایستاد و با شوفر با لفظ عربی صحبت نمود و او را راهنمایی میکرد. او هم به دستور او شروع کرد راه پیمودن، تا آنکه یک وقت بدون آنکه اتومبیل نگاه داشته شود فرود آمد. شوفر گمان کرد که به زمین افتاد؛ مرکب را نگاه داشت. ناگاه از عقب سر به عربی گفت: «هذا هو الطریق إلی جدّة» و به فارسی هم گفت: «راه پیدا شد.» ماها خیره شدیم بر روی زمین، از شعاع چراغ دیدیم در جلو، جای خطوط سیر اتومبیل است. شوفر و ماها از شدّت خوشحالی دیگر حال خود را نمیفهمیدیم.
در آن حال متوجّه شدیم که آیا این شخص کی بود؟! یک مرتبه او را صدا زدیم. شوفر به عربی، ماها به فارسی و من هم به عربی او را صدا زدم. هیچ جواب نیامد و اثری هم از او ندیدیم.
این شخص لباس سفید داشت، بسیار گشاده، که گاهی من متوجّه او میشدم باد که لباس های او را حرکت میداد و انتهای او به عقب موج میزد، و بوی عطری به مشام میرسید. با آنکه کاملاً متوجّه قیافة او نبودم و تاریک هم بود، گاهی صورت او روشن میشد و من تصوّر میکردم این روشنی از جهت انعکاس شعاع چراغ اتومبیل است از بلندی های در مقابل. در آن حال تشخیص داده میشد که گیسو دارد و محاسن مشکی، مانند شخصی چهل ساله. بیش از این نفهمیدم.
پس از آنکه راه پیدا شد و حالت شوقی به ما رخ داده و از جهتی هم آن شخص ناپدید شد، صدای گریه همراهان ما از شوق بلند شد و فریاد «یا صاحب الزمان» بلند کردند. شوفر هم به حالت بهتی متحیر ایستاد.
ناگاه اتومبیل های چندی از عقب پیدا شد. وقتی به ما رسیدند شوفر اشاره کرد، اولی ایستاد. آن چند دستگاه دیگر هم که عقب او بود ایستادند. قضیه را شوفر به آنها گفت، ناگاه آن چند نفر شوفر با مسافرین آنها که یکی ایرانی و ترک و مابقی هندی بودند همه پیاده شدند و به دور ما جمع شده، دست و پای ما را میبوسیدند.
معلوم شد که آنها مدّت هشت ساعت قبل از ماها از مدینه بیرون آمده بودند و با آنکه توقف غیر عادی نداشتند و این قضیه سرگردانی هم برای ما رخ داده بود مع الوصف ما بیشتر راه پیموده ایم.
این قضیه از ما در مکّه میان حاج شهرتی پیدا کرده بود و بسیاری این داستان را جزو یاداشت های خود نوشتند. وقتی بعد از اعمال حج من به هندوستان وارد شدم، اغلب اشخاص نزد من میآمدند و صورت قضیه را میپرسیدند. اهل جدّه میگفتند: در این بیابان هرکه به پرتگاه افتاد به ورطه عدم رفت و بسیاری راه گم کردند و اثری از وجود آنها نیامد. بالجمله، هر چه بود و هر که بود، این نجات غیر عادی بود!
فردای ظهر وارد جدّه شدیم. صرف نهار و استراحت نموده، دو ساعت به غروب حرکت از برای مکه نمودیم.
منبع : کتاب شجره مبارکه تابف آیت الله سید محمد علی مبارکه ای (ره)